تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 فروردین1388 توسط الهام غلامی |
...وَلاَ تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلَهًا آخَرَ... اسراء 39

یادت باشه هر وقت گفتی " کارم دست فلانی گیره" یعنی برای خدا شریک قائل شدی. کار همه فقط دست خداست و هیچ کسی و چیزی در این احاطه کامل بر امور بندگان شریک خداوند نیست. اگر خدا بخواد کار آدم درست میشه و اگر نخواد حکمتی در اون هست و درسی در اون گرفتاری هست که وقتی اون درس رو بگیری اون رنج به پایان می رسه. مثل یعقوب نبی که وقتی درس رو گرفت رنجش پایان گرفت. البته درس آدمها با توانایی روحی مختلف متفاوته. هر چی آدم از لحاظ روحی تعالی پیدا می کنه این درس سخت تر میشه و رنج ها هم بیشتر...

توی قرآن تأکید زیادی شده به اینکه به خدا شرک نورزید و برای خدا شریک نگیرید. این سوال برام بود که اگه شرک فقط بت پرستی باشه و اینکه مثلا اعراب جاهلیت می رفتن جلوی بت ها سجده می کردند و اونها رو عبادت می کردند خیلی پیش پا افتاده هست و اینکه اینهمه توی قرآن به این موضوع تاکید شده برام سوال بود. الان می دونم که هر لحظه ای که فکر کردی کسی در کنار خداوند دخیل در اموره دچار شرک شدی. از کارمند فلان اداره گرفته تا رئیس جمهور کشور. از زندانبان گرفته تا مأمور اعدام. از قاضی گرفته تا پلیس. از پدر و مادر گرفته تا دکتر و پرستار.... همه " دیگران" هستند و خدا " یکی " و تنها خداست که امور بندگان در دست اوست و خدا از احوال بنده اش غافل نیست.

و اینم یادت باشه که یأس هم از ویژگی کافران هست. 

لا يياس من روح الله الا القوم الكافرون     سوره یوسف آیه 87



راستی سال نوی همه دوستان مبارک و سالی سرشار از شادمانی برای همه آرزو می کنم.

امسال شخصی نویسی ندارم. اگر حرفی برای گفتن داشتم میام و می نویسم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
1- چرا تاریخ انتخابات ریاست جمهوری ما درست چند ماه بعد از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می باشد؟

2- چرا من درست بعد از اینکه فهمیدم دیگر دون کورلئونه مدیرم نیست احساس خاصی نسبت بهش پیدا کرده ام و حس می کنم خیلی آدم خوبی است و حیف که ازش جدا می شوم....

3- چرا همه جا توی تاکسی توی مترو توی اینترنت... همه شاکی و ناراضی اند و به زمین و زمان فحش می دهند و همه تقصیرها حتی آنهایی هم که واقعا به دولت مربوط نیست را گردن دولت می اندازند و بعد با قیافه های شاد و خندان در راهپیمایی میلیونی مشت محکم توی دهن استکبار شرکت می کنند. واقعا ملت جالبی هستیم. دیگر هم نگویید که نه اینها همه گشنه بودند و یا کارمندان فلان سازمان و ... بودند نه اینها "مردم" بودند. مردمی که به این راحتیها نمی شود در یک قالب خاص گنجاندشان به معنای واقعی غیر قابل پیش بینی اند و غیر قابل اعتماد...

4- چرا چند روزه یاد فرشته مهربون افتادم؟ فرشته مهربون کیه؟ صبر کنید تا توی یه پست براتون خاطراتمو از یه فرشته واقعی تعریف کنم.....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
بچه بودیم انقدر جنگ و فضای جنگ برامون عادی و جزو حقیقت غیر قابل تفکیک از زندگی بود که وقتی شنیدیم داره صلح میشه فکر می کردیم داره اتفاق غیر عادی ای می افته. از خیلی کوچکی با جنگ اخت شده بودیم. خیلی بچه بودم حمله های هوایی دشمن توی شب های ماه رمضون باعث شده بود مردم نتونن یه سحری درست و حسابی بخورن. می گفتن اگه چراغی روشن بشه هواپیماها متوجه مسکونی بودن منطقه میشن و بمبشونو میندازن همونجا. برای همین به محض شنیدن صدای آژیر مردم توی کوچه جمع می شدن و مراقب بودن تا چراغ خونه کسی روشن نشه. یکی از همسایه ها که چراغش روشن می شد همه مردم داد می زدن "آقا خاموش کن آقا خاموش کن....." و ما کودکانه فکر می کردیم زندگی یعنی جنگ، یعنی بمباران، یعنی قلک های کمک به جبهه ای که توی مدرسه پخش می کردن یعنی هر روز جسد یکی از پسرهای خوش تیپ محله رو بیارن!

یادمه در عالم کودکی از یه پسری توی کوچه مان خوشم می آمد ( شاید هفت هشت سال بیشتر نداشتم ) اما در خیالم خودم رو در کنارش تصور می کردم و غرق در یک عاشقانه نرم بودم. درست یک هفته بعد از اولین باری که دیدمش جسدش رو آوردن و تشییع کردن و... نمی فهمیدم چی شده ولی دل کودکی م گرفته بود.

خلاصه صدای آژیر بخش مهمی از کودکی ماست که خاطره ش هرگز و با هیچ موزیک مدیتیشنی از ضمیر ما پاک نخواهد شد. توی شرکت قبلی که بودم محل کارم توی کارخونه بود. شرکت، خیلی عظیم بود و بیشتر از هزار و پانصد تا کارگر داشت. طبیعتا هماهنگ کردن کارگرها خیلی کار سختی بود به خصوص برای مواقعی مثل ساعت نهار. مدیریت برای اینکه بتونه زمان نهار کارگرها رو منظم و بدون تاخیر شروع و تموم کنه صدای آژیری برای رأس ساعت 12 تعیین کرده بود و یک صدای آژیر برای رأس ساعت 12:30 تا کارگرها هماهنگ بشن برای شروع و پایان نهار. این استثمار حال به هم زن منو یاد جنگ می نداخت. یاد شبهایی که همسایه ها داد می زدن "آقا خاموش کن" تمام اون دو سالی که اونجا کار می کردم ناخودآگاه از صدای آژیر هر روزه مضطرب می شدم.

فقط یه یادآوری دلتنگ کننده بود و قصدی از بیان این خاطره نداشتم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن1387 توسط الهام غلامی |
خیلی چیزا از آرتمیس موند که نگفتم. جا نمیشه دیگه توی یه پست.

خیلی خیلی خیلی هوس آواز خوندن دارم این روزها. حسرت نه، یه چیزی مثل یه رنج از اینکه صدای خوبی ندارم برای خوندن توی تمام وجودم می پیچه. دلم می خواد بخونم و همراه با خوندن گریه کنم. رمانتیک درون سر برآورده!

آقای ز دعواش شده با زیر دستش و دون حمایتش نکرده و اونم تهدید کرده که میرم. آقای دون هم گفته تو رو خدا ایندفعه دیگه تهدیدتو عملی کن! و من هم بعد از عید کلا از ز و دون و قائم مقام و این واحد خداحافظی می کنم و به واحد جدیدی میرم که مدیرش کچله! ولی آدم خیلی خوبیه. تصمیم از بالا گرفته شده. کی می تونم بیام بگم من از ماه دیگه از این شرکت خداحافظی می کنم. مثلا میرم جای بهتر!

هنوز نفهمیده ام بالاخره عمه میشم یا خاله... نه ببخشید اشتباه گفتم هنوز نفهمیدم خواهرزاده دار میشم یا برادرزاده دار.... بازم که اشتباه شد آهان بالاخره نفهمیدم خاله عروس میشم یا خاله داماد اما فهمیدم که خاله دو نفر میشم! نه اینکه سودی دوقلو داشته باشه ها... نه .... بلکه خبردار شدم که بهناز هم رفته نرفته باردار شده. خبر خوبیه و موج شادمانی رو توی کل خانواده ایجاد کرده. تصور کن بعد اینهمه سال صدای یه زندگی تازه می پیچه توی خونه! ولی بهناز جان آخه یه یک ماه صبر می کردی لااقل خیلی ضایع س که!

پست بعدی انشالله داستانی که را نیمه کاره گذاشته ام ادامه خواهم داد.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 دی1387 توسط الهام غلامی |
از این به بعد درباره هیچ کس قضاوت نخواهم کرد.

از روزیکه گفته ام آقای قائم مقام یک معتاد و دارای مشکلات روانی ست چون زیاد کار می کند خودم بدتر از او شده ام. جمعه هایم از روزهای عادیم پرکارتر شده و هر روز بعد از آقای قائم مقام از شرکت خارج می شوم کلی هم دون کورلئونه بهم علاقه مند شده است و هی تحویلم می گیرد.... دیگر درباره هیچکس قضاوت نخواهم کرد.


پست آفرودیت خیلی وقت است آماده است منتها چون پست جیگیلی گیگیلی ای هست به احترام این روزها آپ نمی کنم تا شنبه انشاء لله....

زت زیاد!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 دی1387 توسط الهام غلامی |
حالم خوب است فقط بدجوری دچار ولع کار کردن شده ام. در اوج شکل موج هستم و همینجوری پر از انرژی دارم یکی از چرخ های این مملکت را می چرخانم. ببینید برق هایتان نمی رود به خاطر تلاش های شبانه روزی امثال من است....

گمانم یکی از دلایلش انرژی آقای قائم مقام باشد که درست روبروی من است و به نظر می آید با عشق و ولع کار را می خورد...

از اینکه فرصت نمی کنم به وبلاگ دوستان سر بزنم عذرخواهی می کنم. بعد از تعطیلات با پستی درباره آفرودیت در خدمتتان هستم....


نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی1387 توسط الهام غلامی |

وبلاگ قبلیت را بسته ای چون او می خوانده است و نوشته ای " نگفته هایم در آن هویدا بود...." دوست گلم تو داری چیزی را تجربه می کنی که خیلی از ما زنها تجربه کرده ایم. عشقی تخریب کننده. نمی خواهم بگویم که این بد است اتفاقا خیلی هم خوب است. همه ما به خراب شدن نیاز داریم تا به یک بازسازی اصولی برسیم البته من از نوشته هایت حس می کنم که تخریب به اوجش رسیده است. یواش یواش این پروسه متوقف می شود و کار سازندگیت را باید شروع کنی....وقتی نگفته های خودت را هویدا می کنی و باز گوش شنوایی پیدا نمی کنی جایی ست که باید رها کنی و بروی. نه نه رها نکنی بلکه فرار کنی از کسی که تو را نمی بیند. ترانه جان قیمتت خیلی بالاتر از این حرفهاست. و خوابی که در پست آخر نوشته ای به وضوح برای تو چنین پیامی دارد. گمان نمی کنم اینبار پیام ناخودآگاهت را ندیده بگیری....


اتفاق کوچک پنجشنبه شب برای من درس داشت. چند تا درس بزرگ:

1- خوب اتفاق خیلی کوچیک بود یعنی قاعدتا من نباید اونقدر ناراحت می شدم. ولی دلیل اصلی ناراحتی من در درون خودم بود. برای اینکه چیزی را به رویم آورده بود که همیشه از آن فرار می کنم. از اینکه خیلی نیاز دارم به داشتن یک بچه!

2- من خیلی بد راجع به اون خانوم قضاوت کردم شاید واقعا بی منظور بود یا شاید واقعا سطح درکش هونقدر بود و من قاعدتا بیشتر از سطح درک کسی نباید ازش توقع داشته باشم.

3- یکی از دوستان توی کامنت خصوصی نوشته بود خوب رژیم بگیر تا دیگران اینطوری به اشتباه نیفتند که خوب اینهم یک بعد قضیه است.

4- یکی هم گفته بود "خوبه لااقل یه دوست حقیقی داری" و راست می گوید این موضوع هم خیلی مهم است. درک موهبت داشتن یک دوست حقیقی!

5- خیلی ها به من لطف داشتند و داشته هایم را برایم شمرده اند تا در برابر نداشته ها به آنها دلگرم باشم. راست می گویید خیلی وقتها داشته هایم را از یاد می برم.

در درسهایی که گرفتم واکنش دوستان خیلی موثر بود. از همه عزیزان ممنونم.


نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی1387 توسط الهام غلامی |
این جمعه از بین گزینه های جذاب خانه دیدنی بهناز و تنهایی و استخر و دیدن رز و آمدن به شرکت، مفرح ترین گزینه یعنی آمدن به شرکت را انتخاب کرده ام. در واقع انتخاب چه عرض کنم مجبور بوده ام. دریافت کارانه بچه ها منوط به صدور این فاکتورهاست و هنوز هیچی اش را صادر نکرده ام....

دیشب سر حلیم دعوت بودیم. هیچ از جمع های اینطوری خوشم نمی آید اما یکجورایی هوس حلیم کرده بودم. سر سفره با سودی نشسته ایم. زنی با یک بچه سه چهار ساله می آید کنار ما. همان اول می شناسمش ولی او خود را به نشناختن می زند. شاید حدود 15 سال پیش که من دبیرستانی بودم و با فیزیک هالیدی و ریاضی لیتهلد حال می کردم او با نامه های دوست پسرهایش حال می کرد. فامیل دور بود. یکهو بر میگردد و سلام علیک می کند و می گوید ببخشید نشناختم. بعد بلافاصله و بدون هیچ حرف دیگری می پرسد: بارداری؟

در حالیکه خیلی تعجب میکنم با حالت بدی می گویم: خیر ( محال است نداند که من مجردم)

می گوید: به سلامتی.... چند ماهته؟ (یعنی نشنیده که من چی گفته ام)

میگویم: گفتم خیر

با تعجب چشم هایش را گرد میکند و انگار که به کسی بگویند که مثلا آدم نیستی با تعجب مفرط می پرسد: نیستی؟ جدا؟

به چشم هایش نگاه می کنم و می گویم: باید باشم به نظر شما؟

دوباره در نهایت وقاهت می گوید: آخه به قیافه تان می آید حامله باشید.....

تصور کنید من چه حالی بهم دست داده است. یک احمق که تمام افتخار زندگیش تور زدن یک معتاد و زاییدن یک پسر است اینجوری میرود روی اعصاب آدم.... سودی بیشتر از من ناراحت شده است. جایمان را عوض می کنیم. میزبان متوجه ناراحتی من شده. سوال می کند و مجبور می شوم برایش تعریف کنم. در همین صحبت ها زن مزبور می آید سمت ما و می گوید ببخشید من نمی دانستم شما مجردید. نه که رفت و آمد نداریم.....

گفتم: خدا رو شکر که رفت و آمد نداریم.... اینبار انگار من به او فحش داده ام بچه اش را بغل می کند و به حالت قهر از آنجا می رود.

ناراحتی ام باقی مانده است. مامان را هم وقتی فک و فامیلش را می بیند مگر می شود از جایش تکان داد. تنها چیزی که انرژی مثبت به من می دهد و تا حدودی از آن حال درم می آورد تماس تلفنی یک دوست حقیقی ست که به موقع صدای گرمش را می شنوم و دیگر هیچ.....

ضمنا از حلیم مزبور یک قاشقش هم از گلویم پایین نمی رود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی1387 توسط الهام غلامی |
قائم مقام آدم جالبیه. دیروز یه حرفی زد که می نویسم براتون و بی شباهت به بحث شکل موج نیست.

آدم مثل کمون می مونه. اگه زیاد بکشیش زهش پاره میشه اگه هم اصلا نکشی بی استفاده می مونه باید گاهی بکشی گاهی ول کنی تا هدفش محقق بشه.


جالب بود نه. البته ایشون منظورش در مورد کار بود ولی من فکر می کنم قابل تعمیم باشه. ضمنا ایشون بعدش اشاره کرد که در شرکت قبلی هر شب تا 9-10 شب سر کار می مونده (چیزی حدود 15 ساعت کار در روز ) این به نظر من نه تنها افتخار نیست که نشوندهنده یه مشکل روانی شبیه اعتیاد هست. بله اعتیاد. چرا فکر میکنید اعتیاد به دود و دم و شیشه و کریستال محدود میشه؟ نخیر آدم می تونه به کار یا خیلی چیزهای دیگه هم معتاد باشه..... مثل من که به نت معتادم.....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط الهام غلامی |
بعضی وقتها بعضی مدیرها هیچ از حجم کاری که روی سر آدم می ریزد خبر ندارند. کاری که مال خانوم س هست را داده به من. من مثل یه پرسفنه حرف گوش کن توی حجم کارهای زیاد خودم بدون اینکه چیزی بگم انجامش دادم. بخشی از این کار منوط به پاسخگویی از قسمت آقای ز بود که برایش ایمیل زدم و پاسخی دریافت نشد. من هم کار را نصفه گذاشتم....


حالا خود همین خانوم س رفته زیرآب زنی که مهندس فلان کار مانده.... ز هم میگه من جواب ندادم چون به خودش مربوط بوده ( البه دون حسابی پشت تلفن بهش توپید).... دون هم با من دعوا می کند که چرا پیگیری نکرده ای.... خداییش مظلومتر از من کسی پیدا میشه؟ با دون کورلئونه قهرم فعلا.

اینهم زبان درازی برای دون و س که دیگه حالم ازش به هم می خوره

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط الهام غلامی |
امروز از صبح که بیدار شده ام حس عجیبی در تمام وجودم رخنه کرده. حس می کنم می خواهم از قالب خودم بیایم بیرون. می خواهم شده فقط برای یک روز به جای اینکه به احساس خودم و آنچه می خواهم توجه کنم به دیگران توجه کنم. ببینم دیگران چه حسی دارند چه نیازهایی دارند آیا من قادرم با کلامی با لبخندی یا با نگاهی باری از دوش کسی بردارم ببینم آیا می توانم برای دیگران -شده برای یک روز - مادری کنم ببینم آیا قادرم یک روز هم که شده خودم را فراموش کنم و درخدمت انسانها باشم.....

این حس را امروز صبح در حالیکه داشتم توی مغزم به مادرم غر می زدم که حواسش به این نیست و چرا متوجه نیست من چه نیازی دارم و .... پیدا کردم. ناگهان از خودم پرسیدم من تا چه حد متوجه نیازهای او هستم من تا چه حد در او دقیق می شوم.... بعد دیدم درباره همه آدمها پیش از اینکه به دیگران فکر کنم دارم به خودم فکر میکنم.


گمان کنم مهمترین ویژگی کار مادرانه عدم قضاوت باشد. مادر بچه اش را بدون قضاوت درباره ظاهرش یا حتی خصوصیاتش دوست دارد و به او عشق می ورزد و خود را وقفش می کند.

شکل موج پرسفنه را بدجور دارم تجربه می کنمش. در روز چند بار به بالا و پایین موج سواری میکنم. از حال بد دیشبم تا حال خوب و عجیب امروزم کمتر از چند ساعت از قعر به اوج رفته ام.

این صیونیست غاصبی که محل میز مرا اشغال کرده و نقش تحمیلی غزه را به من داده دیروز آمد. آدم بدی به نظر نمیاید میانسال است و قیافه اش شبیه شاه فراری ایران است. البته من میزم را جابجا کردم و جای فعلی بهتر است. اصلا می توانم بگویم جای فعلی از جای غصب شده ام هم بهتر است. این میز واقعا واقعا به کسی وفا نمی کندها.... اوضاع روحی دون کورلئونه هم زیاد خوب نیست از آمدن صیونست که مثلا قائم مقام دون کورلئونه است بوهای خوبی به مشام نمی رسد...

دیشب آنقدر حرف داشتم برای نوشتن و کانکت نداشتم که دوباره به دفترم پناه بردم و آنجا نوشتم. مامانم دوباره آمد توی اتاق و من به یاد حرف رز افتادم سعی کردم باهاش خوب رفتار کنم. طفلک می گفت انقدر به کتاب و دفتر و کامپیوتر چشم دوخته ای که چشمهایت پف کرده نفهمید گریه کرده ام. اما باز هم او بهتر از بقیه می فهمد. دیشب اصرار کرد برایش ئی چینگ بگیرم و می خواست تاریخ ازدواج مرا از ئی چینگ بپرسد. ئی چینگ هم یک تاریخ بیربط گذاشت توی کاسه اش البته فقط من و ئی چینگ فهمیدیم که بیربط نبوده. (بدون شرح)


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 دی1387 توسط الهام غلامی |
این که فلسفه زندگی آدم چی باشد و نگرشش به دنیا و مسایل اجتماع و مسایل دنیا و بحث حقوق زنان و همینطور شیوه مدیریت زمان و برنامه ریزی آدم در حوزه شخصی و اجتماعی همه و همه بستگی به این دارد که


شب قبل چطور خوابیده باشید....





نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی1387 توسط الهام غلامی |
- جای میزم تغییر کرده به دستور همونی که عکسشو چند پست قبل گذاشته بودم. در بدترین جای ممکن مستقر شدم. اعتراض بی فایده بود. مثل بره قبول کردم و اومدم نشستم اینجا دم در. در معرض رفت و آمدها... خدماتی ها چند قدم اونورتر تجمع می کنند و درباره کارشان بلند بلندحرف می زنند. هی این می رود آن می آید. می تونم آماری بگیرم از تعداد دفعاتی که افراد به دستشویی می روند و این آمار را بررسی کنم ببینم وضعیت مزاجی همکاران چطور است. جای بینظیر قبلیم قرار است داده شود به کسی که نیامده حکم ریاستش خورده. بسیار عصبیم. دون کورلئونه در جواب اعتراضم با لبخند گفت خوب آپشن دوم هم اینه که بفرستمت پیش آقای ز......

- مامان گیر داده که جمعه برویم خانه دیدنی بهناز و من هم حتما باید بروم. اما من ترجیح میدهم بروم استخر... شاید هم هیچکدام. دلم برای تنهاییم و برای نشستن و هیچ کاری نکردن تنگ شده. مدتی ست هر شب دیر می روم خانه. تا صبح هم سریال می بینم توی خواب و صبحها خسته ام. انگار خودم به تنهایی نقش تمام شخصیت های یک سریال را بازی کرده باشم.

- دلم می خواهد بخوابم بدون اینکه خواب ببینم آنهم در سکوت مطلق یا بتوانم اشک بریزم بی اینکه کسی ناگهان بیاید توی اتاق و احساس نکند مجرم دستگیر کرده. درست و حسابی اشک بریزم..... اینجور موقعها هیچ تئوری و هیچ حرف منطقی توی کتم نمی رود. دلم می خواهد بلند بلند با خودم حرف بزنم. فکر میکردم با رفتن بهناز خیلی اوضاع عالی می شود ولی اتفاقی که افتاده این است: یک شب در میون میزبان یکی از خواهرها و داماد محترم هستیم. وقتی هم که از سر شانس تنها باشیم مامان که دچار کمبود دختر شده می آید سراغم و ول کن هم نیست. هرچقدر هم بدجنسانه تحویلش نمی گیرم فرقی نمی کند.

- از بی صداقتی اونقدر ناراحت نمی شوم که از احمق فرض شدن. لااقل قبول کن که شماره تلفن مرا دوست سابقم به تو داده است. انکار حقیقتی که اتفاقی معلوم شده یعنی همون احمق فرض کردن مخاطب که متاسفانه دوستی ام را با هردویتان تمام می کند. آره درست فهمیدی من اون فرشته ای که فکر می کردی نیستم در حال حاضر گرگی هستم که دارم بهتان دندان تیزم را نشان می دهم. به نفعتان است که دور و برم نپلکید.


نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی1387 توسط الهام غلامی |


اینو می دونستید که یکی از فواید چاقی اینه که فرد کمتر احتمال داره به پوکی استخوان دچار بشه اینو من نمی گم دکتر مامانم بهش گفته.

البته چاقی فواید بیشماری داره که این فقط یکیشه. یکی دیگه ش هم که خودم کشف کردم اینه که می دونی آدم چاق اقلا عقده خوردنی جات نداره و هر وقت هر چی دلش خواست خورده....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط الهام غلامی |
عشق برای من مفهومی کل نگرانه و عارفانه داره. یعنی تو به هستی عشق می ورزی به زندگی عشق می ورزی به آدمها عشق می ورزی به خودت و به موهبتی که بهت عطا شده عشق می ورزی... و با عشق زندگی می کنی و تمام کاستیها و پستی بلندی های زندگی رو دوست داری و با عمق وجودت می پذیریشون. حالا این بین افراد مختلفی هم سر راه تو قرار می گیرن و و روابطی هم با انسان های دیگه داری که بعضیاش از بعضیاش مهم ترن. و یک رابطه هم هست که خاصه و شما رو تبدیل به جفت می کنه. جفتی که در کنار هم یه واحد اجتماعی رو تشکیل می دید و فرزندانی به وجود میارید. جفتی که طبیعت برای شما در نظر گرفته ( من به قسمت الهی خیلی معتقدم توی این موضوع) قطعا موجود ایده آلی نیست چون شما هم موجود ایده آلی نیستید. اون سر راه شما قرار گرفته تا ازش درس بگیرید و از شما درس بگیره و در کنار هم و با عشقی که به هم دارید ( و همینطور با زخم هایی که از هم می خورید و رنج هایی که در کنار هم متحمل میشید) به انسان کامل تری تبدیل بشید....
حالا فرض کنید شما در طول مسیر زندگیتون به کسی بر می خورید که دچارش میشید یعنی به قول معروف اونجوری که مصطلحه می گن عاشقش شدید. خواب و خوراک ازتون گرفته و شب و روز توی فکرش هستید و می خواید حتما بهش برسید و می دونید بدون اون نمی تونید زندگی کنید. وقتی حس کردید درموقعیتی قرار گرفتید که بدون ان آدم نمی تونید زندگی کنید بدونید دچار بیماری شدید. بیماری ای به نام عشق. ( جدیدا روانشناسا به این نتیجه رسیدن که علائم عشق بسیار شبیه یک بیماری روانی شبیه وسواس هست و جالبه چند وقت پیش توی تلویزیون بوعلی سینا توی سریال می گفت عشق بیماری ای است مانند مالیخولیا ) به هر حال این معنی از عشق قطعا با وصال به پایان میرسه و با به دست آوردن آن شخص بعد از مدتی حس خواهید کرد که خوب حالا چی؟

ولی در حالت اول که توضیح دادم اینطور نیست شما در زندگی در کنار خوشی ها و رنجها هر روز رابطه تون شکوفاتر میشه و کم کم به هم دلبستگی عمیقی پیدا می کنید...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط الهام غلامی |
1- به یارو خارجیه میگه "marry christmas" یعنی با کریسمس ازدواج کن... آخه لامصب یه ذره زبان یاد بگیر اینهمه با خارجیها ارتباط داری. ضمنا فوری میشه urgent نه orgent .... حالا این آدم یه مدیر رده بالای شرکت ماست و دیگر هیج

2- اینهم عکس کسی که بالا وصفش شد در حال ایمیل زدن به من که این ماه کارانه ات را نصف می کنم تا بفهمی مسوولیت پذیری یعنی چه

 

3- کاش مایکروسافت آیکون بیلاخ را هم طراحی کند تا مشکل من برای واکنش نشان دادن به بعضی ها حل شود.

4- دقت کرده اید چقدر بدقول شده ام؟ نه داستان دختر بی دست را ادامه دادم نه پستی درباره آفرودیت گذاشتم...

5- مایوی نو خریده ام.

6- چیه چرا اینجوری نگاه می کنی؟مگه همه پست هام باید باشخصیتانه باشد؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 دی1387 توسط الهام غلامی |
- وجدان درد هم مثل سردرد می ماند ول کن نیست تا یه راه حلی برایش پیدا کنی. مثل من که الان سه روز است مثل دانکی دارم کار می کنم و تمام بشو هم نیست که نیست.

- نظرسنجی را انجام ندادم تا به آمار برسم من این کار را کردم فقط برای اینکه به صورت کلی نظرات خواننده های وبلاگ را بدانم و چالش ها و بحث هایی که در این خلال میشود باعث میشود آدم هم مروری به افکار خودش بکند هم دیگران رو بهتر بشناسد.

- خودم توی این سنی هم که هستم بدون اجازه پدرم هزاری هم عاشق کسی باشم محال است باهاش ازدواج کنم (البته در بیست سالگی ممکن بود این اشتباه را بکنم چون من هم آن موقع خیلی فمنیست بودم و به نظرم همچین چیزی ستم آشکاری به زنانگی بود) ولی الان اینطور فکر نمی کنم و قبول دارم که نیازمند تفکر صحیح پدرم هستم چون وقتی صحبت ازدواج می شود در منطقی ترین حالت هم به اندازه کافی همه جانبه نگر نیستم ( البته این نقطه ضعف را فقط در این مورد دارم ها). ضمنا نظر پدرم در این مورد خاص از نظر مادرم برایم بسیار بسیار مهم تر است. در مورد دیگران نمی توانم نظر قاطعی بدهم. شاید آنها به اندازه من به پدرشان اعتماد ندارند. شاید آنها منطقی تر و کار درست تر از پدرشان هستند. شاید مادر آنها از پدرشان بهتر می تواند تصمیم بگیرد. به هر حال این طرز فکرها خیلی متأثر از شرایط واقعی زندگی آدمهاست.

- با نیم ساعت تأخیر خیلی اتفاق مهمی نمی افتد ولی می توانی با خوردن صبحانه و آرایشی در کمال خونسردی بدون سرویس به محل کار بیایی و از هوای خوب امروز لذت وافری ببری و.... می ارزد به کسر حقوق!

- یواش یواش دارم به زن وحشی درونم عادت می کنم. دیگه ازش نمی ترسم.

- تمام آرامشی که می خواستم بروم در یک زندگی مستقل به دست بیاورم توی این اتاقی که حالا دیگر بهناز رهایش کرده و رفته و سمیه هم که قزوین است توی این چند روز تجربه کرده ام. توی این چند روز فهمیدم که چقدر این سالهای اخیر به من سخت گدشته است. روزهای پر دغدغه و گرفتاری های کاری و مشکلات با آقای "ز" خسته و کوفته به خانه می آیی بحث های همیشگی درد دلهای تمام نشدنی بهناز و شلوغ کاری های سمیه حسرت یک استراحت واقعی را در دلم گذاشته بود. نتیجه این بود که صبح فردا خسته تر از غروب دیشب به سر کار بروم و هر روز خسته تر از دیروز. اما حالا شکر خدا همه چیز بهتر شده. تازه تلفنم که آن موقع ها همیشه اشغال بود حالا دیگه محض رضای خدا یک زنگخور هم ندارد.....

- و خبر تازه اینکه بالاخره دارم شنا را یاد می گیرم. تا کوچکترین وقتی گیر می آورم به استخر می روم و هیجانش برایم با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط الهام غلامی |
یلدا یا بلندترین شب سال در سنت ایرانی جشن گرفته می شود. برخی می پرسند چرا ایرانی ها بلندترین شب سال را گرامی می دارند. در این سنت رازهای زیادی نهفته است.


یلدا به ما می گوید که بخش تاریک وجودت را گرامی دار.

یلدا به ما می گوید با شب، تاریکی و افسردگی مثل روز و روشنایی و شادمانی دوست باش.

یلدا به ما می گوید که شب ترین شب هم بالاخره صبح می شود.

و یلدا به ما می گوید دنیای تاریک درون، افسردگی و سیاهی های طولانی فرصت بسیار خوبی هستند تا آرام بنشینید، شوخ و شنگ تخمه بشکنید و به شب لبخند بزنید و ایمان داشته باشید که صبح در انتظار شماست هرچقدر هم که دیر بیاید به هر حال می آید ولی این شب موهبتی ست تا فارغ از دغدغه های بی معنی روزمره بیاساییم و آرام بگیریم و برای یک بار هم که شده خرق عادت کنیم و به شب دل ببندیم و زیباییهایش را ببینیم بدون اینکه بیتاب صبح باشیم.

یلدا می گوید در همین بلندترین تاریکی ست که می توانی با تفال و درونگرایی سرنوشتت را رقم بزنی و به کل زندگیت یک بار دیگر نگاه کنی.

شب یلدای من که مصادف بود با یک تجربه بسیار زیبای درونی. انشالله شما هم با این شب عشق بازی خوبی کرده باشید.

نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر1387 توسط الهام غلامی |
تعجب نکنید اگر دوست افسانه چیزی نمی گوید. در این گفتگو افسانه حرف می زند و دوستش قضاوتی نمی کند فقط آنچه را شنیده می نویسد....


اول روبوسی و تعارفات معمول و تو چاق شدی و تو لاغر شدی و .....

دیداری بعد از چند سال......


دوست افسانه حال شوهر افسانه را می پرسد... افسانه شروع می کند به گریه کردن. (توی پرانتز افسانه هم از آن زنهایی است که یک زمانی کلمه شوهرم را خیلی غلیظ تلفظ می کرد به خصوص جلوی مجردها)...

رفته مسافرت...... با همون خانوم...... و باز گریه می کند.

دوست افسانه می داند آن خانم کیست. آن خانم دوست خانوادگی افسانه بود که بعد شد دوست دختر شوهرش و حالا شده همسر صیغه ایش.....

نمی دونی چه بلاهایی سرم آورده. نمی دونی چند بار به حد مرگ کتکم زده فقط به این خاطر که اعتراض کردم. اعتراض کردم به اینکه چرا همه وقتشو پیش اونه. چرا خرجی نمیده. قسطهای خونه عقب افتاده و خودم همه رو میدم. به زور خرجمونو می رسونم. طفلک بچه م داره آب میشه. همه ش غصه می خوره . جلوی بچه مدام به باد کتکم می گیره....

می بینی بازی روزگارو؟ یادته چقد عاشق هم بودیم؟ یادته چقد جونمون برای هم در می اومد؟.....

دوست افسانه یادشه....

و ساعتی با این دردلها می گذرد. دقایقی به سکوت می گذرد و موضوع بحث کشیده می شود به موزیک.... موزیکی که روشن است.... افسانه به سالها پیش رفته است با این آهنگ... به بیش از بیست سال پیش....

این آهنگ منو یاد یه پسری می ندازه که عاشقش بودم.... و شروع می کنه به تعریف داستان عشقیش... من اومده بودم تهران برای تحصیل و کار. خونواده م شمال بودن و من تهران پیش خواهر و شوهر خواهرم زندگی می کردم. یه پسری که توی شمال بچه محل ما بود به خونه خواهرم رفت و آمد می کرد. یواش یواش ما عاشق هم شدیم. هر هفته اون خونه خواهرم بود. ما شیفته هم شده بودیم.... فقط یه مشکلی این بین بود. اونم این بود که اون نامزد داشت..... ولی نامزدشو دوست نداشت.... شیش ماه نرفت به نامزدش سر بزنه ولی هر هفته به دیدن من می اومد......................

آخر ماجرا هم خونواده پسره به زور وادارش می کنن با نامزدش  ازدواج کنه ولی آخر ماجرا مهم نیست مهم اینه که....


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آذر1387 توسط الهام غلامی |
- این تایید واسه کامنتها هم مسخره ست ها. دیگه تایید نمیذارم هر چی دوست دارین بنویسین بابا.

- از شلوغی همیشه بدم می اومده تازگیها خیلی بیشتر بدم میاد. حالا تصور کنید توی یه تعطیلی ای که براش له له می زنید همه فامیل بریزن بیان خونه تون. مثلا رسمه خوب اولین عید بعد از وفات کسی میرن دیدن بازمانده هاش. سنت ها خوبن ولی من حالشو جدا نداشتم و حسابی اذیت شدم. از یه روز کاری پرمشغله خسته کننده تر بود.

- دیگه موهای سفیدمو دوست دارم و از اینکه از مقنعه یا روسری بزنه بیرون ناراحت نمیشم اصراری هم به رنگ کردنش ندارم.

- تحملش حتی برای این چند روز هم برام سخته. می دونم به نظرتون آدم سندگلی میام و رسم خواهری رو به جا نیاوردم و .... ولی همه کل این سالها با نیش و کنایه ها و اذیتهاش به کنار این چند روزی که وسایلش همه جای خونه رو گرفته و دق میده منو تا بره به کنار. نمی دونم چرا همه کارها و حرکاتش منو آزار میده انگار چوب تو حلقم می کنه وقتی اظهار نظر حکیمانه می کنه یا خونه رو با کلاس درسش تو مدرسه اشتباهی می گیره یا وقتی دستشو رو به آسمون می کنه و از ته ته ته دلش آرزو می کنه منم زود شوهر کنم و مثل اون خوشبخت بشم.

- اگه خودتم تجربه نکنی از تجربه سودی می تونی شاد بشی. یه سلولی توی بدنت هی بزرگ میشه و بزرگ و بزرگتر و بزرگتر...... عجب حسیه حس مادر شدن! اما از اونجایی که سودی معروفه به سودی سه سوت اینجا هم عجله داره. می گفت کاش سر و تهش می شد یک هفته آخه نه ماه خیلی زیاده بابا! فعلا هم این چند سلولی تنها وارث من محسوب میشه!

- اگه پسر بودم هیچوقت با یه دختری که صبح تا شب میره سر کار و دغدغه هاش بیشتر مالی ان تا ظاهری و به خودشم خیلی نمیرسه و کلی هم کتاب خونده و اظهار فضل می کنه تازه چاقم هست نه تنها ازدواج نمی کردم اصلا دوست هم نمی شدم. بیشتر دلم می خواست یه دختر خوش تیپ سانتال مانتال که حالا واسه تفریح کار هم می کنه و نازم هست یه کمی هم خنگه و میشه سرشو شیره مالید و در عین حال شیرین و تودل برو هست ازدواج کنم. اگه مرد بودم غیرممکن بود از اقتدار و سلطه و ریاستم یه قدم عقب نشینی کنم... خوب وقتی خودم خودمو به عنوان یه دختر قبول ندارم انتظار دارم کسی منو قبول داشته باشه؟ طبیعیه که توی این حالت مردای بیعرضه و بدبختی سراغم میان که نیومدنشون بهتره!

- آزاده مدرس زبانه و دوست خوب منه. ولی انقدر مدرس زبانه که وقتی رفتیم توی لباس زیر فروشی می پرسه این برا (bra) ها چنده؟ فروشنده هم طبیعتا با دهن باز به ما نگاه می کرد. خداییش آزاده اولین کلمه ای که به ذهنت میرسه برا هست به جای معادل فارسیش؟

- یعنی واقعا تعبیر خواب دیشبم اینه؟ یعنی من تو رو که مال خودمی بالاخره پیدا می کنم....؟ یعنی ئی چینگ راست گفته؟ یعنی.....
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آذر1387 توسط الهام غلامی |
کارتون جادوگر شهر اوز یادتونه؟
یادتونه یه جاده زرد رنگ جلوی پای دختره کشیده شده بود تا بره برسه به شهر اوز؟
همه ما یه همچین جاده ای داریم برای رسیدن به مقصود....( رنگ زردش هم شهود و احساس ماست)

حالا اگه این جاده زرد رنگ شما یه جایی وسطش دره داشته باشه....
و شما جرأت پریدن نداشته باشین....

تا یه مدتی میشه دست دست کرد

ولی آخرش اگه نپری هولت میدن کوچولو
و شوکی که توی هول دادن هست به همراه شکستن غرور و زخمی شدنه..... بپر تا هولت ندادن....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آذر1387 توسط الهام غلامی |
حضور در لحظه ها فقط در صورت رضایت مطلق امکانپذیر است. اگر به آنچه که هست، همینی که هست، شگفتی های حاضر در متن فعلی زندگیت، زیبایی ها و دارایی های موجود رضایت مطلق نداشته باشی ناخودآگاه در گذشته یا آینده در جستجوی چیزی زیباتر دلنشین تر شگفت انگیزتر و کامل تر خواهی بود و جستجوی آینده و گذشته هر دو به معنی رنج است. زیرا گذشته و آینده تنها خیالند و حقیقت ندارند. حقیقت در لحظه اکنون جاری ست و هر لحظه به شکلی در می آید. تو تنها می توانی حقیقت موجود در لحظه را کشف کنی، درک کنی و دوست داشته باشی. هر لحظه کوتاه غفلت یا بازگشت به گذشته یا خیال آینده تو را از حقیقت آن لحظه محروم خواهد کرد. شادمانی و لذت بینهایت و غیرقابل وصف در ربودن موهبت اهدایی معلق در آن لحظه است و جز این شادمانی ای وجود ندارد.

گاهی در لحظات معدودی از زندگی ما که اتفاق خاصی رخ می دهد و توجه ما را به آن لحظه معطوف می کند ما ناگهان متوجه موهبت آن لحظه می شویم. آن لحظه می تواند همان "آن" عارفانه باشد یا لحظه عاشق شدن. و ما گاهی آن لحظه عاشق شدن را بر گلی زیبا زنی زیبا یا کودکی معصوم یا آهنگی دلپذیر فرافکنی میکنیم ولی باید بدانیم ما عشق را به معشوق فرافکنی کرده ایم ما در واقع عاشق حقیقت آن لحظه شده ایم که به واسطه آن معشوق درکش کرده ایم. معشوق واسطه ای ست برای درک موهبت آن لحظه.

و عارف فرق حقیقت و واسطه دریافت حقیقت را می داند. عارف حقایق لحظه ها را بیواسطه دریافت می کند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آذر1387 توسط الهام غلامی |
- بارون برای دل من داره می باره تا شاید امید و عشق به زندگی دوباره به قلبم بیاد و بارون اکسیر جادوست.

- خدمت به دیگران و کاری برای دیگری انجام دادن ارزشی مافوق تصور دارد و با کاری که برای خود می کنی قابل مقایسه نیست.

- تشکر و سپاس ویژه از همه عزیزانی که وبلاگ خودشون رو شایسته رای دونستند و باعث شدند وبلاگ زن بودن به عنوان وبلاگ اول در حوزه زنان و خانواده انتخاب بشه. بعد از تشکر اعلام می کنم سعی دارم بیشتر تلاش کنم و بهتر بنویسم و از بازخوردهای شما هم استفاده کنم.

- ما مثل هم فکر نمی کنیم و بحث بین ما بی فایده ست. شما دیدگاهها و آرمانهای خودتون رو دارید و من هم مال خودم رو. ترجیح میدم دیگه بحث رو با دوستان عزیز فمنیست ادامه ندم و در این بین اگر حرفی زدم یا کلامی به کار بردم در میان بحث که کسی ناراحت شده خواهش میکنم منو ببخشید و حلال کنید.

- خدا این بلاگفا رو برای ما نگه داره خداییش دیروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود.

- خدا سریع الحساب هست و زودتر از اونچه که فکر کنی نتیجه اعمالت و خواست هات رو می بینی.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- نپرسیده بودم هیچوقت که اهل کدام شهر است. کنجکاوی هم در مورد پیش شماره تلفنش نکردم فقط حدس می زدم دور و بر اصفهان باشد... خودش بین صحبت ها گفت اهل کاشان است... خودم فهمیدم سر سوزن ذوقی هم حتما دارد. انقدر بیدریغ است که حسابی شرمنده می شوم. انقدر بی ریاست که در برابرش حس می کنم آدم دغلی هستم.

- یک نفر یک انار خیلی خوشگل بهم داده است که فقط حس تماشا می دهد و تخیل کردن مزه اش. هرگز نمی توان همچین انار خوشگلی را خورد.

- استاد دیروز حرف خیلی قشنگی زد که بدجور به دلم نشست. معتقد بود اینکه مربی های مهد کودک ها همه زن هستند مشکلات تربیتی برای بچه ها به خصوص پسر بچه ها ایجاد می کند. اینکه بچه ها در سنی که باید شخصیتشان شکل بگیرد فقط با جنس لطیف طرف باشند باعث می شود زیادی نرم بار بیایند و ویژگی های مردانه مورد نیاز از جمله قدرت و استحکام و قدری خشونت که برای همه لازم است و شاید برای مردها کمی بیشتر را به درستی کسب نکنند. بچه ها نیاز به حضور پدر یا مرد دیگری در زندگی دارند تا او را به عنوان یک الگوی مردانه بپذیرند و درس زندگی از او بگیرند چه جالب میشه مهد کودک ها با مربی مرد....

- دلم برای استاد ندیده ام تنگ شده است. می شود آدم دلش برای کسی که او را ندیده با او حرف هم نزده و فقط وصفش را شنیده تنگ بشود؟

- این خاطره بچگی هم برای الی: حدود دو سال داشتم. تازه داشتم راه می رفتم. با مادرم و خواهرم داشتیم در راهی می رفتیم که اتفاقا تعدادی مرغ و خروس در گوشه ای مشغول دانه بر چیدن بودند. مادرم تعریف می کند که دیدیم یهو مرغ خانواده قد قد کنان دنبال ما می دود و دست بردار هم نیست و گیر داده به الهام.... کمی دقت کردیم دیدیم الهام یکی از جوجه های مرغ بیچاره را زیر پیراهنش قایم کرده و می خواسته ببرد خانه...

- سارا جان تولدت مبارک.... حمید جان تولدت مبارک

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- این کودک تخس درون ما دیروز صبح بهانه گرفت که تب دارم سرفه می کنم مریضم حالم خوش نیست سر کار نمیام..... و هر چی تلاش کردم راضیش کنم راضی نشد که نشد. قرص و دوا هم نخواست فقط گفت می خوام بخوابم و خوابید و مجبور شدم به خواستش احترام بذارم. لامذهب عین بچگی های خودم تخس و لجبازه و به هیچ صراطی مستقیم نیست. امروز هم بهش کلی وعده خوراکی و وبلاگ گردی داده ام تا راضی شده بیاید سر کار.

- یاد دعای مامانم می افتم که وقتی خیلی دیگه کم می آورد می گفت دعا می کنم یه بچه عین خودت گیرت بیاد تا بفهمی من از دستت چی کشیدم. البته اگر بچه م مثل خودم باشه می دونم چی کارش کنم. (رگ خواب الی کوچولو در اینه که سعی نکنی بهش دستور بدی و احساس استقلالشو ازش بگیری) دارم فکر می کنم اگه اصلا عین خودم نباشه چی کارش کنم. تصور کن با یه بچه آروم حرف گوش کن اصلا حال نمی کنم.

- زیبای داستان ما که یادتونه. امروز خبردار شدم که یک وبلاگ زده که توش از خاطراتش هم می نویسه. تازه شروع کرده. درباره من یه جمله نوشته بود فقط ولی برام جالب بود. هیچ هم فکر نکنید آدرسش رو میدم که برید بخونید. هرگز این کارو نمی کنم. و امیدوارم وسوسه نشم که براش کامنت بذارم هیچ دلم نمی خواد دوستی های اون موقع برام زنده بشه.

- حالا هم گیر داده که توی دو قسمت داستانت رو سر هم کن دیگه حوصله م سر رفته. همین کودک تخس درون!

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آبان1387 توسط الهام غلامی |
پدربزرگ بوی توت تازه می داد و بوی شیطنت های کودکی. بوی توتون می داد و خنده های از ته دل. بوی مهربانی می داد و عیدی. بوی نمناک روز اول عیدو میداد.  پدربزرگ بوی پول توجیبی های غافلگیر کننده اضافه بر سازمان می داد. پدر بزرگ بوی ریشه درخت می داد بوی یک پدر دیگر جز پدری که دارم....

روح پدربزرگ جسمش رو ترک کرد. می دونم که الان در اوج آزادیه. محدودیت تن و زندان تن رو ترک کرده و از تجربه پرواز لذت می بره. پدربزرگم خوشحاله و به زندگی جدیدش لبخند می زنه.

بدنش رو به خاک سپردیم. با بدن هامون اشک ریختیم و با بدن هامون مشایعتش کردیم ولی روحش سر میزنه مدام و تنهامون نمیذاره.

پدربزرگم در وصیتش برای همسر مرحومش و پسر شهیدش هم سهم در نظر گرفته بود. نوشته بود که همسرش به گردنش حق داشته و پسر شهیدش هم به اندازه بقیه بچه هاش ارث می بره و از طرف اونها می بایست برای امور خیر خرج بشه. این طرز نگاهش برام خیلی قشنگ بود.

از همه عزیزانی که به طرق مختلف ابراز همدردی کردن و پیام تسلیت فرستادن یا تماس تلفنی داشتن صمیمانه تشکر می کنم و آرزو می کنم در کنار عزیزانشون عمر باعزتی داشته باشن.

ادامه داستان رو به زودی خواهم نوشت. زندگی جریان داره!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |
زنگ تفریح زنگ تفریح
مردک خجالت نمی کشه با این سن و سالش اومده به من می گه خیلی چاق شدی. بهش گفتم حق نداری جوری به من نگاه کنی که بفهمی چاق شدم یا لاغر. و جدی بهش گفتم چشماتو درویش کن. زشته. همین همکار لرمان را می گویم که تازه گاوهایش را فروخته داده 206 خریده و فکر کرده دیگه اومده شهر و هر کاری می تونه بکنه.

بالاخره پدر متقاعد شد که درست فکر می کنم در مورد فروش خونه و قبول کرد کمکم کنه توی فروش و خرید مجدد زمین یا خونه البته من نیازی به تاییدش نداشتم در مورد درستی فکرم مطمئنم بلکه نیاز به کمکش دارم. و البته باز هم تیکه ای انداخت و تمایلش به شراکت رو نشون داد که من باز هم با قاطعیت گفتم نه چون می دونم آخر عاقبت خوبی نداره شراکت به این شکل.

داشتم به یکی می گفتم اینبار حتما به خاتمی رای خواهم داد و از دلایل متعددی که داشتم اعدام های زیادی بود که تو دوره فعلی انجام شده. جواب داد توی این دوره اراذل اوباش کشته شدن توی اون دوره دانشجوها. کدومش بدتر بود؟ ضمن اینکه برام توضیح می داد که توی آلمان که بوده مردم خیلی خوب درباره ایران صحبت می کردن و می گفتن ایران کشوریه که داره حقشو می گیره....  در حد قضاوت نیستم ولی اگر خاتمی از دانشجوها حمایت نکرد حق داشت. چون دانشجوها هم داشتن از فضا بد استفاده می کردن و دنبال هرج و مرج بودن. طبیعتا هیچ سیستمی با شلوغی برخورد ملاطفت آمیز نمی کنه.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آبان1387 توسط الهام غلامی |

میان هر سیاهی مطلقی، روزنه سپیدی هست که روز را آبستن است و میان هر روشنای روز نقطه سیاهی هست که شب را آبستن است. روز و شب هر یک تخمی از دیگری در خود دارند و با رقصی شاهوار هریک به دیگری تبدیل می شود. این هارمونی کائنات است!

 

زندگی-مرگ-زندگی در هم تنیده اند. از دامن زندگی مرگ بیرون می آید و از دامن مرگ زندگی. کسی که راز این حرکت سینوسی را درک کند به آرامش عظیمی می رسد.


درگذشت دوست حمیدو بهش تسلیت میگم و براش صبر و آرامش آرزو می کنم.


داستان رو ادامه میدم. امیدوارم وسطش کم نیارم داستان خیلی بلنده. آدمها حقیقی هستند ولی از اسم های مستعار استفاده خواهم کرد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 آبان1387 توسط الهام غلامی |
1- باید خودتو رها کنی باید ماهیچه های بدنتو شل کنی و به آب اعتماد کنی باید به قوانین فیزیک اعتماد کنی و بدونی که اگه تقلا نکنی روی آب وایمیسی باید باور کنی که توی عمق یک و نیم متری غرق نمیشی باید اون میله های لعنتی کنار استخرو ول کنی تا شنا یاد بگیری

وادادن، اعتماد کردن، سرسپرده بودن کار من نیست. متاسفم ولی واقعیت اینه که باید دستم یا پام به جای محکمی وصل باشه وگرنه توی ترسم غرق میشم

اینکه دارم میرم استخر و اینکه بعد اینهمه سال تصمیم گرفتم بالاخره شنا یاد بگیرم هم بخشی از رشد شخصیتی منه که ضعف هام رو در بعضی جاها آشکار می کنه اگه بتونم شنا یاد بگیرم شاهکار کردم

2- دلم خیلی برای کتاب تنگ شده چند شبه از زور خستگی می افتم و وقت و نایی برای مطالعه ندارم حتا وقتی برای نظم دادن به وسایل و اطرافم. هر چی سعی می کنم برنامه هامو کم کنم بدتر میشه. نتیجه ش هم اینه که تا یه وقت مختصری گیر میارم به شدت به هم می ریزم و دچار آشفتگی و دردهای درونی میشم و دلم می خواد ضجه بزنم. گاهی حس می کنم این برنامه های فشرده فقط برای اینه که عمق تنهایی و آشفتگی زندگیمو نبینم و بگذارم همینجوری که من سرم گرمه باقی روزهای جوونی هم تموم بشن و برن مثل ایناییکه تموم شدن و رفتن بی اینکه تهش چیزی مونده باشه....

3- نظر شما درباره تفاوت سنی زن و مرد موقع ازدواج چیه؟ آیا به نظر شما مرد باید حتما از زن بزرگتر باشه؟ چند سال؟ اگه زن بزرگتر باشه چه مشکلاتی پیش میاد؟ اگه تفاوت سنی خیلی زیاد باشه چی میشه؟

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- سرجمع با احتساب مرخصی هایی که از سال پیش مونده و سال پیش تر مونده بالای بیست روز مرخصی طلب دارم باز با اینحال روی برگ مرخصی دوشنبه م نوشته " موافقت نمی شود" البته به قولی من بی غیرت شدم نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحالم که وسیله ای هستم تا انسانی روی این کره زمین احساس اقتدار کنه ولو پوچ. یک روزی همه اینا جبران میشه آقای دون کورلئونه!

- توی یه جمعی که همه بالای لیسانسن و همه سن بالا و پخته به نظرتون چقدر خنده داره که سر باز بودن یا بسته بودن در سالنی که توش کار می کنیم یه جنگ سرد راه بیفته. یه گروه موافق بسته بودنه و رابرا میره درو می بنده یه گروه دیگه که گروه ما هست..... ما هم در رو می بندیم تا موجودات بچه لجباز احمق رو با انعطاف پذیری خودمون خلع سلاح کنیم!

- خدایا منو ببخش به خاطر تمام ناسپاسی هام. خدایا منو عفو کن به خاطر تمام کارهای خوبی که می تونستم بکنم و نکردم. به خاطر همه فراموش کردنهام که تو هستی و همیشه بودی و حمایتم می کنی و من باز نگرانم. منو ببخش به خاطر عشق هایی که زیر پا له کردم. به خاطر امیدهایی که به من بود و من ناامیدشون کردم. به خاطر قول هایی که دادم و عمل نکردم. به خاطر فرار از حقیقت. به خاطر همه لحظه هایی که شیطان رو مهمون خونه دلم کردم. لحظه هایی که ایمانم رو به عشق از دست دادم. به خاطر دو دو تا چهار تا کردن هام. به خاطر احساس تنهایی هام که گاهی یادم میره تو هستی و همه جا هستی و نزدیکی و تنها نیستم. ببخش به خاطر اینکه نمی بینم. به خاطر اینکه نمی شنوم. ببخش به خاطر همه ناخالصی های درونم.....و توانم بده نیرویی بهم بده برای پالایش درونم برای نزدیکی بیشتر به خودت

- عروسی بهناز نزدیکه. لباس دوختنا خرید کردنا و یه هوا دل گرفتگی برای کسی که بالاخره بهش عادت کردیم هرچی هست و داره میره....

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
1- تلخ ترین حرفی که این روزها شنیده ام این حرف بوده: کسی کاری به این نداره که تو مغز تو چی می گذره اگه می خوای شوهر کنی باید فقط خودتو خوشگل کنی!

2- کلاس زئوس بود. استاد درباره این اسطوره می گفت. اینکه زئوس خدای سرنوشته. اقتدار داره و پول براش مهم ترین چیزه. قلمرو شخصی، ریاست، سازندگی،.... همه اینها به گونه عجیبی با شخصیتم ارتباط برقرار می کنه. اینکه همیشه پول برام مهم بوده و متهم شدم به پول پرستی. اینکه از بچگی بسیار خودمحور بودم و این والدینم رو ( بخصوص مادرم رو به شدت نگران می کرد) می ترسیدن من با این خودسری هام به خودم آسیب بزنم و به همین خاطر سعی می کردن منو بیشتر از بقیه بچه ها محدود کنن. اینکه هیچوقت نمی فهمیدم چرا من هیچوقت تایید نمیشم. همه کارهام باعث ناراحتی پدر و مادرم میشد. همیشه هر کار هرچند مثبتی با واکنش منفی اونها مواجه میشد. من ناخودآگاه اقتدار پدرانه و مادرانه اونها رو زیر سوال می بردم و واکنش اونها تحقیر من کتک زدن های زیاد و همیشه "بچه بد" نامگذاری شدن بود. روزی که با 3 میلیون تومن پول نشستم توی بنگاه املاک و خونه چهل میلیونی رو معامله کردم به نظر همه حماقت کردم و همه فکر می کردن نمی تونم پولو جور کنم و آخرش همون پول اندک خودم رو هم بابت خسارت باید به فروشنده پرداخت کنم. مادرم و بهناز خواهرم ( ائتلاف کثیفی که همیشه روح منو زجر دادن.... البته الان دیگه نمی تونن چون به ماهیتشون پی بردم) بسیار حرفهایی بارم کردن که نگم بهتره و بعد که دیدن من موفق شدم و سود کردم سعی کردن دنباله روی کنن. و بسیار جاهای دیگه.....

انقدر من و زئوس درونم تحقیر شدیم که الهام مجبور شد یه روش دیگه انتخاب کنه. مجبور شد از یه ماسک آتنا که مورد پسندتر بود استفاده کنه. الهام خودش رو توی درس غرق کرد. رفت مهندسی خوند. احساسات رو در خودش خفه کرد تا شاید کمی از آزارها کاسته بشه. بیچاره زئوس من که همیشه سرکوب شد و زیر ماسک آتنا در حال خفه شدن بود.

وقتی من با تحسین راجع به " م ف " حرف می زدم زئوس درونم بود که مشابه خودشو دیده بود و غلیان می کرد. وقتی تصمیم گرفتم خونه رو بخرم زئوس درونم بود که شهود مالیش به کمکم اومد و برای اولین بار توسط زئوس پدرم تایید شدم. در عین حال که بابا به جز همین یه تایید هیچ کمک دیگه ای بهم نکرد.

الان اقتدارمو می خوام پس بگیرم. می خوام ماسک آتنا رو بردارم و به زئوس درونم اجازه بدم بیاد بیرون و نفس بکشه و قدرتنمایی کنه...

اما زئوس برای من یه دردسر بزرگ هم داره و اونم در رابطه با جنس  مخالف هست. در برابر مردها هیچوقت احساس امنیت نمی کنم. وقتی به مردی نزدیک میشم یا از کسی خوشم میاد یا کسی که از من خوشش اومده سمتم میاد اون احساس ناامنی عمیق درونیم عود می کنه. وحشت می کنم که در برابر سلطه طلبی یه مرد اقتدار درونیمو از دست بدم. می ترسم. به طرز وحشتناکی ترس برم میداره. ترس از دست دادن قدرت. ترس اینکه کنترل رابطه از دستم دربره. و اعتراف می کنم به همین خاطر همیشه از س. ک. س ترسیدم!

این موضوع را با استاد در میون گذاشتم. معتقد بود برای اینکه این ترس از بین بره باید پرسفنه رو در خودم تقویت کنم. یادم رفت ازش بپرسم چطور چیزی در حد صفر رو در خودم تقویت کنم. یک ساله که دارم سعی می کنم ولی چندان موفق نبودم و هنوز از پیروی، از تبعیت، از چشم گفتن، از زیر سلطه قرار گرفتن فرار می کنم و وهم دارم.

پرسفنه پرسفنه پرسفنه پرسفنه....

( یک پست اختصاصی درباره زئوس خواهم داشت. این پست رو هم شاید پاک کنم چون خیلی درونیه )

3- و البته تازه می فهمم چرا همیشه خواهرم توی جذب محبت مادرم موفق تر بود. خواهرم پرسفنه هست و برای دیمیتر و زئوس جالب تره تا با یه پرسفنه مطیع روبرو باشن تا با یه زئوس آرتمیس لجباز خودمحور و باهوش.

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
من چشم سومی دارم که دیده نمیشه. خدا می خواست این چشم سوم رو روی گونه سمت چپ من بذاره اونجایی که وقتی می خندم چال می افته ولی بعد دیده بهتره این چشمو از دید عموم پنهان کنه. خلاصه من فقط خودم می دونم که اینجا جای خالی یه چشم هست. وقتی دو تا چشمام بسته هست یا خوابم این چشم سومم بیداره و همه چیو می بینه. گاهی بطن چیزها رو می بینه آنگونه که به چشم ظاهر نمیاد.....

شما چشم سوم دارید؟ اگر دارید کجای بدنتان است؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 مهر1387 توسط الهام غلامی |
خوب حالا ما جو گیر شدیم کمی شعر عاشقانه شاعرانه گفتیم بابا ظرفیت داشته باشید یکی نوشته آدم که نباید بغل هر کسی بخوابه یکی نوشته حالا عاشق کی شدی یکی نوشته بوی بدن مردا همچینم خوب نیست..... چی بگم والا شاید همه شو پاک کنم...

در یک 9 راهی گیر کردم. دوراهی و سه راهی و چهار راهی شنیده بودیم اما 9 راهی خیلی عجیبه نه؟

تصمیم گرفتم خونه رو بفروشم بالاخره. با پولش یه خونه کوچیکتر بخرم و قسط هم دیگه ندم... یاد اون دختر شیر فروشه می افتم.... من پولدار میشم یه روزی اونم خیلی زیاد. آخه رازشو یاد گرفتم!

کلاس های بنیاد از فردا شروع میشه. کسی نبود؟

آیا توی بچگی فکر عجیبی نداشتید که بعدا که بزرگ بشید خنده تون بگیره که چرا اونطوری فکر میکردین یا عمل می کردین؟ من که کلی فکرهای احمقانه داشتم.

چند تا از فکرای احمقانه یا به عبارتی معصومانه من در بچگی ( خیلی بچگی)

1- فکر میکردم مامان خیلی هنر می کنه طاقباز می خوابه آخه خودم عادت داشتم به پهلو بخوابم و مثل جنین جمع بشم و شب یه گوشه ای بخوابم و صبح خدا بدونه از کدوم گوشه پاشم ( اولین بار که روی تخت خوابیدم تموم بدنم درد گرفته بود از بس سعی کرده بودم مراقب باشم نیفتم از تخت) برای همین دیدن مامان که طاقباز می خوابه و صبح هم از همون جایی پا میشه که شب می خوابید برام حیرت انگیز بود. فکر میکردم اگه بتونم اینطوری بخوابم یعنی بزرگ شدم.

2- فکر می کردم زن و شوهرها همینکه خطبه عقد خونده میشه یک طوری میشه که بچه دار میشن ولی نمی دونستم چطوری می شه. بعدها که درباره س ک س فهمیدم فکر میکردم زن و شوهرها فقط یک بار اونهم شب عروسی س ک س می کنن بعد خدا هر تعداد بچه که خودش دلش بخواد با همون یه بار س ک س بهشون میده ( و لابد هم اون شب سیصد سال طول می کشه!)

3- فکر می کردم نمک زدن به غذای داغ باعث سرد شدنش میشه. برای همین وقتی غذا خیلی داغ بود کلی نمک می زدم بهش اصلا هم نمی فهمیدم که شور شده

4- فکر می کردم بابام قد بلندترین مرد دنیاس. بعدها فهمیدم نه تنها قد کوتاهه که از مامانمم کوتاهتره

5- فکر می کردم خدایا یعنی میشه منم برم راهنمایی مقنعه پفی سر کنم. فکر می کردم مقتعه پفی خیلی از چونه دار با کلاس تره

6- فکر می کردم دو نوع قرآن وجود داره یکی قرآن کریم یکی قرآن مجید

7- دست چپم یه خال داشت و فقط از روی اون بود که می تونستم چپ و راست رو تشخیص بدم. ولی وقتی می خواستم سمت چپ و راست شخص دیگه ای رو تشخیص بدم باید پشت بهش می کردم و اون سمت هم ردیف با دست خالدارم رو پیدا می کردم تا مطمئن بشم اون سمت، چپه.

8- تصورم از گرد بودن کره زمین این بود که ما توی دیواره های داخلی یه کره بزرگ که مثل یه توپ پلاستیکی می مونه زندگی می کنیم.

9- فکر میکردم رگ های بدن کلی لوله های تکه تکه شده س که توی خون هست. ( رگ توی خون شناوره نه خون توی رگ ). خون هم که همه جای بدن هست آخه تا دستم بریده می شد خون می اومد. پس اصلا نمی تونستم رگها رو به شکل لوله های بلند تصور کنم.

10- فکر می کردم آل ت تن اسلی خارجیا با آل ت ما ایرانیها فرق داره. البته فرق دختر پسرو خیلی زود فهمیدم چون موقعی که مامان داداش کوچیکمو عوض می کرد من تماشا می کردم مامانمم چیزی نمی گفت

11- تصورم از خدا یه مرد لاغر بود با پیشونی بلند و بینی دراز که توی آسمونه و چشمش به زمینه. خیلی مهربونه ولی قدرتمنده و شوخی بردار هم نیست...

حال کردین چه ذهنیتی داشتم.... شما بگید البته اگه به اندازه من گستاخ و جسور هستین که از حماقت حرف بزنین....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 مهر1387 توسط الهام غلامی |
از دیروز توی فکر این بودم که امروز عصر برم برای دیدن فیلم سه زن. از اونجایی که وقتی چیزی توی ذهنته ناخودآگاه چشمت به مصداقهاش می افته امروز صبح که کنار خیابون منتظر سرویس بودم دیدم مردی به همراه چهار زن چادری تقریبا هم سن و سال اومدن اینور خیابون. برام جالب بود بدونم زنها چه نسبتی با مرد دارن و اینطوری با هم دارن کجا میرن. مرد آدرسی در دست داشت و برای هر تاکسی ای که نگه می داشت آدرسو نشون می داد و البته هیچ تاکسی ای هم اونا رو نمی برد.

همونطوری که ایستاده بودم متوجه شدم یه مرد جوان بسیار جدی کمی اونورتر از من ایستاده. یه مرد شدیدا جدی و اخمو. منتی سر من گذاشت و نگاه بسیار خشنی به من کرد. این حسو می داد که این نگاه خشن در نظر خودش تنها شیوه ابراز علاقه برای همچین آدمی هست. حس می کردی جدیت توی صورتش کاملا نشست کرده و این آدم هرگز نمی تونه لبخند بزنه اگر هم بزنه اصلا بهش نمیاد. فکر کردم دوست داشتن چنین آدمی چطور می تونه باشه... توی این فکرا بودم که یه اتوبوس سبز اومد و سوار شد و رفت. روی در اتوبوس آرم نیروی انتظامی بود.

و امروز داشتم فکر می کردم مثلا اگه من تا بازنشستگی م به این کار ادامه بدم چه اتفاقی می افته. وقتی به مسیری که دارم میرم نگاه می کنم کاملا گیج میشم و به هم می ریزم. نمی دونم چی شده که الان اینجا ایستادم. به راههایی که نرفتم فکر می کنم. به راههایی که نخواهم رفت فکر می کنم و قادر نیستم بفهمم کجا دارم میرم. کجا می خوام برم. ارزش های اصلی م کدومن.....گه گیجگی مطلق به این می گن...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 مهر1387 توسط الهام غلامی |
1- خیره شدن به زیبایی ماه یکی از ارزشمند ترین عبادت هاست.

2- " کتاب قرآن با خردمندی می گوید که ما به خاطر تمام لذایذی که روی زمین اجازه بهره بردن از آنها را داشتیم و ازشان بهره نبردیم، باید حساب پس بدهیم"

نمی دونم خانوم استس اینو از کجای قرآن درآورده ولی خیلی جالبه. ( کتاب زنانی که با گرگ ها می دوند ص 167)

3- "دستتان را دراز کنید و با انگشت به کسی اشاره کنید. می بینید که یک انگشت شما متوجه آن شخص است اما سه انگشت دیگر خودتان را نشانه رفته است. این یاد آوری خوبی ست تا بدانیم هرگاه دیگری را سرزنش می کنیم در واقع آن ویژگی را در خود نفی می کنیم." کتاب نیمه تاریک وجود

4- این هم عکسی به نام صبح امید که خودم گرفتمش... لطفا نظرتون رو بگید




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مهر1387 توسط الهام غلامی |
من نفس می کشم ( گیرم به سختی) پس هستم....

انتخاب وبلاگ زن بودن به عنوان یکی از وبلاگ های پر محتوا در بین وبلاگ های زنان باعث افتخار و دلگرمی نویسنده هست. این انتخاب رو در درجه اول به خواننده های عزیز این وبلاگ تبریک می گم که منو تشویق کردن و به نوشته ها انسجام و اعتبار دادن.

راستش من نمی دونم من "زن بودن" رو می نویسم یا "زن بودن" منو می نویسه. من نمی دونم. باور کنید انقدر از این وبلاگ متاثر شده م که حس می کنم به چیزی که می خواستم از نوشتن این وبلاگ، دارم می رسم. به تجربه "زن بودن"

هم لباس خریدم هم از لباسی که خریدم راضی بودم هم بله برون عالی برگزار شد.

شده تا حالا دقت کنید و ببینید به کسی که اصلا ازش خوشتون نمیاد بیشتر از کسی که ازش خوشتون میاد بها میدید؟ من خیلی متوجه این موضوع شدم که مراقب آدمهای بد هستم بیشتر از خوبها....

وقتی آگاه میشی از خودت، از افکارت و احساساتت اتفاق عجیبی می افته. مثلا من یهو یه الهام می بینم که داره سعی می کنه در محیطش تعادل ایجاد کنه چون به غلط فکر می کنه به این دنیا اومده تا تعادل ایجاد کنه. یهو یه الهامی می بینم که زخم احساس ناامنی درش عود کرده و بعد آروم روی زخم هاش مرهم میذارم و کاری که می خواستم بکنم و اون احساس نمیذاشت رو انجام میدم. یهو یه الهام می بینم که داره حسودی می کنه یا یه الهام می بینم که احساسش رو فرو می خوره.... وقتی به خودت نگاه می کنی و از عادت توی بدن خودت بودن بیرون میای و آگاهیتو به جایی بیرون از خودت منتقل می کنی اتفاق های جالبی می افته.

از همه جالب تر وقتیه که می فهمی کسی به جای تو داره فکر می کنه و کسی به جای تو در حال تصمیم گیریه. مثلا من یه عروسک از مامانم درون خودم دارم که گاهی به جای من تصمیم می گیره. گاهی خواهرم گاهی برادرم گاهی معلم کلاس اولم و گاهی یه دوست در من زندگی می کنه به جای خودم... من کیم؟ می خوام خودم باشم.

فیلم سه زن منیژه حکمت رو حتما ببین. اینو به خودم گفتم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط الهام غلامی |
1- آقایون وقتی می خواید کسی رو تعقیب کنید و بهش شماره بدید موقع رد شدن از خیابون دقت کنید چون اول باید خواستگار وجود فیزیکی داشته باشد تا خواستگاری به وقوع بپیوندد... ضمنا شماره اعتباری ندهید خیلی ضایع است...

2-اگر جمعه بله بورون خواهرتان است و شما هنوز لباس مناسب پیدا نکرده اید می توانید بروید یک جایی و به همه بگویید اعلام کنند ماموریت رفته اید مثلا عسلویه ای جایی

3-گاهی کودک درون آدم غلیان می کند می زند بیرون گاهی هم مادرشوهر درون غلیان می کند.... (بدون شرح)

4-بانک اعلام کرده تورم 23 درصد و خرده ای است. از یه طرف مدیر عامل سایپا گفته است با این تورم 130 در صدی ما خیلی هنر می کنیم که پراید را با این قیمت می فروشیم....

5-ایران خودرو تصمیم گرفته خودرویی ویژه زنان بسازد. جالبه که هیچ کدوم از نابغه های خودروساز دنیا تا حالا به همچین چیزی فکر نکرده بودنا این فکرا از "مرکز پرورش نخبگان ایران" بیرون آمدند و واقعا چیزی نمونده تا الگوهای زندگی غربی رو در هم بشکنن. در همین راستا نیروی انتظامی اعلام کرده با خودروهای متبرج برخورد می شود. ضمنا برای اینکه جلوی هرگونه تحریک شدن مردان و لرزیدن پایه های سست خانواده گرفته شود توصیه شده برای خودروهای بانوان چادرهای گشاد مشکی تهیه شود...

6-می خواست بره کانادا قرار بود یه زندگی متفاوت داشته باشه رویاهای بزرگی داشت و انرژی فوق العاده ای برای تحقق رویاهاش. اما توی این اداره و اون اداره واسه کارهای قانونی ویزا و ... با یه پسری آشنا شد که...
هر دو تا موندگار شدن. حالا چند تا بچه دارن و رویاهاشون یه گوشه ای دارن ول می چرخن...

7-کاترین یه دختر ایرانیه که توی ایتالیا درس می خونه. اونجا یه دوست پسر ایرانی پیدا کرده بود و با هم درباره ازدواج به توافق رسیده بودن. دوست پسر ایرانی بعد از یه مدتی رفت آمریکا و قرار بود کاترینم با خودش ببره اما مادر دوست پسر ایرانی از ایران روابط اون دوتا رو کنترل می کرد. پسره شروع کرد به طاقچه بالا گذاشتن... تا اینکه یه روز به کاترین گفت: تو سنت از سی بیشتره و یه دختر ترشیده محسوب میشی. به قول مامانم به جای اینکه به کارای من گیر بدی بهتره به فکر یه شوهر بالای پنجاه سال باشی. من واسه تو زیادم...
حالا کاترین با یه پسر ایتالیایی خیلی خوشگل ازدواج کرده که از خودش کوچیکتره. دوست پسر سابق هم توی آمریکا سماق می مکه و هر روز با مادرش تلفنی درد دل می کنه....

8- ببینید مانی درباره وبلاگ زن بودن چه هجویه ای نوشته....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مهر1387 توسط الهام غلامی |
نانوا
با انبوه صف کنار می آید

من
با انبوه آرزوها

تا خمیر کنم
کنده بگیرم
آرزوهایم در صف دعوایشان می شود

من قهر می کنم
نانوایی را می بندم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر1387 توسط الهام غلامی |
- سر نماز یه رهایی عجیبی بهم دست داده بود. توی این رهایی بدون دخالت ذهن سه چیز ناخودآگاه به ذهنم اومد. نمی گم اون سه تا چیز چی بودن ولی قطعا از روحم بر آمده بودن. اینها همون چیزایی هستن که فرکانس هاشون به کائنات می رسه و کائنات هم می گه: فرمانبردارم سرورم!



- بزرگترین درسهای زندگیم رو از کسانی گرفتم که در نگاه اول هیچ حس خوبی ازشون نداشته م. پیچیده ترین درکها از کسانی بهم منتقل شده که به نظرم آدمهای خیلی ساده ای بودند. هوشمندانه ترین دریافتها رو از خنگ ترین آدمهای اطرافم دریافت کردم. زندگی بهم یاد داده که " قضاوت" نکنم. یاد داده تنها قاضی عادل خداست و هیچکدوم از ما به هیچ عنوان شایستگی قضاوت و ارزشگذاری در مورد هیچی رو نداریم. قضاوتهامون خیلی سست و بی پایه هستن.

وقتی همه چیز و همه کس رو با لبخند گرمی پذیرا بشیم... وقتی به روی کاستی های خودمون و دیگران آغوش بگشاییم و باور کنیم خدا ما رو با همه چیزی که هستیم دوست داره.... وقتی به هیچ عمل خودمون یا دیگران به هیچ حس خودمون یا دیگران لقب "خوب" یا "بد" ندیم.... دریچه های عشق به قلبمون گشوده میشه و آرامش عمیقی همه زندگیمون رو فرا می گیره.



- اگه به نظرتون خنده دار نمیاد می خوام کمی درباره موضوعات اقتصادی صحبت کنم. خیلی از ماها فقط توی خبرها و برخی تحلیل ها کلماتی مثل تورم، تولید ناخالص ملی، شاخص قیمت، مازاد تجاری و ..... رو می شنویم و احتمالا به طور مبهمی اون رو لمس می کنیم ولی معنای دقیق اونها رو نمی دونیم. مثلا می دونیم گرونی به تورم ربط داره ولی نمی دونیم تورم چه تعریف دقیقی داره مگر اینکه رشته تحصیلی مون ربط به این چیزا داشته باشه. دوست دارید کمی با هم درباره این تاپیک صحبت  کنیم؟ این کار رو به هدف بالا بردن اطلاعات خودم، جمع آوری معلوماتم، اطلاع رسانی به دوستانم بدون وارد جزئیات تخصصی شدن و از همه مهمتر جذاب و متنوع شدن وبلاگ می خوام بکنم. همه چی به نظر شما بستگی داره.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط الهام غلامی |

" آب مثل خواب نیست که آدم از این سرش فرو بره از اون سرش بیرون بیاد یا توی چهار راهاش وقت خطر صدای سوت سوتک پاسبون بیاد......"

از سرویس پیاده میشم خسته نیستم اتفاقا پر انرژیم مستقیم میرم قنادی مورد علاقه م به سمت مرد صندوقدار میرم مثل یه دختربچه خجالتی می گم می خوام کیک تولد سفارش بدم. میگه کودک یا بزرگسال. فکر میکنم... می گم بزرگسال. از توی فایل پاور پوینتش کلی عکس کیک نشونم میده روی یکیش که گلای صورتی داره نوشته:" الهام جان تولدت مبارک" می گم همینو می خوام............



از همه دوستانی که با کامنت و تلفن و اسم ام اس بهم تبریک گفتن تشکر می کنم.

همکار شمالی ای دارم که خیلی بامزه س. دیروز داشت تعریف می کرد که یه روز توی شهرشون یه خونواده ای اومده بودن کنار دریا و خلاصه دخترشون داشته غرق می شده. یه پسری که مال همون شهر بوده خودشو میزنه به آب و دخترو نجات میده. بعد وقتی پدر دختره که عمیقا از زنده موندن دخترش شادمان بوده و می خواسته نقدا ازش تشکر کنه در جواب میگه من دخترتو می خوام... و پدره دختره رو میده بهش. مثل اینکه حکایت شاهزاده و گدا هم بوده. یعنی دختره خیلی پولدار بوده پسره خیلی فقیر... باورتون میشه از این داستانا هنوزم باشه؟... به نظرتون آدم بره جلوی چند تا پسر خوش تیپ ادای غرق شدن دربیاره هم جواب میده؟

یه همکار دارم که خیلی لاغره خیلیم آروم حرف می زنه آدم صداشو نمی شنوه. چند وقت پیش بقیه همکارا داشتن پست سرش نخودچی خورون می کردن می گفتن آقای فلانی اگه بلند حرف بزنه خون دماغ میشه! این همکار لاغرمون دیروز می گفت به نظر من فقط چاق ها باید روزه بگیرن! بعد لیوان چایشو هورت کشید بالا و با اون چهره نچسبش به من لبخند زد!

راستی عید فطرو به همه  عزیزان تبریک می گم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط الهام غلامی |
تو جسمم را حرکت می دهی. دستهایت مرا به هرسو می برند. تو آگاهی را مهمان اندامم می کنی. پاهایم را به حرکت وامیداری. به دست و پا و زبان و چشمانم فرمان می دهی.

تو به افکارم فرمانروایی می کنی. الان به " این" فکر کن.... لحظه بعد به " آن" فکر کن.... افکارم حرکت می کنند.

تو به احساساتم مسلطی و هر روز حسی در من ایجاد می کنی. حس یگانگی، حس تنهایی، حس وحدت، حس هماهنگی، حس آشفتگی، حس عشق و .....

تو کیستی؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مهر1387 توسط الهام غلامی |
قبل از اینکه بریم سر قسمت بعدی سایه ها یه سوال ازتون دارم:

خیلی جدی به این امکان فکر کنید که رفتید  دکتر و متوجه شدید به دلیل یه مشکل جسمی فقط یک سال تا مرگ فرصت دارید.... فقط یک سال!

ترجیح میدید توی این یه سال چه جوری زندگی کنید و چه استفاده ای از زندگیتون ببرید که الان نمی کنید!

و از کجا می دونید که واقعا این یک سال رو فرصت دارید؟ شاید فرصت کمتر از اینها باشه.... ما چیزی از آینده نمی دونیم...

نمی دونم چرا می ترسیم اونطور که واقعا دلخواهمونه زندگی کنیم. کدوم یکی از ما مطمئنه که قراره هشتاد نود سال زندگی کنه که اینطوری با احتیاط به رنج های زندگیمون چسبیدیم!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
- باور دارم تا وقتی ماه توی آسمونه من ثروتمندم. نور ماه حس عجیبی از ثروت به من میده. بوی پول و طلا و این چیزا میده یه تکنیک برای پولدار شدن اینه که هر شب برای دقایقی زیر نور نوازشگر ماه ( که بهش میگن مهتاب) غرق لذت بشین و رویاپردازی کنید. رویای ماشین خونه یا ملکی که می خواید یا درآمد سرشاری که فکر می کنید لیاقتشو دارید. این تکنیک ردخور نداره...

نور آفتاب و انرژی زمین هم کارکردهای دیگری داره که به موقعش می گم....

من الان رتبه ۵۳ هستم. بازم بهم رای بدید مرسی

بعدشم من همه اون کارایی که در مورد عید گفتم انجام دادم. این یه سنت جدیده که خودم ابداعش کردم و اسمش هست "نیم نوروز" یعنی دقیقا وسط سال برگزار میشه و عین نوروزه فقط زمانش آخرای شهریوره...... خلاصه دیشب انقد حس من قوی بود که همه افراد خونه واقعا اومدن عید دیدنی توی اتاقم نشستن تنقلات خوردن و کلی برای هم آرزوهای خوب خوب کردیم.... پیشنهاد می کنم اعیاد و مناسبت های شخصی برای خودتون اختراع کنید و ازش لذت ببرید....

بر می گردم.....

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 خرداد1387 توسط الهام غلامی |
- می ترسم آخرش در حسرت انگشتان پر مهر تو لای موهام از دنیا برم!!!!
- در داستان هرا و زئوس یه روز اون دو تا مثل همیشه با هم جر و بحث داشتن... بگو سر چی! سر اینکه کدومشون از روابط زناشویی شون بیشتر لذت می بره. هی زئوس می گفت تو بیشتر حال می کنی هرا هم می گه نخیر جنابعالی بیشتر حال می کنی که هی میری سراغ این و اون..... خلاصه بحث بالا گرفت و اینا دیدن به نتیجه ای نمی رسن رفتن پیش کارشناس ( کارشناس یه الهه ای بوده که دو ج نسی بوده یعنی هم زن بوده هم مرد برای همین احساس هر دو رو کاملا درک می کرده!!!!!) یه جوابی میده که نگو و نپرس! میگه اگه لذت ج نسی 10 قسمت باشه 9 تاشو زن می بره یکیشو مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- می گن یه جایی یه استادی به یه دانشجوی دختر یه پیشنهاد بیشرمانه داده. این وسط بیشتر از همه کی حالشو برده؟ تشکلی که مدتی بوده دنبال یه بهونه توپ می گشته..... و دانشجویایی که کل ترم درس نخوندن و حوصله امتحانها رو ندارن.... و ما هم که داشتیم از شرافت و انسانیت نا امید می شدیم از این اتفاق خوشمون اومد!
- تصور کنین توی فرم استخدامی خانوما تاریخ پریودشونو سوال کنن و در آن تاریخ 3 روز مرخصی استحقاقی به خانوما مرحمت کنن......جان!
- آخ مززززه میده آخ مزززه میده تلفنت دو بار سر 59:59 قطع بشه و باز تو هنوز سیر نشده باشی!!!!!!!!
- یه آقای گرگه ای بود که دنبال یه پرنده ای که ما باشیم دویده بود. سالها طرح و نقشه و تله و دام و سالها زبل بازی از ایشون و گریز از ما..... تا اینکه گرگه خسته شد و یکی دو هفته پیش شنیدم رفته با یه خانوم پرنده دیگه عقد کرده...........درسته که خوشحالم که دیگه سایه آقا گرگه دنبالم نیست اما خوب راستش....یه چیزی بگی نگی کمه انگار توی زندگیم!
- داداشمان میگه صدای تو جووووووووون میده واسه دکلمه... ما هم خر کیف شده ایم کمی صدای خودمان را با شعرهای فروغ قاطی کنیم یه سی دی درست کنیم همینجوری واسه دل خودمان!
- چند روزه دارم به رسالت زندگیم فکر می کنم. شما فکر می کنید رسالتی که شما باهاش به دنیا اومدید چی بوده؟ منظورم هدف نیستا! هدف چیزیه که با به دست آوردنش تموم میشه اما رسالت، بزرگه! انقدر بزرگ که رسیدن نداره بلکه فقط روشنگر مسیر شماست.... میشه رسالتتون رو در چند جمله کوتاه بگید؟ راستش اولین چیزی که به ذهن من اومد و نوشتم خیلی چیز عجیبی بود... یه کمی باهاش مشکل دارم و دلم می خواد رسالتمو بازتعریف کنم!
- کتاب سیری در کمال فردی نوشته کنت بلانکارد رو به دوستان توصیه می کنم.

توی زندگی آدم به چیزایی هست و یه کسایی که عملا و منطقا خیلی بدردبخور نیستن اما شما دوسشون دارید و مثل یه تابلوی قشنگ به دیوار دلتون آویزون می کنید و گاهی این تابلوی قشنگ براتون ارزشی بیشتر از نون شب....و یا حتی نفس... پیدا می کنه....
درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin