تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- مدیر جدید کچل است، لاغر و عینکی با چشم های نافذ درخشان. مرا یاد هرمان هسه می اندازد. از پریروز منتقل شدیم اینور و کلا خوب است. در فضا انرژی مثبتی هست همکارها رفتار بهتری دارند و میز و جای میزم خیلی بهتر است. خدا را شکر. این تغییر را به فال نیک می گیرم چون به اندازه رفتن به یک شرکت جدید انرژی مضاعف دارم.

- ممکن است راهی به آدم نشان داده شود که به سراب منتهی شود. ممکن است به خاطر ترسهای خودمان یا بدبینی یا تجربه های بد قبلی مطمئن باشیم که آن تصویر قشنگ یک سراب است اما به هر حال سراب را آب دیده ایم و باید با امید به سمتش برویم. سراب هم اگر قسمت ماست دوستش داریم.

- شده گاهی حس کنید همه دنیا باید به شما حسودی کنند؟

- تعداد زیادی از دوستانم به این نتیجه رسیده اند که باید بروند. هر روز از رفتن حرف می زنند از اینکه دیگر اینجا جای ماندن نیست و باید جانمان و ته مانده عزت و غرور و انسانیتمان را برداریم و برویم. بازار IELTS و اینجور مدرکها هم باید داغتر شده باشد. به هر حال هنوز با تمام سختی ها و زشتی هایش زندگی در جریان است و گاهی هم این وسطها سر بزنگاه زیباییهایی نشان می دهد. چند روز پیش داشتم از غصه دق می کردم. خبرهای بد لحظه به لحظه می رسید و حس می کردم دارم زیر آوار رنجهای این چند روز می شکنم. در لابلای تمام این تلخی ها توی صف نهار ایستاده بودم و داشتم درد را مزمزه می کردم که ناگهان یک پروانه سفید لطیف که بالهایش مثل تور لباس عروس نرم و لطیف و دلربا بود آمد سمت صورتم و دوری زد و چرخید و چرخید و بعد رفت نشست روی یک گل درست روبروی من. در لحظه غصه ها کنار رفت و این جمله استاد توی گوشم پیچید و آرامم کرد.... " امیدوار باشید"... امیدواریم. امیدوار به لطف خدا که تنها کافران مایوس می شوند.

- توی کتاب صد سال تنهایی که بواقع یک شاهکار است داستانی هست که یک روز در ماکوندو اعتصاب می شود. کارگران شرکت موز اعتصاب می کنند و تصمیم می گیرند علیه دولت شورش کنند. حدود سه هزار نفر در میدان شهر جمع می شوند. ناگهان نیروهای حکومتی می آیند و همه را به رگبار می بندد و کلا همه سه هزار نفر را می کشند. و جنازه ها را با قطار از شهر می برند. اتفاق خاصی که می افتد این است که چون همه شاهدان مرده اند کسی نمانده که بداند در آن تاریخ تعدادی آدم کشته شده اند و دولت اعلام می کند اصلا کسی در آن روز آنجا نبوده و هیچ گلوله ای شلیک نشده و خونی هم از دماغ کسی نیامده. جنازه ها هم که دور دور شده اند. حتی در کتاب های تاریخ می نویسند که در آن روز جشنی در شهر برقرار بوده. انقدر این موضوع را خوب تبلیغ می کنند که همه باور می کنند و تنها بازمانده آن اتفاق را که بدن نیمه جان خود را از لابلای جنازه های قطار بیرون کشیده و زنده مانده همه دیوانه می پندارند..... همه جا می گویند کسی هست که خیال می کند در میدان شهر سه هزار نفر اعتصاب کرده اند و همه شان هم کشته شده اند و بعد می خندند و آخرش هم می گویند اصلا مردم ماکوندو اهل این حرفها نیستند و بعدها هم گفته می شود که اصلا شرکت موز اینهمه کارگر نداشته و کلا حدود ده بیست نفر بیشتر آنجا کار نمی کرده اند. الان بعضی ها حال آن دیوانه را دارند. تاریخ را برنده ها می نویسند و این طنز تلخی ست به خصوص اگر برنده هیچ شرفی نداشته باشد.

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin