زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388 توسط الهام
|
هر وقت به خانه ما می آید زوم می کند روی من. قبل ترها خیلی دوستش داشتم و خوشم میامد که می آید چند روز خانه مان می ماند اما جدیدا کنجکاوی هایش نگاههای دقیقش و بعضا قضاوتهای عجیب غریبش را دوست ندارم. درست است که نباید از کسی که مال دو نسل پیش است توقعی داشته باشم و ندارم. اما تحملش اخیرا سخت شده برایم.
صحنه اول سر صبحانه: چرا برای خودت طلا نمی خری؟ اینهمه کار می کنی پولاتو چی کار می کنی؟ خونه تو بفروش بده طلا بخر بنداز تو دستت بذار به چشم بیای.... صحنه دوم: موهاتو واسه چی کوتاه کردی؟ مگه تو نمی خوای عروس بشی؟ اینجوری می کنی که هیچ کی نمیاد سراغت.... صحنه سوم: داری پیر میشیا. یکیو پیدا کن برو شوهر کن مثل خواهرات یه بچه بیار بشین تو خونه..... مامان بهش میگه اینکه نباید کسی رو پیدا کنه. باید یکی بیاد سراغش..... جواب: نخیر دختر اول باید موس موس کنه تا پسر بیاد سمتش....... مادربزرگ داشتن خوب است. آدم حس می کند ریشه دارد و با ریشه اش یکجا نشسته. وقتی حرف می زند از گذشته حس می کنم این اتفاق ها برای من افتاده. حس می کنم رنجهایش در ناخودآگاه من حضور دارند. حس می کنم این زن پیر خیلی آشناست. پس شاید حالا که با او مشکل دارم یعنی با ریشه هایم مشکل دارم. این روزها خیلی بد شده ام. خیلی بد، خیلی بی ایمان، خیلی مایوس و بیش از همیشه تنها..... |
|
FreeCod Fall Hafez