تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی |
پس از سه سال، شیطان برای بردن دختر بازگشت. دختر مانند عروسی زیبا حمام کرده بود و لباس سفیدی بر تن وسط یک دایره گچی نشسته بود تا شیطان او را ببرد. اما شیطان با دیدن او وحشت کرد و دور شد. شیطان هرگر به افراد تمیز و سفیدپوش نمی تواند نزدیک شود. او دستور داد تا دختر حمام نرود و کثیف باشد.
پدر و مادر و دختر وحشتزده اطاعت کردند و دختر مدتی بدون نظافت به سر برد. لباس ها و موها و ناخنهایش کثیف و ژولیده شدند تا اینکه شیطان دوباره پیدا شد.
دختر شروع کرد به اشک ریختن... آنقدر گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.... و همینطور اشکهایش روی دستهایش ریختند و حجم عظیم اشک دستهایش را شستشو دادند و تمیز کردند. وقتی شیطان آمد باز دید که دست های دختر تمیز هستند. با آن دستهای تمیز نمی توانست دختر را ببرد. خیلی عصبانی شد و به پدر دختر دستور داد با تبر دست های دختر را قطع کند.
پدر می خواست از خواسته شیطان سرباز زند اما شیطان گفت اگر دستانش را قطع نکنی تمام این محدوده تا جایی که چشم کار می کند را نابود خواهم کرد.
پدر ملتمسانه به دختر نگاه کرد. دختر پذیرفت که پدر هرچه صلاح می داند انجام دهد و پدر کاری را که دوست نداشت انجام داد. معلوم نشد دختر درد بیشتری کشید یا پدر. اما دستها قطع شدند.
دختر در این حال نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد و باز آنقدر گریه کرد تا بازوهایش با اشکهایش تمیز شدند. وقتی شیطان برای بار سوم به سراغ دختر آمد به خاطر تمیزی بازوانش نتوانست به او نزدیک شود و پس از سه بار او دیگر هر حقی را برای تصاحب دختر از دست داد و به اعماق جنگل پرت شد.
حالا دختر از دست شیطان رها شده بود اما دیگر دستی نداشت و بکلی ناتوان شده بود. پدر و مادر مهربانش تصمیم گرفتند با عزت و احترام و با توجه به ثروت زیادشان به خوبی از دختر مراقبت کنند اما دختر که دچار دگرگونی شده بود نپذیرفت و پدر و مادر را ترک کرد.
او آوارگی در جنگل را انتخاب کرد و گفت: ترجیح می دهم در فقر و با احسان دیگران زندگی کنم.
دختر با دستان بریده شده پوشیده در تنزیبی سفید، تنها و بدون دست به اعماق جنگل رفت...

(ادامه دارد)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 آذر1387 توسط الهام غلامی |
موافقید باز بریم توی قصه؟ این قصه زیبا که می خوام براتون تعریف کنم از کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" برداشت شده البته به بیان خودم

یکی بود یکی نبود. در جنگلی دور، آسیابان پیر و فقیری زندگی می کرد که از راه آسیاب کردن گندمهای مردم ده روزگار می گذرانید. اما او بسیار فقیر بود و برای به دست آوردن تنها غذای روزانه شان باید تلاش زیادی می کرد. او از زندگی فقیرانه اش خسته شده بود.

یک روز که در جنگل در حال قطع درختان بود مردی سیاهپوش با لباسی عجیب در برابرش ظاهر شد و به او گفت: "چرا اینقدر خودت را خسته می کنی؟ اگر با من معامله کنی بسیار ثروتمند خواهی شد"
آسیابان پرسید: چه معامله ای؟
پیرمرد عجیب گفت:" اگر آنچه پشت آسیاب است به من بدهی، من نیز تو را غرق ثروت می کنم"
آسیابان فکر کرد و با خود گفت "پشت آسیاب که چیزی نیست جز یک درخت سیب پرشکوفه..." با این فکر بیدرنگ معامله را قبول کرد.
پیرمرد عجیب خنده ای شیطانی زد و گفت: "من می روم و سه سال بعد برای بردن چیزی که به من تعلق دارد بازخواهم گشت."

با رفتن پیرمرد عجیب ناگهان لباس ها و کفش آسیابان عوض شدند و تبدیل به لباسها و کفش نو و گرانقیمت شدند و همینطور که آسیابان با خوشحالی به سمت خانه می رفت دید که همسرش دوان دوان به سمت او می آید و با شادمانی به او می گوید که در خانه ناگهان همه اسباب و اثاثیه ها نو و گرانقیمت شده اند و جعبه آذوقه شان پر از غذا و گوشت شده است. در حین صحبت ناگهان تاجی طلایی بر سر زن ظاهر شد و حلقه طلایی نیر بر دستش نمایان شد.
 زن با ناباوری به شوهرش گفت: "چطور چنین چیزی اتفاق افتاد؟"
آسیابان خندید و گفت: "اینها باید کار همان پیرمرد عجیب باشد."
و برایش تعریف کرد که در جنگل با پیرمرد عجیبی روبرو شده است و با او درخت سیب پرشکوفه را در ازای این ثروت معامله کرده است.
ناگهان رنگ از روی زن پرید.... گفت: " تو چه کار کردی؟؟؟؟!!!!!"
مرد گفت: "خوب ما می توانیم یک درخت دیگر بکاریم این اصلا مهم نیست"
- " ولی دختر ما هم الان زیر آن درخت در حال جارو کردن است"
بله آسیابان ناخواسته دخترش را به شیطان فروخته بود. آن پیرمرد عجیب شیطان بود و با حقه دختر را از آسیابان خریده بود. معامله ای دردناک.....
زن و مرد و دختر جوان با اشک و آه سه سال در انتظار سرنوشت شومشان ماندند.


(ادامه دارد)
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 شهریور1387 توسط الهام غلامی |

 داستان ریش آبی تموم شد ظاهرش داستان لطیفی نیست به قول یکی از خواننده های وبلاگ مردانه و سیاه بود ( ببین خودتون اسم میذارید رو خودتون یکی هم گفت ما مردا همه مون کثیفیم اما من موافق نیستم با این نظرات البته. مردا به این نازنینی! ) ولی این داستان لایه های پنهان زیادی دارد که بعضی دوستان نکته سنج به خصوص "؟" عزیز به اونها توجه کردن.
اول: همه ما یه دخمه تاریک داریم و موارد سیاه زندگیمون رو توش نگه می داریم. چیزهایی از شخصیتمون رو که دوست نداریم یا اتفاقاتی که نمی خوایم کسی بدونه. این بخش از شخصیت ما که سایه ما نام داره رل بسیار مهمی به خصوص در رفتارهای غیرعادی ما بازی می کنه. یادتون باشه سرک کشیدن به سایه های آدما تاوان سنگینی داره!
نکته1: سایه ها لزوما ویژگی های منفی ما نیستن گاهی بعضی از ماها جنبه های مثبت خودمون رو در سایه می گذاریم!
نکته2: اگر می خواید سایه های خودتون رو بشناسید ببینید از چه کسانی متنفرید تا صفات منفی خودتون رو کشف کنید و یا ببینید عاشق چه کسانی هستید تا توان بالقوه خودتون برای شبیه او بودن رو در خودتون کشف کنید. ببینید کدام خصلت رو اصلا در خودتون ندارید... اونها رو حتما دارید ولی قایمش کردید.

دوم: در ازدواج و تصمیمات دختر کوچکتر هیچ کدوم از شخصیت های مردانه داستان حضور ندارن. اون نه پدری داره نه از برادرهاش مشورت می گیره. خانوما حتما در ازدواجشون باید از مردهای واقعی ( پدر یا برادر یا اقوام مرد) یا از مردهای درونیشون ( آنیموس ) کمک بگیرن تا اشتباه نکنن. وقتی در خطر افتادید بخش مردانه وجودتون رو به کمک بطلبید تا بیان و حساب مهاجم رو برسن.

سوم: مادر و خواهر های بزرگتر زن ریش آبی قاعدتا باید از تجربه های خوبشون به دختر کوچیک بدن ولی این کارو نمی کنن. این اتفاق وقتی می افته که زنی مادر حقیقی نداشته یا ارتباط مناسبی با مادربیرونی و درونیش نداره. دختر کوچیک به تنهایی مجبوره بزرگ بشه.

چهارم: در درون همه ما ( چه زن چه مرد) یه موجود خبیث هست که گولمون می زنه. اگر مراقب نباشیم تمام زنانگی ما ( شامل زیبایی، لطافت، احساس و خلاقیت و...) رو به تباهی می کشونه و همه ایده های ما رو برای  داشتن زندگی راحت تر و شادتر به قتل می رسونه. گاهی به دخمه تون سر بزنید ببینید چند تا ایده شاد توسط اون غارتگر سر بریده شده.... از برادرانتون کمک بگیرید و حساب ریش آبی رو برسید.

پنجم: دیگه این داستان رو فراموش کنید چون تمام آیتمهاش در ناخودآگاه شما حک شده!

نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
اون دخمه پر بود از خون دلمه بسته و استخوانها و بقایای اجساد تعداد بسیار زیادی زن!!!!! بوی تعفن می داد و انگار هنوز صدای التماس زنهایی که اسیر ریش آبی بودن توی اون دخمه می پیچید...



دخترها به شدت وحشت کرده بودن. فوری درو بستن و پا به فرار گذاشتن. اونا راز ریش آبی رو فهمیده بودن. بله شایعه ها درست بود. ریش آبی تعداد زیادی زن داشته و همه رو کشته بوده و توی اون دخمه انداخته بوده. و جالبه بدونید همه رو هم به همین شیوه به دام انداخته بوده. اونا رو وسوسه می کرد و کنجکاویشونو تحریک می کرد بعد به بهانه حرف گوش نکنی و فضولی اونا رو به قتل می رسوند.
خواهرها بعد از اینکه نفسشون سر جاش اومد با هم فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که فعلا به روی ریش ابی نیارن که رازشو فهمیدن. اینطوری در امنیت بودن و اصلا ریش آبی از کجا می خواست بفهمه که اونا رازشو فهمیدن....  اما فاجعه در همین جا چهره خودشو نشون داد. اونا متوجه شدن که اون کلید مرموز داره خونریزی می کنه. بله از کلید قطره قطره خون می چکید.... اونا هر کاری کردن نتونستن خونریزی رو بند بیارن و کلید همینطور قطره قطره خون می ریخت انگار به سرنوشت دختر خون گریه می کرد... دختر مجبور شد اون کلیدو از بقیه جدا کنه و توی گنجه لباس ها قایم کنه

ریش آبی بالاخره اومد. بعد از سلام احوالپرسی و خستگی در کردن سراغ کلیدارو از زنش گرفت و خیلی زود فهمید که کلید کوچیکه نیست.
- کلید کوچیک کجاست؟
- نمی دونم باید همونجا باشه!

اما کلید نبود. ریش ابی نگاه هولناکی به زن کرد و گفت زود باش بگو کلید کجاست؟؟
اون همه جا رو گشت و کلیدی که همه گنجه رو به خون کشیده بود پیدا کرد.
- تو اون اتاقو دیدی!!!!
تو زن نافرمان و فضولی هستی و سزای تو مرگه... شمشیرشو کشید تا زن رو بکشه!



زن می دونست التماس فایده نداره و ریش آبی حتما اونو پیش بقیه زنها می فرسته. برای همین گفت: حالا که می خوای منو بکشی خواهش می کنم فقط اجازه بده چند دقیقه ای به پشت بام برم و دعا کنم و از خدا طلب آمرزش کنم!
ریش آبی یکمی فکر کرد و به زن اجازه داد. زن به پشت بام رفت و از این فرصت استفاده کرد و با صدای بلند برادرهاشو به کمک طلبید... بارها و بارها صدا زد. بعد به خواهرهاش گفت: آیا برادرهام دارن میان؟
خواهرها گفتن: نه چیزی نمی بینیم...
بعد از چند دقیقه دوباره به خواهرهاش گفت: آیا برادرهام دارم میان؟
خواهرها گفتن: یه گرد وخاکی از دور می بینیم!

بله برادرها در راه بودن. اما مهلت زن تموم شده بود و ریش آبی با شمشیر تیزش به سراغ زن اومده بود.

خوشبختانه برادرهای دختر به سرعت رسیدن و قبل از اینکه ریش ابی به مقصود شومش برسه اونو گرفتن و کشتنش! اونا بدن ریش آبی رو قطعه قطعه کردن و ریش آبیشو یادگاری نگه داشتن!

این داستان برای شما چه درسهایی داره؟ یا چه مفهومی غیر از ظاهر جذابش داره؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387 توسط الهام غلامی |

یکم
آقای W یکی از کارکنان آلمانی شرکت ماست که مدتی به خاطر ماموریت ( یکجورایی تبعید کاری) توی ایران زندگی می کرد و توی شرکت ما مشغول بود. زنگ زده بود با مدیرمون کار داشت که مدیرمون حوصله شو نداشت پاس  داد به من. من اول فکر کردم موضوع کاریه ولی بعد که شروع کرد به حرف زدن دیدم که نه بابا بیچاره یه درد دل شخصی داره و انتظار کمک داره. قضیه اینه که ایشون که دلشون داشته از تنهایی مفرط (!) می ترکیده دنبال یه همدم موقت می گشته که یه خدا نشناسی بهش پیشنهاد میده یه زن صیغه کنه. اونم این کارو می کنه و خلاصه از اونجایی که جنس زنای ایرانی رو نمی شناخته صیغه نامه ای رو که نمی دونسته توش چی نوشته امضا می کنه و بعد می فهمه که 11 هزار یورو مهریه خانومو باید بپردازه. خلاصه توی بد مخمصه ای گیر کرده بود. می گفت برای جنسی (!) که 5 یورو بیشتر قیمت نداره من باید 11 هزار یورو بپردازم و آه و ناله ش بلند شده بود و از من کمک می خواست ( چون با این بدهی نمی تونست ایرانو ترک کنه). جالبه که به مهریه نمی گفت چیزی مثل dowry بلکه mehrieh تلفظ می کرد. من ازش پرسیدم اون اصلا می دونه مهریه چیه؟ جواب داد: Yes, now I know.
خلاصه من بهش قول دادم که فکر کنم و ببینم می تونم راه حلی برای مشکلش پیدا کنم یا نه. خلاصه تلفنش قطع شد و من کلی فکر کردم و برای مشکلش یه راه حلی پیدا کردم. می خواستم بگم تو 1000 یورو به من بده تا من پرونده رو مختومه کنم ( آیکون وکیل فرصت طلب) که دیدم دیگه فایده نداره و دیر به فکرم رسیده چون از خواب بیدار شده بودم.....
- حال کردین چه کارشناس خریدی هستم؟ قیمت همه چی همه جای دنیا دستمه!
- حال کردین چه انگلیسی ای حرف می زدم توی خواب؟

دوم ببین تو این ماه رمضونی به جای اینکه من یاد اموات بیفتم یا یاد دوستان خوبم یا یاد آرزوهام تا توی این ماه مستجاب بشه من زرتی یاد خواهر هانیکو افتادم. یادتونه چقدر بدبخت بود. خلاصه مجبور شدم امروز سر نماز صبح برای روح خواهر هانیکو دعا کنم! یادتونه که طفلک با چه مظلومیتی مرد!

- نفر دومی که توی این ماه رمضونی یادم افتاده لادنه. لادن یه دختری بود توی کوچه ما وقتی که تازه اومده بودیم تو این محل که معلولیت ذهنی داشت. خونواده ش اما اصرار داشتن که خودشون نگهش دارن و انصافا هم تر تمیز و خوب نگهش می داشتن. تا اینکه متوجه شدیم یه مدته داد می زنه "سیمیییییییییییییییییین" و گریه می کنه. تحقیق کردیم فهمیدیم لادن خانوم عاشق شوهر یکی از همسایه ها شده که اسمش سیمینه. خلاصه سیمین رقیب عشقی لادن بود و چشم نداشت اونو ببینه. سیمین یه زن چادری و خیلی خوشگل بود. و خدا نیاره روزی رو که یه زن چادری از کنار لادن می گذشت انقد دنبالش می رفت تا مطمئن بشه اون سیمین نیست. خود سیمین هم که جرات نمی کرد از اینور کوچه رد بشه و خلاصه همیشه راهشو دور می کرد تا به پست رقیبش نخوره! اینو گفتم بدونید عشق و عاشقی و رقابت و حسادت به درجه هوش ربطی نداره. من چرا یاد اون افتادم نمی دونم. قضیه مال 15 سال پیشه شایدم بیشتر. لادن یه مدت بعد ناپدید شد و مثل اینکه بعدها توی بهزیستی مرده بود!

سوم چند وقت پیش بر حسب اتفاق چشممون به جمال یه برنامه تلویزیونی افتاد با این عنوان که" از تو می پرسند" نگاش که کردم دیدم یه سری سوال چهار گزینه ای هست که می پرسن و برای جواب درست هم جایزه می گذارن و همه سوال ها هم از کتاب های استاد مطهریه. می گم تصور کنید مثلا رفتید اون دنیا و خوشحال و خندان به فرشته های نکیر و منکر برخورد می کنید. بعد می بینید فرشته هه نه تنها از کارهای نیک و نماز و روزه ت سوال نمی کنه بلکه سری کتابای استادو گرفته دستش و از اون تو سوال طرح می کنه و می پرسه. غلطم جواب بدی یکراست میری جهنم.... چه حالی بهت دست میده؟ ببین از من گفتن بود به جای خوندن کتاب های بی فایده برایان تریسی و اسپنسر جانسون و چه می دونم باربارا دی آنجلس و لوییز هی برو یه کمی کتابهای استاد رو بخون که بعدا نگی نگفتیا....

چهارم خوب اینم آگهی های بازرگانی حالا بریم سر داستان.... خوبه؟

ریش آبی - قسمت دوم
خلاصه ریش آبی و دختر جوون یه مدتی با خوشی و خرمی با هم زندگی کردن. ریش آبی خیلی مهربون بود حالا گیرم ریشاش یه کمی مزاحم بود ولی برای دختر کوچیک اصلا مهم نبود. تا اینکه یک روز ریش آبی به زنش گفت من باید برم یه سفر.... ( مثلا یه سفر کاری یا یه چیزی تو این مایه ها) و واسه یه مدتی نیستم. تو می تونی توی این زمان خواهرها یا دوستاتو بیاری پیشت و با هم خوش باشین تا من میام. قبل از رفتن دسته کلیدشو در آورد داد به خانومش و براش دونه دونه نشون داد که هر کلید مال کدوم اتاقه. این کلید اتاق جواهرات. این کلید اتاق ظروف گرانقیمت. این کلید اتاق خوراکی ها و ..... یه کلید کوچوولو هم بود که ریش آبی بهش اشاره ای نکرد. دختره ازش پرسید این کلید مال کجاس؟ ریش آبی یه چشم غره ای بهش کرد و گفت به این کلید کاری نداشته باش.




و خلاصه ریش آبی رفت سفر و دختر کوچیک، خواهرهاشو صدا زد تا این مدت با هم باشن و البته قرار هم بود که حسابی بهشون خوش بگذره. قبل از رفتن بازم ریش آبی به زنش تاکید کرد که به اون کلید کوچیک کاری نداشته باشن... و از بقیه جاهای خونه لذت ببرن.

زن ریش آبی و خواهرهاش حسابی ذوق زده بودن کلی چیز داشتن که باهاش سرگرم باشن و لذت ببرن. حسابی خوردن و پاشیدن و بازی کردن و لذت بردن... اما از اوجاییکه سفر ریش آبی طولانی شده بود حوصله اونها هم از کارهای  تکراری سر رفت. می دونید که یاد چی افتادن. بله فضولیه دیگه امونشون رو بریده بود که بفهمن اون کلید مال کجای قصره که اونا تا حالا ندیدن. امان از فضولی خانوم ها. هر چی دختر کوچیکه گفت نه بابا شوهرم سپرده به این کلید کاری نداشته باشم فایده ای نداشت و خواهرها کار خودشونو کردن و اونو راضی کردن که برن بگردن و راز اون کلیدو پیدا کنن. ریش آبی از کجا می خواست بفهمه اونا این کارو کردن. اووووه اون کلی دور بود از اینجا!

خلاصه



اونا کلی توی قصر گشتن و گشتن و اتاقی که اون کلید بهش بخوره رو پیدا نکردن. تا اینکه یکی از دخترها ناگهان یه در سنگی توی زیرزمین قصر پیدا کرد و به خواهراش گفت بیاید اینو امتحان کنیم. کلیدو توی قفل در سنگی گذاشتن و دیدن بله خودشه در باز شد...
دخترها با هیجان سرک کشیدن تا ببینن اون تو چه خبره...............................
چشمتون روز بد نبینه.....
فکر می کنید اون تو چه خبر بود؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط الهام غلامی |

روزی روزگاری در سرزمین های دور مردی زندگی می کرد که ثروت فراوانی داشت. اون یه قصر بزرگ پر از جواهرات وسط جنگل داشت و یه خونه هم توی ده داشت. خلاصه از مال دنیا هیچی کم نداشت. کلی هم جنتلمن بود و نفوذ و قدرت داشت ولی طفلکی قیافه زشتی داشت. ریش انبوه آبی چهره شو بدجوری تابلو کرده بود و هیچ کس حاضر نبود زنش بشه. البته یه شایعه هایی هم پشت سرش بود که می گفتن ایشون چند بار قبلا ازدواج کرده ولی معلوم نیست زناش چی شدن! البته اینا شایعه بود و به رفتار جنتلمنانه ریش آبی نمی اومد...

خلاصه جونم براتون بگه که توی همسایه های ریش آبی زنی زندگی می کرد که سه تا دختر و تعدادی پسر داشت... ( حالا تعداد پسرا اهمیتی نداره) و ریش آبی دلش می خواست یکی از دخترها رو به زنی بگیره و البته براش فرق نمی کرد کدومشون. اون فقط از تنهایی خسته شده بود!

و البته واضحه که دخترا به خاطر قیافه ش هیچ کدوم تمایلی به ریش آبی نداشتن و اون باید کاری می کرد تا توجه اونا رو به خودش جلب کنه.

خلاصه یه روز مادر و دخترها رو به اضافه چند تاخانوم دیگه ( واسه این که تابلو نباشه) به صورت  کاملا جنتلمنانه و با آبرو به قصر بزرگش در وسط جنگل دعوت می کنه تا اونجا حسابی حال کنن و ثروت فراوون ریش ابی و رفتار گرم و پر مهرش رو ببینن!

خلاصه اونا این مهمونی رو میرن و اونجا می بینن بیا و ببین چه ثروتی چه ظرف های طلا و نقره ای چه جواهراتی چه قصری.... و چه مرد مودب و باکلاسی! یه چند روزی به مادر و دخترها حسابی خوش می گذره....
وقتی بر می گردن دو تا دختر بزرگه می گن: درسته که اون خیلی مهربون و پولداره ولی ما بهش اعتماد نداریم... اما دختر کوچیکه می گه: اون همه مشخصات یه مرد ایده آلو داره... از طرفی ریشش اونقدرها هم که آبی نیست!
بله دختر کوچیکه خام شده بود و ریش ابی هم کسی نبود که این موضوع از نظرش پنهان بمونه... ریش آبی فردای اون روز به خواستگاری دختر کوچکتر میاد و خیلی زود اونها با هم ازدواج می کنن و دختر کوچک به قصر مرد ریش آبی میره....

بقیه داستان پست بعدی! درباره ادامه ماجرا چی حدس می زنید؟

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1387 توسط الهام غلامی |

واسالیسا مادرش رو از دست میده... همه ما یه روزی مادر رو از دست میدیم. مادر یعنی یک عشق کامل و بی قید و شرط. مادر یعنی یک تکیه گاه همیشگی. مادر یعنی حلال همه مشکلات. مادر یعنی تنها پناهگاه در تمام سختی ها.... 

دکتر استس به چنین چیزی میگه مادر زیادی خوب! و مادر زیادی خوب همیشه می میره گاهی خیلی زودتر از آنچه که جسما ما رو ترک کنه در روان ما می میره... وقتی می فهمیم مادر در جایی به ما دروغ گفته وقتی می فهمیم مادر هم نیازهایی داره که ممکنه اونو به ما ترجیح بده. وقتی می فهمیم مادر ما هم خودش یک کودک آزاردیده هست و مجبوریم رفتارش رو درک کنیم. در واقع اکثر ماها خیلی زود مادر زیادی خوب رو از دست میدیم و می ریم به جنگ نامادری و ناخواهری ها!

نامادری و ناخواهری ها می تونن آدمهای اطراف ما باشن که در تضاد منافع با ما قرار دارن. ما باید یاد بگیریم که مطیع و حرف گوش کن بودن و نقش دختر خوبه رو بازی کردن اینجا جواب نمیده. اگه واسالیسا بلد بود از حق خودش دفاع کنه و خودش رو در نقاب یک دختر معصوم مظلوم و خوب قایم نمی کرد شاید مجبور نمی شد به جنگل بره و با مشکلات متعددی روبرو بشه. اما واسالیسا بلد نبود کمی ناخوب باشه تا مورد ستم واقع نشه و وقتی چنین چیزی رو بلد نباشی باید به جنگل تاریک خطرات بری تا اینو یاد بگیری...

نامادری و ناخواهری ها می تونن معرف چیزی در روان ما هم باشن. مادر درونی مرده و کودک قصه ما بلد نیست از خودش مراقبت کنه. اون مدام به خودش سخت می گیره تا موجود ایده آلی باشه. چیزی در روانش نقش نامادری رو براش ایفا می کنه. اون به جای نوازش و محبت و احترام به خود فقط به خودش سخت می گیره. از خودش زیاد کار می کشه و نهایت سعیش رو می کنه تا ایده آل باشه. همه ما یه نامادری در درونمون داریم که ما رو آزار میده!

عروسک چیه؟



 

عروسک شهود ناب زنانه ای است که از نسلی به نسلی در میان زن ها به ارث می رسه. شهود ناب مهم ترین ویژگی زن وحشی هست. زن وحشی به واسطه موهبت زن بودن دارای درک متفاوتی از هستی هست. یک حس ششم یک راهنمای درونی که در همه زنان مشترکه. البته به شرطی که بدون مشکل زن بودن رو زندگی کنن! ( این شهود با اون شهود عرفانی کمی فرق داره. این شهود مختص زنان هست. مردها در این مورد می تونن به مادرها و همسرانشون تکیه کنن)

 ( به این شهود میشه اسم های زیادی داد. به اعتقاد من کودک درون هم به نوعی همین شهود هست و البته زنها ارتباط خوبی با این مفهوم برقرار می کنن)  

 

باباگالیا زن دانا و کاملیه که راز آتیش رو داره. در بسیاری از افسانه ها و اساطیر، زنان جادوگری وجود دارن که نزدیک شدن بهشون خطرناکه ولی برای به دست آوردن آتیش باید به جنگل تاریک روح رفت و با این پیرزن خطرناک روبرو شد. آتش معرف آگاهی ناب هست. واسالیسا داره از نامادری رنج می کشه. اون باید به سفر بره با حقیقت مطلق روبرو بشه و آگاهی رو به دست بیاره و با کمک این آگاهی به جنگ دشمن روحی خودش بره. اون در این سفر از شهودش کمک می گیره. به همین خاطر در مواجهه با حقیقت مطلق خودش رو نمی بازه. روبروشدن با باباگالیا سخت ترین اتفاق زندگی اون هست و وظایفی که اون باید به انجام برسونه بینهایت طاقت فرسا هستند اما عروسک به ما کمک می کنه تا در این سفر موفق بشیم. باباگالیا در عمق روان ما ساکنه اگر ما بدون ابزار قوی به سمت اون بریم یا دست و پاچلفتی بازی در بیاریم در عمق جنگل توسط باباگالیا کشته می شیم و هرگز نمی تونیم به زندگی عادی مون بر گردیم!

 

و آگاهی ناب به دست واسالیسا می رسه.

واسالیسا در سایه این آگاهی دشمنان روحی خودش رو از بین می بره و در پناه این آگاهی و آن شهود زنانه زندگی روانی سالمی رو ادامه میده. و البته این آگاهی کمی هم ترسناکه!

 
باشد که تمام زنان، با جرات و جسارت تمام به سمت باباگالیا برن. با احساس نابشون عروسک رو به حرف بیارن و بهش اعتماد کنن. و در پناه جمجمه نورانی دشمنان درونی و بیرونیشون رو از بین ببرن.

 
نکته1: جمجمه در اینجا تمثیلی ست از هویت تاریخی و باستانی این حقیقت ناب

نکته 2: کافیه اون جمجه رو داشته باشی تا بی هیچ تلاشی دشمنانت از بین برن. اون جمجمه به نامادری و ناخواهری ها زل می زنه و اونا پودر می شن. شما کافیه دشمنان درونیتون رو ببینید تا اونها از بین برن.

نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مرداد1387 توسط الهام غلامی |

واسالیسا توی جنگل تاریک قدم بر می داشت... اون نمی دونست که داره راهو اشتباه میره..... اون داشت به مرکز مرگ و نیستی نزدیک می شد که نا گهان.....
عروسکش باهاش حرف زد... معجزه، عروسک بود که طبق قول مادرش شروع کرده بود باهاش حرف زدن. عروسک راه درست رو به واسالیسا نشون داد و اونو از گمراهی نجات داد....

بله معجزه رخ داده بود و از اون لحظه به بعد زندگی واسالیسا دارای بعد متفاوتی شد. اون راهنمایی داشت تا همه جا باهاش باشه و راهنماییش کنه.
اونا به اتفاق، به محل زندگی بابا گالیا رسیدن و کمی از دور اونجا رو پاییدن... اما مگه میشه به قلمرو یک جادوگر نزدیک شد و اون بو نبره. باباگالیا پیرزن بسیار زشت و پیر و لاغری بود که با قیافه ترسناکش توی یه دیگ پرنده نشسته بود و با جاروش اون دیگو می روند! (خیلی جالبه ها! نه؟)


خلاصه باباگالیا واسالیسا رو به اسم صدا زد و با لحن تندی گفت اینجا چی می خوای؟ واسالیسا زبونش بند اومده و می ترسید جواب بده که ناگهان عروسکش آهسته بهش گفت جواب بده واسالیسا نترس!
و واسالیسا گفت من برای گرفتن آتیش اومدم... بابا گالیا عصبانی شد و گفت من به هیچ کس آتیش نمیدم... واسالیسا می خواست التماس کنه و اصرار کنه اما عروسک نذاشت و بهش گفت بگو باشه چشم و برگرد... واسالیسا به حرف عروسک گوش کرد و خواست برگرده که باباگالیا دوباره صداش کرد و گفت فکر کردی من مفتی مفتی بهت آتیش میدم. باید برام کار کنی و ثابت کنی شایستگی اینو داری که من این لطفو برات انجام بدم....
و به این ترتیب واسالیسا مدتی به خدمت باباگالیا در اومد. اون کارهای زیاد و طاقت فرسایی به واسالیسا سپرد مثل شستن یک عالمه رخت چرک، جدا کردن کوهی از دانه های ذرت از آشغال...و یک عالمه کارهای اینطوری که واقعا انجامش برای واسالیسا غیر ممکن بود و اون خیلی ترسیده بود اما عروسکش بهش گفت نترس واسالیسا بگو که می تونی انجام بدی... واسالیسا هم اطاعت کرد. باباگالیا بیرون رفت و گفت تا من بر می گردم باید همه چی انجام شده باشه... باباگالیا رفت و عروسک به واسالیسا گفت تو بخواب من همه کارهارو انجام میدم... واسالیسا خوابید و وقتی پا شد دید عروسک همه کارها رو بدون نقص انجام داده...
بابا گالیا وقتی اومد خیلی تعجب کرد. یه کمی با واسالیسا حرف زد و متوجه شد که اون خیلی عاقله. ازش پرسید تو اینهمه دانایی رو از کجا آوردی. واسالیسا گفت: از دعای خیر مادرم...
بابا گالیا عصبانی شد و واسالیسا رو از خونه ش بیرون انداخت.
اون کمی ناراحت شد ولی وقتی پاشد که بره باباگالیا صداش زد و یه جمجمه نورانی سمتش پرت کرد. اون یه جمجمه بود که توش آتیش قرار داشت. عروسک بهش گفت پاشو و فرار کن. واسالیسا گفت آخه باید تشکر کنم اما عروسک گفت نه اینجا نمون و جمجمه رو بردار و فرار کن....
واسالیسا آتیش به دست می دوید و هر جا راهو گم می کرد عروسک کمکش می کرد. اما داشتن یه جمجمه که از دهنش آتیش بیرون می زد فرای طاقت یه دختربچه بود. اون حسابی ترسیده بود و حتی تصمیم گرفت جمجمه رو در جنگل رها کنه و فرار کنه. اما جمجمه شروع به حرف زدن کرد و اونو به آرامش دعوت کرد...
واسالیسا با جمجمه وارد خونه شد. نامادری و ناخواهری ها توی تاریکی نشسته بودن و از دیدن واسالیسا تعجب کردن. اونا مطمئن بودن که اون مرده اما حالا می دیدن اون با آتیش اومده. می خواستن برن سمتش که ناگهان از سمت جمجمه آتشین شعله ای سمت اونا کشیده شد و هر سه اونها رو به خاکستر تبدیل کرد......

 

واسالیسا و عروسک و جمجمه بعد از اون در خوشی تمام با هم زندگی گردن و هیچی کم نداشتن!

 

 


 

اگه دوستان تحلیل و تفسیری دارن ممنون می شم برام کامنت بذارن... ضمنا من داستانو خلاصه کردم و احتمالا یه کمی هم از ذهنیت خودم تغییر دادم. اصل داستان که یک داستان روسی هست به اضافه تحلیل های عالی روانکاوی اونو در کتاب " زنانی که با گرگ ها می دوند" می تونید بخونید

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط الهام غلامی |

یه اتفاق جالب: توی کلاسمون یه دختری بود که خیلی به نظرم زیبا می اومد. زیبا و خاص! آرایش خیلی کمی می کرد با تیپ مانتو و مقنعه می اومد. موهای فری داشت که از حجم زیادش زیر مقنعه می شد فهمید بلند و مجعده. چشمهای درشت مشکی و لب و دهن زیبا. کمی تپل بود و بسیار خواستنی از همه قشنگ تر اداهای ظریفش بود که کاملا طبیعی بود و اون در عین حال کمی مغرور هم بود طوری که آدم در وهله اول می ترسید بهش نزدیک بشه.. ( این از عواقب جداسازی دختران و پسرانه دیگه آدم ناخودآگاه می افته تو دام عشق یه هم جنس!) خلاصه ما دورادور داشتیمش وای شکل حرف زدنشو نگو ملوس و خواستنی...

تا دیروز که اتفاقی در کنار هم قرار گرفتیم و بی مقدمه شروع کردیم به حرف زدن درباره خودمون و شیوه زندگیمون و ... به غیر از اینکه متاهل بود بقیه زندگیش به من شباهت داشت. علاقه مندی هاش و روزمرگی هاش.........بعد از حدود نیم ساعت یکی از خانومای کلاس اومد و همینجور که با دقت به ما نگاه می کرد گفت: شما با هم خواهرید؟
گفتم: خواهر؟
گفت آره آخه خیلی به هم شبیهید...
من ناخودآگاه گفتم: یعنی من انقد خوشگلم؟
خانومه خندید و دوباره پرسید: جدا خواهر نیستید؟ آخه حتی حالت هاتونم شبیه همه....
 

من انگار عاشق خودم شده بودم خوب که نگاه کردم دیدم اون حتا مانتوشم شبیه منه!

 

واسالیسای عاقل----

خوبی کردن های واسالیسا برای اون سه تا، فایده ای نداشت. اون هر چی خوبی می کرد در جوابش بدی می دید و البته باز هم سکوت می کرد. تا اینکه دیگه طاقت اون سه تا تموم شد و آتش کینه و نفرت درشون بالا گرفت و تصمیم گرفتن هر جوری هست از شر واسالیسا راحت بشن. برای همین نقشه ای کشیدن و تصمیم گرفتن اونو به بهانه ای به جنگل بفرستن تا گم بشه و طعمه حیوونای وحشی بشه. وقتی واسالیسا اومد خونه بهش گفتن: دختره تنبل بیکاره کجا بودی؟ ما آتیشمون خاموش شده و نمی تونیم غذا درست کنیم باید بری جنگل و از بابا گالیا آتیش بگیری....

واسالیسا نمی فهمید باید چی کار کنه. اون می ترسید اما جرأت نافرمانی هم نداشت. اون توی یه مخمصه جدی افتاده بود اما چاره ای نداشت. باید می رفت جنگل واسه تهیه آتیش وگرنه اونا از سرما و گرسنگی می مردن...

واسالیسا عروسکش، تنها همدمش رو برداشت و در جستجوی بابا گالیا به جنگل رفت....

بابا گالیا پیرزن جادوگری بود که راز آتش رو داشت و هر کسی شعله ش خاموش می شد باید برای تهیه ش پیش اون می رفت. از طرفی اون در اعماق جنگل زندگی می کرد و داستان های زیادی درباره بیرحمی و اخلاق بد اون بین مردم شایع بود. حتی بعضیا می گفتن اگه وقتی تو رو دید ازت خوشش نیاد در جا می کشدت!

با تمام این خطرها واسالیسا داشت می رفت تا ازش آتیش بگیره!
 

در میان ترس ها و دلهره های واسالیسا ناگهان معجزه ای برای او رخ داد که باعث شد برای پیش رفتن شجاعت و دلگرمی بیشتری پیدا کنه... اون معجزه چی بود؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مرداد1387 توسط الهام غلامی |

یه اتفاق قشنگ: لبخند بسیار زیبای پسرکی حدودا 10-11 ساله بود که توی یه پیکان قرمز نشسته بود. فوق العاده پسر خوشگلی بود و لبخندش انقدر قشنگ بود که حس کردم توی اون یک لحظه برای ابد عاشقش شدم. شاید اون پسر من بود. پسری که من می تونستم الان داشته باشم ولی اون پسر نازنین نتونسته بود پدری پیدا کنه و به مادرش برسونه تا با کمک تن ما دو تا، روحش رو به کره خاکی بیاره. اون روح آشنا توی یه بدنی جز بدن من به دنیا اومد چون اصرار داشت به دنیا بیاد. آرزو کردم ترافیک پل فردیس تا ابد ادامه پیدا کنه تا ماشین ما و ماشین پسرک همیشه در کنار هم بمونن و نگاه من به لبخند پر عشق پسرک گرهی وانشدنی بخوره. فکر کنم آرزوم برآورده شد. در اون زمان و اون مکان اون لبخند باقی موند. برای ابد. اگر کسی بتونه روزی در همون زمان به اون مکان سفر کنه نقش عشق میان ما رو لمس خواهد کرد.
 

می دونم. ایمان دارم توی تمام سال هایی که بهش ایمان داشتم و به خصوص سال هایی که بهش ایمان نداشتم دستی قوی و پر مهر و بیدریغ از من حمایت کرده. حمایتی عمیق که تونسته منو از گرداب های هولناکی به سلامت بیرون بیاره. وای خدایا چقدر بی ایمان ها بیشتر از مومنین به تو نیاز دارن و وقتی بر می گردم می بینم لحظاتی که به تو مومن نبودم تو بیش از همیشه حضور داشتی. اون لحظه ها لحظه هایی بودند که من مثل یه عاشق وسواسی خسته می شدم و شروع می کردم به ناسازگاری و تنها تویی که می دونی این کفر یعنی عشق بیشتر و کفار بیش از همه به تو نیاز دارند و تو بیدریغی!

 

واسالیسای عاقل قسمت دوم:

مادر رفت و واسالیسا رو تنها گذاشت. روزهای تنهایی و اندوه می گذشتند و واسالیسا سعی می کرد دختر خوبی برای پدرش باشه همونطور که مادرش همیشه ازش می خواست. تا اینکه یک روز پدر بهش گفت که تصمیم گرفته دوباره ازدواج کنه. واسالیسا سکوت کرد.

پدر با زنی از همون ده ازدواج کرد. زنی که خودش دو تا دختر داشت. و اون سه تا یک روز برای همیشه به خونه اونها اومدن. واسالیسا اولش خیلی خوشحال بود که از تنهایی در اومده اما کم کم نامادری و ناخواهری ها شروع کردند به آزار و اذیت واسالیسا.

وقتی پدر بود اونا ظاهرسازی می کردن و حرف های محبت آمیز بهش می زدن ولی وقتی تنها بود ازش کار می کشیدن و خودشون می نشستن و مسخره ش می کردن. حرف های بد و ناراحت کننده بهش می زدن و خلاصه به هر طریقی اذیتش می کردن.

واسالیسا بازهم سکوت کرد. همه کارهای خونه رو می کرد. جارو می کشید. آشپزی می کرد. آب می آورد لباس می شست و آزارها و تحقیرهای اونها رو تحمل می کرد. تنها دلخوشی واسلیسا عروسکی بود که مادرش بهش داده بود و اون در تنهایی با اون حرف می زد. البته عروسک هیچوقت باهاش حرف نمیزد فقط با چشم های براق عاشقش بهش خیره می شد...

 

بقیه داستان قسمت بعدی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر1387 توسط الهام غلامی |
چقدر زود از بحث های جدی خسته می شم. هیچ دلم نمی خواد بحث خشک مهریه رو بیشتر از این کش بدم. در نهایت این بحث به هیچ جای مشخصی نمی رسه ولی خوب همچنان از معضلات ماست. بگذریم! جواب کامنت ها رو همونجا نوشتم

بدو بپر بریم شهر بازی یوهووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم شادی می خواد دلم پرش و جهش و فریاد و جیغ می خواد.... امروز دلم می خواست توی شرکت لی لی بازی می کردم و می رقصیدم!

صبح آقای مدیر یه ایمیل خفن زده بود و توش مثلا یک عالمه دعوا کرده بود نوشته بود " خدا به داد من بینوا برسد...." بعد من که خنده م گرفته بود با این انرژی رفتم تو اتاقش اصلا انگار نه انگار با آرامش تمام با هم صحبت کردیم.

بعد دیگه اینکه کاش می فهمیدم منبع این انرژی شاد چیه کاش می تونستم این شادی رو حسابی کش بدم!

گوشیم مثل چراغ نفتی یه پت پتی کرد و کلا خاموش شد!

حالا میریم سراغ داستان واسالیسا واسه اینکه این پست طولانی نشه فقط یه ذره شو تعریف می کنم

داستان واسالیسای عاقل تقدیم به رز عزیزم

واسالیسا دختر کوچکی بود با دامن قرمز، پیش بند سفید و چکمه های مشکی. واسالیسا و پدرش کنار تخت مادر واسالیسا ایستاده بودن و لحظه های غمبار جدایی را با اشک و آه می گذراندند. مادر در حال مرگ بود. دختر می گریست و تحمل جدایی از مادر را نداشت.
در لحظات آخر مادر دختر را بسوی خویش فراخواند و در حالیکه عروسکی را از زیر بالشش بیرون می آورد به دختر گفت: دختر دلبندم من دارم از پیش تو می روم اما به عنوان یادگاری دو چیز به تو می دهم یکی این عروسک، یکی دعای خیرم! این عروسک عروسک خاصی است او می تواند با تو حرف بزند. هر وقت دلت برای من تنگ شد یا در مشکلی گیر کردی می توانی به جای من از او کمک بخواهی

و مادر دعای خیرش را به همراه عروسک به واسالیسا داد و راهی سفر معنوی خود شد!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تیر1387 توسط الهام غلامی |

1- این داستان زیبا تمثیلی هست. منظور از این زشتی اینه که اون با معیارهای جامعه جور در نمیاد.

2- قو بودن و اردک بودن یا عقاب بودن یا هر چیزه دیگه ای ارزشی برای کسی ایجاد نمی کنه. این داستان، قصه خودباوری هست. هر آنچه هستی را بپذیری و با آن به کمال بودنت برسی

3- من این داستان رو از چند بعد می خوام بررسی کنم و برای هر جنبه ای که بهش می پردازم عنوانی قرار میدم

 
مادر-اردک


مادر-اردک قصه ما مثل هر مادری در آغاز بی قید و شرط فرزندش رو می پذیره و سعی زیادی هم می کنه تا اونو بپذیره و کمکش کنه اما نمی تونه. اگه از دید مادر-اردک به قضیه نگاه کنیم اون آبرو رو به فرزندش ترجیح میده. مادر-اردک هم اسیر خواست های جامعه هست و کسی هیچوقت به مادر-اردک یاد نداده هر کسی فی نفسه ارزشمنده و برای دوست داشتن و پذیرفتن افراد باید اونها رو به همان صورتی که هستند بپذیریم نه اینکه سعی کنیم دیگران رو در قالب دلخواه خودمون در بیاریم. مادر-اردک هم خودش موجود بیچاره ای هست که اسیر سیستم مریضیه. مادر-اردک خودش به هیچ خودباوری ای نرسیده اون خودش هیچوقت خودش نبوده پس چطور میشه انتظار داشت تا جوجه اردک رو کمک و راهنمایی کنه و پرورش بده.... چه بسا مادر-اردک خودش قویی پوسیده زیر نقاب اردک باشه....

 
جامعه اردکها

جامعه اردک ها جامعه بیماریه. این جامعه اصول و ارزش های مشخصی داره و هر کسی حتا کمی از این ارزشها عدول کنه با این عبارت مواجه می شه: "از ما نیست" اونها معیارهای دقیقی برای خودی و غیر خودی دارن و حاضر نیستن به هیچوجه غریبه ای رو داخل خودشون راه بدن. اونها هر چی می گذره خشک تر و متحجر تر میشن و انقدر قالب فکریشون رو هر روز کوچیک و کوچیک تر می کنن که یواش یواش همه افراد جامعه رو وادار به زدن نقاب می کنن.... جامعه ای پر از نقاب. بعضی ها بیش از یک نقاب دارن و این یه بازی هولناکه. اونها هیچوقت نمی فهمن چی هستن؟ کی هستن؟ چی می خوان؟ از چی لذت می برن؟ و اصلا برای چی به این دنیای فانی اومدن اونا از صبح تا شب مشغله شون حفظ نقاب هست و ساختن نقاب های جدیدتر و زیباتر و فریبنده تر... محبوب تر یعنی اینکه نقابت فریبنده تره!

جامعه اردک ها به اردک ها هم نقاب می زنه همه توی جامعه اردک ها افسرده، دلزده، مضطرب و غمگینن و کسی نمی دونه چرا. شاید هم از این افسردگی دفاع می کنن و اونو موجه و گاهی ناشی از یک فلسفه عمیق عنوانش می کنن. اما واقعیت در پس نقاب ها نهفته و کسی نمی دونه و اونی هم که می دونه جرات ابرازش رو نداره.

در جامعه اردک ها به همین دلایل اعتیاد رواج پیدا می کنه. اعتیاد به تو کمک می کنه زخم های عمیقت رو فراموش کنی!

و جالبه بدونید که توی این اردک ها اونهایی که زیر نقاب رنج بیشتری می کشن جوجه اردک و مادرش رو بیشتر تحقیر می کنن. (درک این مطلب کمک می کنه تا ما کمتر از جانب دیگرانی که ما رو نمی پسندن رنج بکشیم. چرا که می دونیم اونها زیر نقاب در حال رنج کشیدن هستن و خشمشون رو بر سر کسی آوار می کنن که سعی می کنه خودش باشه. کاری که اونها نکردن)

 

درباره خود جوجه اردک و قوها هم صحبت خواهیم کرد و بعد یه تحلیل متفاوت هم از این افسانه زیبای کودکانه خواهیم داشت.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 تیر1387 توسط الهام غلامی |
جوجه اردک خیلی بچه تر و نا توان تر از این بود که بفهمه چرا اوضاع اینطوریه. اعتماد به نفس نداشت تا خودشو باور کنه. اون فقط دچار یه تحقیر دائمی بود و کاری از دستش برای نجات خودش بر نمی اومد. باز توی اون عالم بچگی سعی کرد اوضاع رو بهتر کنه فشار زیادی به خودش آورد تا شبیه بقیه رفتار و زندگی کنه اما نشد که نشد.


عشق مادری بر خلاف آنچه که در شعرها و قصه ها هست هم بالاخره حدی دارد و مادر چاره نداشت حیثیت خانوادگی از عشق فرزند سبقت گرفت و مادر-اردک، جوجه اردک زشت رو از خونه بیرون کرد.
زندگی جوجه اردک که تا حالا با تحقیر و توهین و طرد و بی حرمتی وتنهایی عجین بود حالا به دربدری هم گرفتار شد و از این به بعد اون کارتن خواب و خیابانی و بدبخت هم بود... که نه جایی برای خواب نداشت نه آغوش امنی نه نوازشی و نه اصلا حتی نون شبی!
شرح بدبختی ها و فاجعه های زندگی جوجه اردک رو نمی گیم. اون هر جا می رفت و هر کاری می کرد گند می زد. بارها نزدیک بود جونشو از دست بده. همیشه گرسنه و سرمازده و یخزده بود. گاهی هم اگر کسی دلش می سوخت و می خواست کمکی کنه این کمک هرگز نمی تونست کمک اساسی ای باشه.
حالا تصور کن توی اوج این بدبختی و تنهایی تو یهو سرتو بالا بگیری و یه دلخوشی پیدا کنی. یه دسته قوی زیبا ببینی که توی آسمون، با شکوه و زیبایی تمام پرواز می کنن. بال های زیبا، بدن قشنگ و... خلاصه تایید کاملی از قدرت خداوند در پهنه هستی!

اما تو ناشکری نمی کنی. تو یه جوجه اردک زشتی. کارتن خواب و بیکار و طرد شده و و لگردی. این زندگی تواه و کاریشم نمیشه کرد اما رویا که میشه داشت!

چی می شد منم یه قو بودم..................... با هر بار دیدن قوهای زیبا توی آسمون، دلت یهو می ریزه...........و البته اصلا توی خوابم نمی بینی که این رویا از دل یه حقیقت بلند بشه. حقیقت اینه که من یه قو هستم و تمام این سختی ها به خاطر این بوده که من زیباترین و بهترین بودم و فقط نمی دونستم.

و یک روز که مثل هر روز دنبال روزمرگی خودم دارم پرسه می زنم دو تا قوی زیبا می بینم و توی یک مکالمه اعجاز انگیز و جادویی اونها به من می فهمونن که من یک قو هستم....به زیبایی اونها.... من بزرگ شده بودم و خودم نمی دونستم.


 

این یک داستان قدیمی و جهانی هست. این داستان خیلی از ماهاست. اما آیا می شه این داستان رو به گونه دیگه ای هم نوشت؟ بله میشه

داستان جوجه اردکی من خیلی متفاوته. هر جوجه اردک زشتی داستان شخصی خودشو داره.... بر می گردیم به داستان تا ببینیم چه اتفاقات دیگه ای ممکن بود بیفته:

1- وقتی مادر-اردک تصمیم می گیره به خاطر حیثیت خانوادگی، جوجه اردک رو بیرون کنه جوجه اردک حاضر به تسلیم در برابر سرنوشت نیست. گریه می کنه، التماس می کنه. قول میده که از این به بعد اردک خوبی باشه و تمام سعیشو بکنه تا خودشو با بقیه وفق بده تا اقلا آلاخون والاخون نشه... استدلالش هم اینه: حداقل یه سقف و یه غذایی اینجا هست. اینجا امنه. حتی اگه دم در گدایی کنم!  

و وای بر ما اگه به این امنیت بچسبیم به هر قیمتی!

2- به محض اینکه می فهمه شبیه بقیه نیست با هوش و نبوغی که داره میره یه ماسک اردک تهیه می کنه و میره توی ماسک.... تصور کنید بچه قو وارد نقاب اردک می شه فقط برای اینکه تایید اردکها رو بگیره. اون از این حقیقت غافله و یک عمر زیر نقاب می پوسه اما نمی فهمه که اون اردک نیست. نقاب خیلی هوشمندانه طراحی شده و خودش رو هم گول می زنه.

و وای به ما اگر به این نقاب بچسبیم


ما تبدیل به یک نقاب اردک با یه جسد پوسیده و تاول زده قو در اون میشیم. چیزی در ما می پوسه ما احساس می کنیم رنج می کشیم اما نقابو برنمیداریم چون می ترسیم چون از آنچه هستیم خجالت می کشیم و بعد از مدتی دیگه اون هوش و نبوغی هم که ما رو وادار به یافتن نقاب کرد هم زیر نقاب می پوسه .
و البته گهگاهی هم پیش میاد که یک اردک شیطون وباهوشی هم پیدا بشه و بفهمه ما زیر نقاب زندگی می کنیم و حتی ممکنه آبروی ما رو ببره اما ما برای حفظ نقاب هر کاری می کنیم و همیشه در یک ترس دائمی از افتادن نقابیم ضمن اینکه ته دلمون از این دوگانگی در رنجیم.

3- ممکنه از خونه بریم اما هیچوقت جرأت نکنیم سرمونو بالا بگیریم و چیزی فرای زندگی روزمره مونو ببینیم ممکنه هرگز جرأت نکنیم رویای احمقانه ای به ذهنمون راه بدیم ( و اصولا همه رویاها به نظر کمی یا زیادی احمقانه میان و اصولا احمقانه ویژگی بیشتر کارهاییه که یه بچه قو می کنه پس به خودتون امیدوار باشین) و وای بر ما اگر رویایی در دل نداریم و می ترسیم احمق باشیم.

وای بر ما اگر زندگیمونو به نفرین قبیله اردکها تلف کنیم به جای پروراندن جوجه اردک زشت درونمون.

4- ممکنه رویا هم داشته باشیم ممکنه جرأت خیالبافی هم داشته باشیم ولی انقدر از خودباوری دوریم که وقتی قوها سعی می کنن ما رو متقاعد کنن که ما شبیه اوناییم باور نکنیم. بدبینی هامون واقع گراییمون و عادتمون به زندگی جوجه اردک زشتی باعث بشه ترجیح بدیم حرف قوها درست نباشه. ترجیح بدیم اصلا موفق نباشیم خوشبخت نباشیم پولدار نباشیم و در حالیکه قو هستیم به خاطر ناباوریهامون به زندگی سگی مون (!)بچسبیم

و وای بر ما اگر سخت باور کنیم اگر بهانه بیاریم و حرف های قشنگ رو قبول نکنیم اگه سخت شده باشیم.

5- یه اتفاق دیگه هم ممکنه بیفته و اونم اینه که مادر-اردک یه زن قوی باشه و به جای اینکه شما رو از خونه بیرون کنه نگهتون داره و با وجود سختی ها کمکتون کنه تا به طبیعت قو بودن خودتون در پناه آرامش خانواده نزدیک بشید و بقیه رو هم وادار کنه به شما با تمام آنچیزی که هستید احترام بگذارن. احتمال این اتفاق یک در میلیون هست.

 

بجث در این مورد ادامه خواهد داشت و تحلیل کامل داستان در پست های بعدی خواهد آمد.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تیر1387 توسط الهام غلامی |

به علت استقبال دوستان بیشتر از این منتظرتون نمیذارم

اصل داستان:

اون تخم یه کمی عجیب بود. شبیه تخم های دیگه نبود یه کمی بزرگتر بود اما اردک قصه ما توجهی نکرد مثل همه ما که گاهی به چیزهای خیلی مهمی بی توجه می شیم و زیر سبیلی رد می کنیم و بعدا همون چیز پیش پا افتاده کلی دردسر میشه برامون خلاصه مادر-اردک قصه ما روی همه تخم ها از جمله تخم عجیب خوابید و ندونست یکی از این تخم ها مال خودش نیست...


زمان گذشت. غریزه سالم مادر-اردک مسیر درست خودش رو طی کرد و خلاصه جوجه ها سر از تخم در آوردن.مادر-اردک خیلی خوشحال بود. بچه هاشو زیر بال و پر می گرفت و با خودش اینور اونور می برد. اصلا هم مهم نبود که یکی از جوجه ها از بقیه یکمی زشت تره. اصلا برای عشق بی قید و شرط مادرانه این چیزا مهم نیست چون همه شون پاره تنشن و سوای قابلیت هاشون برای مادر ارزشمندن....همونجوری که هستن خوبن....


و چقدر همه ما تشنه چنین عشقی هستیم و چقدر همه ما ازش محرومیم ( حتی از طرف مادرهامون) و چقدر همه ما ناتوانیم از ارائه چنین عشقی به کسی. حتی بچه هامون!

خلاصه از اونجاییکه در چنین مواقعی، توی فضای بسته همیشه همه چی خوب پیش میره و مشکل از اون لحظه ای آغاز میشه که محیط ( مشکلات زندگی، نگاه های دیگران و ...) توی روابط دخالت می کنن، توی رابطه جوجه اردک زشت و مادرش عشق بی قید و شرط کم کم تحت تاثیر مسائل بیرونی قرار می گیره. جوجه اردک زشت نمی تونه مثل بقیه خواهر برادراش کارهای اردکانه (!) بکنه و یه کمی دست و پا چلفتی به نظر میاد و مامان-اردک صبور قصه ما با وجودی که از اول سعی زیادی در تعلیم جوجه اردک زشت می کرد کم کم شروع کرد به خسته شدن و از همه بدتر نگاه های همسایه ها بود. همه با دیدن جوجه اردک زشت شوکه می شدن نگاه غریبی به مادر-اردک می کردن و با هم پچ پچ می کردن. پشت سر مادر توی محل حرفهایی پیچیده بود که گاهی به گوشش هم می رسید و اونو خیلی ناراحت کرده بود....پاهاشو نگاه شبیه قوم و قبیله ما نیست اصلا....نگاش کن چطوری شنا می کنه......چرا این انقد سیاهه......چرا این شکلی حرف می زنه!

اون با وجودی که خیلی کوچیک بود کم کم متوجه شد که یه جای کار می لنگه کم کم فهمید شبیه بقیه نیست و احساس سرخوردگی عمیقی از این موضوع می کرد.


گوشه گیر شده بود و با خواهر برادراش اینور اونور نمی رفت و همین موضوع اوضاع رو خرابتر می کرد. مامانش هم که تا حالا سعی می کرد اونو مثل بقیه بچه هاش دوست داشته باشه از رفتارهای عجیب غریب این جوجه زشتش دیگه شاکی شده بود و همه ش می گفت: خدایا مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم که این بچه ناخلفو به من دادی!

نذر و نیاز و آه و زاری هم برای درمان و به راه راست اومدن جوجه اردک فایده نداشت!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تیر1387 توسط الهام غلامی |
1- امروز به طور ناخودآگاه رفتم و توی اینترنت دانشگاه های سوئد رو جستجو کردم....چرا؟ نمی دونم اما همینجوری علکی فقط از فکر اینکه احتمال تغییری توی زندگیم هست خوشحال شده م یه موجی اومده توی دلم که خوشحالم می کنه.
2- دیشب یه خوابی دیدم چیزی از خواب یادم نمیاد اما آرامش ذهنی عجیبی بهم داده حس می کنم یکجور شهود پیدا کردم اما یه شهود گنگ.....شهودی که قادر نیست حرف بزنه حس می کنم همه چیزو می فهمم و می دونم اما نه می تونم به دیگران و نه می تونم حتی به خودم توضیح بدم.
3- الهام من تو رو دوست دارم و همانگونه که هستی می پذیرم.
4- پریروز توی کلاس یه مدیتیشن برای دیدار با کودک درون داشتیم.... کودک درون من موهای آشفته ای داشت موهایی نیازمند نوازش
5- داستان جوجه اردک زشت رو همه می دونید. دوست دارید از زبان الهام هم بشنوید با یک تحلیل الهامی؟


درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin