تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط الهام غلامی |


شهرنوش پارسی پور را دوست دارم. به نظرم تحلیل های جالبی می کند به خصوص وقتی پای اسطوره ها را وسط می کشد لذت می برم از حرف هایش. نظر جالبی که ایشان درباره موج سبز داده است این است که این موج، نه جنبشی علیه حکومت، بلکه خیزشی علیه پدرسالاری کهن ایرانی ست. به نظرم حرف درستی ست. لینکش فیلتر است اگر توانستید بخوانید بد نیست. من که معتاد شرح زندگیش هستم که مرا می برد به عصری که علاقه عجیبی به دانستن هرچه بیشتر از مقتضیاتش دارم. عصر فروغ!



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
در آرشیو موضوعات بخش اساطیر می توانید مطالبی را که درباره اسطوره پرسفنه نوشته ام به طور کامل بخوانید. ولی دوباره به طور خلاصه داستان پرسفنه را می نویسم و ربطش به موضوع هم با خوانندگان عزیز.

پرسفنه (persephone) دختر دیمیتر و زئوس است. دیمیتر خدابانوی غلات و کشاورزی ست و زئوس پادشاه خدایان المپ است که هم دایی و هم پدر پرسفنه است. هادس نیز دایی پرسفنه است که عاشق او شده و می خواهد با او ازدواج کند. اما می داند که دیمیتر مادر قدرتمند پرسفنه با این ازدواج موافقت نخواهد کرد. زیرا هادس خدای دنیای زیرین است... خدای مرگ.... و اگر پرسفنه عروس او شود ملکه دنیای زیرین خواهد شد و برای همیشه باید به سرزمین مردگان برود. دیمیتر و پرسفنه رابطه ای قوی با یکدیگر دارند و نه پرسفنه طاقت دوری مادر را دارد نه مادر طاقت دوری پرسفنه را. هادس برای رسیدن به مقصود به کمک زئوس نقشه شومی می کشد و دختر ساده لوح را فریب می دهند و به جهان زیرین می کشانند. مدتی بعد مادر خبردار می شود و به انتقام بر میخیزد. دیمیتر  از تمام قدرتش استفاده می کند و زمین را دچار خشکسالی می کند. زئوس و هادس مجبور به تسلیم به خواست دیمیتر می شوند و پرسفنه را به مادر بر می گردانند. اما هادس باز هم نقشه ای طراحی می کند و با فریب پرسفنه، کاری می کند تا دختر هر سال سه ماه را بالاجبار به دنیای هادس برود و ملکه دنیای مردگان باشد.....

این داستان ظرافت ها و زیبایی های بسیاری دارد ولی ابعاد روحی پرسفنه بسیار جالب توجهند. پرسفنه از خودش اختیاری ندارد و تابع مادر و بعدا شوهر خود است. یعنی او همیشه دنبال موجودی قوی ست که به او تکیه کند. پرسفنه ساده است و راحت فریب می خورد. پرسفنه انعطاف پذیر است و خود را با هر شرایطی می تواند وفق دهد. به طور مثال به همان اندازه ای که در دنیای مادر یک سوگلی است در دنیای زیرین هم به یک ملکه تبدیل می شود. تبعیت و گوش به فرمان بودن او در کنار معصومیت و پاکی او و انعطاف پذیری بیش از حدش او را جذاب می کند. او تنها کسی است که قادر است بدون محدودیت بین دنیای زندگان و مردگان رفت و آمد کند.

پرسفنه ها جذابند و خیلی ها دلشان می خواهند تا او را تصاحب کنند اما عیب هایی هم در این الهه معصوم وجود دارد. او به خاطر تمام خصلت هایی که در بالا گفته شد فاقد حس مسئولیت پذیری ست. از نظر پرسفنه همه چیز به مادر بر میگردد. همه اتفاقات زندگی به نوعی به مادر یا قدرت دیگری که نقش پرابهت مادر را بازی می کنند بر می گردد. او همیشه شکایت می کند و معتقد است هر مشکلی دارد به خاطر این است که مادرش اشتباه کرده یا خوب مراقب او نبوده است. به نوعی او همیشه فرافکنی می کند و هرگز حاضر نیست بپذیرد که خودش در قبال زندگیش مسئول است. عیب دیگر پرسفنه همان انعطاف پذیری بیش از حد اوست. این خصیصه که در شرایطی به عنوان یک خصیصه مثبت تلقی می شود به علت شدت زیادی که دارد گاهی باعث می شود او به یک موجود بی اراده و بی شکل تبدیل شود که به دیگران و به خصوص به قدرت برتر زندگی اش این اجازه را می دهد تا او را اداره کند و مستبدانه راه را نشانش دهد. خصلت بد دیگرش ساده لوحی و زودباوری اوست....

در کنار تمام خصیصه های خوب و بدش، پرسفنه اسطوره ای بسیار قوی ست. او خصائل آب را دارد. روان، جاری، بی شکل اما قوی.... آب همیشه در پس فراز و نشیب ها راه را پیدا می کند و صرفنظر از چاله ها و دره ها در نهایت به دریا می رسد.....

پی نوشت: یک خصلت بارز پرسفنه را یادم رفت بگویم. به شهود پرسفنه همیشه می توان اعتماد کرد. حسش به او دروغ نمی گوید و همیشه حسی تصمیم می گیرد....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 توسط الهام غلامی |

تعدادی عکس دستم رسید از گروهی از دختران اوکراینی که در جنگل و به صورت گروهی با هم زندگی می کنند. فنون رزمی را خوب می دانند و از مردان حتی الامکان دوری می کنند. این یعنی یک تعداد دختر آرتمیسی کامل عکسو ببینید


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 بهمن1387 توسط الهام غلامی |

امروز درباره یکی از الهه های بسیار جذاب المپ صحبت می کنیم. آرتمیس الهه طبیعت وحشی، شکار، جنگل و طبیعت است. آرتمیس خدابانوی استقلال، حمایت و مرز است. همچنین خدابانوی بکارت، تولد نوزادان و حاصلخیزی ( تناقض جالبی ست!)


آرتمیس دختر زئوس و لتو و خواهر دوقلوی آپولوست. می دانید که زئوس به خاطر روابط متعددش فرزندان زیادی داشت. هرا همسر زئوس به هر نحوی بود دنبال از بین بردن بچه ها و آزار زنهای زئوس بود. در این مورد نیز وقتی زئوس فهمید هرا برای بچه های لتو نقشه کشیده است آنها را به سرزمینی دور فرستاد و لتو در سختی زیاد این دو نوزاد را به دنیا آورد و بزرگ کرد (آرتمیس به محض به دنیا آمدن به مادرش در به دنیا آوردن آپولو کمک می کند ). وقتی این دو کمی بزرگ شدند به خدمت پدر رفتند و پدر عاشق هردویشان شد. آپولو که عاشق تیر اندازی بود دست راست پدر در حکومت المپ شد و آرتمیس که سرگرمی اش فتح قله ها بود در جواب پدر که به او گفت از من چیزی بخواه گفت که او استقلالش را می خواهد و اینکه همیشه باکره بماند و تعهدی به ازدواج نداشته باشد. پدر از روحیه سرکش او خوشش آمد و شهری به او داد ولی آرتمیس ترجیح داد با گروه دختران نوچه اش در کوه و بیابان زندگی کند و به شکار و کارهای مورد علاقه اش بپردازد. او دامن کوتاهی به تن دارد و تیر و کمان در دست و حیوان دست آموزش یک آهوی کوهی است که در تندیس ها و نقاشی هایی که از او وجود دارد دیده می شود. درخت سرو نیز پیش کشی پدرش به اوست. از طرفی هر جا زنی درحال زایمان است یا دارد به سختی زایمان می کند آرتمیس حضور می یابد و به زن کمک می کند. برای همین او حامی زنان باردار است. در حالیکه خودش باکره است و هرگز با هیچ مردی نزدیکی نکرده است. روح آرتمیس مثل روح طبیعت بکر است.

 

درباره افسانه آرتمیس سخن زیاد است و او الهه ای است که در یونان باستان پرستیده می شده و زنان برای اینکه زایمان راحتی داشته باشند برای او پیشکشی می برده اند. درست است که آرتمیس افسانه است اما نسخه های کپی برابر اصل آرتمیس در اطراف ما فراوانند.

 
زنان آرتمیسی زنانی مستقل با روحیه ماجراجویی و میل به رقابت و فتح قله ها هستند. آرتمیس ها اغلب ورزشکارند و اکثر زنانی که در مسابقات ورزشی شرکت می کنند دارای این روحیه اند. دختر آرتمیسی دنبال شوهر نیست. شاید ازدواج کند ولی ازدواج آرمان غایی او و مهم ترین مساله اش نیست ( بر عکس هرا که همه چیز زندگی اش با ازدواج تعیین می شود ) برای آرتمیس تشکیل خانواده فقط یکی از مسائل حاشیه ای زندگی ست. او بیشتر به فعالیت های اجتماعی اش و همینطور به ورزش و طبیعت علاقه مند است.

 
آرتمیس ها مرزهای محکمی دارند که به شدت از حریم آن دفاع می کنند و کسی که جرأت کند و به مرز آرتمیس نزدیک شود با خشم ترسناک آرتمیس و با تیر تیز و نیزه اش مواجه می شود. آرتمیس ها در کنار مردها خیلی راحتند و هیچ احساس خاصی از خود بروز نمی دهند. برای آنها مهم است که به عنوان یک زن به آنها نگاه نشود و به جنسیتشان هنگام کار توجه نشود. او بر نمی تابد که در جایی به خاطر زن بودن حق و حقوقش نادیده گرفته شود و قطعا شورش می کند و همه چیز را می تواند به هم بریزد. اغلب زنان فمنیست یا بهتر است بگوییم همه آنان آرتمیس هستند.

