تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مهر1388 توسط الهام غلامی |

...............


از خوانندگان عزیز به خاطر اینکه مجبور شدم برای کامنت ها تایید بذارم عذرخواهی می کنم.





نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 توسط الهام غلامی |
- داستان بلند ادامه دارد....

چند سال پیش که خانه محبوبه که یک بار ذکرش رفت مهمان بودم لاله رو هم دیدم و بعد از اون یکی دو بار با هم تلفنی حرف هم زدیم اما فقط در حدی که خبر کمی داشتم ازش و زیاد حال و روزش را نمی دانستم. تا دیروز که به موبایلم زنگ زده و دعوتم کرده که جمعه توی گردهماییشون شرکت کنم. ظاهرا خیلی از بچه های قدیمی قراره باشن و  اون بعضیا رو  اسم برد ( به جز احمد که البته احتمال خیلی زیاد با زنش و دخترش خواهد آمد). توی تمام این سالها من از تمام جمعهاشون غایب بودم و خودشون هم هیچوقت دعوتم نکرده بودن. نمی دونم چی شده که حالا منم دعوت شدم. قراره امروز خبر بدم که میرم یا نه و من هنوز نمی دونم. قاعدتا من دیگه قرابتی با اون جمع ندارم. نه مرامشون رو می پسندم نه دوستی ای باهاشون دارم و نه هیچ حسی از طولانی تر شدن ارتباطی که الان یه نخ باریک ذهنیه که منو به گذشته م وصل می کنه. تنها چیزی که هست همین نخ باریکه که وسوسه م می کنه به گذشته م سرک بکشم. آدمهای قدیمی رو ببینم و داستانهاشون رو بشنوم. ببینم هر کدوم کجا ایستادن. چقدر پیر شدن. زن و بچه ها و شوهر و بچه هاشونو ببینم...... نه نه بهتره که در برابر چنین وسوسه ای مقاومت کنم و توی جمعی که دوستش ندارم وارد نشم. از طرفی نیاز دارم که تفاوتهای ادعایی خودم با اونها رو ببینم و باور کنم و همینطور نیاز دارم خودم رو بیازمایم تا ببینم آیا واقعا همه شون رو بخشیدم؟

- من دانستم که در برابر دروغ تنها می توان با یک حقیقت مطلق ایستاد نه با دروغی اگر نه بزرگتر حداقل به همان اندازه!

- کار ترجمه توی کلاس های زبان معمول نیست اما استاد این ترممان خواسته یک فصل از یک کتاب را برایش ترجمه کنیم. راستش خیلی خوشم آمده. مثل این می ماند که سوژه یک داستان و طرح یک داستان را داری کلماتش را هم داری فقط باید به زبان خودت بیانش کنی.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
اونهایی که می دونن محل قرار من و احمد کجا بود می دونن که اصلا جای مناسبی برای منتظر موندن نیست. من اونجا به ساعت معمول یک ساعت منتظر موندم تا بیاد و به ساعت خودم سال ها اونجا منتظر احمد بودم....
فکر می کنید چه حسی داشتم؟ یه حسی سرشار از تحقیر و بدبختی محض... بعد از یک ساعت سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم. خیابون های فومن به خاطر راهپیمایی بسته بود. توی تمام طول راه فکر می کردم حتما اتفاق خیلی بدی افتاده که نتونسته بیاد.

با ناراحتی وارد دانشکده شدم. احمد رو دیدم که به همراه پسرهای دیگه مجمع دور زیبا حلقه زدن و دارن گفتگو می کنن. منو که دید رنگش پرید. حال من هم خیلی بد بود. من معمولا وارد جمع اونا نمی شدم اما این بار رفتم پیششون.... کاش کاش همونجا یه سیلی آبدار بهش می زدم و دلم خنک می شد...... اما به جای این کار با توجه به اینکه نمی خواستم با خودش حرف بزنم به یکی از پسرها به اسم رضا که از اون عاشقای سینه چاکی بود که حاضر بود هر کاری برام بکنه اشاره کردم بیاد بیرون.... بهروز هم توی اون جمع بود بعدا به لاله گفته بود از حالتی که الهام اون روز داشت همه ما ترسیدیدم.

رضا اومد بیرون. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفت نه فقط زیبا تبرئه شده و ما هم بهش تبریک گفتیم بعد من در حالیکه گریه می کردم دویدم سمت سرویس تا برم خوابگاه.... رضا هم دنبالم می دوید و دیوانه وار می پرسید چی شده؟ الهام چی شده؟ و منم می گفتم هیچی تنهام بذار.....

توی سرویس ردیف یکی مونده به آخر نشستم. هیچکس توی سرویس نبود سرمو گذاشتم روی صندلی جلویی و بلند گریه کردم...... بعد از چند دقیقه دیدم احمد به شیشه اتوبوس می زنه و می گه یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.... منم همینطور با چشمای پر اشک نگاهش کردم و سرمو تکون دادم. نه پایین رفتم نه دیگه دوستش داشتم. همونجا و برای همیشه احمد برای من تموم شد و از قلبم بیرون رفت. احمد همونجا کنار اتوبوس روبروی علوم پایه دفن شد.

