تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی |

إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كَانُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ كَفُورًا  سوره الاسراء آیه 27


مهم نیست که یک حرف درست را چه کسی بزند مهم این است که آن حرف ذاتا درست است. اسراف کنندگان در نعمت های الهی در قرآن برادران شیاطین نامیده شده اند. می خواهم در این پست درباره موضوع الگوی مصرف صحبت کنم.


در یک اقتصاد شکوفا تولید کنندگان زیادی دست به کار تولید می زنند و کالاهای خود را با انواع و اقسام ابتکارات به شیوه ای مطلوب مصرف کننده در می آورند. مهم ترین موضوع برای یک تولید کننده این است که چطور مصرف کننده را ترغیب کند تا کالای او را بخرد و چطور او را مجاب کند که بیشتر و بیشتر مصرف کند. در کل تولید زیاد و به تبع آن مصرف زیاد اساس یک جامعه پیشرفته از لحاظ اقتصادی محسوب می شود. جامعه مادیگرایی مثل جامعه آمریکا را در نظر بگیرید. کمال مطلوب مردم این جوامع این است که در کسب ثروت و تولید کالا یا خدمات و در مجموع در بالا بردن تولید ملی موفق باشند. ارزش در این جامعه با نرخ تولید ناخالص ملی تعریف شده و با درآمد سرانه کشور نسبت مستقیم دارد و ما که به تازگی فهمیده ایم که از این قافله چقدر عقب مانده ایم با بالا بردن دانش خودمان در خصوص مدیریت و بهره وری و انتشار بی رویه طرز تفکری از نوع " چگونه میلیونر شویم" " چگونه در عرض چند دقیقه ثروتمند شویم" " بابای پولدار کیست؟" " میلیونرهای خودساخته" .... که همه و همه اشاره به الگوی مصرف تاکید کننده بر " مصرف بیشتر" و " تولید بیشتر" دارد سعی در تقلید از این جوامع داشته ایم. و در اقتصادی شکوفا و رو به رشد صحبت از صرفه جویی و اصلاح الگوی مصرف بی معناست.

از طرفی بحران اقتصادی امروز دنیا فرصتی برای همه جهان ایجاد کرده تا یک لحظه مکث کنند و ببینند در این جنون صنعت و تولید و مصرف و رفاه چه بر سر منابع زمین آورده اند. حالا که دیگر این جنون در جهات کسب ثروت بیشتر به بن بست رسیده است شاید فرصتی باشد که نگاهی به گذشته اشتباهمان بیندازیم و کمی دلمان برای زمین سبز برای مادر بخشنده مان بسوزد که چه زخم ها بر پیکر نازنینش وارد کرده ایم. ما هم پا جای پای مسیر به بن بست رسیده مصرف گرایی نگذاریم و الگوهای مصرفمان در همه منابع زمین را مورد بررسی جدی قرار دهیم.


نوشته شده در تاريخ شنبه 26 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
این روزها عده زیادی از خانومها بیرون از منزل کار می کنن. هرچند هنوز هم اکثریت مطلق با زنان خانه دار هست ولی آمار زنان شاغل روند رو به رشد داره و زنان علاقه مند ( یا مجبور) به کار بیرون از خانه هر روز تعدادشون زیاد میشه. این بین واکنش آقایان به کار همسرانشون هم جالب هست. بعضی ها البته کمی قدیمی تر ها به هیچ عنوان موافق کار کردن زنها نیستند. بعضی ها هم نظرات دیگری دارند. حالا با توجه به اینکه به هر حال مسائل مالی در ارتباط بین زن و مرد در ازدواج نقش مهمی ایفا می کنه یک سوال خیلی جالب که برای من پیش آمده و دوست دارم نظر بقیه را بدونم اینه که به نظر شما به عنوان پیش شرطی برای ازدواج از طرف آقایان این جمله که  " نمی خوام همسرم کار کنه" گزینه قابل تحمل تریه یا " همسرم باید حتما کار کنه"


بعد از این پست یک پست مفصل درباره اشتغال زنان خواهیم داشت. اگر نظری دارید بفرمایید...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
توی تاکسی نشسته ام با وجود تمام وسواسی که دارم برای اینکه موقع سوار ماشین شدن به راننده و مسافرها و همه چیز توجه داشته باشم و سوار هر ماشینی هم نشوم با این حال خوب توی مسیر طولانی ناخودآگاه غرق خودم و افکارم می شوم و گاهی با حرکت محکم ماشین توی دست اندازی یا بوق ممتد ماشینی یا احیانا حرکت نامربوط مزاحمی از افکارم بیرون می آیم و خودم را جمع تر و جمع تر می کنم انقدر جمع تر می کنم که اندازه یک نقطه می شوم و محو می شوم. گاهی فکر می کنم اگر نبودم هیچی بدتر نمی شد.... امروز هم در افکارم غرقم که یکهو راننده با یک حرکت سریع می پیچد توی فرعی. با سرعت توی چاله چوله ها و مسیر غیر عادی می افتد. رنگ از صورتم می پرد. ماشین که تاکسی ست. به قیافه راننده هم نمی خورد خلاف باشد. مسافرها هم همه با من توی خط سوار شده اند..... راننده بیچاره به خاطر ترافیک زده به فرعی و خودش هم عصبی ست.... اما این از احساس نا امنی من چیزی کم نمی کند....


توی این ساعت صبح کوچه و خیابان خلوت است. دو نفر بیست سی متری جلوتر از من دارند حرکت می کنند و جز این دو نفر کسی نیست. پیچ کوچه به خیابان را عبور می کنند و من هم پشت سرشان... بعد از چند قدم متوجه می شدم آنها به جای دور شدن دارند نزدیک می شوند و هر دو هم به من نگاه می کنند. میخکوب می شوم. باید فرار کنم. یکی از مردها در یک دستش سیگار است و در دست دیگرش چیزی که نمی دانم چیست. از فکر اینکه سرنگ باشد و تویش ویروس ایدز یا سیانور یا هر چیز خطرناک دیگری در دست یک جانی یخ می کنم. تنها حرکتی که سریعا به ذهنم می رسد این است که به سمت خیابان دیگری که شلوغ تر است بپیچم. گور بابای سرویس و ساعت کارت زنی و .... فقط می شنوم یکی به دیگری گفت میرم نون بگیرم.... در خیابانی که پیچیده ام دیگر خبری نیست..... اما این احساس ریشه دار نا امنی رهایم نمی کند...


اضافه کار مانده ام و دارم دیر می روم خانه. توی کوچه هیچ کس نیست. هوا هم تاریک است. تمام مدتی که از سرویس پیاده شده ام تا خانه حس بدی رهایم نمی کند مدام حس می کنم خطری در کمینم است اما اتفاقی نمی افتد. توی کوچه پسربچه یازده دوازده ساله ای دارد دوچرخه سواری می کند و همینطوری سرخوشانه برای خودش به هر سمتی چرخ می زند. نزدیکش که می رسم می گوید: "داعت دنده؟" متوجه می شوم ساعت را می پرسد می گویم: هشت و بیست دقیقه. تنها حسی که دارم حس ترحم است. ته دلم می گویم پسر بیچاره لکنت زبان دارد.... از او دور می شوم. پسر سر جایش مانده و برای خودش چرخ می زند همچنان. حس بدم باعث شده است چشم و گوشم باز باشد و بفهمم که یکهو پسربچه سوار بر دوچرخه و به سرعت دارد سمتم می آید. خوشبختانه به همان سرعتی که بوش برای کفش منتظر الزیدی جاخالی داد من هم به او جاخالی می دهم و به من که می رسد هولش میدهم و با دوچرخه اش پرت می شود آنطرف. انگار یک غلیان جنسی آن سن وادارش کرده بوده مثلا توی یک کوچه خلوت دختر تنهایی را که دارد دیر می رود خانه بگیرد و جاییش را لمس کند. به سمتش حمله می برم و آنقدر توی سرش می کوبم که خودم هم نمی فهمم دارم در حد کشت می زنمش. صداهای نامفهومی از دهانش خارج می شود و با همان لکنتش داد می زند ولم کن ولم کن... اما من دست بردار نیستم. تمام خشم این سالها را سر پسربچه لال خالی می کنم. یکهو متوجه ناله هایش می شوم. می بینم مستحق اینهمه کتک نیست. بعد می بینم به جای اینکه نگران سروکولش باشد نگران دوچرخه اش است. دلم می سوزد. ولی انقدر هیجانزده ام که نمی دانم چه کار می کنم. رهایش می کنم و او با سرعت دور می شود. تا خانه مان چند قدم بیشتر نمانده. همه ش نگرانم که برود با چند تا گنده تر بیاید و حسابم را برسند برای همین دنبال دسته کلیدم نمی گردم و دستم را روی زنگ می گذارم و محکم و ممتد فشار می دهم. اما کسی در لعنتی را باز نمی کند.... یعنی چه شده...... توی همین ترسها زن و مردی با یک بچه در بغلشان توی کوچه می پیچند بعد دوباره زن دیگری می پیچد و کمی از ترسم کاسته می شود اما باز کسی در را باز نمی کند.....



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
به علت علاقه ای که به وبلاگم دارم و همچنین به خاطر اعتقاد به این موضوع که نباید چیزی رو که نگرانش هستیم هی تکرار کنیم با عرض شرمندگی از دوستانی که کامنت گذاشته بودن پست قبلی رو حذف کردم.........


ولی یه چیزی....

دقت کردین این یوزارسیف چه کارای جالبی می کنه مثلا دوره می گرده کل مصرو می چرخه و به همه جای سرزمین مصر سر می زنه.... بعد از ماموراش می خواد لیست فقرا و اغنیا رو در بیارن فکر کنم یه فرمی چیزی هم احتمالا بهشون میده تا اطلاعات خانوار رو توش بنویسن..... ظاهرا هم با اختیار همسر دوم ( زلیخا رو بعد از الهام حمیدی می گیره ظاهرا ) دیگه تکمیل میشه و حمایت از خانواده هم صورت می گیره... (واقعا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودما...این که ممکنه یکی خاطرخواه مرده باشه و خودش بخواد زن دوم مرده باشه رو چرا ما مدنظر نمی گیریم؟ واقعا از یه بعدی این طرح به نفع همه ما زنهاس.... )

فقط اگه یه کم دیگه زشت تر بود دیگه می شد دیگه.......

راستی شماها حس نمی کنین نصفه شبا یهو گشنه تون میشه.... اینا معنی داره ها......


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط الهام غلامی |
دوستان بحثی در وبلاگ لیلا ایجاد شده است درباره قانون اجازه پدر برای ازدواج دختر. تصمیم گرفتم نظرسنجی ای ترتیب بدهم. این کار را نه برای خاطر جمعی خودم ( که نظر قاطعی در این مورد دارم و خاطر جمع هستم) بلکه صرفا به عنوان یک نظرسنجی از نظرات دیگران انجام می دهم. لطفا یکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنید:


گزینه 1- دختر برای ازدواج نباید به اجازه پدر نیاز داشته باشد و این قانون به طور کلی اشتباه است.

گزینه 2- اجازه پدر برای ازدواج دختر شرط منطقی و درستی ست و قانون فعلی بسیار خوب و مناسب می باشد.

گزینه 3- اجازه پدر برای ازدواج دختر شرط منطقی و درستی ست ولی باید بندها و تبصره های مناسبی وجود داشته باشند که در شرایط استثنایی رافع مشکلات باشند.

گرینه 4 به پیشنهاد لیلا اضافه می شود: اجازه والدین (هم پدر و هم مادر) با لحاظ شرط سنی برای دختر و پسر مثلا کم تر از 18 سال که سن مسئولیت کیفری (از نظر ثبت احوال ) است با فرض برابر بودن برای هر دو جنس منظور شود

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط الهام غلامی |
توی خوابگاه با دختری هم اتاق بودم به نام فتانه که اهل قزوین بود. دختر خاصی بود ولی با همه دنیا جنگ داشت و به همه اعلان جنگ داده بود از خدا و پیغمبر و سنت گرفته تا... همه چی دیگه خلاصه. منم پایه بحث! هر وقت می اومدیم درباره اسلام و قرآن بحث کنیم من با توجه به معلومات پایینم نمی تونستم بحث خوبی داشته باشم باهاش به خصوص اون توی استدلال هاش به آیه 34 سوره نساء ارجاع می کرد که توش خطاب به مردان نوشته "... وضربوهن..." یعنی آنها (زنان) رو بزنید. و می پرسید تو به عنوان یه زن معتقد به دینی هستی که به مرد اجازه داده زن رو کتک بزنه... این نقطه آخر بحث بود و طرفی که طرفدار اسلام بود (مثلا من) باید تسلیم می شد چون دست روی نقطه حساسی گذاشته شده بود و رگ فمنیستی ما زده بود بیرون.....

چند وقت پیش هم توی اخبار خوندم که یک خانوم قاضی آلمانی توی یه پرونده ای که مردی زنش رو کتک زده بوده ( و هر دو مسلمون بودند) حکم برائت به مرد داده بوده و استدلالش این بوده که در دین اسلام مرد این اجازه رو داره و طبق قوانین دینی زن و مرد، مرد کار نادرستی نکرده! بیشتر به نظر می رسه که اون خانوم قاضی قصد تحقیر مسلمانان رو داشته. دیگه از مابقی ماجرا خبر نداشتم تا اینکه برحسب اتفاق به نامه ای که از طرف یک روحانی برای این خانوم قاضی ارسال شده بود برخوردم. نامه جالبی هست و توصیه می کنم بخونید ولی خلاصه ش اینه که معنی این کلمه توی قرآن کتک زدن نیست و ترجمه و تفسیری که ازش شده غلط بوده. اگه براتون جالبه حتما بخونید.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط الهام غلامی |
جواب لیلا را اول بخوانید.

 لیلای عزیز در جواب پستی که بیشتر به مسائل درونی زن و مرد پرداخته است درباره مسائل اجتماعی و حقوقی زن و مرد گفته است. خوشبختانه من نه آن کتاب مطهری را خوانده ام نه کتاب های فمنیستی را. اولش هم که گفتند این طرز فکر ناشی از عدم شناخت من است کمی دست و پایم را گم کردم که نکند من خوب نشناخته ام این جریان را. ولی مقاله مریم خانوم را هم که درباره فمنیسم خواندم دیدم نه اشتباه نکرده بودم و همان تلقی ای که از فمنیسم داشتم همانجا نوشته شده و آن چیزی که من نوشته ام و بیشتر به حوزه درونی زن و مرد بر میگردد به درستی دست روی نقطه ضعف های این طرز فکر گذاشته است.

مادر ترزا در جایی گفته است که هرگز در راهپیمایی که ضد جنگ باشد شرکت نخواهم کرد اگر راهپیمایی به طرفداری از صلح بود صدایم کنید. مفهوم این نگرش زیبای ایشان این است که وقتی شما بگویید جنگ جنگ... حتی اگر مخالفش هم باشید آن را به خودتان جذب خواهید کرد. اگر دنبال صلحید بگویید صلح صلح... من نمی دانم چطور شده که خانم اهل کمالاتی مثل شما رفته آنقدر دقیق آن احادیث را خوانده و جمع کرده و تحلیل کرده.... تا آنجا که به من مربوط می شود دلیلی ندارد چیزی را که درست نمی دانم بخوانم و دنبال کنم.... شما را نمی دانم چه چیزی ترغیب کرده که همه آنها را در وبلاگتان بیاورید.... چیزی که برای من خیلی جالب است همین است که شما چیزهایی را تکرار می کنید که نسبت به آن انزجار دارید و این خود البته بخش سایه های کشف نشده ناخودآکاه خودتان است و اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم شاید شما هم چون دشمنانتان کمی جزم اندیش باشید.

 

می گویید اینها مبنای قانون است. من معتقدم قانون هم از خرد جمعی پیروی می کند. یک نگاه به کلیت جامعه ما ثابت می کند که انچه در قانون ما هست برخواسته از کلیت روح ایرانی ست و شما با روح ایرانی نمی توانید طرف شوید. ما می توانیم تأثیرات فرهنگی کوچک و آرامی داشته باشیم که اثر خود را سال ها بعد نشان دهند ولی نمی توانیم قوانینی مخالف روح فرهنگی مردم پیاده کنیم. این چیزی که الان هست و شما ظلم می خوانید خواست اکثریت است. شما در تهران در بهترین نقاط تهران یا شهرهای بزرگ اینطور فکر می کنید اما جمعیت زیادی در شهرهای دور و روستاهای دور هم هستند که اصلا اینطور فکر نمی کنند و قطعا آنها هم تأثیر در فرهنگ کلی و به تبع آن قوانین کشور دارند..

نوشته اید "...من با فرهنگ عمومی مردم که خیلی مترقی تر  از این افکار عمل میکنند کار ندارم  در واقع مردم هر طور که فکر کنند و زندگی کنند تاثیری در تغییر تصمیماتی که این  قوانین برای  زنان میگیرند ، ندارند..." اتفاقا به نظر من اشتباه شما همینجاست که فکر می کنید فرهنگ عمومی مردم خیلی پیشرفته است یعنی در واقع مثل شماست. به نظر من اصلا اینطور نیست. شما هنوز در جمعیت هفتاد میلیونی یک میلیون موافق هم نتوانسته اید جمع کنید. من خودم دیده ام که خیلی ها آن برگه معروفتان را امضا نمی کردند که اتفاقا به نظر خیلی هم خوشفکر می آمدند... با این هم موافق نیستم که فرهنگ عمومی روی قانون بی تأثیر است. قطعا فرهنگ عمومی قانون را به شکل نامرئی ولی بسیار قوی هدایت می کند.

گمانم همه ما الان قبول داریم که حرکت انقلابی نتیجه اش فقط خرابی ست و باید کمر همت بر اصلاح بست و اصلاح هرگز نمی تواند تند و سریع باشد و متکی بر یک احساس شدیدی از مظلوم بودن. اصلاح قدم اولش این است: پذیرش آنچه که هست. قدم دوم: دوست داشتن آنچه که هست و محترم داشتنش. سوم: بررسی و تفکر روی آنچه که هست. قدم چهارم: آفریدن و پرورش ایده های تازه به نرمی و لطافت و در آرامش در همان حدی که برای پرورش یک نوزاد نیاز است و قدم آخر: مثل یک ماما کمک در به دنیا آمدن نوزاد..... من گمان می کنم شما قدم اول و دوم را برنداشته اید. قدم سوم و چهارم را مدعی هستید که برداشته اید و قدم پنجم را خیلی بد دارید برمی دارید. شما دارید سعی می کنید یک کودک چند روزه را با جراحی به دنیا بیاورید. قطعا آنچه به دنیا می آید نارس است و خطر مرگ جان مادر را هم تهدید می کند.

و در آخر تمام چیزی که به عنوان طرز فکرم مطرح کردم نیز قطعا جای تغییر دارد و هرگز تکلیف زنان تا قرن ها بعد معلوم نشده است. نه زنان و نه مردان نه هیچ انسانی روی کره زمین با هیچ حقیقت بلاتغییری مواجه نیست. همه چیز تغییر می کند و این اصل زندگی ست ولی این تغییر باید خیلی آرام و آهسته و با طمأنینه و رقص وار باشد و مثل تولد نوزاد طبیعی و به وقت خود.

 

در طبیعت هیچ چیز با جنگ رشد نمی کند. هیچ گیاهی یک شبه درخت نمی شود. هیچ جنگلی ناگهان سر بر نمی آورد. بلکه گیاه با آرامش نرمی و آهستگی و در عین حال مداومت و سرسختی سر بر می آورد و این بزرگترین درس طبیعت است.

 

و در آخر پاسخ به دوست بسیار عزیزم فریدا که گفته: " اصلا کی گفته طبیعی بودن خوب است؟ " به نظر من طبیعی بودن حقیقی ست و هرچه غیر آن است بازی ذهن است و کابوسی بیش نیست.

 

 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آذر1387 توسط الهام غلامی |
در توضیح وبلاگم نوشته ام فمنیست نیستم. این جمله دوستان فمنیستم را به حرف آورده است و سعادتی نصیب من ساخته تا از دیدگاه دوستان بهره مند شوم و در پاسخ به سوال سنگین دوستم لیلا در این مورد این پست را بنویسم. شاید این پست هم مثل پست طلاق و حجاب و .... بحث انگیز شود. ضمن احترام به همه طرز فکرهای مخالف یا کمی مخالف من موضعم رو در این خصوص به شکل زیر بیان می کنم:

در دنیای من هیچ انسانی مطلقا زن یا مرد نیست. همه ما ترکیبی از زنانگی و مردانگی در روان خود داریم. واضح است که وقتی من می گویم زن و مرد برابر نیستند منظورم تفاوت های آشکار فیزیولوژیکی آنها نیست که اصلا جای حرف ندارد. اینکه زن زایمان می کند و نقش اصلی تولید مثل بر عهده اوست یا هورمونها و شکل بدنش با مردها متفاوت است هیچ حرفی نیست.... اما من نمی خواهم به قول دوستمان کودکانه با اتکا به این تفاوت ها نقش های متفاوتی برای زن و مرد قائل شوم. من به انرژی های زنانه مردانه در درون انسان ( چه فیزیک زنانه داشته باشد چه فیزیک مردانه ) توجه دارم. پس تا اینجا من انسان ها را تقسیم نکرده ام بلکه انرژی های درون آدمها را تقسیم می کنم. تعریف من به شرح زیر است:
انرژی زنانه: نرم، لطیف، منفعل، آرام، انعطاف پذیر، رمانتیک، پر از شور و حرارت، تمایل به تبعیت، خلاقیت، پایبندی،کدبانوگری، پرورش و مراقبت، آفریننده، دارای درک شهودی، مودی،..... اینها صفاتی است که فکر می کنم اکثر آدمها در زنانه بودن این صفات تردید نداشته باشند. اگر می گویید نه من زنی می شناسم که تمایلی به تبعیت ندارد بی شک حق با شماست من هم زنهای زیادی می شناسم که این صفات را ندارند پس کمی حوصله کنید تا آخر این مقاله. اما به عقیده من به صورت عمومی صفات مذکور زنانه محسوب می شوند.
انرژی مردانه: مستحکم، قوی، فاعل، مغرور، شجاع، تمایل به عدم تعهد، جدی، خشن، تمایل به رهبری بامرام و ..... این صفات به همراه بسیاری دیگر هم به صورت عمومی مردانه محسوب می شود.

انرژی مردانه یا نرینگی فاعل و آغازگر است و انرژی زنانه یا مادینگی منفعل و منتظر است و بعد از اینکه توسط انرژی مردانه تحریک شد شروع به ادامه، تبعیت و آفرینش و پرورش می کند. همانطور که انرژی نرینه بدون انرژی مادینه توان تولید چیزی را ندارد انرژی مادینه نیز بدون حرکتی از جانب انرژی نرینه قادر به آفرینش چیزی نیست. و من همه تمرکزم روی این موضوع است و به همین خاطر انرژی مردانه را رهبر و پیشرو و انرژی زنانه را دنباله رو و عمق دهنده و پرورش دهنده می دانم و به این خاطر است که صحبت از برابر نبودن این دو و تفاوت بنیادین نقش های آنها دارم. طبیعتا زن کامل منتظر مرد کامل است تا به سراغش بیاید و در زن کامل پذیرش و پیروی در اوج خود قرار دارد و اینجاست که نقش های مردانه با نقش های زنانه متفاوت می شود.

حالا می رسیم به بحث اصلی. اینکه همه ما آدمها همه صفات مردانه و زنانه رو کم و بیش در درون خود تجربه می کنیم. مثلا من که یک زن هستم هم گاهی تمایل به فاعل بودن دارم و یک مرد هم گاهی تمایل به آرامش دارد ولی در کلیت، زنان طبیعی تمایل بیشتری به زن بودن و تجربه انرژیهای زنانه دارند و مردان طبیعی تمایل بیشتری به مرد بودن و تجربه انرژیهای مردانه در خود دارند.

و حالا اتفاقی افتاده است. چیزی در میان ما به بن بست رسیده است. ما در روزگاری هستیم که زنان تمایل دارند شغل های مردانه و اساسا زندگی مردانه را تجربه کنند و در هیچ زمینه ای خود را پایین تر از مردان ندانند و در عین حال نقش های زنانه خود را نیز حفظ کنند که البته به نظر من غیرممکن است. از طرفی مردانی که تمایل به آرایش کردن دارند، بدشان نمی آید به زنهایشان تکیه کنند و گاهی تمایل به مفعول بودن در روابط خصوصی شان نیز دارند. یعنی انرژی های زنانه در مردان و انرژی های مردانه در زنان افزایش یافته است.

چرا اینطور شده است؟ اقتضائات زندگی مدرن شهری و زندگی صنعتی زنان و مردان را از حوزه زندگی طبیعی بیرون کشیده است. برای زندگی مدرن که به دنبال سودجویی حداکثر از انرژی مردان و زنان است مناسب تر است مردانی منفعل تر و زنانی نالطیف تر داشته باشد که می طلبد برای یک استثمار صبح زود تا شب دیر برای تولید بیشتر و رشد بیشتر و ارضای حرص ناتمام صنعت. روش های پیشگیری از بارداری فرصتی برای زنان ایجاد کرده است تا نگاه کنند ببینید دیگر نباید از مردان عقب بمانند اما این عقب ماندن را چه کسی تعریف کرده است؟
به نظر من فمنیسم و هیاهو برای برابری زن و مرد از دل یک کمبود عمیق از عزت نفس زنانه برخواسته است. متاسفانه زندگی مدرن به خوبی به زنان القا کرده است آهای شما عقبید بجنبید به پای مردان برسید بجنبید شغل های خوب را از آن خود کنید تا کی باید مدیر کارخانه ها و پزشک ها و مهندس ها مرد باشند شما چرا اینقدر در طول تاریخ بی هنر بوده اید؟ آهای مردها عقب بروید بگذارید زن ها بیایند و هر چه بیشتر به شما شبیه شوند.....
و این مرا رنج می دهد. این القائات بی تأثیر نبوده حس حقارتی که ایجاد کرده زنان را علیه مردان شورانده است و مردان را تحت فشار گذاشته است تا میدان را برای زنان کمی خالی کنند و این وسط بدشان هم نیامده که کمی هم خودشان زن تر شوند. وقتی زنها اصرار کنند که وارد حوزه های مردانه ای چون شغل های سنگین، کار صبح تا شب و مبارزه و سیاست و قدرت شوند طبیعتا مردها هم دوست خواهند داشت پا به عرصه های زنانه بگذارند. نتیجه اش می شود پسرهایی که تمایلی به ازدواج ندارند قدرت روانی لازم برای حمایت از زنان ندارند و در فجیع ترین شکلش به هم جنس گرایش پیدا می کنند. زنهای فمنیست در سایه مبارزات مردانه خود هم زنانگی را در خود می کشند هم مردانگی را در مردانشان.

کدام مساله بغرنج را می خواهید حل کنید؟ کدام حق ناشناخته را می خواهید به دست بیاورید؟ در حق زنان ظلم شده است؟ آری ولی در حق مردان هم شده است. زنان قرن ها تحت سلطه بوده اند؟ آری ولی این فقط زنان نبوده اند که تحت سلطه حکومت ها بوده اند بلکه مردها هم بوده اند و هنوز هم هستند و ظلم عصر جدید بر زنان و مردان همین گرایش های غیر طبیعی ست که زنان را از زنانگی و مردان را از مردانگی شان خسته کرده است.

زنان فمنیست سرشارند از انرژی مردانه و تحت تأثیر تبلیغات عصر صنعتی این انرژیشان روز افزون می شود. آنها طبیعتا از مشکلاتی چون موهای زائد، افسردگی، عدم امکان بارداری سالم، و مشکل در روابطشان با مردها رنج می برند. همانطور که مشکلات مشابهی را برای مردان ایجاد کرده است. عقیم بودن، وابستگی روانی و ....

این نگاه که زن ها در طول تاریخ برده و بدبخت و تحت ظلم بوده اند را قبول ندارم. زنان وحشی در طول تاریخ با پذیرفتن زنانگی خود بسیار زیبا زندگی کرده اند حتی اگر پادشاه نبوده اند اگر نامشان در تاریخ مردانه ثبت نشده است اگر پیشرو نبوده اند اگر تابع بود اند اما زن بوده اند. زیبا، لطیف، سرشار از فداکاری، مادر، همسر و پشتیبان و گرمی خانه ها و همیشه این زن ها بوده اند که دنیا را زیباتر می کرده اند و زمین را جایگاه مناسب تری برای زیستن. امروز دنیا دارد همه این ارزش ها را از ما می گیرد و به جایش زنان قلدر و مبارزی می نشاند که حقشان را با مبارزه می خواهند بگیرند و مردان ضعیف النفسی که قادر به تصمیم های کوچک هم نیستند. زنان وحشی حقیقی اینطور مبارزه نمی کنند دوست فمنیست من.

بیایید زن بودن را گرامی بداریم از گذشته زنانه مان در رنج نباشیم. به مادربزرگ های قدرتمندمان فکر کنیم که نه با اتکا به امضاهای میلیونی بلکه با اتکا به عزت نفس زنانه شان پادشاهان نامرئی جهان بودند. جایگاه های مردانه را به مردان بدهید و بگذارید با سیاست و شمشیر و چرخ و چوب خوش باشند در حالیکه ما در آرامش کنار اجاق خانه مان با کودکمان حرف می زنیم و غذا درست می کنیم و البته اگر لازم شد با چنگ و دندان مبارزه می کنیم اما نه با مردان خودمان بلکه با مهاجمین بیرونی.

من با نقش های زنانه تقسیم شده ام مشکلی ندارم. اگر شما دوست دارید ریش در بیاورید و حقتان را از حلقوم مردهای ستمگر بیرون بکشید باشد بروید و این کار را بکنید اما من حق خورده شده ای نمی بینم. من پیشاپیش حقم را از طبیعت گرفته ام و زن بودن بزرگترین موهبتی ست که طبیعت به من داده است. زن جنس دوم است اما جنس اول را در اختیار دارد. زنانگی و مردانگی چنان در هم تنیده اند که خنجری به مردانگی خنجر محکم تری به زنانگی می زند و الان فمنیسم دارد این کار را می کند. نه دوست من، زن ها هرگز با مردها برابر نیستند و  این قیاس از پایه غلط است. زنانگی و مردانگی دو بستر روحی اند برای انسانی که به دنبال تعالی پا به این دنیا گذاشته است. من ترجیح می دهم به جای درگیری این دو بخش وجودم یکپارچه و پذیرنده باشم و به هدف نهایی این دو جنس فکر کنم. زن-مرد در کنار هم معنا پیدا می کند و جسارت و سلطه طلبی مرد و نرمش و پذیرندگی زن طبیعی است. و من زن ترم!
نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط الهام غلامی |
صحنه بسیار به یاد ماندنی از فیلم محمد رسول الله در ذهن من نقش بسته که برام بسیار جالب بود. وقتی قافله کفار از کنار چاه بدر می گذشت و نزدیک بود جنگی بین آنها و مسلمانان در بگیرد ابوسفیان که بار تجاری زیادی به همراه داشت از ترس از دست دادن اموالش با جنگ با مسلمانان مخالف بود... یکی از اعراب بهش گفت به خاطر شرافت عربیمان باید با آنها بجنگیم... ابوسفیان جواب داد: شرافت من بر دوش شترهامه......

این جمله ابوسفیان بدجوری توی ذهنم نقش بسته. دور و برتون چند تا ابوسفیان می شناسید؟

مهم نیست به بهانه مصلحت باشد یا تکنیک مدیریتی یا هزار دلیل و برهان دیگر مهم این است که شرافت بعضی فقط در منافعشان نهفته و هر حقیقتی را قربانی منافعشان می کنند.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آبان1387 توسط الهام غلامی |


خلاصه داستان - زندگی زیباست حکایت مردی ست به نام گوئیدو که با رویایی به شهری در ایتالیا وارد می شود. او می خواهد یک کتابفروشی باز کند. این بین اتفاقات کوچکی او را در مسیر دختری اهل همان شهر قرار می دهد که گوئیدو شیفته او می شود. دختر دورا نام دارد و معلم آن شهر است. دورا نامزدی دارد که همینجوری علکی از اول با گوئیدو لج افتاده است. اما گوئیدو به سلاح های خاصی مجهز است که او را همیشه پیروزمند میدان می کند. یکی از سلاح های گوئیدو خلاقیت، سرزندگی و شادابی بی نظیر اوست. او دورا را از مراسم نامزدی اش می دزدد و به همسری خودش در می آورد. فیلم ناگهان از شب اول عروسی شان به صحنه ای می رود که آنها یک پسر کوچولوی هفت ساله دارند به اسم جاشوا. او بسیار باهوش است و نحوه تربیت او استثنایی ست. همه این اتفاقات در زمان اوج نژادپرستی آریاییهاست. در این احوال گوئیدو و خانواده اش برای کار در اردوگاه های کار اجباری به زندان منتقل می شوند و سختی های بسیاری می بینند. در نهایت پدر یعنی گوئیدو کشته می شود و دورا و جاشوا در حالیکه به دست متفقین نجات پیدا می کنند فریاد می زنند ما پیروز شدیم ما پیروز شدیم. اما این بین در راه رسیدن به این پیروزی پدر چنان زیبا و فریبنده نقش بازی کرده است که تا آخر داستان پسربچه که حالا دارد داستان را تعریف می کند خیال می کند تمام این فجایع و حتی کوره های آدم سوزی یک بازی بوده است.



فیلم ظرافت های بسیاری دارد. شخصیت اصلی داستان یک هرمس تمام عیار است. ( شرح کامل اسطوره هرمس در پست بعدی). گوئیدو قادر است با دست خالی همه اهدافش را محقق کند. او بسیار سرزنده است و به طور کامل در زمان حال زندگی می کند. او قادر است از هیچ همه چیز بسازد. او قصه پرداز بی نظیری ست. مثلا طوری برای شما شرح می دهد که شاهزاده است و زمین های اطراف همه به او تعلق دارد که بدون چون و چرا باور می کنید. انگار نه انگار که او مرد آس و پاسی ست که تازه مجوز کتابفروشی هم به او نداده اند. او استاد سورپرایز کردن است. بارها دختر مورد علاقه اش را چنان شگفتزده می کند که دخترک شیفته او می شود. و آخرسر وقتی دختر با مردی که دوستش ندارد در هتلی که گوئیدو در آن گارسون است مشغول برگزاری جشن نامزدیش است همه جا با چشمهایش دنبال گوئیدوست. چراغ سبز را که دختر به او می دهد گوئیدو سوار بر اسب رنگ شده عمویش به وسط تالار می آید و دختر را سوار اسب می کند و در برابر چشمان حیرتزده نامزدش و مهمانها به خانه اش می برد.... جالب است که اسب رنگ شده یکی از ناراحتی های عمیق عمویش بود. زیرا نژاد پرستان اسب او را رنگ کرده بودند و روی بدن اسب شعارهایی ضد یهودیت نوشته بودند و این عمو را بسیار مضطرب کرده بود اما گوئیدو به این چیزها اهمیتی نمی دهد و از همان مایه ناراحتی یک ابزار شگفت انگیز می سازد برای شوکه کردن همگان.
اما اوج توانایی او در خلق زیبایی از دل رنج ها زمانی ست که او و پسرش را به اردوگاه کار اجباری برده اند. گوئیدو استاد لذت بردن از تمام لحظه هاست. به پسرش می گوید که این یک بازی به مناسبت جشن تولد اوست و قوانین بازی به گونه ای ست که کسی نباید او را ببیند. او به دروغ به پسرش می گوید که امتیاز بالایی آورده اند و قرار است برنده شوند و جایزه برنده یک تانک واقعی ست و کودک از هیجان داشتن یک تانک واقعی همه سختی ها را به جان می خرد. در آخر داستان از قضا یک تانک متعلق به متفقین وارد اردوگاه می شود و کودک تنها را سوار می کند و کودک باور می کند که بازی را برده است....

نقدی متفاوت: فیلم به طور واضحی سعی در زیباسازی چهره یهودیان دارد. گوئیدو در کنار این شخصیت جذابی که دارد یک یهودی مظلوم است. در صحنه ای از فیلم خودبرتر بینی نژاد آریایی را مسخره می کند. در عین حال کوره های آدم سوزی و خفه کردن در اتاق گاز و... همگی به گونه ای تصویر می شود که در کنار این فیلم جذاب شما همیشه یادتان می ماند که یهودیان چه موجودات مظلوم و دوست داشتنی ای هستند و هرگز به مغزتان خطور نکند که همینها الان در فلسطین چه جنایاتی مرتکب می شوند. فیلم در اینخصوص بسیار تواناست.

توصیه می کنم فیلم را ببینید.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 آبان1387 توسط الهام غلامی |
قسمت اول رو اینجا ببینید به اضافه کامنت های جالبی که دریافت شد.

1- حالا که زن هستم حق طلاق حق طبیعی منه و باید داشته باشم و اصلا معنی نداره که یه زن نتونه در صورت عدم تمایل به ادامه زندگی، ازدواجش رو خاتمه بده. چرا نباید به محض اینکه دلم خواست شوهرم رو طلاق بدم.

ولی اگه مرد بودم هیچ دلم نمی خواست زنم حق طلاق داشته باشه تا سر هر زرتی منو تهدید به رفتن کنه یا واقعا بره. دلم می خواست هرطور شده حتی با استفاده از یه حقی که از طرف مقابلم بناحق سلب شده اونو برای خودم حفظ کنم.

می بینید چقدر قضیه فرق می کنه به شرطی که چه کسی داره رای میده؟

2- برابری با مردان رویای کوچکی ست ما زنها هرگز نباید خودمون رو در حد برابری با مردها پایین بیاریم. ما باید بتونیم زنانگیمون رو درست زندگی کنیم. بخشی از زنانگی و درست زندگی کردن زنانگی حفظ زندگی مشترک و دوام آوردن توی یک رابطه ولو رنج بردن در اون هست. (منظورم از این پاراگراف این نیست که مردها پایینن منظورم اینه  که رویای برابری رویای کوچیکیه و این مهمه که مرد مردانگی خودش و زن زنانگی خودش رو درک کنه و بپذیره!)

منظور از گفته بالا این نیست که زنها باید در شرایط فجیع سکوت کنند و دم برنیارن. اتفاقا قانون توی شرایط سخت همین الان هم راهگشا هست و اگه اعتیاد و بی بند و باری و .... در مورد مرد ثابت بشه و ادامه زندگی برای زن مشکل باشه قاضی از زن حمایت می کنه. حالا گیریم در برخی موارد سلیقه برخی قضات محترم ممکنه باعث شده باشه تا ذهنیت بدی پیش بیاد ولی مواردی که من شاهدش بودم به نفع زن رای داده شده زیاد بودن و اتفاقا شاهد زندگیهایی بودم که زنها با همین حقوق فعلی ای که در قانون بهشون داده شده حسابی مردها رو اذیت کردند. از حق نباید گذشت.

به قول دوستمون وضعیت زنان ایرانی ( از نقطه نظر قانون) انقدرها هم بد نیست که بعضی ها شلوغش می کنن و من اینو قبول دارم. و جمیع شرایط رو باید با هم سنجید.

3- و در کل موافق حفظ و بقای خانواده به عنوان یه نهاد مقدس هستم. و در مواردی که خودم شاهد بودم مردها معمولا تمایل بیشتری به حفظ زندگی مشترک دارن و تحمل بیشتری هم البته. زنان زیادی هستن که به طلاق به عنوان اولین راه حل نگاه می کنن و معمولا هم پشیمون میشن. در نهایت در صورت توافق هم باز طلاق چیز جالبی نیست.

4- اونوریا حق طلاق و هزار تا حق دیگه دارن. در عین حال زنها باید کاملا مثل یک مرد کار کنند و مثل یک مرد رفتار کنند و ..... قصد مقایسه ندارم به هیچوجه. برای اینکه اساس این مقایسه غلطه. یه فرهنگی در جایی از دنیا وجود داره که تمام مقتضیاتش با ما فرق می کنه. مردمش گذشته شون دینشون حتی آب و هوا و ژنتیک و هزار پارامتر دیگه شون با ما فرق داره. ما نباید خودمون رو با اونها مقایسه کنیم و راهی که اونها رفتن رو طی کنیم. من با مبارزات فمنیستی برای احیای حقوق برابر برای زنها کاملا مخالفم و معتقدم قبل از اینکه هر حقی در جامعه ای به کسی داده بشه باید درکی از اون حق به وجود بیاد. اگر درک درستی به وجود بیاد برای گرفتن اون حق هیچ تلاشی لازم نیست و مثل افتادن یک میوه رسیده به آسانی میشه بهش رسید ولی مبارزه کردن و تلاش برای چیدن یک میوه کال اصلا کار درستی نیست و قطعا پیامدهای بدی خواهد داشت.

مثلا اگه همین الان حق طلاق به زنهای ایرانی داده باشه شاید مشکل عده بسیار کمی از زنها که در شرایط سختی به سر می برن حل بشه ولی مشکلات و معضلات بسیاری اضافه خواهد شد که کمترینش افزایش آمار طلاق به گونه ای تصاعدی خواهد بود.

5-در نهایت با شناختی که از جامعه دارم ( و این شناخت احتمالا با شناخت شما فرق می کنه و ممکنه کاستیهایی به نظر شما داشته باشه که به هر حال محترمه ولی من نظر خودمو دارم می گم ) در حال حاضر بستر مناسبی برای تغییرات اینچنینی در جامعه ما وجود نداره.

شاید یک روزی جامعه ما به این نتیجه برسه که لازمه چینن چیزهایی در قانون پیش بینی بشه ولی اولا نباید برای رسیدن به چنین چیزی تعجیل کرد دوما قبل از اون باید درک درستی از زن و زنانگی در وجود همه ما وجود داشته باشه و بدون تعصب به ابعاد مختلف مساله فکر کنیم و چیزی رو مطالبه کنیم که واقعا مورد نیاز ما هست نه چیزهایی که داشتن یا نداشتنشون خیلی به حالمون فرق نمی کنه. چیزهایی که ما نیاز داریم و جامعه ما هم خوشبختانه در ک کرده و داره به سمتش میره یکی افزایش توان و استقلال و خودباوری زنان هست و دیگری ایجاد بسترهای اجتماعی برای زنان که در اون به نقش های اجتماعی خودشون بدون لطمه خوردن به ابعاد زنانه شون بپردازن. چیزی که خیلی از زنها خودشون ازش بیخبرن ابعاد زنانه ای  هست که در هیاهوی زندگی مدرن و صنعتی داره از بین می ره و متاسفانه کسی هم به فریادش نمیرسه.
به جای حق طلاق و شمشیر کشیدن برای گرفتن حقمون به زیباییهای زنانه ای فکر کنیم که در خشونت زندگی صنعتی د رحال از بین رفتنه. به احساسات مادرانه ای فکر کنیم که در شکل زندگی زنان شاغل ما رنگ حقیقیشو از دست داده. به آرامش زنانه ای فکر کنیم که در هیاهوی مبارزات و جنگ طلبی های برخی مختل شده. به زندگی های خانوادگی ای نگاه کنیم که به آسانی به هم  خوردن در حالیکه میشد حفظ بشن و کانون گرمی برای چندین نفر باشن و حالا نیستن. به جای این حرفا به درد دل های زنهایی گوش بدید که مجبورن پابه پای مردها کار کنن و نیازهای زنانه شون رو نادیده بگیرن تا بتونن ثابت کنن از مردها چیزی کم ندارن.

و بعد در کنار همه این حق طلبی ها به مردی هم فکر کنید که توی شرایط زندگی امروز هم مهریه پرداخت می کنه هم از صبح تا شب برای تامین مایحتاج خانواده تلاش می کنه هم با مشکلات بیرون و درون خانواده دست و پنجه نرم می کنه و هم در نهایت با زن دلزده ای مواجه میشه که نمی فهمه چی می خواد و چرا حرف از رفتن میزنه......

سعی کردم همه جانبه به قضیه نگاه کنم.

ضمنا یک تحقیق حقوقی دارم درباره این قضیه انجام میدم که به محض تکمیلش یک پست درباره ابعاد حقوقی طلاق خواهم نوشت در حال حاضر معلوماتم در این مورد دقیق نیست و چیزهایی هم که بالا نوشتم سعی کردم وارد مسایل حقوقی نشم و صرفا برداشت خودم از وضعیت اجتماع رو بیان کنم.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- کتاب صد سال تنهایی رو تا حالا چند بار خوندم. با هر بار خوندنش باز حس می کنم کتاب تازه ای خوندم. واقعا معرکه س و به نظرم کسی که این کتابو نوشته می تونه بگه ایول عمرمو هدر ندادم.

- دوباره افتادم تو فاز کتاب و مطالعه. سمیه می گه سرانه کتابخوانی ایرانو تو کردی دو دقیقه. ساعت های مطالعه تو رو تخس کردن روی کل جمعیت ایران. البته امیدوارم این شوخی به جماعت کتابخونا بر نخوره. بعدشم چیزی که دارم می خونم کافه پیانو هست.

- دلم می خواد مثلا وقتی کتابیو شروع می کنم مثل مثلا همین کافه پیانو بعد دیگه کتابو نذارم زمین و بخوابم تا فردا برسم به سرویس و دوباره فرداش وقت نکنم و پس فرداش مجبور شم بخونم. دلم می خواد تا صبح بشینم کتابه رو استاد کنم. فرداشم هر ساعتی دوست داشتم از خواب پاشم و... همین دیگه

- کلاس بنیاد مثل همیشه عالی بود. به تدریج مطالبی که یاد می گیرمو طبق سلیقه خودم براتون می نویسم ( البته با اجازه استاد که افتخار دادن و به وبلاگم سر زدن و کلی تشویقمون کردن ).... آقا مانی کتاب دفترتو بیار کلاس دوباره شروع شد. بد می کنم؟ کلی پول و وقت صرفه جویی می شه براتون...

- می خوام یه بحث جنجالی جدید راه بندازم. موضوع حق طلاق برای زنان هست. خواهش می کنم هر نظری دارید در بخش نظرات بگذارید تا با کمک هم یه گفتگوی تمدنها داشته باشیم. البته با اجازه صاحابش که انگار دوباره می خواد با اون ریش رنگ کرده و دندونای مرتب و حلقه دخترکشش و صد البته عبای شکلاتی و عمامه کاراملیش..... دوباره وارد صحنه نه چندان تر تمیز سیاست بشه....
 
حالا به هر حال آیا به نظر شما حق طلاق حق مسلم زنهاست؟ آیا داشتن حق طلاق باعث سست شدن پایه های مقدس خانواده میشه؟ آیا اگه زنها حق طلاق داشته باشن آمار طلاق خیلی بحرانی رشد خواهد کرد؟ آیا داشتن حق طلاق عزت نفس رو در جامعه زنان بالا می بره؟ آیا درسته که به جای مهریه حق طلاق رو به زنها بدیم؟

توضیحا در حال حاضر در قوانین ایران زنها به صورت یکطرفه نمی تونن عقد ازدواج رو فسخ کنند در حالیکه مردها این حقو دارند. البته خیلی از خانومهایی که کشته مرده پسر تور زدن و لباس سفید بختو پوشیدن هستن نمی دونن که قوانین به چه صورت هست و اگه خدایی نکرده پاشون به دادگاه های خانواده برسه نمی تونن به راحتی قراردادی رو که امضا کردند رو فسخ کنن. بلکه قاضی باید تشخیص بده که زن توی شرایط وخیمی مثل خطر جانی و ... قرار داره تا از طرف خودش به عنوان حاکم شرع قرارداد ازدواج رو فسخ کنه. حتا شنیدم که اعتیاد مرد هم دلیل موجهی تلقی نمیشه و زن خوب باید بسازه و مردشو ترک بده و اینا..... یعنی اگه یه زنی بگه آقا مثلا این آدم برای من مناسب نیست و ما سنخیتی با هم نداریم و ..... اصلا قابل قبول نیست ولی مرد البته می تونه و فقط کافیه بتونه مهریه رو پرداخت کنه تا تحت هر شرایط و هر زمانی زن رو طلاق بده....

حالا با این تفاسیر آماده شنیدن نظرات دوستان هستم. خوشحال میشم دوستانی که کار حقوقی می کنند هم حتما نظر بدن و اگه در مورد پیش فرض های بالا هم اشتباهی توی نظر من هست اینو مطرح کنن تا اصلاح کنم....

و اگه یه وقت دوست داشتید به وبلاگ زن بودن رای بدید لطفا تحت عنوان " پوشش مسائل زنان و خانواده" این کارو بکنید.

پیشاپیش تشکر می کنم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 27 مهر1387 توسط الهام غلامی |
یه معلم پرورشی داشتیم که می گفت اگه توی این دنیا به نامحرم نگاه نکنید اون دنیا می تونید جمال حضرت یوسف رو مشاهده کنید.... الان خوشحالم که به نامحرم های خوشگل زیادی نگاه کردم چون نمی ارزیده ظاهرا..... خدا رو شکر ضرر نکردیم

یه ورژن این داستانم به صدای حضرت داوود بر می گرده که انشاء الله با 16 میلیارد تومن دیگر میشود یک سریالی هم از همین ساخت تا آخرش هممه بفهمن صدای داوود هم همچین مالی نبوده

آهای آقایون محترم لطفا جدی بگیرید این مکر زنان رو.... لااقل حرمت این خرجای میلیاردی رو نگه دارید بابا....

برای ولنتاین امسال فکر کنم دستمال قرمز مد بشه.....


نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط الهام غلامی |
فیلم که تموم شد یکی گفت صبر کنید نیم ساعت دیگه بقیه ش پخش میشه
یکی هم گفت یک ساعت و نیم علکی وقتمونو تلف کردیم
یه تعدادی هم که دست در دست زیدشان داشتند از اول قرار نبود که بفهمند روی پرده چه خبر است و اصلا نظری ندادند

اما ما احساس می کردیم با منیژه خانم رفتیم یه جایی و بعد یهو منیژه ولمان کرد و ما گم شدیم. بعد از این فیلم حس می کنی کارگردان یکهو ولت کرده است. حس می کنی آمدی یکجایی ولی اصلا نفهمیدی چطور پرت شدی بیرون. از اینکه ناگهان رهات کرده حس خوبی نداری.

خلاصه فیلم: فیلم حکایت ماه لیلی، مینو و پگاه است. سه نسل از زنان. سلاله مادری از ماه لیلی به مینو و سپس به پگاه می رسد. پگاه دانشجوی عکاسی ست و مثل بیشتر هم سن و سالهایش دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست و از چیزی که نمی داند چیست فرار می کند. مینو کارشناس فرش است و کارش رفوی فرشهای عتیقه است و این وسط فرشی را رفو کرده که بسیار ارزشمند و عتیقه است. از طرفی مالک فرش که معلوم نیست آن را از کجا گیر آورده فرش را به یک پولدار فروخته که می خواهد آن را از مملکت خارج کند اما مینو می خواهد به هر قیمتی شده فرش را حفظ کند و به موزه بسپارد. وقتی می بیند که چاره ای ندارد فرش را برداشته و از مغازه فرش فروشی فرار می کند. مادر مینو، "ماه لیلی" حافظه اش را از دست داده و به قول پگاه تصمیم گرفته همه چیز را فراموش کند. مینو، در حین فرار، مادرش را که قالیچه را بغل دارد گم می کند از یک طرف هم متوجه می شود پگاه هم گم شده است. تلاش برای یافتن آنها بی فایده است و مینو تا آخر فیلم تنها و مشوش است و همچنان دنبال این دو می گردد. پگاه هم حین رفتن در جاده نامعلوم با پسری آشنا می شود که همراه تعدادی دیگر در بیابان ها دنبال عتیقه و اشیاء باستانی یا به قول بقال ده دنبال گنج می گردد...


مینو (با بازیگری نیکی کریمی) باید همان هم نسلی های منیژه خانم باشد. نسلی که بار سنگینی به دوش کشیده و می کشد. هم نسل گذشته را حمایت و ساپورت کرده هم نگران نسل بعدی ست هم زندگی خودش را باخته هم همه (حتی خودش) زیر سوالش می برند که چرا خوب مراقب پیرزن نبوده چرا خوب مراقب بچه اش نبوده چی شده که تنها مانده و همه رهایش کرده اند... و تنها کسی ست در کل فیلم که نگران قالیچه است. نگران هویت ملی و انسانی ست. می خواهد ارزشها را به همراه قالیچه عتیقه در موزه کشورش حفط کند. و به خاطر این تلاش نه تنها از او تقدیر نمی کنند که آماج تهمت ها و نارواییها هم قرار می گیرد. دزدان میراث ملی علیهش توطئه می کنند و متولیان ارزشها ( موزه) نمی توانند از او حمایت مناسبی بکنند. نسل بعدی هم دنبال سرگشتگی های خودش است. نسل بعدی که همان پگاه باشد زندگی دومی دارد که او را بیخبر از آن نگاه می دارد و مادر را وارد اسرار زندگیش نمی کند. پگاه موبایلش را می اندازد دور و پل ارتباطی با مادر را از بین می برد. او می خواهد مستقل و رها باشد. او فرار می کند از مادری که دغدغه اش حفظ ارزش هاست ولی میراث کهن انسانی اصیل تر از این حرفهاست. عتیقه ها میراث باستانی و اصالت های قدیمی دنبال او می آید و همه جا او را پیدا می کند اینبار در قالب پسری که از او خوشش آمده و زبان او را بهتر می فهمد

چند تا چیز که در فیلم برای من خیلی جالب بود.
1- پدر اصلا دیده نمی شود. بار سنگین انتقال زندگی از نسل زنان منتقل می شود و مردان نقش حاشیه ای در فیلم دارند.

2- امیر برادر مینو، مینو را زیر سوال می برد. همه زندگی اش، شکستش در ازدواج، تنهایی اش، گم کردن مادر و دخترش را به رخش می کشد.... همه اینها در حالی ست که خودش هم همین وضعیت را دارد.

3- رفیع دوست پسر مینوست که نقشش را رضا کیانیان بازی می کند. مرد روشنفکر هنرمند و منزوی ای که مثل خود مینو تنهاست. نگران مینوست و به نظرش مینو زیادی مضطرب است و بیخود تلاش می کند. او را به خواب کافی و قهوه و .... دعوت می کند و سعی می کند آرامش کند. رفیع مینو را درک می کند ولی همراهی نمی کند. مینو به معنای واقعی تنهاست.

4- ماه لیلی مادر مینو حافظه اش را از دست داده ولی همه چیز را خوب می فهمد وقتی فهمید که فرش در خطر است آن را زیر بغل زد و فرار کرد. او نمی داند کجا می رود ولی سر از خرابه هایی در می آورد که زمانی ده خودشان بوده و او آنجا فرش می بافته. در حافظه اش خاطره ای زنده می شود. زن جوانی را می بیند که نیمه شب از خواب می پرد. فاجعه ای شبیه حمله دزدان یا آتش سوزی یا همچین چیزی ست و همه دارند فرار می کنند. ماه لیلی جوان، فرش روی دار را با قیچی می برد و با خودش بر می دارد و فرار می کند. بعدها مینو می فهمد نقشه آن فرشی که مادرش می بافته شبیه همین فرش عتیقه ای ست که گم شده.

میراث فرهنگی ای که نسل های پیشین در برابر همه تجاوزها و غارتها حفظ کرده بودند گم شده کسی نمی تواند پیدایش کند اما جایش امن است. ماه لیلی خوب بلد است آن را حفظ کند...

از اینکه خانوم حکمت فرش رو نماد میراث فرهنگی گرفته خوشم اومد ولی پرداخت فیلم خیلی جذاب نبود حالا من چی شده انقدر منتقد شدم نمی دونم من که اینکاره نیستم اصلا

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط الهام غلامی |
2-چند فروش میره؟
1-اگه بتونم هر واحدشو 40 تومن بفروشم خیلی خوب میشه. دنبال مشتری آس می گردم براش.
2-یکی بود دنبال همچین چیزی می گشت با خونه ش عوض کنه.
 1-نمی خوام با چیزی عوضش کنم می خوام نقد بفروشم. لامذهب همه چی گرون شده. این سعید کثافت هم که منو آلوده کرده نمی تونم نکشم که. هر 10 گرمشو می خرم 15 هزار تومن. روزی 10 گرم هم می کشم. خرج خونه میشه ماهی 500 هزار تومن خرج تریاکمم همین حدودا. بازم شکر درمیاد. ناشکر نیستم. خدا می رسونه
2-آبجی این حرفا شما رو که ناراحت نمی کنه؟
3-بله؟
2- می گم نظرتون در مورد آدمایی که مواد مصرف می کنن چیه؟
3- هر کس خودش می دونه آقا به من ربطی نداره.
1- یه بار ترک کرده بودما ولی دوباره شروع کردم.... حاجی تا حالا ترک کردی؟ لامذهب استخونای آدم می خواد از گوشت بزنه بیرون. درد بدی داره ولی یه شب تا صبحه فقط بعدش دیگه پاک میشی. باز خدا رو شکر شیشه میشه نمی کشیم. تریاک ترکش راحته
2- ولی من خوش ترکم. کشیدن نکشیدنم دست خودمه شیش ماه می کشم سه ماه نمی کشم هیچ طوریمم نمیشه...
3- بفرمایید آقا
1- خانوم ما که مسافر کش نیستیم به خاطر شوما اومدیم این مسیرو. آخه اونجا تاکسی گیر نمیاد.
3- دست شما درد نکنه.
2- می خوام وانتو بفروشم یه تاکسی بخرم
1- تاکسی؟ اصلا این کارو نکن. نون مسافرکشی از نون گدایی بدتره. همیشه از خدا بخواه که بهت آسون روزی برسونه نه سخت. مسافرکشی که نشد کار. منو می بینی صبحا ساعت 11 از خواب میشم. ناهار و صبحونه مو یکی می کنم. بعدش تریاکمو می کشم تا سه. بعد تازه سلانه سلانه میرم سراغ کار... خدا رو شکر خوبم درمیاد فقط اگه بتونم این واحدایی رو که ساختم بفروشم خیلی خوب میشه.
3- مرسی آقا همینجا پیاده میشم
1- به سلامت خانوم صبر کن اونور پیاده ت کنم آخه به خاطر شوما این مسیرو اومدم باید دور بزنم....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مهر1387 توسط الهام غلامی |

هر کسی توی دل خودش یه نظری داد. هر کسی یه سلیقه ای داشت ولی خوب نمی شد که همه رنگ دلخواهشون رو انتخاب کنن چون اونوقت مفهوم لباس فرم از بین می رفت.

خلاصه کارپرداز شرکت رفت یکسری نمونه رنگ پارچه آورد. نمونه رنگ ها به اتاق مدیر عامل رفت و نظارت استصوابی روش اعمال شد. از توی نمونه ها حدود 8 رنگ انتخاب شد تا بچه ها از روی اونها رنگ دلخواهشون رو انتخاب کنند.

نکته جالب این بود که از بین 8 رنگ 5 تاش قهوه ای بود ( با درجه روشنی متفاوت) دو تا آبی بود و یکی هم رنگ قبلی (توسی). من و همکارم از بین دو تا آبی، یکیشو که تیره تر و خوشرنگ تر بود انتخاب کردیم و به نظرمون هرچی بود از قهوه ای قشنگ تر بود. تعجب ما زمانی زیاد شد که دیدیم به جز ما دو نفر همه قهوه ای انتخاب کردن. اونهم هر کس یه جور قهوه ای ای انتخاب کرده بود.

ما مونده بودیم که چی بگیم. از تصور اینکه از این به بعد بچه ها با مانتوی قهوه ای توی شرکت بچرخن حالمو به هم می زد. این دموکراسی بود ولی انتخابها انتخاب جالبی نبود و داشتیم می رفتیم تا به وضعیتی بدتر از قبل دچار بشیم. من خیلی از دموکراسی نا امید شده بودم.

اونروز پنجشنبه بود و تمام دلخوشیمون این بود که 50 درصد بچه ها هنوز نیومدن.  اون آخر هفته گذشت. شنبه بقیه بچه ها اومدن. خوشبختانه نتیجه آرا کاملا عوض شد و بچه های باقیمانده به نفع آبی رای دادن و در نهایت آبی انتخاب شد. لباس فرم های شرکت بر اساس این رنگ تغییر کرد البته چنس پارچه همچنان تعریفی نداشت ولی از لباس قبلی خیلی بهتر بود.


من با اجازه خودم این برداشت ها رو از این داستان کردم و به نظرم این برداشت ها قابل تعمیم هست:

1- هر کاری کنیم این نظارت استصوابی رو نمی تونیم حذف کنیم و به نظر منطقی هم نمیاد که دامنه انتخاب ها نامحدود باشه ولی باید این نوع نظارت هم به گونه منطقی و قابل قبولی باشه که در این مورد خیلی هم اینطور نبود. انگار مدیرعامل ما رو وادار به انتخاب رنگ کرده بود در عین حال که ظاهرا به ما حق رای داده بود.

2- از مدیر اداری شنیدیم که نظر مدیر عامل هم روی رنگ آبی بوده. حالا خلاصه همیشه هم نظر بالادستی ها بد نیست!

3- تا دقیقه آخر میشه امیدوار بود که نتایج نظرسنجی تغییر کنه. من اولش کاملا نا امید بودم ولی دیدم که اوضاع خیلی بهتر شد. بهتره هیچوقت امیدتون رو به خرد جمعی از دست ندید حتی اگه در برهه هایی کاملا انتخابش نادرست باشه در نهایت درست عمل می کنه!

4- واکنش بچه هایی که قهوه ای انتخاب کرده بودن به نتایج آرا خیلی خنده دار بود: یکی می گفت اونا خودشون آبی رو انتخاب کرده بودن و رای گیری فرمالیته بوده. یکی می گفت چون ما قهوه ای انتخاب کردیم و اونا با ما لج بودن برای همین آبی انتخاب شد..... این حرفها به گوشتون آشنا نیست؟ ماها همیشه از اینجور قضاوت ها می کنیم در حالیکه اون رنگ واقعا نتیجه نظر اکثریت بود ولی چون مخالف نظر اونها بود کل جریان رو زیر سوال می بردن.

5- درسته که نتیجه ایده آل نبود و نظر همه هم رعایت نشده بود ولی قدم مثبتی بود و ما باید به خاطر این بهبود خوشحال می بودیم.

6- از همه جالب تر رای یه خانومی بود که از خودش هیچ نظری نداشت بلکه چون اون اول فکر کرد حتما قهوه ای انتخاب میشه قهوه ای رو انتخاب کرد. گاهی ما جرات نداریم خودمون باشیم و خودمون رو با شرایط موجود وفق می دیم. کاش همیشه نظر بدیم حتا اگه ببینیم نظر ما منتخب نیست. شاید بقیه هم ته دلشون با ما باشه و در نهایت با ما همراه بشن.

7- یه عده هم بودن که مثل همه انتخابات کلا رای گیری رو تحریم کردن و رای ندادن و کشیدن کنار. نظرتون در مورد این دسته چیه؟


بهتر نیست به دستاوردهای کوچیک قانع باشیم تا مسیر برای بهتر شدن هموار بشه؟ بهتر نیست به خاطر اینکه اوضاع رو دوست نداریم همه موجودیت جامعه رو زیر سوال نبریم؟


نتیجه هر چی بود ما... یعنی همه ما توی این جریان حضور داشتیم و خودمون رو نشون دادیم. جوهره ما در این انتخاب ها نمود پیدا کرد

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387 توسط الهام غلامی |
توی شرکت ما پوشیدن لباس فرم اجباریه. ما یه مانتوی بدفرم داشتیم با رنگ توسی روشن که تقریبا با دیدنش احساس افسردگی به هر کسی دست می داد. یک رنگ خنثی و بدون احساس. بگذریم از مشکلات دیگه ای که این رنگ مزخرف به همراه داشت.
و البته در این بین مثل همیشه دیواری کوتاهتر از دیوار بانوان گیر هیچ کس نمی افتاد و فقط خانومها توی چشم بودن و حتما باید اون لباس فرم رو به تن می کردن.
تا اینکه یچه ها کم کم شروع کردن به کارهای خلافی چون عدم تعویض لباس و ....
مدیر عامل جدید روی این موضوع حساس شد و شروع کرد به گیر دادن...
از اینور اونور به گوشش رسوندن که بچه ها به رنگ و جنس لباس معترضن...
مدیر عامل از خودش نرمش نشون داد و تن به دموکراسی داد و از بچه ها خواست رنگ دلخواهشونو انتخاب کنن

واااااااااااای دموکراسی

کسی باورش نمی شد ولی واقعیت داشت...

فکر می کنید در عمل چه اتفاقی افتاد و پایان این دموکراسی وطنی چی شد...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 مهر1387 توسط الهام غلامی |
خانواده خوشبخت خانواده ای نیست که در اون هیچ اختلافی نباشه. برعکس اگر دیدید زن و شوهری هیچ اختلافی با هم ندارند باید به سلامت روانی اون خانواده شک کرد. خانواده خوشبخت خانواده ایه که می تونه اختلافات رو مدیریت کنه. نقش اصلی رو در این مدیریت کی بر عهده داره؟ زن یا مرد؟ اونی که بیشترین ایمان رو به عشق داره!

کسی در زندگی زناشویی احساس خوشبختی خواهد کرد که بتواند در تنهایی هم احساس خوشبختی کند.

در رابطه عاشقانه تان همه جانبه حضور داشته باشید اما همیشه بخشی از خود را فقط برای خودتان نگاه دارید. همیشه باید فاصله ای بین شما و معشوق وجود داشته باشد که هرگز پر نشود. من به این فاصله می گم فاصله بحرانی. خیلی مهمه که از فاصله بحرانی رد نشید و به حریم تنهایی طرفتون تجاوز نکنید. هر یک قدمی که از محدوده فاصله بحرانی رد بشید صد قدم از معشوق دور خواهید شد. ( به عبارتی پرت می شوید) احتیاط کنید تا فاصله بحرانی رو درست تخمین بزنید و از وسوسه بیشتر نزدیک شدن اجتناب کنید!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 شهریور1387 توسط الهام غلامی |

این اولین باره که انقد فاصله بین پست ها می افته دلیل هم اینه که خوشبختانه افراد زیادی ابراز علاقه کردن و نظرات خودشون رو در مورد بحث جنجال برانگیز حجاب مطرح کردن که من قبل از هر صحبتی از همه عزیزان تشکر می کنم...در یک جمع بندی کلی از نظرات:


1- نظرهای مخالف و موافق تقریبا برابر بودن اما در مجموع رویکرد کلی دوستان بر مبنای پذیرش کلی هست و تفاوت در نوع و شکل اون و نحوه مواجهه و بخصوص بحث اجباری بودن اون هست!
2-
دو تا نظر بود که خیلی جالب بودن یکی از آقای سلیمانی عزیز و یکی از آقای خسرو که توصیه می کنم دوستان متن کامل نظر ایشون رو در کامنت ها بخونن.
3-
خیلی از دوستای گلم که معمولا پای ثابت نظر بودن متاسفانه افتخار ندادن
4-
نظر الهام درباره این موضوع:

 

این درسته که ما حیوون نیستیم و طبیعتا نمی تو نیم لخت بگردیم و فرهنگ استفاده از پوشش در ابتدایی ترین حالتش برای حفظ بدن از سرما و گرما و آسیب به بدن هست... این تمایل به حفظ حجاب طبیعتا با پیچیده تر شدن روابط انسانی و لزوم ارتباطات انسانی شکل پیچیده تری به خودش می گیره ولی نوع و نحوه پوشش و نحوه برخورد اجتماع و حکومت و مذهب با این موضوع چطور باید باشه و چطور هست بحث اصلی ماست.

 

اجتماعات غربی نگاه بازتری نسبت به حجاب دارند. مذاهب و حکومت ها هم در غرب به همین شکل رفتار می کنند اما در شرق اینطور نیست. در جوامع شرقی و به خصوص جوامع اسلامی همه چیز به گونه دیگری هست. این تفاوت از کجا میاد؟ چرا جوانان ما نباید مثل جوانان غربی راحت باشند. و با توجه به پیشرفت فوق العاده زیاد غرب در مقایسه با شرق آیا نمیشه نتیجه گرفت اصولا رویکرد اونها نسبت به مسایل از جمله حجاب، روابط جنسی و میزان تحمیل نظرات از بالا به پایین، رویکردی منطقی تر و کاربردی تر هست؟

 

در پاسخ به این سوال در درجه اول باید به تفاوت کلی روح و نگاه شرقی و غربی نسبت به مسایل توجه کرد. ما در شرق به طور کلی مکاتب عرفانی عمیقی داریم که نگاهشون به همه چیز با نگاه غربی متفاوته و به طور مشخص تر با اسلام مواجهیم که اصولش با اصول غرب به خصوص در مورد مسایل زنان تفاوت داره. اینکه ریشه این تفاوت کجاست رو من نمی دونم. شاید به قدمت و اصالت تمدن شرق ( که قطعا دوباره طلایه دار تمدن خواهند شد و در این موضوع شکی ندارم ) برگرده و شاید به تفاوت های اقلیمی و نژادی برگرده اما قدر مسلم این تفاوت وجود داره و منشا همه اختلافات در این تفاوت کلی نهفته هست.

 

در شرق ما به هر موضوعی حجاب میدیم. از عریانی و شفافیت خوشمون نمیاد. هرچه موضوع مورد بحث اصیل تر و مهم تر باشه ما بیشتر توی حجاب فرو می بریمش. مثلا ما درباره احساس عشق خیلی چیزا داریم که بگیم. از اینکه احساس عشق یک احساس عرفانی و خدایی هست و بحث زن و مرد فقط بخشی از عشق هست و عشق چیزی بسیار فراتر از این حرف ها هست.... اینکه نور خدا بر معشوق تابیده و معشوق آینه ای از خداونده.... اینکه بدن معبد خداست... اینکه ما به دنیا اومدیم تا زندگی موقتی در این دنیا داشته باشیم و بعد از اون یه سفر معنوی به جهان دیگری داشته باشیم....... اما در نگاه غربی عشق حاصل ترشح یه هورمون جنسی هست و با ایجاد یک رابطه جنسی این احساس فرو می نشینه! ما در غرب روابط رو آزاد می کنیم تا عشق به عقده تبدیل نشه و انسان زندگی راحت تری داشته باشه و اصولا دلیلی نداره که موضوع انقدر بغرنج بشه..... ولی در شرق این نوع نگاه به عشق توهین به عشق و انسان هست و حرمت انسان با این بی بند و باری خدشه دار میشه!

 

بحث عشق رو اینجا ادامه نمیدم تا از بحث اصلی منحرف نشم ولی حجاب هم مثل همه چیز در اینسوی جهان با آنسو فرق داره. برای ما بدن چیز بسیار محترمی هست. اون رو لای گرانبهاترین پارچه ها می پیچیم و مثل یک راز ازش محافظت می کنیم. نیچه میگه هر جامعه ای بر اساس مهم ترین اصل و آرمانش رفتار می کنه. اصل و آرمان اصلی ای که در ما هست و ریشه حجاب هست آرمان لذت جاودانی هست.... همه آنچیزی که ما رو از بی حجابی می ترسونه اینه که نکنه لذت سکس برای ما عادی بشه. ما زنها رو در حجاب دوست داریم و خودمون رو در ولع و حسرت دائمی می پسندیم تا بهتر قدر داشته هامونو بدونیم. ما انقدراین لذت رو می پرستیم که می ترسیم با همیشه در دسترس بودنش ارزشش کم بشه.... ما از حجاب نه محدودیت می خواهیم نه مصونیت ما از حجاب جذابیت بیشتر می آفرینیم برای هرچه جاودان کردن احساس لذتی که داریم... مبادا روزی زن، شهوت و لذت برای ما عادی بشه!

 

ما هر چه بیشتر زن رو و شهوت و لذت سکس رو بیشتر بخواهیم اونو بیشتر در حریم حرمت می پیچیم و خودمو ن رو بیشتر در طلب دائمی و حسرت و اشتیاق نگه می داریم. این داستان روح شرقی هست!

 

اما ما کمی از اونور بام افتاده ایم البته! با بگیر و ببند و چماق و تعریف محدوده های خیلی دقیق این تعریف زیبا رو مخدوش کردیم!

 

و اما سوال آخر: چرا نباید مثل غربی ها باشیم؟ مگر نه اینکه اونها در همه چیز بهتر از ما عمل می کنند و مگر اینهمه پیشرفت گواهی نیست بر تأیید درستی رفتار و افکار اونها؟

 

دلیل اینکه چنین سوالی پرسیده میشه متاسفانه به مسخ ما در برابر اعجاز تمدن غرب بر می گرده. ما متاسفانه خودباوریمون رو از دست دادیم و دچار خودباختگی شدیم و در همه چیز احساس سرخودرگی می کنیم. به اعتقاد من ما باید به اصالت خودمون بر گردیم باید خودمون رو با همه کاستی ها و نقص ها و حتا عقب افتادگی هامون بپذیریم و سعی کنیم با تکیه بر چیزهایی که داریم به پرورش ریشه های اصیل و قدرتمندمون بپردازیم. باید در بعضی جاها خودمون رو اصلاح کنیم و در بعضی جاها به ارزشمندی داشته هامون پافشاری کنیم. و غرب هم با وجود پیشرفت فوق العاده ش الان فهمیده که یکجای کار می لنگه. فهمیده که در این سرعت سرسام آور چیزی رو از دست داده. چیزهای مهمی رو ندید گرفته و یک رویه زیبا و توخالی از خودش درست کرده. رویه ای که اگه با این روند ادامه بده از هم خواهید پاشید و بار دیگر پرچم تمدن بشری رو به دست شرقی ها خواهد داد البته اگر تا اون موقع بشر به خودنابودی کامل نرسیده باشه!

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
بلیط قطار خریده بودم ولی دیر رسیده بودم. قطار کم مونده بود حرکت کنه و من نمی دونستم باید کدوم واگن سوار شم. دنبال مأمور قطار می گشتم. اونم می گفت فرقی نمی کنه کدوم واگن سوار شی چون واگن ها به هم راه دارن. شماره واگن هم روی بلیط نوشته شده و منم بلیطو از توی کیفم پیدا کردم دیدم نوشته واگن 20 و دویدم که سوار شم که یکهو قطار حرکت کرد. من مثل سوپرمن ها با یک حرکت سریع از بدنه قطار گرفتم تا همینجوری که قطار میره منم ببره و من یواش یواش وارد قطار بشم که دیدم درش بسته شد... من یه زور فوق العاده ای پیدا کرده بودم با نیروی دستم در قطار رو باز کردم و وارد واگن شدم. نفس عمیقی از سر شادمانی و آسودگی کشیدم و مورد تشویق کسانی که توی قطار بودن قرار گرفتم..... و توی تمام این اتفاقا چادر سرم بود.... اینجا بود که من به اهمیت این جمله زیبا پی بردم که حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است!

دوستان محترم من نظرتون در مورد حجاب چیه؟



نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تیر1387 توسط الهام غلامی |



مهریه معنی ش رو دقیقا نمی دونم ولی از اون جاییکه کلمه مهر توش به کار رفته حس مهر ورزیدن مهربان بودن و ابراز مهر رو به آدم میده. توی عربی مثل اینکه بهش می گن صداق و هدیه ای است که مرد به زن میده به عنوان تشکر از گرفتن جواب مثبت!

اما این معانی اولیه هست و این پدیده هم مثل همه چی در طول تغییرات اجتماعی معنی متفاوتی پیدا کرده. اصولا روابط اجتماعی پیچیده هست و تمام معانی خالص رو پیچیده می کنه. من نظرات افراد مختلف رو دسته بندی می کنم و سعی می کنم این موضوع رو در این قالب تحلیل کنم.

1- دسته اول برخورد کاملا منفی ای با این موضوع دارن. به نظرشون مهریه توهین به زن هست و حالتی شبیه خرید برده رو القا می کنه و به یادگار مونده از اقوام بدوی که زن رو مثل کالا خرید و فروش می کردن هست. خیلی از فمنیست ها هم در این دسته قرار می گیرند و خیلی از آقایون... در این دسته عنوان می شه که زن و مرد برابرند به همین دلیل عنوان کردن چنین بحثی اساسا اشکال داره.

2- عده ای معتقدند مهریه فی نفسه بد نیست ولی باید معقول و منطقی باشه. مثلا یکی از دوستان می گفت در حدی باشه که زن در صورت طلاق بتونه زندگی آبرومندی داشته باشه

3- عده ای ( بیشتر تریپ مذهبیون) 14 سکه رو بهترین مهریه می دونن! مهریه حضرت فاطمه زهرا

4- عده ای هم معتقدند که مهریه پشتوانه زن هست و می تونه مرد رو مجبور به تعهد بکنه و از هرز رفتن مرد جلوگیری کنه

5- عده ای معتقدند شاید مهریه به خودی خود انقدر مهم نباشه ( مثلا می گن ما بعد از عقد مهریه رو می بخشیم) اما اینکه پسر در وهله اول برای نشان دادن میزان خواستار بودنشون هم که شده باید مهریه پیشنهاد ی رو بپذیره

6- خوب یه عده هم می گن کی داده کی گرفته! البته این حرفو قبلا می زدن در حال حاضر می دونیم خیلیا دادن خیلیا هم گرفتن

7- بعضیا برای از بین بردن جنبه مادی مهریه چیزیهای معنوی رو پیشنهاد می دن مثل نمی دونم چندهزار شاخه گل یا نوشتن مثنوی معنوی و ... البته با توجه به حکمی که من شنیدم یه قاضی داده بود در مورد مهریه یک خانومی که تعداد شاخه های گل رو با استعلام از گل فروشی قیمتش رو حساب کرده بودن و خلاصه مثل اینکه چند صد میلیون شده بود!

 

و افکار وعقاید متفاوت دیگه! اما مهریه واقعا چیه و چطور باید باشه! و اصلا آیا باید باشه یا نه! نظر شخص من اینه:

1- در یک جامعه برابر که در اون حقوق زن و مرد برابر هست ( یک جامعه ایده آل) که البته حتی کشورهای مدعی مثل غرب هم هنوز نتونستن به چنین ایده آلی دست پیدا کنن و در واقعیت جامعه شون نا برابری بیداد می کنه، بله میشه گفت مهریه یک سنت زوال یافته هست و حتی می تونه توهین به زن هم تلقی بشه اما در جامعه ای که در اون خیلی از قوانین عادی ما توهین به زن هست این آپشن کاملا منتفی هست. در جامعه ای که قانونا زن حق طلاق نداره حق خروج از خانه بدون اجازه مرد نداره ملزم به تمکین هست و ..... نمیشه اصلا در این مورد بحث کرد و اگر قرار هست این موضوع به این شکل مطرح بشه در ابتدا باید تمام قونین تبعیض آمیز و همینطور سنت های تبعیض آمیز از جامعه دور شده باشه که انقدر دوره که من در موردش اصلا حرف نمی ز نم.

2- آپشن 2 رو در آخر بحث می کنم

3- مهریه فاطمه زهرا اونطور که در جامعه مد شده این نبوده است. ظاهرا خیلی بیشتر بوده که من چون دقیقا نمی دونم نمی تونم در موردش بحث کنم ولی قدر مسلم فاکتورهای اون زمان، همینطور کارکرد مهریه با الان فرق داشته و نمیشه اون رو یک اصل بدون تغییر فرض کرد.

4- مجبور کردن مرد یا زن به تعهد مشمئز کننده هست. بنده به شخصه شاهد زندگی های بسیاری بودم که هیج مهریه ای مرد رو ملزم به تعهد نکرده و اگر کرده اون زندگی زندگی نفرتباری بوده. مثلا مردی که زنش رو طلاق نداده بود چون نمی تونست مهریه شو پرداخت کنه و خرج زن و بچه ش رو هم می داد ولی دور از اونها زندگی می کرد و همه افراد اون خاونواده در رنج بودن. و چه بسا روابط خارج از عرف بدی هم این وسط شروع به شکل گرفتن بکنه

5- این م قابل بحثه

6-همونطور که گفتم نمیشه این حرفو زد چون به مدد لطف بعضی حاج آقاها خیلی ها دادن خیلی ها هم گرفتن مهریه رو. خیلی ها هم به روز سیاه نشستن به این خاطر!

7- این هم خوب افه جالبی نیست مهریه اصولا چیزی مادی هست نه معنوی.

 

به هر حال همونطور که گفتم مهریه در صورتی می تونه یک فاکتور منفی باشه که ما در یک جامعه ایده آل زندگی کنیم و از اونجاییکه من آدم خوش بینی هستم معتقدم یک روز به اون نقطه می رسیم اما در حال حاضر ما با یک پدیده در ازدواج مواجهیم که برای عده زیادی به عنوان مانعی در راه ازدواج قلمداد میشه.

اصولا سبک ازدواج در ایران حتا دخترها و پسرهایی که مدت طولانی با هم دوست هستن و حتا کسانی که ارتباط نزدیکی با هم داشتن در نهایت به چهارچوب خانواده ها، سنت خواستگاری و دخالت مستقیم خانواده ها در امر ازدواج و زندگی زناشویی جوان ها منجر میشه. یعنی ما در ایران ازدواج مدرن نداریم و همه ازدواج ها سنتی محسوب میشن. در ازدواج سنتی هم مهریه یکی از فاکتورهای مهم هست.
 

از طرفی عشق در قالبی کاملا متفاوت با ازدواج جا می گیره. در عشق شما با احساسی معنوی روبرو هستین اما در ازدواج مطلقا با یک قرارداد اجتماعی مواجه هستین. و در قرارداد بدون رودربایستی صحبت بده بستان هست. پس طبیعیه که مساله مادیات یکی از فاکتورهای مهم اون م حسوب بشه


 

پس به دلایل متعدد و از جمله اینکه زن از نظر احساسی دوست داره هدیه ای مادی از طرف مرد دریافت کنه و اصولا در طول تاریخ زنها در قبال سکس همیشه حمایتی از طرف مرد دریافت می کردن و خوب در دنیای امروز مهم ترین حمایت می تونه پول باشه مهریه فی نفسه لازمه و بودنش خوب هست ( اینکه ازدواج برابر با سکس نیست قبول ولی خوب محرک اصلی و اولیه ازدواج به نظر من همینه)
 

اما در مورد میزانش و روزیکردی که میشه بهش داشت به نظر من بهترین تعریف در حال حاضر برای مهریه اینه: " هدیه ای که مرد بر حسب توان مادی خودش و بر اساس خواست قلبی خودش به زن پیش کش می کنه".


ممکنه مرد در اون لحظه توان پرداختش رو نداشته باشه ولی در نهایت این توان رو در خودش احساس می کنه که قادره یک روزی این مبلغ رو به زن پرداخت کنه و البته نه به شکلی که مرد رو به خاک سیاه بنشونه و کاری کنه که دیگه قادر نباشه از زیر بارش بلند شه. با توجه به اینکه پیش بینی ما از زندگی مشترک یک عمر هست ممکنه مرد سال ها بعد قادر به پرداخت باشه که در اون صورت به محض توان باید پرداخت کنه و هیچ ربطی به ادامه یا عدم ادامه زندگی نداره.

 

زیبا بود اگر قانونا زن و مرد شریک حقیقی زندگی هم محسوب می شدند و در صورت طلاق بدون برو برگرد همه دارایی تقسیم می شد و در صورتیکه یکی از دو طرف امکان کار کردن نداشت دیگری متحمل مخارجش می شد. چه زیبا بود اگر زن و مرد وارث قانونی اموال هم بودند. چه زیبا بود اگر...

 و چه زیبا بود اگر ما جامعه ای داشتیم شامل زنانی که موجودیتشون به مرد وابسته نبود تا اگر مرد به اونها بی مهری می کرد یا دیگه اونها رو نمی خواست اونها همه چیز رو تموم شده ببینن و برای نیفتادن به چنین روزی مجبور بودن چنین ضمانت هایی از مرد زندگیشون طلب کنن!

 

من خودم به عنوان یک زنی که کار می کنه و این توان رو در خودش می بینه که در هر شرایطی روی پاهای خودش بایسته و خودش رو نبازه مهریه برام کارکردش فقط یک چیز هست! همون مفهوم اولیه! هدیه ای از جانب مردی که منو انتخاب کرده و البته ترجیح می دم خودش این هدیه رو پیشنهاد بده نه اینکه من تعیین کنم و البته نمی خوام میزانش کم باشه چون خواه ناخواه به میزان علاقه ش و میزانی که حاضره برای من مایه بگذاره ربط پیدا می کنه! همونطور که اگه منو به رستوران ارزون قیمت ببره خوشم نمیاد. همونطور که اگه روز تولدم برام کادو نگیره... اوه نه هرگز نمی تونم ادعا کنم یک زن غیرمادی هستم. پول و مادیات با همه جنبه های زندگی ما آمیخته هست و مادی نبودن توی این دنیا یا دروغه یا زیبنده عارفانی انگشت شمار. من که ساده و صادقانه می گم نه دروغگو هستم نه عارف!



در پست بعدی دوباره میریم تو فاز داستان گویی و می خوام داستان واسالیسای عاقل رو تعریف کنم و تقدیم کنم به رز عزیزم!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1387 توسط الهام غلامی |
از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی نوشته باربارا دی آنجلیس

بسیاری از مردم تداعی معانی مثبتی با کلمه تعهد ندارند. بویژه مردها در برابر تعهد دادن مقاومت می ورزند چرا که آن را معادل محرومیت و اسارت می گیرند. معتقدم که تعهد تاثیری کاملا متفاوت خواهد گذاشت. بدین معنا که از هرز رفتن انرژی روحی شما دردیگر جهات جلوگیری می کند و به شما این امکان را می دهد که ا نرژی تان را تنها بر روی یک نفر متمرکز کنید. آزاد هستید تا خود را غرق رابطه تان کنید. عشق بورزید، آنهم تمام و کمال و بی هیچ محدودیتی. تعهد موجب می شود خود را رها کنید و تسلیم شوید. آنهم نه به معشوقتان بلکه به خود عشق که این نیز به نوبه خود هنگامی تحقق می یابد که با فرد مناسب باشید.
تعهد به شخص مناسب شما را از لحاظ احساسی آزاد می کند. تعهد به شخص نامناسب شما را از لحاظ احساسی دربند می کند.

دیروز صحبتی با یک دوست داشتم که به نظرش عنوان کردن تعهد در یک رابطه عجیب می اومد! این پست رو به خاطر ایشون نوشتم.
- در مورد پست قبلی من مطمئنم که اون آقا انتخاب مناسبی نداشته به همین دلیل احساس خلا توی زندگیش می کنه. ممکن هم هست که انتخاب مناسبی داشته باشه ولی ارزش تعهد رو در غنای احساسی دست کم گرفته و نمی دونه زندگیش رو در معرض چه تهدیدی قرار میده. درست مثل اعتیاد می مونه که تقریبا همه معتادا فکر می کنن که هر وقت بخوان قادرن ترک کنن و همین تصور باعث میشه نتونن بیماریشون رو درمان کنن. اون آقا هم فکر می کنه دست خودشه و هر وقت بخواد می تونه به روابط نامشروعش پایان بده. من حتم دارم اون زندگی خانوادگیش رو به تباهی خواهد کشوند.

و اگه یادتون باشه درباره پرسفنه که الهه انعطاف پذیری، پذیرش و نوسان احساسی هست صحبت کردم. در پست بعدی درباره هرا خدابانوی تعهد صحبت خواهم کرد.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 خرداد1387 توسط الهام غلامی |
دوست عزیزی زحمت کشیدن و مطالبی درباره فمنیسم در وبلاگشون نوشتن.
راستش من زیاد با این مفاهیم میونه جالبی ندارم چون دوست ندارم با تفکیک جنسیت به مسائل نگاه کنم. مثلا دوست ندارم بگم زن ها این مشکلات رو دارن یا مردها این بلا رو سر زنها اوردن یا مثلا ما برای احقاق حقوق خودمون باید بجنگیم ( چون جنگ و مبارزه اصولا یک حرکت مردانه هست و زنها بدون جنگ معمولا به اهدافشون میرسن).....
توجه من به این هست که برخی خصوصیات اصولا زنانه تعریف میشن و فرضا اگه به شما بگن مهربانی و عطوفت شما بیشتر یاد یک زن می افتید تا یک مرد. یا اگه بگن زیبایی شا بیشتر یاد زن می افتید تا مرد. ولی وقتی می گن اقتدار یا غرور شما یاد مرد می افتید......
برای من خصوصیات زنانه و خصوصیات مردانه جالبن تا خود زن و مرد.
و حرف من اینه که در دنیای ما همه دنبال به دست آوردن خصلت های مردانه هستن حتا زنها....خیلی جاها خود زنها با خصلت های زنانه در خودشون و دیگران مبارزه می کنن ( توجه کنید با اظهار نظر برخی خانمها درباره خانوم های قرتی و خوشگل و بزک کرده و همینطور حمله شخصیتی برخی زنهای موفق در محیط بیرون به زنهای خانه دار و ...).
خیلی از فمنیست ها هستن که مخالف آرایش زنها هستن یا از انعطاف پذیری زنانه منزجرن و چه بسا اون رو دلیل اصلی تحقیر زنها می دونن. اما نظر من این نیست. نظر من اینه که باید برای ویژگی های زنانه هم مثل ویژگی های مردانه احترام قائل شد و هر کدوم رو در جای خود استفاده کرد و به تعادل رسید.....

به نظر من خانه داری و کارهای خانه و بچه داری و مادری همونقدر ارزشمندن که کارهای بیرون. گلدوزی و گرد گیری و آشپزی همونقدر ارزشمنده که آپولو هوا کردن. آرایش کردن همونقدر ارزش داره که برنامه ریزی برای گرفتن دکترا. نقاشی همونقدر ارزشمنده که ریاضی. خوش سر و زبونی همونقدر ارزشمنده که توجه به عمق مطلب.....
در جایی نیچه گفته زنها همه سطحی هستن......گیریم که باشن.... کی گفته در عمق ارزشی بالاتر از سطح وجود داره....



درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin

FreeCod Fall Hafez