 
از طرفی لطافت زنانه آرتمیس در این بعد دیده می شود که او دلسوز و حامی سرسخت مظلومان است. هر جا سازمان یا ارگانی برای حمایت از کودکان و زنان باشد او آنجا عضو می شود و برایشان تلاش می کند. اکثر وکلای زن نیز روحیه آرتمیسی دارند. آرتمیس بخشی از زنانگی همه ماست که باید پاسش بداریم و به کمک او از حریم هایمان حفاظت کنیم. فقدان آرتمیس از ما زنان توسری خوری می سازد که هر کسی می تواند به مرزهای او وارد شود و همه چیز را به هم بریزد. برای افزایش این انرژی در خودتان یاد بگیرید " نه" بگویید و بر سر حرفتان بایستید. ورزش کنید و به طبیعت بروید و با دوستان دخترتان گروه های فعال تشکیل دهید.

البته در نظر داشته باشید که زیاد بودن این انرژی نیز دردسر ساز است همچنان که در برهه ای از زندگی خودم اینطور بوده است. زیاد بودن آرتمیس از شما موجود لجباز تنهایی می سازد که حرف فقط حرف خودش است و لطافت و انعطاف پذیری زنانه در او گم می شود. آرتمیس نیاز دارد که پرسفنه را کمی درک کند تا روحیه جسور و سرکشش را تعدیل کند. همچنین به هستیا نیاز دارد تا آرامش و ماندن در مرکز وجود را تجربه کند. به آفرودیت نیاز دارد تا عشق زمینی را تجربه کند ( عشق های آرتمیس به خاطر روحیه ای که دارد اکثرا عشق های افلاطونی ناکام هستند )

(این نکته را هم اضافه کنم که به خاطر بالا رفتن سطح اجتماعی زنان این روحیه در حال حاضر در زنها زیاد شده است که البته به نظرم زیاد خوب نیست. هم زنان را تک بعدی می کند هم مردان را در برابر زنان منفعل می کند.)

یک خاطره از کودکی: پدربزرگم تعریف می کرد که عمه ای داشته که بسیار دلاور بوده و همیشه با احترام از او یاد می کرد. می گفت یک بار زمانی که روستایشان مورد حمله دشمنان واقع شده بوده و مردها در صحرا روی زمین ها کار می کردند آن عمه معروف اسلحه دست می گیرد و یک تنه از همه زنها و بچه های ده دفاع می کند و باعث می شود دشمنان فرار کنند و نتوانند هیچ آسیبی به روستا برسانند. پدربزرگم می خواست اسم عمه اش را روی سودی بگذارد که با مخالفت ما روبرو شد ( به خاطر اینکه گفتیم اسم دمده ای ست ) الان می بینم که حس پدربزرگم غلط نبوده و سودی هم روحیه آرتمیسی دارد که خیلی هم به درد کار خبرنگاری اش می خورد. از دوستان وبلاگی هم  لیلا صحت خودمان هم یک آرتمیس درست و حسابی ست. در طول تاریخ هم آرتمیس زیاد داشته ایم. یکیش امینه است که مسعود بهنود در کتابی به همین نام شرحش را می دهد. یکی دیگرش هم خانوم ابتکار جوان در حال اشغال لانه جاسوسی. شما مثال از آرتمیس بیاورید....
نوشته شده در تاريخ جمعه 20 دی1387 توسط الهام غلامی |

آفردويت که نام رومي اش ونوس است الهه عشق و زيبايي ست. شور زندگي، عشق، سkس، نور، رنگ، رقص و شادي اموري هستند که مستقيما به آفروديت مربوط مي شوند. آفردويت جذاب ترين الهه المپ است. تقريبا تمام مردان المپ عاشق او هستند ( از زئوس گرفته تا پوزيدون و آرس و هفايستوس که شوهرش است) زيرا در او جذابيتي هست که مردان را به صورت ناخودآگاه به دنبال خود مي کشاند. هرگز آفروديت را نمي توانيد ببينيد مگر آنکه مردان زيادي به دنبال او و در جستجوي نيم نگاهي از طرف او راه افتاده باشند.

آفروديت خدابانوي خلاقيت نيز هست. تمام زيبايي ظاهري زن که به نوعي به پوشش، آرايش و يا محيط پيرامونش مربوط مي شود به خلاقيت آفروديت ربط دارد. همينطور شعر، نقاشي  و هنر!
مي بينيد با خداي قدرتمندي روبرو هستيم. آفردويت الهه عشق و نگهبان عشاق است. اوست که زنان و مردان را به هم دچار مي کند و دختران و پسران جوان براي رسيدن به معشوقشان بايد براي او نذر و نياز کنند.
درباره نفرين آفروديت هم قبلا گفته بودم. اگر کسي به خداي عشق بي احترامي کند آفروديت در پاسخ به اين بي احترامي  او را به بدترين مصيبت عالم دچار مي کند يعني او را عاشق کسي مي کند که طرف مقابل هيچ احساسي به او ندارد....
آفروديت خوش زبان است، روابط متعدد و سطحي زيادي دارد. عشاق زيادي هم دور و برش مي پلکند. او برعکس هرا به کسي پايبند نيست. او را با رنج پاي کسي ايستادن ميانه اي نيست. کافي ست رويش را از شما برگرداند تا هزاران عاشق منتظر را ببيند و يکي را انتخاب کند. در واقع اين شماييد که بايد هواي او را داشته باشيد. و از همه بيشتر هواي جيبش را. آفرودیت عاشق خريد کردن است و هرگز از گردش در فروشگاهها و پاساژها خسته نمي شود. هر چقدر پول داشته باشد خرج مي کند و اصلا درک اقتصادي ندارد. هر چيزي که چشمش را بگيرد مي خرد....( او اصولا در هيچ چيز آينده نگر نيست و اصطلاحا بيشتر از نوک دماغش را نمي تواند ببيند)
در آفروديت خستگي و فرسودگي روحي راه ندارد زيرا او هميشه راهي براي آفريدن و دميدن شور عشق در زندگي بلد است. بله آفريدن و خلق کردن تازگيها و زيباييها کار اوست. او رنگ ها را مي شناسد هارموني را مي فهمد و تناسب و زيبايي اي که خلق مي کند تحسين بر انگيز است. او ذاتا آشپز نيست ولي در آشپزي هم خلاقيت به کار مي برد و با طعم تازه اي غذاي عجيب غريبي درست مي کند که همه را متعجب مي کند. لباس هاي آفرودیت هميشه خاص و قشنگ هستند. او به معناي واقعي خوش سليقه  است.خانه آفروديت نيز گوياي سليقه منحصر به فردش است. او تابع مد نيست بلکه پديدآورنده مد است. براي همين ممکن است لباس هاي او با مد همخواني نداشته باشد ولي به طرز حيرت انگيزي چشم نواز است.
وقتي آفروديت وارد مکاني مي شود بي اختيار از خود انرژي اي ساتع مي کند که چشم همه به دنبال او مي چرخد. اين به خاطر جذابيت ذاتي و ميل دروني او به خودنمايي ست. بله خودنمايي ويژگي آفروديت است و اين همان نکته اي ست که باعث مي شود زنهاي ديگر چشم ديدن او را نداشته باشند. به خصوص زنهايي که هراي بالايي دارند و مي بينند چشم شوهرشان دنبال آفروديت مي چرخد عصباني مي شوند و به هر طريقي سعي در ضايع کردن اين الهه زيبا مي کنند و البته در بعضي جاها هرا سعي دارد براي جلب توجه همسرش از آفروديت تقليد کند. آتنا هم از او خوشش نمي آيد به نظر آتنا آفروديت سطحي و غير قابل قبول است. آرتميس هم از اينکه او با امتياز زيبايي خود سعي دارد توجه مردان را جلب کند و با اين کار به زن بودن توهين مي کند از او خوشش نمي آيد ولي واقعيت چيز ديگري ست.

آفروديت بدون اينکه بداند خودنمايي مي کند و در واقع ذات آفروديتي او جذاب است و او حتي دليل عصبانيت ديگران را درک نمي کند. آفروديت نمي فهمد ديگران چرا او را دوست ندارند. در واقع برايش زياد مهم هم نيست اما گاهي از اينکه همه جا مورد بدبيني قرار مي گيرد احساس خوبي ندارد در واقع او بايد بداند که دليل عمده حس بدي که ديگران نسبت به او دارند حسادت است.

آفروديت در تمام تصويرها و تنديس هايي که از او ساخته شده برهنه است و اين به دليل توجه خاص او به بدنش و به سkس است که يکي از دلايل جذابيت و در عين حال يکي از موارد اتهامي او از نظر جامعه مدافع اخلاق است.
واکنش مردان نسبت به آفرودت هم جالب است. مردان بدون استثنا از او خوششان مي آيد اما چيزي در درون آنها را مي ترساند. آفروديت در دل مردان تزلزلي ايجاد مي کند که آنها را مي ترساند. از طرفي آفروديت، لحظه اي و برق آسا مي درخشد و حساب کتابي در کارها و تصميماتش نيست. اين غير قابل پيش بيني بودن آفروديت هم براي مردان ترسناک است. به همين دليل و به دلايل متعدد ديگر آفروديت مورد بدگماني محيط اطرافش به خصوص در جوامعي مثل جامعه ما قرار مي گيرد. خودنمايي، قهقهه و شادي، ولخرجي و توجه زياد به جنس مخالف تاييده شده نيست. اغلب آفروديت هاي ايران به خاطر تاييد نشدن توسط جامعه يا دچار مشکلات روحي مي شوند ( به خصوص اگر خانواده شان هم آنها را تاييد نکند) يا از ماسک هايي نظير ماسک آتنا استفاده مي کنند و زير پوشش او آفروديت را به سايه مي برند. (نمونه يک آفروديت با ماسک آتنا خودم هستم که در بچگي به خاطر زدن لاک در محرم مورد تنبيه قرار گرفتم و چون آستن نداشتم مجبور شدم با قند و خراش دادن ناخن هايم لاک ها را پاک کنم.... بعد از آن ترجيح دادم به جاي اينجور کارها درس بخوانم و بروم مهندس بشوم و ...... )
نکته جالب ديگري که درباره آفروديت هست اين است که محدود کردن او سخت است. ممکن است نيروي انتطامي اعلام کند آفروديت هاي بي حجاب را دستگير مي کند. بعد از مدتي آفروديت لباس هاي زيبايي مي پوشد که با فرمول هاي حجاب همخواني دارد ولي هنوز زيبا و جذاب است. بعد نيروي انتظامي اعلام مي کند با مانتوي کوتاه مبارزه مي کند آفروديت مانتوي بلند شيکي ابداع مي کند که باز هم مدعيان اخلاق را که اساسا با زيبايي مشکل دارند عصباني مي کند. آفروديت کار را به جايي مي رساند که با چکمه بلند او هم که پوشيده و زيباست مشکل پيدا مي کنند و واژه بسيار حيرت انگيز تبرج را عليه او به کار مي برند....و در آخر آفروديتي که مجبور است چادر سر کند چادر ملي را اختراع مي کند!



نمونه هاي آفروديت بسيارند. در هنرپيشه هاي خارجي جنيفر لوپز نماد آفروديت است. در ايراني ها هديه تهراني ( در مردان، گلزار که انرژي زنانه آفروديت را دارد ) در تاريخ، کلئوپاترا و در دوستان وبلاگي خودمان هم الي ( مهم ترين شباهت الي به آفروديت اين است که هميشه حقوقش را همان اوايل برج تمام مي کند و عاشق خريد کردن است و خوش زبان است و حسود هم زياد دارد.......)

و در آخر همه ما براي حفظ شور زندگي و نيفتادن در دام افسردگي و دلسردي به آفروديت درونمان نياز داريم. گاهي نياز داريم براي دل خودمان برقصيم آرايش کنيم شيطنت کنيم و قهقهه بزنيم. از طرفي به کمک الهه هاي ديگر نيز نياز داريم تا او را تعديل کنيم و دچار آسيب هايي که ممکن است از بالا بودن اين انرژي برايمان پيش آيد نشويم.

از آفرودیت به خاطر اینکه نتوانستم حق مطلب را در موردش ادا کنم عذرخواهی می کنم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط الهام غلامی |



هرمس، پرنده است. در تصاویر هرمس در سرش و پاهایش بال دارد. این یعنی می تواند ذهنش را به راحتی پرواز دهد به همین خاطر به راحتی ایده های مختلف را جمع می کند و از ترکیب آنها به ایده های تازه دست پیدا می کند.

هرمس اقیانوسی به عمق یک سانت است. این ویژگی خوبیهایی دارد، بدیهایی هم. خوبی اش این است که به همه چیز احاطه دارد و درباره هر مطلبی می توانید با او گفتگوی جالبی داشته باشید اما در هیچ نقطه هرمس چاه نزده است. زیرا برای او ماندن خیلی سخت است. هرمس بسیار تنوع طلب است.

به خاطر همین ویژگی علیرغم داشتن روابط متعدد و توانایی جذب هرکسی معمولا مجرد می ماند.

هرمس ها همیشه نقل مجالس هستند.

پیامبران هرمس هایی قوی هستند زیرا هم ارتباط برقرار کننده بین دو جهان هستند هم به جهت تبلیغ دین نیازمند قدرت سخنوری و بیان قوی می باشند.

هرمس ها مخ زنهای بسیار قدری هستند چه در جلسات رسمی چه در جمع های خودمانی می توانند نظرشان را چنان برای شما آرایش کنند که اغلب متوجه کلاهی که سرتان رفته نمی شوید. اگر در جلسه ای با یک هرمس هستید قراردادهای سنگین را درجا امضا نکنید چون به احتمال زیاد تحت تاثیر انرژی هرمس امتیازات زیادی به او واگذار می کنید. همیشه امضای قرارداد را به بهانه مشورت با سایر مدیران به بعد موکول کنید. مگر اینکه هرمس شما باشید در آنصورت حتما امضا را بگیرید.

همانطور که گفتم هرمس حامی دزدان نیز هست. اکثر کلاهبردارها و شیادان هرمس های قوی دارند و قادرند به کمک انرژی هرمسی شان سر دیگران را شیره بمالند همانطور که گفتم شما در مذاکرات و گفتگوها مغلوب هرمس قویتر از خودتان خواهید شد مگر اینکه خیلی محتاط باشید.

در مجموع مثل همه انرژی ها هرمس نیز می تواند بعد منفی و مثبت داشته باشد. هرمس می تواند معلم معنوی بزرگی باشد درعین حال شیاد هم می تواند باشد بستگی دارد انرژی خود را به کدام سمت هدایت کند.

هرمس ها قدرت درک نشانه ها و تعبیر و تفسیر را دارند. معبرین خوابها و مفسرین پشگوییها که قدرت درک نشانه ها را دارند هرمس هستند. ممکن است در مکالمه با یک هرمس شما در عرض چند دقیقه نکته ای درباره خودتان کشف کنید که در عرض چند سال نتوانسته بودید. مشاورین روانشناس باید هرمس قوی داشته باشند.

قسمت بعدی درباره اشخاص مشهوری که هرمس تایپ بوده اند صحبت خواهیم کرد و این بحث را تمام می کنیم. اسطوره بعدی اگر عمری بود اسطوره پر از هیجان آفرودیت خواهد بود.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط الهام غلامی |
هرمس یکی از پسران زئوس از یکی از زنان بیشمار اوست. او پسر عزیز باباست زیرا بسیار شیطان، بازیگوش، حراف و تو دل برو است. او بذله گوست و بسیار سخنور. او خلاق است و قادر است روش های بیشماری برای هر کاری ابداع کند. او آنقدر جذاب است که شیطنت هایش را نادیده می گیرند حتی می تواند به بهترین نحو دزدی اش را نیز توجیه کند. او صبح زود به دنیا می آید و در همان روز اول گاوهای آپولو را می دزدد و حسابی با شیطنت هایش کل المپ را به هم می ریزد. همچنین چنگ را اختراع می کند و با نواختن آن، شهر را کاملا شلوغ می کند.

 

هرمس آیا جذاب نیست؟



 

هرمس زبان چرب و نرمی دارد محال است که در برخورد با هرمس شیفته دلرباییهایش نشوید او سخنور و صحنه پرداز فوق العاده ای است و کسی ست که قادر است شما را پای نمایشش میخکوب کند و هر لحظه با هر حرکت شوکی به شما وارد کند تا حدی که بتوانید از ته دل بخندید. او با تحت تأثیر قرار دادن شما و خنداندنتان به درون قلبتان نفوذ میکند.

 

سخنرانان ماهر و فروشندگان زبردست همگی دارای انرژی هرمس قوی هستند.

 

هرمس پیک و پیام آور خدایان برای انسان هاست. او مراقب مرزهاست و تنها با کمک اوست که می توانید از مرزها عبور کنید. او استاد حرکت و پرواز از این سو به آنسوست. او را خدای پرنده می نامد چون قادر نیست در یکجا بماند او باید مدام حرکت کند. هرمس همیشه به دنیاهای مختلف درسفر است. او توانایی سفر به دنیای زیرین را دارد و در اسطوره پرسفنه نیز هرمس است که مامور می شود پرسفنه را از دنیای زیرین به جهان بیرون بیاورد و به دست دیمیتر برساند. اگر هرمس نداشته باشید ممکن است در دنیای درونتان گیر کنید و در چاه افسردگی سقوط کنید و نتوانید به دنیای عادی برگردید.

 

هرمس مراقب مسافران است. او حتی مردگان را نیز همراهی می کند تا راهشان را پیدا کنند و به سلامت به جهان مردگان برسند.

 

او مراقب سخنوران است. مراقب چوپانها و گاو چرانها و از همه جالب تر مراقب دزدان است.


 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط الهام غلامی |
کرونوس خدای تایتانهاست. او به قولی جوانترین خدای نسل تایتانهاست که این قدرت را با شوریدن علیه پدر و مغلوب کردن او به دست آورده است. او با سرنگون کردن پدر و جانشینی او فرمانروایی عصر طلایی اساطیر را بر عهده گرفت. اما سرنوشت خدایان نیز مانند سرنوشت آدمیان عجیب است.

سپهر آیینه عدل است شاید
که هر چه از تو بیند وا نماید

تقدیر بدینگونه می چرخد تا عدالت اجرا شود و کرونوس به همان سرنوشتی دچار شود که خود بر سر پدرش آورده بود.

کرونوس با رئا ازدواج می کند و در همان اول ازدواج پیشگوها او را از سرنوشتش مطلع می کنند. پیشگوییها به کرونوس می گوید که او توسط یکی از فرزندانش سرنگون خواهد شد. مثل خیلی از پادشاه-انسان ها که در چنین مواقعی تصمیمات فجیع می گیرند کرونوس هم تصمیم می گیرد تا فرزندانش را از بین ببرد. چگونه؟ با بلعیدنشان.



رئا فرزندان زیادی به دنیا می آورد هستیا - دیمیتر - هرا - هادس - پوزیدون و ته تغاری زئوس! و طبق دستور کرونوس، رئا به محض اینکه بچه ای به دنیا می آمد آن را به حضور پدر می آورد تا او را ببلعد.




کرونوس همه را می بلعد تا اینکه رئا بچه آخر یعنی زئوس را باردار می شود. رئا که بسیار از این اتفاقات غمگین است به نزد گایا می رود و از او کمک می خواهد. گایا مادر زمین به رئا قول می دهد تا نقشه ای طراحی کند و زئوس را از دست پدر ظالمش برهاند.

( الان دارم فکر می کنم همینجا داستانو قطع کنم و بذارم واسه پست بعدی یا ادامه بدم....... تصمیم گرفتیم ادامه بدهیم....)

به پیشنهاد گایا وقتی زئوس به دنیا می آید مادرش سنگی را لای پارچه پیچیده و به جای بچه به پدر می دهد و پدر از همه جا بیخبر سنگ را می بلعد ( خداییش خر هم بوده ها فرق مزه بچه با سنگو نفهمیده) و بدین ترتیب زئوس از سرنوشت شوم خورده شدن توسط پدر نجات می یابد.

مادر او را در غاری مخفی می کند و به روایتی گایا او را بزرگ می کند. در روایت دیگر رئا او را به یک خانواده چوپان می سپارد تا او را بزرگ کنند و در عوض این لطف آنها قول می دهد تا گوسفندهایشان را از گرگها در امان بدارد.

زئوس بزرگ می شود. او پسر جسور و توانمندی ست و وقتی از راز پدرش مطلع می شود بیدرنگ به جنگ با پدر برمی خیزد. او پدر را مسموم می کند و بچه ها را از شکم پدر بیرون می آورد و با کمک داسی که گایا به او داده بود آلت پدر را می برد و به دریا می افکند.

( این آلت بریده شده هم حکایتی داره برای خودش. توی آب که می افته از کف تولید شده در اثر افتادنش آفرودیت و چند تا الهه دیگه به دنیا میان )

( به علت رعایت شئونات اخلاقی از نصب تصویر در این قسمت معذوریم )

زئوس با شکست پدر، خواهر برادرهایش را از شکم پدر بیرون می آورد ( اگه گفتید اول از همه کیو بیرون میاره؟؟؟) و سایر تایتانها ( که عموهای خودش بودند ) و سالها توسط کرونوس زندانی شده بودند از زندان بیرون می آورد و با جنگی تمام عیار موفق می شود قدرت مطلقه را به دست بیاورد. البته او خیلی هم انحصار طلب نیست بلکه در کمال سخاوت قدرت را بین همه تقسیم می کند و این بین البته بهترین و بیشترین را برای خودش برمیدارد. زئوس خدای زمین و آسمان می شود. دریاها را به یکی از برادرهایش پوزیدون می دهد و دنیای زیرین ( دنیای مردگان و اردواح) را به برادرش هادس می دهد.

یکی از عموهایش هم که از زندان آزاد شده است به نشان سپاس رعد و برق را به زئوس هدیه می دهد.


دوست دارم این داستان بینهایت زیبا و جذاب را هزاران بار در خودم مرور کنم. هزاران بار بگردم و در خودم و اطرافیانم عناصر مختلف آن را دریابم.......

شما چه اسراری در این داستان می بینید؟ کدام قسمتش برای شما از همه جذابتر است؟



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان1387 توسط الهام غلامی |
می خواستم یه پست درست و حسابی و کامل درباره حق طلاق برای بانوان بنویسم که اونو موکول می کنم به بعد. فعلا باید از دل گرفته خودم بنویسم که سر باز شدن نداره.

زیگوت همون پرنده ایه که توی کارتون های کودکی ما بود و در جواب پدر مادرهای ما به این سوال سخت که ما از کجا اومدیم..... زیگوت همون پرنده پرکاریه که هر روز یک عالمه بچه رو سوار می کنه و با یه لیست از آدرس میره و هر بچه رو می ندازه توی یه خونه. یه خونه که توش یه پدر مادری منتظر بچه هستن.

اما این زیگوت خیلی پیر شده وقتشه بازنشسته بشه. آخه این اواخر بچه های زیادی رو به آدرس های اشتباهی تحویل داده. ( فکر کنم چشماش ضعیف شده یا رعشه گرفته و نشونه گیریش خوب نیست برای همین بچه هه درست پرت نمیشه به هدف). راستش منم جزو بچه هایی هستم که زیگوت پیر اشتباهی تحویل داده. گمون کنم باید هزاران کیلومتر اونورتر پرتاب می شدم....

شما چی؟ نکنه زیگوت شمارم اشتباهی تحویل داده؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 مهر1387 توسط الهام غلامی |
هستیا یکی از اساطیر جالب یونانی هست. او به خاطر انزواطلبی خاص خود و به خاطر  اینکه درونا زندگی وسیعی را تجربه می کند کمتر از الهه های برونگرایی چون آفرودیت یا آتنا شناخته شده است.

او یکی از خواهران زئوس است و نگهبان آتش المپ. او الهه اجاق خانه است و آتش خانه ها با حمایت و نگاهبانی اوست که روشن می ماند. در درون هستیا شعله ای روشن است که هرگز به خاموشی نمی گراید. شعله ای از معنویت و عشق الهی

در پست بعدی کمی بیشتر درباره او و شخصیت بی نظیرش و همینطور زنهایی که اسطوره غالبشون هستیا هست صحبت خواهیم کرد.....




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
1- صبح مدیرم یه ایمیل زده که: پاسخ منطقی و ملایم نیست! رعایت کنید!
حالی داد با این ایمیل.... از صبح فقط وبلاگ خوندم و موزیک گوش کردم و به زحمت یه کارای کوچیکی هم کردم... می دونی آقای دون کرلئونه! راستش همین که دو سال و نیمه که اینجا میام و میرم به اندازه کافی هنر کردم!
راستش به تغییر نیاز دارم. خیلی هم زیاد!

2- پریسا می گه من جای تو باشم نه ازدواج می کنم نه ایران می مونم...

3- آه ای آتنا
ای خدابانوی دلیری
دشمنان در آستانه شهرند
دوستان سلاح های فلزی در دست دارند اما
قلبهاشان تهی از دلیری ست
ما به روح تو نیازمندیم
بر ما بتاب
ای آتنای بزرگ

4- از اینکه مطلب آتنا مورد توجه قرار گرفت و در موافقت و مخالفت با خانوم آتنا کلی کامنت دریافت کردم خوشحالم.... در مجموع باید بگم آتنا با وجود داشتن خصوصیات مردانه اصولا یه الهه زن هست و نمیشه گفت کسی که آتنا داره روحیات زنانه نداره. اتفاقا ما زن ها برای اینکه استقلال اجتماعی داشته باشیم باید بتونیم آتنا رو در خودمون پرورش بدیم حالا چه مردا خوششون بیاد چه نیاد.
در کل اعتدال چیز خوبیه و بعد شخصیتی آتنا هم در حد معقولش لازمه.... در عین حال از افراط باید اجتناب کرد و استواری شخصیت آتنا رو با آرامش هستیا و شور و حال آفرودیت و انعطاف پذیری پرسفنه باید تلفیق کرد....

5- بنده خودم از تست آتنا امتیاز 90 از 100 گرفته بودم که به معنی آتنای وسواس گونه هست... و به یکی از ضعف های بزرگ خودم یعنی افراط در کمال گرایی و برنامه ریزی و نظم ( و عصا قورت دادگی) بیش از حد که منشا استرس و عدم رضایت هست پی بردم و تونستم خودمو تعدیل کنم.

6- اگر فقدان آتنا را در زندگی خود احساس می کنید برای پرورش آن شروع به برنامه ریزی کنید و نظم را تدریجا به زندگی خود بیاورید. اهداف کوتاه مدت و بلند مدت برای خودتان تعیین کنید. دفترچه ای برای این کار برای خود تهیه کنید. سعی کنید به موقع سر قرار هایتان حاضر شوید..... و اگر مثل من آتناتون فوران می کنه سعی کنید با کمی بی برنامه بودن کمی توجه بیشتر به بدنتان و گاهی شیطنت و میدان دادن به کودک درون آن را تعدیل کنید. گاهی بی هدف به خیابان بروید و فقط مغازه ها را نگاه کنید....

7- دیشب بازم خواب زندان می دیدم. این بار خودم توی زندان نبودم. یه تعداد زن دیگه توی زندان بودن و ما تماشاشون می کردیم. زندان درش مثل خواب قبلیم باز بود اما کسی فرار نمی کرد. تا اینکه من یه زنو تشویق کردم فرار کنه و البته اونم این کارو کرد.....

8- از اون احساس خوشبختی چیزی باقی نمونده حس می کنم در درونم چیزی تخریب شده... حس می کنم یه خرابه یه ساختمون آواره متروکه توی درونم هست............ داغونم!




9- و دلم از اینا می خواد



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
- وقتی برای اولین بار خیلی جدی خواستم با چیزهایی که از پانته آ یاد گرفتم یا از فیلم راز و... آرزوهامو به خودم جذب کنم تصمیم گرفتم هر روز به کمک تصویرسازی و مدیتیشن خواسته م رو به سمت خودم جذب کنم. روز اول از قرار گرفتن در فضای آرزوم حس خیلی خوبی داشتم. روز دوم به اون فضا عادت کرده بودم. روز سوم فهمیدم که هیچ نیازی به این کارها ندارم. بله روز سوم دیگه اصلا آرزویی نداشتم. یه الهام به من می گفت تمام این آرزو و تمام آن چیزی که امکان این رو پیدا می کنن که به عنوان رویا در ذهن ما و در قلب ما خونه کنن به این خاطر میان که در جایی از سرنوشت ما قرار دارن. ما می خوایم فقط به این خاطر که می دونیم برامون رخ خواهند داد. من آرزویی ندارم. می دونم با داشتن رویا ممکنه کلاه سرم بره. ممکنه آنچیزی که خداوند برام در نظر گرفته خیلی بیشتر از اون چیزی باشه که من قادر به درکش هستم.... من پیشاپیش همه چیز دارم.... من تنها یک وظیفه دارم.... آمادگی پذیرش هدیه های بیدریغش.... گشوده بودن....دیدن.... و شکرگزاری!

- ماه رمضان آمد ای یار قمرسیما......بربند سر سفره بگشای ره بالا..........از خودش کمک می خوام تا شایستگی استفاده از این ماه رو امسال داشته باشم!

- و اما آتنا

آتنا از سر پدرش به دنیا می آد
 به همین خاطر او ذهنیت مردانه داره اون زن و زنانگی و لطافت و به عبارتی لوس بازی رو دوست نداره. آتنا سخت و جدیه. بهش می گن زن قانون! برای او نظم، قانون و رعایت اصول مهم ترین چیزه.
آتنا از زن های ضعیف بیزاره. می دونید چرا؟ چون مادر در زندگی آتنا موجود تحقیر شده ای هست و احترام به نفس نداره. همونطور که می بینید زئوس مادر آتنا رو کوچک کرد و بلعید. یعنی مادر آتنا تحت الشعاع پدر هست و توسط او کوچک نگه داشته شده. برای همین پدر برای آتنا الگو هست و او سعی میکنه مثل پدرش باشه و از احساسات زنانه گریزانه...
آتناها در محیط های مردانه کار می کنند. مثل مردها به کارشون و پیشرفت شغلی اهمیت زیادی میدن. اگر خانواده آتنا اشتیاق شدید اون به تحصیل و کار و حضور در جامعه مردان رو ندید بگیرن یا مجبورش کنن به نقش های زنانه اکتفا کنه ممکنه دچار بحران های روحی و افسردگی شدید بشه. آتنا با جدیت تمام می تونه روی یک پروژه کار کنه و اونو به بهترین نحو به انجام برسونه. اون برتری مردان رو هرگر نمی پذیره و تمام سعیش رو می کنه تا ثابت کنه از مردها پایین تر نیست.
آتناها معمولا یا ازدواج نمی کنند یا دیر ازدواج می کنند و چون در ازدواجشون هم ابعاد زنانه رو نادیده می گیرند خیلی وقت ها دچار مشکل میشن و حتی مورد خیانت واقع می شوند. در خانه ای که آتنا زن اون خونه هست، کتاب، مطالعه، دلایل علمی و استدلال حکومت می کنه. همسری و مادری آتنا هم در چهارچوب هست...

آتنا معمولا آرایش نمی کند. مگر به صورت خیلی ملایم. آتنا از آشپزی لذت نمی برد بلکه ممکن است فقط برای نشان دادن برتری دانش آشپزی خود دست به این کار بزند. آتنا عاشق نمی شود بلکه همسرش را از روی منطق انتخاب می کند. آتنا هرگز لباس متبرج (!) نمی پوشد زیرا کار او خودنمایی با لباس و ظاهر و بدن نیست بلکه از طریق دانش خود، خود را به رخ دیگران می کشد. او می تواند به راحتی درباره فلسفه، سیاست یا هر موضوعی بحث کند. او کار کردن با مردها را ترجیج می دهد چون معتقد است زن ها زیادی احساساتی هستند....
بسیاری از زنان مشهور ( اابته منظورمان هنرپیشه ها و ... نیستند بلکه دانشمندان و سیاستمداران و ...) آتنا تایپ هستند.
آتنا تایید کاملی ست بر این موضوع که زن ها کاملا توانایی این را دارند که در حوزه های مردانه وارد شوند اما متاسفانه او جنبه های زنانه خود را نادیده می گیرد و این موضوع مشکلاتی در حوزه درونی و حوزه خانوادگی و عاطفی و حتی سلامتی برای او ایجاد می کند.

خانوم های عزیز!
آتنا چقدر در وجود شما حضور دارد؟ به نظر شما ما زنها چقدر به آتنا نیاز داریم؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 شهریور1387 توسط الهام غلامی |
زئوس رو که به خاطر دارید. اگه یادتون باشه گفتم که زئوس علاوه بر هرا با زن های زیادی رابطه داشت. یکی از این زنان متیس نام داشت.

متیس از زئوس باردار می شود ولی زئوس به دلایلی نسبت به وی بد گمان می شود. زئوس به متیس می گوید: بزرگ شو.... و متیس بزرگ می شود... بعد به متیس می گوید کوچک شو.... و متیس بسیار کوچک می شود. و زئوس خندان از این پیروزی متیس کوچک شده را می بلعد...

پس از مدتی زئوس دچار سردرد شده و سرش متورم می شود. خدای طبابت ( که اسمش یادم نیست) سر او را می شکافد تا او را نجات دهد. و از سر زئوس دختری که متیس زاییده بوده سراپا پوشیده در زره و کلاهخود به دنیا می آید....این دختر آتنا نام دارد.

آتنا خدابانوی حکمت، شهر نشینی، کشاورزی و صنایع دستی است. او همچنین دلاور و جنگجوست. البته او خشن و جنگاور نیست بلکه مدافع شهر است و تنها به سبب دفاع سلاح به دست می گیرد. آتنا بسیار مورد توجه و محبت پدر است و تنها کسی ست که اجازه دارد از صاعقه های زئوس استفاده کند. آتنا دارای خصایل مردانه است و از پدر پیروی می کند اما هرگز نمی تواند بر پدر برتری جوید.

 

آتنا یکی از آرکی تایپ های زنانه یونگ می باشد که دارای خصایص جالب توجهی ست. در پست های بعدی درباره ابعاد مختلف شخصیتی آتنا صحبت خواهیم کرد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

بابت توجه و علاقه ای که دوستان نشون دادن و کامنت هایی که بعضا عالی بودند تشکر می کنم. قبل از اینکه تحلیل خودم از داستان رو بیارم لازمه چند نکته رو یادآوری کنم
1- 
ما نه گفتیم هرا خیلی خوب عمل کرد نه گفتیم بد عمل کرد ما فقط یه شخصیت اسطوره ای رو معرفی کردیم که از قضا خیلی ها شبیه اون هستند.
2- 
در این افسانه نکته های زیادی هست که قابل بررسیه مثلا وابستگی روانی هرا به شوهرش یا لجام گسیختگی شهوانی زئوس که همه اینها از لحاظ روانشناختی قابل بحث هست ولی این وبلاگ قصد نداره وارد بحث های روانشاسی بشه ما فقط می خوایم از دید خودمون نگاه کنیم به قضیه!
3- 
یکی از دوستان نوشته بود که نتیجه گیری های ما متاثر از فرهنگ مردسالارمون هست ( منکر این قضیه نیستم) و در چنین مواقعی باید از نیروی الهه های دیگر مثل آرتمیس یا هستیا استفاده بشه .ضمن تشکر از دوست خوبمون باید بگم ما فعلا فقط داستان هرا رو گفتیم. در جای خودش ضمن معرفی سایر الهه ها، واکنس اونها در قبال مشکلاتشون رو هم بیان خواهیم کرد. مسلمه که هر مشکلی راه حل خودشو داره. در اینجا هرا در پایان داستان فهمید که روشش درست نبوده. ترکیبی از حساسیت هرا آرامش هستیا مبارزه طلبی آرتمیس و سیاست و نکته سنجی های آتنا و کمی هم پذیرش پرسفنه از نظر من در چنین مواقعی لازم هستند. در نهایت، من همچنان معتقدم ما هرگز نمی توانیم و نباید پای کسی را ببندیم حتی به بهانه عشق!

تحلیل الهامی ماجراهای زئوس و هرا:

همه ما زئوس ها وهراهای بیشماری در دنیای بیرون دیده ایم. این داستان هر روزه ما آدمهاست. عشق، خیانت، حسادت، وابستگی، رنج.....اما من می خواهم اینبار از یک منظر دیگر به داستان نگاه کنم. چشم هایمان را ببندیم و کمی در درون خود به سکوت بنیشنیم!
در دنیای درون من آدمها حیوانات و اشیاء گوناگونی وجود دارند....اینجا در درون من دنیای دیگری هست.... بسیار به این دنیا سفر می کنم. در این دنیای آرام ( که گاهی هم البته صحنه جنگ میان خداها، میل ها و آرزوهای بیشمار من است) داستان های بسیاری رخ می دهد. از این داستان ها خواهم گفت و خواهم نوشت و من برای نوشتن داستان دنیای درونم هزاران سال سوژه دارم. یکی از این داستان ها داستان زئوس درون من و هرای درون من است.
در من خدایی هست بسیار قوی و پر ابهت! به گمانم پادشاه خدایان! خدایی قوی، ش هوانی و بسیار توانا و خلاق! زئوس درون من پر از ایده های مختلف است به سرزمین های بسیار چشم می دوزد هواهای بسیاری در سر دارد و هر زنی را به هیبت عروسی برای خود می بیند زئوس درون من سیر شدنی نیست....زئوس من از این عشق به آن عشق از این ایده به آن ایده از این هوس به آن هوس از این خواسته به آن خواسته از این کار به آن کار از این لحظه به آن لحظه مدام در سفر است. او هرگز آرامی نمی گیرد. او نقطه سر آغاز تمام موفقیت ها و کامیابی های من است. هر چه به دست آورده ام شروعش با زئوس بوده است. او خلق می کند. او کارخانه خستگی ناپذیر تولید ایده های گوناگون است. زئوس مهربان نیست اما او توانایی حکمرانی من بر دنیای وجودم است......
و چه می شد اگر هرایی نبود....چه می شد اگر زئوس عاشق هرا نمی شد.هرای درون من تمایل به پایبند شدن دارد. هرا می خواهد زئوس را آرام کند در یکجا نگهش دارد....نه از آنرو که چشم دیدن موفقیت ها و کامرانی های زئوس را ندارد....نه....در درنیای درون همه چیز هوشمندانه به هم ارتباط دارند. اگر میلی هست باید قدرت ماندنی نیز باشد. اگر پای یک ایده خلاقانه نایستی و بالا پایین آن را تاب نیاوری و بخواهی هر روز از این شاخ به آن شاخ بپری هیچ چیز به دست نخواهی آورد. هرا بدین خاطر می خواهد زئوس را در بند کند که عاشق زئوس است و خوب می داند هوش سرشار زئوس اگر قواعد تمرکز، ماندن و پایداری را نشناسد همیشه یک بچه نابالغ خواهد ماند....
در دنیای درون من سال ها زئوس حمکروای مطلق بود و هرا تحقیر می شد. تا روزی که دانستم چیزی در داستان درون من کم است. نمایشنامه را عوض کردم. زئوس را عاشق هرا کردم و به ازدواج هم در آوردم. و اکنون در یک تعادل بینظیر میان میل به پرواز در هر جهت و میل به رعایت یک مسیر مناسب، به آرامشی ژرف رسیده ام. زئوس و هرا باید در آغوش هم قرار بگیرند تا هر ایده ای بتواند به فرجام برسد. هر کاری را بتوان تا پایان ادامه داد و در نیمه راه به سودایی دیگر رهایش نکرد، تا بتوانی در چشم های معشوق خیره شوی و میل پر زدن به سوی معشوق دیگر را مهار کنی تا......برسی به نقطه مطلوب عشق ورزیدن.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

هرا، زن بینوا حاضر است برای حفظ شوهرش ( و به قول بعضی ها حفظ زندگی اش.....) هر کاری بکند. مدارا می کند، اوضاع خرابتر می شود. جادو و جمبل می کند، فایده ای ندارد. رقیب ها را تهدید می کند، کاری از پیش نمی برد...حتا به شیوه های مزبوجانه ای نیز متوسل می شود مثلا برای جلب رضایت شوهر علیرغم میلش بچه دار می شود ( هرا شخصا هیچ تمایلی به مادر شدن ندارد و فقط شنیده است که: مادر جون بچه بیاری همه چی درست میشه شوهرتم سر عقل میاد!!!!!! آخ آخ از این توصیه های خاله زنکی!). یا مثلا به هزار زحمت خود را به رودخانه ای جادویی می رساند که می گویند زنی که در این رودخانه شنا کند بکارتش را دوباره به دست می آورد.... و فقط برای جلب رضایت و توجه زئوس....یا کمربند زیبایی آفرودیت را قرض می گیرد تا خود را زیبا و جوان نگه دارد....(خلاصه پوستشو می کشه دماغشو عمل می کنه کلاس بادی بیلدینگ میره.....) اما امان از دل بیرحم زئوس که به هیچ شیوه ای رام شدنی نیست. زئوس به هیچ یک از تلاش های هرا اعتنایی نمی کند! تعقیب و گریز رقبا هم دیگر فایده ای ندارد.
آه هرا! چه خسته ای! چه  نومیدی! کاخ آرزوها بر سرت آوار شده اند! اعتماد به نفست را از دست داده ای! همه بیوفاییهای زئوس را به عیبی و نقصی در خودت نسبت می دهی! هرای بینوا! کاش کسی بود که اقتدار از دست رفته ات را به تو باز میگرداند. کاش کسی بود که قدر تو را و تمام ارزش های زیبای وجود تو را درک می کرد.....اما دیگر راهی نمانده است. هرا خسته شده است!
و هرا کاری را می کند که همه ما زنها وقتی که دیگر هیچ راهی نداریم، وقتی که از درون تهی شده ایم، وقتی که حس می کنیم به جایی و کسی تعلق نداریم می کنیم..... ما می رویم و مرد را به حال خود می گذاریم. ما می رویم تا درتنهایی خویش بمانیم و دیگر از هیچ کسی حتا عشق بزرگ زندگیمان محبت گدایی نکنیم!
هرا، زئوس را ترک می کند و به جزیره زادگاهش باز می گردد.
در جزیره تنهایی چه چیزی انتظار هرا را می کشد؟ دوره کردن های هر روزه خاطرات؟ آری! دوره کردن های هر روزه رنج؟ آری! تنهایی مفرط؟ آری! اما در دل همه این رنج ها موهبت عظیمی برای هرا نهفته است.
و آیا در دل تمام رنج ها موهبتی نهفته نیست؟
هر کس که رنج را تاب بیاورد و صبر کند در پایان به گنج بزرگی دست خواهد یافت. این وعده ای است که همیشه محقق شده است! و هرا به پاس این رنج و صبر و تنهایی عظیمش و به پاس عشق و تعهدش به آرامش درونی عظیمی می رسد که تنها دلسوختگان ممکن است این گنج را یافته باشند. تنها آنانکه همه چیزشان را در قمار زندگی باخته اند و باز تاب آورده اند. و همچنین هرا قدرت پیشگویی را به دست می آورد و آن را به برخی انسان ها ( آنان که هرا را زیسته اند) هدیه می کند!
و زئوس!
زئوس ها همیشه پشیمان می شوند. همیشه دوباره باز می گردند. وقتی زئوس باز می گردد و به دنبال هرا به جزیره می رود آیا هرا او را پس می زند؟ آیا از او متنفر است؟ آیا دیگر حاضر نیست او را به خود راه دهد؟ نه! هرا هنوز عاشق زئوس است. هنوز او را می پذیرد اما اینبار با عشقی نه از سر ذلت و زبونی و نیاز بلکه با عشقی همراه با اقتدار. هرا به مقام ملکه بودن خود باز می گردد و می پذیرد نقش همسر زئوس را ادامه دهد اما اینبار در پرتو روشنیی که به آن دست یافته دست از حسادت و تعقیب و گریز بر میدارد و زئوس را در بی بند و باریهایش آزاد می گذارد. می گذارد تا
زئوس، زئوس گونه زندگی کند...و البته زئوس هرگز شبیه هرا نمی شود اما حتما آزادی برایش تعهد بیشتری به ارمغان می آورد! حتما! همیشه همینطور است همیشه آزادی تعهد تولید می کند....
در پست بعدی تحلیلی از این داستان زیبا و پر محتوا خواهیم داشت.

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

و سیصد سال طول کشید آن عشق بازی حیرت انگیز!!!!!!! هرا و زئوس یک جفت بینظیر هستند. درست است که یکی آزادی طلب است و یکی متعهد اما زمینه ای که آن دو با هم اختلاف دارند کاملا یکسان است. هر دو عاشق عشق بازی و هر دو سرشار از انرژی ج نسی!
ولی مشکلات درست از فردای آن شب بلند آغاز می شود. زئوس به هیچ چیز پای بند نیست. "هرا جای خودش. او ملکه است اما از هیچ لذت دیگری چشم پوشی نخواهم کرد! "حساسیت های هرا حسادت های هرا و چشمان تیز بین هرا که همه چیز را می بیند و می فهمد ماجراهای تلخی در زندگی آنها ایجاد می کند. هر نگاه زئوس به دیگری، هر خبری که زئوس را با فلانی دیده اند! و خبر به دنیا آمدن بچه های زئوس که اینسو آنسو از زنهای مختلف پراکنده اند مانند پتکی بر سر هرا فرو می افتد! هرا تحقیر می شود به هم می ریزد و تعادلش را از دست می دهد.... و واکنش هرا چیست....آیا با زئوس می جنگد؟ آیا با زئوس قهر می کند؟ راستی واکنش شما در برابر خیانت چیست؟
هرا به روی زئوس نمی آورد که از لجام گسیختگی های ش هوانی او با خبر است....او اصلا به روی زئوس نمی آورد. او ریشه را در جای دیگری می جوید. هرا خشم خود را بر سر زنانی آوار می کند که زئوس به نحوی به آنها نظر داشته است و البته فرزندان آنها! داستان هرکول را که می دانید! هرکول پسر زئوس از یکی از زنانش است. هرا بارها و بارها نقشه قتل او را می کشد و او را به کام مرگ می فرستد ولی قدرت پهلوانی هرکول باعث می شود او از تمام دام ها نجات پیدا کند و در آخر به مقام خدایی برسد! ( داستان هرکول خودش چند پسته)

ضد حال اینه که جمعه بیای سر کار......حال اینه که همون جمعه ای هم که اومدی سرکار وبلاگ نویسی رو ترک نکنی!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

امروز می خواهم قصه افسانه هرا را بگویم. هرا خدابانوی تعهد، مشارکت و ازدواج!