بعد از اون به خودم اومدم. دیدم کجای دنیا ایستادم. دیدم چه بلایی سر خودم آوردم و چقدر داغون و به هم ریخته ام. اون شب تا صبح گریه کردم و صبح ساکمو بستم و رفتم خونه. بعد از اون دور همه بچه ها رو مثل احمد خط کشیدم. همه بچه های مجمع رفتن پی کارشون. تنها کسی که موند سارا بود که گاهی خبری ازش می گرفتم درباره بچه ها.

شروع کردم به درس خوندن و کمی از کم کاریهامو جبران کردم. کلاس زبان اسم نوشتم و دوباره خودمو پیدا کردم. خیلی طول کشید تا از لحاظ روحی توی شرایط مناسبی قرار بگیرم و خیلی طول کشید تا نظام اعتقادی به هم ریخته مو منسجم کنم و بشم یه الهام یکپارچه ای که می دونه از زندگیش چی می خواد و می دونه کجاها غلط رفته......

زیبا کی تموم شد؟ یک شب منو دعوت کرد خونه ش. تا صبح بیدار بودیم و حرف زدیم. اون از تجربه های منحصر به فرد زندان حرف زد و من هم از ماجرای لاله و احمد و ..... بعدا زیبا با احمد و رسول تماس گرفته بود و پرسیده بود که آیا حرفهای الهام راسته؟ درونی ترین حرفهای منو به بازار کشونده بود تا مهر تاییدی برای خودش بگیره.... زیبا هم به ناگهان و به شکل نه چندان خوشایندی حذف شد... الان ازدواج کرده یک دختر داره و نمی دونم رابطه ش با بچه ها چطوریه ولی انگار توی خط کمپین و این چیزاس...

لاله چی شد؟ لاله با بهروز ازدواج کرد. ازدواجشون با داستانهای زیادی همراه بود که خودش می تونه یه رمان بشه. توی رشت یه سوئیت اجاره کردن. لاله کار می کرد و بهروز درس می خوند. خونه شون هم پاتوق همه بچه های خلاف دانشگاه بود. چند ماه بعد از ازدواجش مادرش فوت کرد. پدرش هم که در کودکی فوت شده بود. من برای تسلیت رفتم دیدنش و اون تنها باری بود که رفتم اونجا. تنها چیزی که توجهم رو توی خونه شون جلب کرد گنجینه کتاب های بهروز بود. کتاب "صد سال تنهایی" رو اولین بار از بهروز قرض گرفتم و خوندم. بعد از مدتی اونا به بهانه اعتیاد بهروز از هم جدا شدن. از بهروز خبر ندارم ولی لاله مدتی با دوست پسر تازه ش به روش اروپایی هم خونه بود و با هم زندگی می کردن تا این اواخر که شنیدم که ازدواج کرده با همون.

احمد با یه دختر چادری که خواهر دوستش بود و پدرش براش انتخاب کرده بود ازدواج کرد. خبر بیشتری ازش ندارم جر اینکه شرکتی تاسیس کرده برای خودش و به روش بازاری مدرن زندگی می کنه.

