زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 29 فروردین1388 توسط الهام غلامی
|
توی مدیریت و بحث های کیفیتی، مفهومی هست به نام " پایش مستمر ". پایش مستمر روالی رو ایجاد می کنه تا فرآیند شما از طریق مراقبت دائمی پارامترهای مختلف موثر بر اون فرآیند همیشه دارای کیفیت مطلوب باشه.
پایش مستمر درونی هم قابل تعریفه. میشه سیستمی ایجاد کرد که انسان خودش روی خودش پایش دائمی داشته باشه. روی افکارش گفتارش و رفتارش.... به نظر شما برای اینکه همیشه مراقب سیستم روحی و روانی خودمون باشیم چه کار باید بکنیم؟ آیا برای این منظور سیستمی می شناسید ؟ نوشته شده در تاريخ یکشنبه 11 اسفند1387 توسط الهام غلامی
|
انا خیر منه ......من از او بهترم..... این است کلام شیطان.... هر وقت حس کردی از آدم روبروییت بهتری مطمئن باش که شیطان داره به جای تو حرف می زنه. "انا خیر منه" یعنی غروری که تو رو اگه فرشته هم باشی به ابلیس تبدیل می کنه. یادت نره الهام! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
ما یک نوای جاویدان هستیم که بر هستی ظهور می کنیم. ما یک اثر هنری هستیم از هنرمند خلاق آفرینش. وقتی رنگ روی بوم ریخت دیگه اثرش پاک نمیشه. وقتی لحظه ای گذشت دیگه برگشتی در کار نخواهد بود. وقتی لحظه مرگ فرا برسه کلا از هر توانی برای کوچکترین تغییری تهی میشیم. وقتی یک لحظه می میره دیگه چیزی ازش در اختیار ما نیست. ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم....
ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی1387 توسط الهام غلامی
|
در دنیای امروز با سرعت سرسام آوری که شاهدش هستیم چیزی که گم شده تمرکز هست. ما وقتی غذا می خوریم همزمان درباره یه معامله صحبت می کنیم درباره یه عشق فکر می کنیم درباره نحوه پول خرج کردن نقشه می کشیم به تعطیلات و مسافرتمون می رسیم. موبایلمون هم زمان زنگ می خوره در حالیکه تلفنو جواب می دیم چت هم می کنیم یه قهوه هم همزمان می خوریم راه هم می ریم. همزمان به چند نفر فکر می کنیم و در حالیکه با کسی هستیم به روابط متعدد دیگه مون هم می پردازیم. انقدر غرقیم و مشغولیم که مهار زندگی داره از دستمون در میره......
تمام این سرعت، اضطراب و هول و ولا برای بیشتر داشتن و بیشتر به دست آوردن و تنها نبودن و همیشه پول داشتن و همیشه مشغول بودن و .... از ما آدمهایی ساخته که توی کمای احساسی فرو رفیتم. عشق خنده دارترین مفهوم توی این گیرو دار هست. ما فقط می خوایم بیشتر داشته باشیم بیشتر لذت ببریم بهتر و بیشتر بخوریم با بهترین و زیباترین و پولدارترین افراد ازدواج کنیم.... و باز ناراضی هستیم! چرا؟ چرا قدیمی تر ها که خیلی کمتر از ما امکانات داشتن و روابط محدودتر و غذاهای ساده تر و پول کمتر احساس رضایت بیشتری داشتن؟ به نظر من تمرکز و آرامش از زندگی ما رخت بربسته. همین الان دارید این وبلاگو می خونید چند تا صفحه دیگه همزمان بازه. توی چت هم آنلاین هستید و همزمان جواب چند نفرو می دید و ممکنه جواب یکیو به یکی دیگه بدید و دلخوری هم پیش بیاد. همزمان موزیک روشنه. همزمان دارید چیزی می خورید. همزمان اس ام اس هم می دید. هم زمان با مامان هم درد دل می کنید........ خوب شما با همه اندامتون به طرز تمام-بار مشغول فعالیت هستید در حالیکه ظاهرا کار خاصی هم نمی کنید. برای اینکه به ذهن و روحتون آرامش بدید باید تصمیم بگیرید در هر لحظه فقط یک کار رو انجام بدید و با آرامش و تمرکز تمام توی اون کار غرق بشید. شما وقتی مزه یک نوشیدنی رو حس می کنید باید موزیک رو قطع کنید. وقتی وبلاگ می خونید باید چت رو ببندید. وقتی با یک دوست صمیمی گفتگو می کنید چیزی نخورید. می تونید؟ البته سخته ولی تنها راه تجربه احساسات درونی و آرامش و رضایت و هماهنگی و یکپارچگی همینه. خودم دارم سعی می کنم انجامش بدم. ضمنا سرعتتون رو هم کم کنید. سعی کنید با آرامش بیشتری هر کاری رو انجام بدید. از طمأنینه در حرف زدن تا راه رفتن و همه حرکات! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
- دارم نقشه می کشم تا دو تا جوونو( شایدم چهار تا رو) به هم برسونم. از دیروز حس یه حاج خانومیو دارم که کارش جفت و جور کردن امور خیره و هی دارم نقشه می کشم واسه مراحل ماجرا که چی جوری باشه که به مقصود برسم بی اینکه دخیل به نظر بیام...
- نگران کسی هستم و هیچ راهی برای درآمدن از نگرانی ندارم. لطفا خودت بهم خبر بده دوست عزیز آخه من که نمی تونم بیام بپرسم ( مخاطب خاص) - نوگل خانوم دیدی گفتم دیدی گفتم این روش آدمو پولدار می کنه. بعد اون شب، هم یه مبلغ قابل توجهی که کسی بهم بدهکار بود پس گرفتم هم یه وام که از شرکت درخواست کرده بودم چکشو گرفتم... دیدی حالا.... - توی کلاس پانته آ باز یه تجربه جالب داشتم. اول ازمون خواست با دست چپ نقاشی خودمونو بکشیم و بعد پدر و مادرمونو هم بکشیم. بعد دو نفر دو نفر شدیم و قرار شد هر کسی اول از نقاشی طرف مقابلش تعریف کنه بعد هم ازش انتقاد کنه.... نتایج خیلی جالب بودن. یکی از نتایج این بود که من دریافتم بیشتر چیزایی که از نقاشی طرف مقابلم انتقاد می کردم چیزهایی بود که در مورد خودم صادق بود. انتقادهای ذهن ویرانگر: چاق، مو وزوزی، چشم قلمبه..... بعدشم گفتم چرا بابات از مامانت قدکوتاهتره؟ جالبه این من بودم که در انتقاد حضور داشتم صرفنظر از نقاشی اون خانوم. در انتقادهای خودتون و دیگران دقت کنید. ببینید کدام وجه خود را دوست ندارید که در دیگران پررنگ می کنید؟ اگر خودتان را به اندازه کافی دوست داشته باشید دست از انتقاد از دیگران بر می دارید.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 تیر1387 توسط الهام غلامی
|
- از مانتو فروشی میام بیرون توی راه یکی از همکارای مردمو با خانومش می بینم. حسودیم
میشه قصد داشتم برم پاساژو بچرخم اما دیگه نمیرم تنهایی حال نمیده! - چند روز پیش
داشتم فکر می کردم اگه یه پسری بودم توی سن ازدواج هیچوقت دختری مثل خودم رو
انتخاب نمی کردم...............................شاید دلیلش اینه که از خودم راضی
نیستم و فکر می کنم نباید اینجوری باشم... آره نباید باشم احساسات لطیف یک الهام
زیر خشونت یک زندگی یکنواخت مدفون شده همین! - پانته آ می گه مسیری رو دارید میرید کسی رو می بینید از هم قدم شدن باهاش
خوشحال میشید چون از تنهایی درتون میاره.... همسر شما کسی نیست جز یک آدمی که هم
مسیر شماست.... اگه هم مسیرتون آدم خوبی نبود یا خیانت کرد یا آزارتون داد دلیل
نمیشه که مسیر رو به خاطرش زیر سوال ببرید. و گاهی اتفاقا لازمه مسیری رو بریم
و هم مسیرمون رو تغییر بدیم.... هم مسیر ما استاد ما هم هست! آیا باید به خاطر عشق
به معلم توی کلاس درجا بزنیم...........؟ - پانته آ می گه همسر شما آینه تمام قد شماست... هر چقدر هم این مفهوم سخت باشه
باید بپذیرید که شما خودتون رو در او می بینید. اگر رفتار آزار دهنده ای داره چیزی
در درون شماست که آزار دهنده هست و دلیل جذب اون آدم بوده - و حضور هیچ کس حتی رهگذر ناشناسی که از کنارتون می گذره و وقوع هیچ اتفاق
خوشایند یا ناخوشایندی تصادفی نیست. همه اینها از یک نظام هوشمند تبعیت می کنه - اگه اتفاقی به این وبلاگ سر زدی بدون چیزی در این وبلاگ تو رو فراخونده چیزی
تو رو جذب کرده درسی توش هست یا آغاز راهی نو برای تو - و بهترین اتفاق ها اتفاقا تلخ ترین اونهاست. اتفاق هایی که مهم ترین درس ها رو
برای ما دارند. سخت ترین چیزی که باهاش مواجه می شیم اتفاقا بیشتر از بقیه برای ما
لازمن. - و پانته آ می گه حتا در صورت نارضایتی از وضعیت زندگی یا فضایی که توش هستید
یاد بگیرید به فضا به شرایط به کشور به شهر به خونه و محیطتون احترام بگذارید. این
احترام سرآغاز شکوفایی همه تغییراتی ست که نیاز دارید. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی
|
تصور کن توی یه کلاسی با حدود 45 نفر جمعیت نشسته باشی و استاد با یک نگاه سریع توی اون کلاس تو رو پیدا کنه و ازت بپرسه: تو هدفت از اومدن به این کلاس چیه و چه تغییری می خوای بکنی؟
و من توی لیست تغییراتی که نوشته بودم اولیشو گفتم. باورتون میشه: لاغر و خوش تیپ بشم! بعد که چند تا جمله بینمون رد و بدل شد به من گفت پاشو روی صندلی بایست. من که خجالت کشیده بودم پاشدم و روی زمین کنار صندلی ایستادم.....استاد با خنده گفت تو نه تنها چاقی بلکه فرق بین روی صندلی و کنار صندلی رم بلد نیستی..... و من با کلی خجالت با این هیکلم رفتم روی صندلی ایستادم و کل 45 نفر زل زدن به هیکل من! تازه داشت خوشم می اومد همه نگاه ها به من بود.... استاد از کلاس پرسید به نظر شما این خانوم چاقه؟ صداهای مختلفی از کلاس بلند شد و هرکسی چیزی گفت. یه عده ای گفتن نه یه عده ای گفتن اره یه عده ای گفتن موضعی چاقه حتا یکی گفت اگه این چاقه پس من چیم؟ خلاصه در یک جمع بندی استاد از کل کلاس پرسید: کیا فکر می کنن این خانوم خیلی چاقه؟ هیچ کس دستشو بلند نکرد. بعد پرسید کیا فکر می کنن این خانوم یه کمی چاقه؟ حدود چهار پنج نفر دستشونو بلند کردن. بعد پرسید کیا فکر می کنن این خانوم تپل و شیرین و با نمکه؟ بیشتر کلاس دستشونو بردن بالا... من اشک توی چشمم جمع شده بودن. اصلا باورم نمیشد به نظر اکثر اینا من بانمک باشم نه چاق... و استاد نتیجه گرفت خیلی از سیگنال های منفی رو با ذهنیت های نادرستی که از دیگران گرفتیم از خودمون ساتع می کنیم... و بین کلاس هم هی گریز می زد به مثال تپل مپل کلاسش. یک بار هم گفت شاید کسی منو به چاقی متهم کرده که خودش سوء تغذیه داشته! جالبه که من از دیروز احساس بهتری نسبت به خودم دارم و دارم حس می کنم نه زیادم بد هیکل نیستم... دم استاد گرم! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
یه مدت طولانی بود که چشم راستم می زد. دیگه داشت کلافه م می کرد. مامانم می گفت خبر خوبی بهت می رسه اما این خبر خوب نمی رسید و چشم من همچنان می زد. تا آخر سر موضوع به کمک مربی نازنین یوگام حل شد. می گفت ناراحتی ها و مشکلاتی که در نیمه راست بدن رخ می دن بیشتر ناشی از نگرانی ها و دلهره های مربوط به آینده هست و با تکنیکی که یادم داد مساله حل شد اما این نگرانی مزمن، این استرس مربوط به آینده و ترس اینکه چی می خواد بشه از کجا میاد؟ چرا همه ما به نوعی نگرانیم؟ چرا مهم ترین بحثی که دو تا همشهری مثلا توی تاکسی می کنن یا توی پارک یا مثلا توی رستوران بین همکارا آب و هوا و مد و.... نیست بلکه گرونی، بنزین و جدیدا نان و احتمال حمله آمریکا و گاهی هراس از زلزله ای قریب الوقوع در تهرانه......
چرا ما همه ش نگرانیم؟ نگرانیم که تنها بمونیم؟ نگرانیم که یکهو یه عزیزی رو ناگهانی از دست بدیم؟ نگرانیم که ساختمونای محکممون یهو دهان باز کنن؟ نگرانیم یه روز از خونه بیرونمون کنن؟ نگرانیم که بی مقدمه از محل کار اخراج بشیم؟ نگرانیم یه روز چند نفر با لباس نظامی و زبونی که ما نمی فهمیم اوراق تردد ازمون بخوان و ما نداشته باشیم؟ نگرانیم یه روز بچه مون گرسنه باشه و ما نتونیم کاری بکنیم؟ نگرانیم روی خط عابر پیاده یکی بزنه بهمون و با سرعت فرار کنه؟ نگرانیم.... خیلی.... |
|