زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط الهام غلامی
|
این هم قسمت من است انگار که عشق برایم همیشه گره می خورد با فاجعه.... با روزهای تلخی که عاشقی را به کامم تلخ تر می کند. عشق بیحاصل برایم جمع می شود با بحران های اجتماعی و دلشوره و دلهره و اشک...
تلخ است کسی را دوست بداری و بعد از اینهمه سال ادعا.... ببینی حتی قادر نیستی به او بفهمانی که دوستش داری.... تلخ است اینکه دستش را گرفتن محال باشد....تلخ است که در مکالمه هایت قادر به کنترل لرزش صدایت نباشی و باز هم او نداند و گمان هم نبرد که لرزش صدایت از اوست... تلخ است که هر لحظه شب و روز به او فکر کنی و مطمئن باشی که لیاقتش را نداری و باز هم عاشقی دست از سر پر از منطقت برندارد.... تلخ است که هزار نشانه برای امید داری و هزار بهانه برای گفتگو و باز آن حرف به زبانت نمی آید...دوستت دارم... سخت ترین حرف است. این از غرور است؟ از ترس است؟ از چیست؟ احساس می کنم بزرگترین نقطه ضعف هایم رو شده اند.... تلخ است همه چیز این روزها تلخ است. از عاشقی گرفته تا همه چیز.... |
|