زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 23 آبان1388 توسط الهام
|
دختر در خانواده ای فقیر و بسیار پرجمعیت در یکی از روستاهای هند به دنیا آمده بود. شاید همین جمله برای درک سختی زندگی او کافی باشد. آنها همیشه گرسنه بودند و هرگز غذای کافی نداشتند. مادر در رنج زیادی بود. زیاد کار می کرد و نمی توانست از پس ده دوازده تا بچه قد و نیم قد بربیاید. پدر هم پیر بود و نمی توانست زیاد کار کند. در روستای آنها هیچ امکانی برای تغییر زندگی آنها وجود نداشت. دختر دلش برای پدر و مادرش خیلی می سوخت. آرزو داشت که بتواند به آنها کمک کند. اوایل تمام تلاشش را می کرد تا توی کارهای خانه به مادر کمک کند اما به زودی تصمیم گرفت تا یک جوری خانواده اش را نجات دهد.
دختر به شهر رفت. دیگر به سنی رسیده بود که بتواند از پس خودش بر بیاید و شاید کاری بیابد و کمک خرجی برای خانواده اش. پس از مدتها جستجو و دربدری و بی پولی.... یک راه بیشتر برایش باقی نماند. جوان بود و بدن خوبی داشت. تن فروشی تنها راهی بود که می توانست پولی برایش فراهم کند. این هم شغل محسوب می شد. دختر از روش زندگیش متنفر بود. از پولی که به دست می آورد نیز متنفر بود. اما چاره دیگری نداشت. می خواست به خانواده اش کمک کند حتی اگر ناچار به خودفروشی باشد. با این جمله خودش را آرام می کرد: من تنم را می فروشم اما روحم را زنده نگه میدارم. و به این ترتیب مدتی به این کار ادامه داد و برای خانواده اش پول فرستاد. یک روز تصمیم گرفت یک سر به خانواده اش بزند..... فکر می کنید دختر چه حالی شد وقتی به خانه آمد و اینها را دید: بچه ها سیرند و تنشان لباس هست. شکم مادر هم دوباره برآمده شده. مادر حامله است و درحالیکه ریز می خندد به دختر می گوید: پیش اومد دیگه..... و همه خوشحال بودند که دختر خانواده کاری پیدا کرده و آنها را از فلاکت نجات داده است. |
|
FreeCod Fall Hafez