زئوس را که به خاطر دارید! پادشاه خدایان! زئوس که پس از یک نبرد طولانی با تایتانها که خدایان پلیدی و زشتی بودند، به کمک برادرانش و به خاطر اینکه جادوی صاعقه را می دانست و از راز صاعقه ها باخبر بود و با استفاده از همین قدرت بر آنها پیروز شد و فرمانروای مطلق جهان گشت...جهانی زیبا که هر یک از برادران و خواهرانش در راس یکی از امور قرار گرفتند. پوزیدون خدای دریاها، هادس خدای مردگان، دیمیتر خدای کشاورزی، هستیا خدای آتش و ....زئوس خود خدای خلاقیت، آزادی و رهایی است. او بیخود پادشاه خدایان نشده است. جذاب ترین شخصیت افسانه های اسطوره های یونان از نظر من زئوس است.
قرار بود درباره هرا صحبت کنم ولی زندگی هرا و زئوس به هم گره خورده است...زیرا زئوس عاشق هراست! هرا خواهر زئوس است ( و البته ازدواج محارم در افسانه ها مجاز است لطفا به این موضوعات حاشیه ای گیر ندهید). زنی زیبا که البته شخصیت خاص و جالبی دارد. و این یکی از زیباترین درس های افسانه های کهن است که زئوس خدای بی بند و باری و خلاقیت و ش هوت بینهایت عاشق الهه محدویت تعهد و پایبندی ( و به قول بعضی ها اسارت) شده است.
آری عشق قوانین خودش را دارد! و آیا همه ما در جستجوی نیمه گمشده خودمان نیستیم که آن را گاهی در شخصیتی کاملا مخالف شخصیت خودمان پیدا می کنیم؟( آیا بارها شاهد نبوده اید یک آدم خیلی خسیس عاشق یک آدم ولخرج می شود. یک آدم ترسو عاشق یک آدم شجاع می شود.....)
زئوس به هرا پیشنهاد ازدواج می دهد اما او نمی پذیرد. زیرا تا حدودی با شخصیت برادر خود آشناست و میداند که او در روابطش بسیار بی بند و بار است و زندگی با یک بی بند و بار یا به اصطلاح امروزی زن باز برای هرا که ازدواج را یک پیوند مقدس الهی می داند و پایبندی به آن را بزرگترین وظیفه هر کسی تلقی می کند بی شک زندگی جالبی نخواهد بود حتی اگر قلبا به او تمایلی داشته باشد. و کدامین زن است که عاشق جذابیت زئوس نباشد. زئوس هر زنی را که بخواهد می تواند تصاحب کند ( البته در این میان یک استثنای بینظیر وجود دارد که بعدا درباره اش صحبت خواهم کرد)
به هر حال زئوس کسی نیست که با یک نه پس بکشد. او باید هرا را به دست بیاورد. او پادشاه خدایان است و نتوانستن برازنده قامت او نیست. مثل همه خواستگارهای پر و پا قرص که هر نه ای مصمم ترشان می کند. ( در جایی خواندم که اگر می خواهید مردی ر ا از خود برانید تنها یک راه وجود دارد. به او بگویید عزیزم من عاشقتم دیوونه تم بدون تو نمی تونم زندگی کنم پس بیا با هم ازدواج کنیم! تا او با سرعت باد فرار کند و البته بر عکسش هم نه گفتن است.....زن ترین ها بهتر از دیگران این راز را لمس کرده اند)
از زئوس اصرار و از هرا انکار.... تا اینکه برای زئوس یک راه باقی می ماند. استفاده از جادو و فریب دادن هرا! ( مورد پرسفنه را که یادتان هست!). زئوس با جادو خود را به شکل فاخته خیس کوچکی در می آورد که در طوفان گیر کرده است. ( احتمالا ساخت طوفان هم از جادوهای زئوس بوده است) و خود را سر راه هرا قرار می دهد تا با استفاده از دلرحمی هرا برای حیوان خود را به هرا نزدیک کند. هرای از همه جا بیخبر فاخته کوچولوی خیس را در آغوش می گیرد و زیر پیراهنش ( بهشت زئوس) قرار می دهد تا پرنده کوچک را از سرما و طوفان حفظ کند....
و آیا همه ما زنها تجربه باختن در برابر مظلوم نماییهای فریبکارانه یک مرد را نداریم؟ بسیار از مادر ها و مادربزرگها و زنهای وحشی شنیده ایم که مردها همه شان بچه اند! آیا ندیده اید مردان بزرگسالی را که عاشق ماشین یا اسباب بازی های دیگر هستند. همه مردها مثل بچه ها عاشق اسباب بازی اند. فرقش این است که اسباب بازیهایشان در سنین مختلف قیمت های مختلفی دارد. و ما زنها هم البته بازیچه های خود را داریم....مردها و بچه ها!
و خلاصه این بچه همان فاخته خیسی است که گولمان می زند دلمان برایش می سوزد و البته دوستش داریم یا گاهی عاشقش می شویم!
همین که هرا فاخته را به زیر پیراهنش می برد.....زئوس پیروزمندانه قهقهه می زند و و به شکل واقعی اش در میاید و تازه هرا می فهمد که فریب خورده است. زئوس سعی می کند با هرا هم آغوش شود و مقاومت هرا فایده ای ندارد. تنها پیروزی هرا این است که قول ازدواج از زئوس می گیرد.... و هرا همسر رسمی زئوس و ملکه جهان می شود. با تاج عروسی بر سر و عروسی مجللی که در شان اوست! برای هرا هر چیزی که به نوعی به عروسی و ازدواج مربوط می شود از اهمیت ویژه ای برخوردار است!
و بسیارند زنان هرایی که خوشبختی برایشان در همان یک روز معنا می شود و بس! خوشبختی برای بسیاری زنان شبیه لباس عروس است....سفید و زیبا و پر تجمل!
شب زفاف هرا و زئوس سیصد سال طول می کشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بقیه داستان پست بعدی ( به روش سریال های تلویزیونی برای جذب مخاطب)

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 خرداد1387 توسط الهام غلامی |
پرسفنه (Persefone) در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم گاهی هم میشه گفت چشم!
پرسفنه در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم که پذیرش نشانه ضعف نیست. خیلی دیر فهمیدم که آب بر صخره پیروزه. چون خیلی دیر فهمیدم اون قدرت زنانه ای که می گن یعنی چی و چرا هیچکس جرأت نمی کنه از من خواستگاری کنه!!!!
از همه دوستانی که نظر دادن ممنونم به خصوص از آقای وحشی عزیز. فقط اینو می خوام بگم که از نظر من "خوب و بد وجود نداره". به همین خاطر درباره زندگی و سرگذشت و خصوصیات پرسفنه قضاوت ارزشی نمی کنم. من فقط می گم این انرژی پرسفنه در بیشتر زنها به وفور یافت میشه و اتفاقا وجودش لازم و ضروری هم هست چون همونطور که گفتم به انعطاف پذیری و قدرت سازگاری زنها برمی گرده و خود من تا همین اواخر با چنین قدرتی بیگانه بودم و برام منشأ مشکلات بسیاری بود. زندگیم صحنه جنگ بود در حالیکه با یک "چشم" ساده ولی ظاهری می تونستم خیلی محیط بهتری ایجاد کنم. پس خواهشا فقط به ابعاد منفی پرسفنه نگاه نکنید.
پرسفنه در من ضعیفه چون همیشه سعی می کردم روحیه متعادلی داشته باشم و از اینکه گاهی پام به دنیای تاریک درون می لغزید دچار اضطراب می شدم. در حالیکه حرکت آرام از دنیای بیرون به درون و از درون به بیرون و عدم تعادل احساسی یکی از قدرتهای ژرف زنانه هست و هرگز نباید سعی کرد یک زن رو در حال ثابتی نگه داشت چون این حال ثابت یعنی مرگ روح زنانه.
پرسفنه در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم اتفاقا گاهی هم باید گول خورد.

- کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" نوشته خانم کلاریسا پینکولا استس رو به همه زنان وحشی سرزمینم و به مردان وحشی سرزمینم توصیه می کنم. شاید در پست های بعدی درباره این کتاب مطالبی بنویسم.

- کتاب "گفتگویی با الهه گان" نوشته.......رو به همه دوستانی که مایلند کمی بیشتر آکادمیک با اسطوره های یونانی و تحلیل روانکاوی شخصیت اونها آشنا بشن معرفی می کنم.

- و من خیلی هم دیر فهمیدم که می تونم پولم رو علاوه بر کتاب برای چیزهای دیگه ای مثل لوازم آرایش و کرم های مختلف و لباس های قشنگ هم خرج کنم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

پرسفنه یک افسانه و اسطوره نیست. پرسفنه حقیقت غیر قابل انکاری در شخصیت زنهاست. پرسفنه روح خام و انعطاف پذیر زن است....
اگر خیال می کنید او در افسانه هاست اشتباه میکنید.
آیا تاکنون در چهره معصوم دختربچه ای که بدون اجازه مامان مقتدرش جرات تکان خوردن ندارد پرسفنه را ندیده اید؟
آیا تاکنون در چهره دختر خامی که به دام حیله های مردی افتاده و مسیر انحراف را طی کرده پرسفنه را ندیده اید؟
آیا تاکنون در زندگی دخترانی که گول پول یا ظاهر جذاب مردی را خورده اند و با پای خود به سرزمین مردگان رفته اند پرسفنه را ندیده اید؟
آیا تا کنون در بله کودکانه دختری در پای سفره عقد به مردی که هیچ علاقه ای به او ندارد بلکه انتخاب والدینش است پرسفنه را ندیده اید؟
آیا در این جمله " بالاخره پدر و مادرم بهتر صلاح منو می دونن" پرسفنه را نمی بینید؟
آیا در جمله " کتکم می زنه اما دوسش دارم" پرسفنه را ندیده اید؟ زندانی ای که به زندانبان بیرحمش اتفاقا دلبسته و علاقه مند هم هست...
آیا در عبارت " شوهرش دادیم" یا "طلاقش را گرفتیم" پرسفنه به چشم نمی خورد؟
آیا در هارمونی زندگی زنان، در روحیه های متغیر زنان، در بالا و پایین ها و بی ثباتی احساسی زنان ( که اتفاقا برای مردها کمتر قابل درک است) پرسفنه ای را نمی بینید که میان دیمیتر و هادس ( عشق نامشروط و تاریکی) در نوسان است؟
آیا در زندگی زنانی که ناخواسته به سرزمین تاریک روح سفر می کنند و دیگر هرگز به طور کامل به دنیای مادی بر نمی گردند پرسفنه مشهود نیست؟ 
پرسفنه یک افسانه نیست. او روحی درون همه ما زنهاست. روحی است که ما را به آرامش، اطاعت، انعطاف پذیری، پذیرش و عشق بی قید و شرط دعوت می کند. پرسفنه همان وجهی از ماست که بی آنکه جنگ افروزی کند باعث جنگ ها می شود. همان وجهی که با معصومیتی در چهره ما، باعث می شود کارمند بانک بدون هیچ دلیلی کار ما را زودتر راه بیندازد. همان وجهی که مردها با حسادت به آن حیله گری زنانه می گویند. وجهی که با پذیرش پیروز می شود...

لازم نیست درباه من بپرسید....روح پرسفنه در من بسیار ضعیف است....بسیار ضعیف!!!!! در من ابعاد دیگر زنانه هست اما پرسفنه کمرنگ است....(پست های بعدی)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 خرداد1387 توسط الهام غلامی |
"...و زمین زیر دو پایم از تکیه گاه تهی می شود"
فریاد می زنم اما انگار صدایم با چیزی به جایی بسته شده است

فرصتی برای لرزیدن یا هراس ندارم
فرو می روم
آنطور که می گویند نیست
من عروس شده ام
اما نه لباس دارم
نه بدن
و نه با دیدن داماد قلبم فرو میریزد
تاریکی کلمه روشنی نیست
اینجا من جز آخرین خاطره
از زمینی که دهان باز کرد چیزی ندارم

(شعر بالا به جز عبارت اول (که از قضا از بقیه ش زیباتره و مال فروغ فرخزاده) سروده منه تقدیم به پرسفنه)
و فریاد رسی نیست و هادس به پرسفنه تجاوز می کند و او را به همسری خویش در می آورد. دیمیتر بیخبر ازفریادهای پرسفنه است و او در سرزمین مردگان اشک می ریزد چیزی نمی خورد و در اندوه و وحشت به سر می برد....






و اما در زمین چه خبر است. دیمیتر با شهود قلبی اش فریادهای دختر را می شنود. هراسان به دنبال پرسفنه می گردد اما او را نمی یابد. دیمیتر همه جا را می گردد. پرسفنه دختر نازینین معصوم دیمیتر گم شده است. او محتاج کمک دیمیتر است اما از دست دیمیتر کاری ساخته نیست...
تا اینکه دیمیتر توسط کسی (یک فضول مثلا) از نقشه شوم زئوس و نظر سوء هادس و بلایی که بر سر دخترش آورده اند خبردار می شود....
دیمیتر تصمیمی می گیرد......تصمیم به انتقام............انتقامی سخت...........
دیمیتر الهه مادری و پرورش و برکت کشاورزی است. حالا که زئوس ،خدای خدایان، به او بی احترامی کرده و دختر نازنیینش را از او ربوده دیمیتر در انتقام از او برکت را از زمین می گیرد. گیاهان را به حال خود رها می کند و در عزای پرسفنه می نشیند...............و خیلی زود زمین به خشکسالی دچار می شود. سبزی و شادمانی و برکت از زمین رخت بر می بندد و همه چیز شبیه روزگار دیمیتر می شود..دیمیترحاضر به مصالحه نیست. گرسنگی و قحطی بیداد می کند اما دیمیتر دخترش را می خواهد.
تا اینکه زئوس متوجه وخامت اضاع می شود. می بیند قلمروش را مرگ و قحطی و گرسنگی تهدید می کند و می فهمد که اشتباه کرده است. هم عشق دیمیتر هم قدرت او را دست کم گرفته است. و به این ترتیب به حضور دیمیتر می رود تا با او از در صلح درآید....
پس از مذاکره با دیمیتر، زئوس می پذیرد تا هادس را وادار کند پرسفنه را به آغوش مادر بازگرداند...
و هادس وادار به گردن نهادن است. در برابر زئوس کسی را یارای برابری نیست. او پادشاه خدایان است. اما هادس عاشق پرسفنه است....
و حال پرسفنه چگونه است؟ او هنوز چیزی نمی خورد هرچند بی تابی اش کمتر شده. چشمانش کمی به سیاهی عادت کرده.




کمی هم بگی نگی از ملکه بودن خوشش آمده ولو در جهان زیرین...هرچند  هنوز بسیار دلتنگ مادر است و در خفا اشک می ریزد....اما در حضور هادس او ملکه ای زیبا و فریبنده است...او در تعجب است که چرا دیمیتر به نجات او نمی آید و در عین حال خود را با شرایط جدید وفق می دهد و کمی هم دلبسته شوهرش شده است......(زمان همه چیز را حل می کند. به معنای واقعی همه چیز را.........)



در پی توافق دیمیتر و زئوس برای بازگشت پرسفنه و اجبار هادس برای گردن نهادن به فرمان زئوس، بار دیگر هادس نقشه ای طرح می کند تا لا اقل بخشی از پرسفنه را برای خود نگه دارد. او نزد پرسفنه می رود و به او می گوید از کاری که کرده یعنی ربودن او پشیمان است و میخواهد او را به نزد مادرش باز گرداند. خبری که پرسفنه را خوشحال می کند و او پس از مدتها لبخند می زند. و حالا برای اینکه خوب و خوش از هم جدا شویم و خاطره خوشی از هم داشته باشیم می خواهم جشنی بگیریم. هادس به پرسفنه
 می گوید.
و در آن جشن دو نفره پرسفنه که تا حالا در جهان زیرین به چیزی لب نزده به اصرار هادس چند دانه انار می خورد........................وای دختر ساده لوح....دختر ساده لوح.....کاش می دانست. کاش راز جهان زیرین را می دانست..........آه دیمیتر! کاش او را کمی بهتر آموزش داده بودی و کاش جز عشق کمی هم درس به او داده بودی..........



و راز جهان مردگان این است: کسی که چیزی در جهان مردگان بخورد هرگز آنجا را برای همیشه ترک نخواهد کرد. حتی اگر بازگردد مجبور است گاهی به جهان زیرین سر بزند.....
و هادس، پرسفنه را از دست نداد. او به نزد مادرش بازگشت اما چون در جهان زیرین غذایی خورده بود و طعم جهان زیرین را چشیده بود باید در سال سه ماه را به نزد هادس می آمد و با او زندگی می کرد ( سه ماه زمستان که دیمیتر همه جا را خشک می کند............)



پرسفنه هنوز عروس هادس است. ملکه دنیای مردگان است. هرچند عشق او و دیمیتر اصالتی غیر قابل انکار دارد و در نهایت عشق پیروز است اما پرسفنه برای همیشه نزد او نمی ماند....


 

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 خرداد1387 توسط الهام غلامی |

پرسفنه دختر دیمیتر است. در اسطوره های یونان این دو (مادر و دختر) دو الهه ای هستند که از یکدیگر جدا نمی شوند. وجود هر یک با دیگری تعریف می شود و در بیشتر تمثیل ها این دو را به صورت دو تصویر رو در روی هم نشان می دهند که عمیقا به چشمان یکدیگر چشم دوخته اند و باعشقی عمیق به هم متصل شده اند.


دیمیتر، الهه مادری پرورش و تغدذیه است. پرسفنه دختر دیمیتر است و دیگر چیزی نیست....
پرسفنه در پناه عشق دیمیتر زندگی می کند. او دختر معصومی است که قدرت بی پایان مادر حمایتش می کند و او معصوم باقی می ماند. او حتا یاد نمی گیرد چگونه مراقب خودش باشد چون دیمیتر همیشه نگهبان اوست.... او زیبا معصوم نرم و قابل دوست داشتن است


دیمیتر و پرسفنه در یک عشق کامل و بدون هیچ مشکلی زندگی می کنند تا اینکه هادس عاشق پرسفنه می شود. هادس برادر دیمیتر و زئوس است. او خدای سرزمین زیرین ( سرزمین مردگان است). هادس فرمانروای تاریکی ست. وقتی تقدیر ریسمان زندگی کسی را می برد روحش به دست هادس سپرده می شود و هادس او را سار بر ارابه مرگ می کند و با خود به جهان زیرین می برد.....و حال او، پرسفنه را می خواهد. او می خواهد دختر دیمیتر را با خود به جهان زیرین ببرد و ملکه سرزمین ارواح کند....واضح است که دیمیتر هرگز با این وصلت موافقت نخواهد کرد...

 

هادس برای حل مشکلش نزد زئوس می رود. زئوس پادشاه خدایان است و در صورت موافقت او هیچ چیزی ناممکن نخواهد بود. و از طرفی زئوس به سینه برادرش هادس دست رد نمی زند. به هر حال باید هوای سرزمین تاریک را نیز داشته باشد....

 

زئوس خوب می داند که درباره ازدواج پرسفنه و هادس هرگز نمی تواند دیمیتر را متقاعد کند. لذا برای رساندن هادس به مراد دلش نقشه ای طرح می کند. هر دو خوب می دانند که پرسفنه دختر خامی است پس به راحتی می توان با حقه ای او را به چنگ آورد...

 

و آنها سر راه پرسفنه آنجا که او برای گردش و هواخوری می رود یک گل بسیار خوشبو قرار می دهند. واضح است که این گل یک گل جادویی است.

 

و پرسفنه در حال گردش بوی گل را می شنود و مست بوی گل با ساده لوحی تمام به سمت گل می رود تا آن را بچیند..... و ناگهان زمین دهان باز می کند و پرسفنه را می بلعد...

 

و هادس قهقهه زنان سوار بر ارابه مرگ منتظر اوست تا او را بدزدد به زور به همسری خود دراورد و همراه خود به سرزمین مردگان ببرد. پرسفنه از این پس ملکه سرزمین سیاه است...

 

پرسفنه فریاد می زند و کمک می طلبد اما فریاد رسی نیست.....

 

 

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin