<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زن بودن </title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/</link>
<description>نیز در جایی به پایان می رسد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 10:16:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مادربزرگ</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-321.aspx</link>
<description>
هر وقت به خانه ما می آید زوم می کند روی من. قبل ترها خیلی دوستش داشتم و خوشم میامد که می آید چند روز خانه مان می ماند اما جدیدا کنجکاوی هایش نگاههای دقیقش و بعضا قضاوتهای عجیب غریبش را دوست ندارم. درست است که نباید از کسی که مال دو نسل پیش است توقعی داشته باشم و ندارم. اما تحملش اخیرا سخت شده برایم.&lt;p&gt;صحنه اول سر صبحانه: چرا برای خودت طلا نمی خری؟ اینهمه کار می کنی پولاتو چی کار می کنی؟ خونه تو بفروش بده طلا بخر بنداز تو دستت بذار به چشم بیای....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صحنه دوم: موهاتو واسه چی کوتاه کردی؟ مگه تو نمی خوای عروس بشی؟ اینجوری می کنی که هیچ کی نمیاد سراغت....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;صحنه سوم: داری پیر میشیا. یکیو پیدا کن برو شوهر کن مثل خواهرات یه بچه بیار بشین تو خونه..... مامان بهش میگه اینکه نباید کسی رو پیدا کنه. باید یکی بیاد سراغش..... جواب: نخیر دختر اول باید موس موس کنه تا پسر بیاد سمتش.......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مادربزرگ داشتن خوب است. آدم حس می کند ریشه دارد و با ریشه اش یکجا نشسته. وقتی حرف می زند از گذشته حس می کنم این اتفاق ها برای من افتاده. حس می کنم رنجهایش در ناخودآگاه من حضور دارند. حس می کنم این زن پیر خیلی آشناست. پس شاید حالا که با او مشکل دارم یعنی با ریشه هایم مشکل دارم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این روزها خیلی بد شده ام. خیلی بد، خیلی بی ایمان، خیلی مایوس و بیش از همیشه تنها.....&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=321</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-321.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در شرف ازدواج....</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-320.aspx</link>
<description>
- زمانی که یک سال و نیم پیش آمده شرکت، توی فرم استخدامش توی قسمت مجرد/متاهل نوشته بوده در شرف ازدواج..... ولی هنوز ازدواج نکرده و اینور آنور می نشیند از شرح خواستگاری رفتن هایش می گوید و عیبهایی که روی دخترهای مردم می گذارد و به این کارش افتخار می کند... دیروز یکی از همکارها و پریروز یکی دیگر شیرینی بچه دار شدنشان را توی شرکت پخش می کردند که ایشان به آبدارچی پخش کننده شیرینی هر دوبار گفت: اگه بچه شون پسره شیرینی رو می خورم اگه دختره نمی خورم......&lt;p&gt;- خواهرزاده هایم دارند بزرگ می شوند و سرعت بزرگ شدنشان هم زیاد است. اخلاق هایشان هم خیلی بامزه و جالب است. مثلا مهرزاد اگر لباسهای شاد و رنگی پوشیده باشیم، به خصوص قرمز، کلی کیف می کند و میخندد و عاشقانه نگاهمان می کند ولی اگر لباس سیاه تن کسی باشد به خصوص مقنعه و مانتوی مشکی به شدت گریه می کند و می ترسد..... به خاطر او هم که شده لباس های رنگی می پوشم. به خصوص این کت قرمز جیغم را که به خاطرش یک بار حسابی مورد شماتت قرار گرفتم که اصلا نمی فهمم چی را باید کجا پوشید اما مهرزاد دوستش دارد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- اخلاق خاص رضا هم این است که موقع شیر خوردن، مادرش یا کسی که به او شیر می دهد باید حتما در سکوت کامل باشد. اگر حرف بزند یا احساس کند حواسش جای دیگری ست شیر خوردن را متوقف می کند و شروع می کند به گریه کردن.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;- شرکت یک پروژه دارد اجرا می کند برای پیاده کردن نرم افزار یکپارچه ای در کل شرکت. مشاورمان هم یک شرکت ترکیه ای ست و حق مشاوره اش چند میلیارد تومان شده است. مرا هم از واحدمان انتخاب کرده اند برای همکاری با این مشاور که کارم را تا یک بازه یک ساله چند برابر می کند. عوضش دارند بهمان لپ تاپ می دهند تا خوشحالمان کنند. دو روز هم بردنمان هتل المپیک و حسابی بهمان رسیدند که احساس مهم بودن بکنیم و کارها را با اشتیاق انجام بدهیم. اشتیاقی که نداشتنش برای من از کار به زندگی و از زندگی به تک تک سلول هایم رسیده است. راستی چرا مشتاق نیستم برای هیچ چیز و مطلقا هیچ چیز. به گمانم اینها علائم افسردگی ست. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;- از همه اینها گذشته انگلیسی حرف زدن این ترکیه ای ها خیلی بامزه است. برعکس ما ایرانیها که خیلی روی لهجه مان تأکید می کنیم آنها ترجیح می دهند انگلیسی را با همان لهجه خودشان حرف بزنند. کاش ما هم نفت نداشتیم تا چشم طمع ازمان دور می شد و می نشستیم با روال عادی به پیشرفتمان فکر می کردیم و به قول بهنود هر بیست و پنج سال یک بار انقلاب رخ نمی داد توی این خاک نفت خیز.... از ترکها که کمتر نیستیم! (تازه خودمان هم که کلی از جمعیتمان ترک است) اما اینهمه عقب تر افتاده ایم ازشان. اینکه آنها بیایند در مورد این نرم افزار به ما مشاوره بدهند و توی کل مملکت  اسلامی خودمان هیچ جا وجود نداشته باشد که بتواند این کار را بکند به نظر من یک سرشکستگی ملی ست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=320</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-320.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گناه وقایع نگار</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-319.aspx</link>
<description>
&lt;img height=&quot;190&quot; width=&quot;287&quot; src=&quot;http://www.psychologytoday.com/files/u15/Prison.jpg&quot; /&gt;&lt;p&gt;
روزگاري كه وحشت حاكم بود، بازداشت‌هاي دسته جمعي در دستور روز قرار گرفت. شب‌ها اين كار را مي‌كردند. گروهي با چهره‌ي پوشيده در مي‌كوفتند و دستور مي‌دادند صاحبخانه‌ي خواب آلود لباس بپوشد. بعد هم او را به يكي از زندان‌هاي كوچك شهر مي‌بردند كه مثل قارچ در جاي جاي شهر مي‌روييد. گاهي پاسبان‌ها تمام خانواده را يك‌جا بازداشت مي‌كردند و مادر بزرگ‌ها و بچه‌ها را هم كه دم اجاق خواب بودند، با خود مي‌بردند.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;جمعيت شهر روز به روز آب مي‌رفت و گشتي‌ها عوركشان سرتاسر شهر را درمي‌نورديدند و مردم را از خانه‌هاشان بيرون مي‌كشيدند و توي خيابان‌ها خركش مي‌بردند. بسياري از مردم شب با لباس مي‌خوابيدند و بقچه و بنديلشان را زير سر مي‌گذاشتند و چرت مي‌زدند، زيرا هر لحظه انتظار داشتند كه مأموران بر سرشان آوار شوند. باورشان نمي‌شد اين قدر جا، در زندان‌هاي شهر باشد، اما مدتي بعد هر خانه‌اي زندان شد، يكي پس از ديگري. بعد هر كس را در خانه‌ی ديگري حبس مي‌كردند. ثروتمندان را در خانه‌ی فقرا مي‌چپاندند و برعكس، سربازها را به مدارس، كشيش‌ها را به پادگان، پزشكان و بيماران را به نجيب‌خانه ها و اراذل و اوباش را به صومعه‌ها راندند.&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 08:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=319</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-319.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ابراهیم</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-318.aspx</link>
<description>
مردم شهر دو دسته بودند. بعضی نادان بودند. هیچ حرف حسابی را نمی فهمیدند و جز غم نان که یک غم تاریخی ست غمی نداشتند. دسته دیگری هم بودند که می فهمیدند. آنها غم نان را با حرص لذت و ترس قدرت قاطی می کردند و روز را شب می کردند. با این جمعیت نمیشد حرف زد. نمیشد از بیهودگی بت ها حرف زد.&lt;p&gt;آن روز که تبرش را به دست گرفت، از خلوتی شهر استفاده کرد و مستقیم رفت سراغ بت بزرگ.... دارم فکر می کنم چه جسارتی داشت ابراهیم و خدایش چه بزرگ بود!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و هست!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=318</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-318.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل یا قند..... داستانی از مثنوی</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-317.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;p&gt;   فردی دچار بیماری گِل خواری بود و چون چشمش به گِل می افتاد، اراده اش سست می شد و شروع به خوردن آن می نمود. وی روزی برای خریدن قند به دکان عطاری رفت. عطار در دکان سنگِ ترازو نداشت و از گِل سرشوی برای وزن کشی استفاده می کرد.&lt;/p&gt;   عطار به مرد گفت: من از گِل به عنوان سنگِ ترازو استفاده می کنم. برای تو مشکلی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;p&gt;مرد گفت: من قند می خواهم و برایم فرق نمی کند از چه چیزی برای وزن کشی  استفاده کنی.در همین هنگام مرد در دل خود می گفت: چه بهتر از این! سنگ به چه دردی می خورد برای من  گِل از طلا با ارزش تر است. اگر سنگ نداری و گِل به جای آن می گذاری باعث خوشحالی من است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;   عطار به جای سنگ در یک کفه ی ترازو، گِل گذاشت و برای شکستن قند به انتهای مغازه رفت. در همین اثنا، مرد گِل خوار دزدکی شروع به خوردن از گِلی که در کفه ی ترازو بود کرد. او تند تند می خورد و می ترسید مبادا عطار متوجه ماجرا شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;   عطار زیرچشمی متوجه ی گل خوردن مشتری شد ولی به روی خودش نیاورد. بلکه به بهانه پیدا کردن تیشه قند شکنی خود را معطل می کرد.&lt;/p&gt;   عطار در دل خود می گفت: تا می توانی از آن گل بخور. چون هر چقدر از آن می دزدی در واقع از خودت می دزدی! تو بخاطر  حماقتت می ترسی که من متوجه دزدیت بشوم. در حالیکه من از این می ترسم که تو کمتر گل بخوری! تا می توانی گل بخور. تو فکر می کنی من احمق هستم؟، نه!، این طور نیست. بلکه هنگامی که در پایان کار، مقدار قندت را دیدی، خواهی فهمید که چه کسی  احمق و چه کسی عاقل است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این داستان یکی از حکایت های زیبای مولانا در  مثنوی معنوی است. مولانا با ظرافتی ستودنی گل را به مال دنیا و قند را  به بهای واقعی زندگی آدمی تشبیه می کند. در نظر او آنان که بگمان زرنگ بودن  تنها در پی رنگ و لعاب دنیا هستند همانند آن شخص گِل خواری هستند که پی در پی از کفه ترازوی خود می دزدد که در عوض از وزن آنچه در مقابل دریافت می کند، کاسته می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این داستان را زمانی در جایی خوانده بودم. داشتم ایمیل هایم را می گشتم تا اگر چیز خطرناکی تویش هست پاک کنم که به این مطلب رسیدم. متاسفانه نمی دانم از کجا برداشته ام ولی خیلی برای من تاثیرگذار بود.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 10:54:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=317</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-317.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر چه پیش آید.....</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-316.aspx</link>
<description>- ضرب المثل &quot;هرچه پیش آید خوش آید&quot; را تبدیل کرده ام به &quot; هر چه پیش آید عشق است&quot;......&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ما در عشق غرقیم. همه مان در عشق غرقیم. بعضی هایمان آگاهانه غرقیم بعضی هایمان ناآگاهانه. آنهایی که به شناور بودنشان در عشق هستی آگاه شده اند شادمانند و از عشق بازی لحظه به لحظه شان لذت می برند. آنهایی که آگاه نیستند غمگینند ناامیدند و اتفاق ها را به دو دسته خوب و بد تقسیم می کنند، در حالیکه دسته اول می گویند: هر چی پیش آید عشق است.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گاهی آنها که می دانند قادرند با تلنگری به آنها که نمی دانند این موضوع را بباورانند اما به قول باخ سخت ترین کار در این دنیا این است که به یک پرنده بقبولانی که او آزاد است و این آزادی همان عشق است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 07:13:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=316</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-316.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلنوازان</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>
خیلی از دوستانم اصلا تلویزیون نگاه نمی کنند، برخی ها تحریمش کرده اند و بعضی ها هم اصلا سریال فارسی دیدن در خانه شان ممنوع است. بعضی ها هم که فقط نگاه می کنند ببینند چی تبلیغ می کند تا همانها را در لیست تحریم هایشان قرار دهند. اما به هر حال گاهی سریال های همه گیری در تلویزیون پخش می شود مثل جومونگ که بهتر است آدم ببیند. یکی دیگر از سریال هایی که آنهم بهتر است آدم ببیند همین دلنوازان است.&lt;p&gt;به دلایل زیر بهتر است سریال دلنوازان را تماشا کنید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- مدل ابروهای یلدا قشنگ است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- برای اولین بار بیشتر شخصیت های سریال منفی و واقعی اند. به همان اندازه منفی و واقعی که آدمها در جامعه امروز و دور و برمان هستند.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- اگر خانوم هستید و  احیانا به مدد عزیزان فمنیست تا حالا قسمت نشده بود بفهمید آن چیزی که به عنوان سند ازدواج امضا می کنید یک ظلم نامه و سند اسارت حقیقی شماست با این سریال دیگر می فهمید. اگر تا حالا نمی دانستید که شوهر شما می تواند در را به رویتان قفل و در خانه زندانی تان کند و می تواند امکان هر ارتباطی با دنیای خارج را از شما بگیرد حالا در این سریال می توانید بفهمید. اگر نمی دانستید که با امضای سند ازدواج قراردادی یکجانبه امضا می کنید که طرف مقابلتان حق دارد هر وقت خواست آن را فسخ کند و شما هرگز نمی توانید، در این سریال می فهمید. اگر نمی دانستید تمکین یعنی چی حالا دیگر می فهمید. اگر نمی دانستید از کل حقوق ازدواج یک مهریه اش ممکن است به درد شما بخورد که آنهم قابل قسط بندی شدن است هم دیگر می فهمید. یک چیزی را هم من توی پرانتز بگویم که توی این سریال یادشان رفته بگویند. شنیده ام در عقدنامه های جدید به جای واژه غیر اسلامی &quot;عندالمطالبه&quot; برای مهریه از واژه &quot; عند الاستطاعه &quot; استفاده می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- اگر خانوم یا آقا هستید فرقی نمی کند در این سریال می فهمید که عشق فقط چند روز دوام دارد و بعدش بلافاصله مشکلات شروع می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5- اگر آقا هستید هم این را می فهمید که دختر عمه حال به هم زنتان از دختر خوشگل و خوش ادایی که معلوم نیست اصل و نسبش به کجا می رسد صد البته بهتر است. این را هم که همه از قبل می دانستید که مهریه چه چیز بدی ست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;6- یک چیز دیگر را هم که تا به حال نمی دانستید و در این سریال می فهمید این است که دختر کوچکتر اگر بخواهد زودتر از بزرگتر عروسی کند باید حتما بزرگتره بهش اجازه بدهد. راستش من احساس غبن می کنم. چون وقتی سودابه ازدواج می کرد هیچکس ما را به ...ش هم حساب نکرد. چه برسد به اینکه بخواهد اجازه بگیرد و بعدش هم آیا ما اینقدر فداکار و از خود گذشته باشیم که اجازه بدهیم یا ندهیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;آن روزهایی که سودی ازدواج می کرد روزهای خاصی بود برای من. من خیلی سودی را به این ازدواج تشویق کردم و خوشحال بودم. حرف و حدیث های اون روزها بماند اما شاید به خاطر حفظ ظاهری که خودم می کردم هیچکس حتی خیال هم نمی کرد که یه هوا نگران من باشد یا هوایم را داشته باشد. تنها کسی که توی یک گوشه خلوت مرا کشید کنار و آرام توی گوشم گفت: یه وقت غضه نخوری ها، تو هم زودی شوهر می کنی! پیرزن ریزه میزه ای بود که خودش دختر نداشت. مادر بزرگ من که خودش دختر نداشت تنها زنی بود که حس کرده بود ممکن است من ته دلم بلرزد. گیریم که پیش بینی اش درست از آب در نیامد و من زودی شوهر نکردم و شاید هم هیچوقت شوهر نکنم. اما این چیزی که الان دیگر انقدرها مهم نیست آن روزها خیلی مهم بود و این حرف او به من آرامش داد. الان که یاد آن حرکت مرحوم مادربزرگم می افتم اشک توی گوشه چشمم جمع می شود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 07:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=315</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بردا و سلاما</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>- تلاش مسخره ایه تلاش برای پوشوندن موهای سفید با مدام رنگ کردن موها. هر بار تصمیم می گیرم دیگه موهامو رنگ نکنم و با اعتماد به نفس موهای سفیدم رو از مقنعه بذارم بیرون اما باز نمیشه. ناخودآگاه از دیدن موهای سفید توی آینه غصه م می گیره. هرچند به نظرم هیچ چیزی قشنگ تر از تشعشع نقره ای تارهای موی سفید لای موهای سیاه نیست. توی آسیاب که سفید نشدن. می دونی چقدر خون دل خوردیم تا این رنگ نقره ای به دست اومده؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;-دکتر &quot;ف ن&quot; یه خانوم دکتره که سالها پیش نزدیکی های خونه ما مطب زد. اون موقع ها خیلی جوان و زیبا بود و من از دیدنش خیلی لذت می بردم. هر بار که مریض می شدیم مامان ما رو می برد پیش اون. کارش درست بود و ما هم بهش اعتماد داشتیم. اما بزرگتر که شدم متوجه شدم خیلی بلند پروازتر از این حرفهاس و از مریض هاش هم به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده می کنه. یک روز برای من دارویی نوشته بود که داروخانه اون دارو رو نداد. گفت قانونا خانوم دکتر حق نداشته این دارو رو بنویسه! بعد از اون دیگه پیشش نرفته بودم تا سه شنبه که آنفلوانزا امان نداد. پیر شده بود. مطبش شیک تر و بزرگتر شده بود. کارهای پوستی و لیزر و الکترولیز و ختنه و هر کار دیگه ای که بگی هم جز کارهاش قرار گرفته. حتی یک بار شنیدم که دوخت و دوز هم می کنه. خلاصه هر کاری بگی.... اما غبار روی صورتش نشسته بود و من همش از خودم می پرسیدم خانوم دکتر آیا از زندگیش راضیه؟ اون موقعی که با پسرعموش ازدواج کرد؟ اون موقع که تخصص قبول شد و به خاطر شوهرش نتونست بره یا حالا که حرص پول باعث میشه روزی چند دقیقه بیشتر بچه هاشو نبینه.....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بیربط ولی قشنگ: &lt;/p&gt;قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ &lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 08:47:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سر ریزت را از تو بر می گرفتیم</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;وقتی آدم از بخشندگی و مهربانی کسی شرمنده میشه می تونه جمله هایی رو که نیچه (از زبان زرتشت) به خورشید میگه زمزمه کنه:&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(51, 0, 204);&quot;&gt;اي اختر بزرگ تو را چه نيك بختي مي بود اگر نمي داشتي آناني را كه روشناي شان مي بخشي ! تو ده سال اينجا به غارم بر آمدي اگر من ، عقاب و مارم نمي بوديم تو از فروغ خويش و از اين راه سير مي شدي . ليك ما هر بامدادچشم به راهت بوديم و سرريزت را از تو بر مي گرفتيم و تو را بهر آن شكر مي گزارديم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضیا مثل خورشید می مونن. چاره ای ندارن جز اینکه سر ریزشون رو به دیگران ببخشن و این سر ریز میشه برکت و رویش و تولد!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: &apos;B Tahoma&apos;;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 04:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در یک پیل</title>
<link>http://zanboodan.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>مجری مسابقه تلویزیونی از شرکت کننده می پرسد: در یک &quot;پیل&quot; چه نوع انرژیی به انرژی الکتریکی تبدیل می شود؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شرکت کننده: انرژی مثبت!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 00:53:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zanboodan&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>zanboodan</dc:creator>
<guid>http://zanboodan.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