قصه ما تموم نشد چون خیلی حرفهارو مجال نبود که بگم ولی دیگه تمومش می کنم شاید بعدا باز گریزی بزنم گاهی به بعضی شخصیت های داستان.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
احمد رفتار نامتعادلی داشت. خسته م کرده بود. ازم فرار می کرد و فرارش به خاطر عذاب وجدانی بود که از رابطه با لاله داشت. در عین حال نه شهامت کافی داشت که منو کنار بذاره و صراحتا بهم بگه که برم نه می تونست جرات کنه توی چشمهام نگاه کنه یا باهام حرف بزنه.
من خر هم هنوز دوستش داشتم حتی با وجودی که همه چیزو فهمیده بودم. شاید هم به حضورش فقط عادت کرده بودم. نمی دونم. به هر حال من هم توی یه گیجی و آشفتگی مطلق بودم.
محبوبه یکی از دوستانم بود که روانشناسی می خوند. به هم نزدیک بودیم و ماجرای ما رو می دونست. یک روز که باهاش حرف می زدم بهم گفت که برو باهاش صحبت کن و خیلی راحت ازش بپرس آیا دوستت داره یا نه. بهم گفت هرطوری هست باید از این بلاتکلیفی بیام بیرون... حرفش درست بود و من جرات و شهامت کافی برای این کار داشتم.
یک روز توی حیاط علوم پایه دیدمش. چهارشنبه بود. 12 آبان. بهش گفتم می خوام باهاش حرف بزنم. گفت باشه. الان اینجا نشستی؟ گفتم آره. گفت یه کار مهمی دارم. بشین الان برمی گردم.
و رفت. فکر کنم یک ساعتی منتظرش موندم. البته زمان حقیقی نمی دونم ولی زمانی که من اونجا منتظر احمد موندم ساعتها طول کشید. دنبالش داخل ساختمون علوم پایه رفتم. هرچی گشتم پیداش نکردم. وقتی به داخل کلاسها سرک کشیدم دیدم با زیبا توی یه کلاس نشستن و دارن بحث سیاسی می کنن! بهش گفتم من دارم میرم. آخرین سرویس داشت می رفت و اونم اومد بیرون.
با هم قرار گذاشتیم تا فردا با هم بریم بیرون. اولین باری بود که می خواستیم با هم بریم بیرون. می خواستم همونطور که محبوبه گفته بود با صراحت باهاش حرف بزنم. هرچند شاید جرات نمی کردم واقعا صریح حرف بزنم و خوشبختانه اتفاقی افتاد که باعث شد من حتی یک خاطره خوب هم از احمد نداشته باشم.
روز 13 آبان بود. قرار ما توی ایستگاه ماسوله شهر فومن بود. می خواستیم با هم بریم ماسوله و دور از رشت باشیم و راحت تر باشیم. آخه احمد همیشه یه توهمی داشت که خیلی معروفه و همه دنبال اینن که ازش اتو بگیرن و بهتره هرگز ما با هم دیده نشیم. البته نظیر چنین توهمی رو زیبا هم داشت.
فکر میکنم قرارمون ساعت 11 بود. من خوشحال بودم. برای اولین بار می خواستیم بریم بیرون و این قلب عاشق منو بیتاب کرده بود. حتما خیلی دوست دارید بدونید اون روز چه حرفایی بین ما رد و بدل شد و چه جور روزی بود!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط الهام غلامی |
در پناه سطرهای این خاطره
دوست دارم
بغض های فروخورده سالیان را
نشخوار کنم
هی از معده به دهان
و دوباره از دهان به معده
سنگ -درد کهنه را نرم می کنم
و چیزی را که به من تعلق دارد
و کسی در ازل برایم کنار گذاشته است
و من آن را یکجا بلعیده ام
هضم کنم

میل دارم
وقتی به صورت زخمی اش نگاه می کنم
و برای این کار همه شهامتم را جمع می کنم
کسی دستانم را بگیرد
کسی موهایم را نوازش کند
تا آن لحظه سهمگین آسانتر باشد

میل دارم
وقتی هق هق می کنم
آغوش مهربانی باشد
که بی دغدغه به آن پناه ببرم

و باخودم بگویم
رها کن دختر
تمام این میل های های محال را
بیا با زخم هایمان عشق بازی کنیم
بیا با شادمانی
مرهم بگذاریم
و با لبخند اعلام کنیم
همه تو را با هم می خواهم
ای زندگی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط الهام غلامی |
توی انجمن ادبی یه پسری بود به اسم بهروز که دانشجوی مکانیک بود. چهره معصوم و کودکانه ای داشت. قد بلند و بسیار لاغر. شعرهای مدرن و خیلی جالبی می گفت که همه دوست داشتن. خوب یادمه یه شعر به نام آدم برفی و یه شعر به نام پینوکیو گفته بود که برای همه بچه ها یه جور شاهکار به نظر می اومد.... متوجه شده بودم که بهروز چشم لاله رو گرفته و خیلی سعی می کنه بهش نزدیک بشه. اون دوست پسرش هم که مدت طولانی ای بود باهاش دوست بود در شرف فارغ التحصیلی بود و داشت ازش جدا می شد. بهروز با احمد و رفقاش هم خونه شده بود......
لاله به پیشنهاد احمد جواب رد داده بود و با بهروز دوست شده بود. اون دختر خیلی زرنگی بود و زود دستش اومده بود که احمد قابل اعتماد و قابل تکیه نیست. حالا این ماجرا رو کی برای من فاش کرد؟ حدسش سخته.....

یه روز فکر کنم اواخر همون تابستون توی خونه بودم که تلفن زنگ زد و پشت خط، رسول بود. با هم سلام علیک کردیم و حرف زدیم تا موضوع رسید به احمد و پرسید از احمد و لاله خبر نداری؟ برای اولین بار حس کردم چرا باید اسم این دو تا با هم بیاد. بعد گفت شیطون واسه احمد زن گرفتی؟......... من مات مونده بودم. گفت من فقط تا اینجاشو می دونم که احمد از لاله خواستگاری کرده ولی بقیه شو پیش بینی می کنم. لاله از خداشم هست که زن احمد بشه و ......
راستش اولین بار بود که به چنین احتمالی فکر می کردم. یکهو در یک لحظه همه پازل برام جور شد. همه رفتارها و گفتارها رو گذاشتم کنار هم و فهمیدم. یک آن متوجه چیزی شدم که تمام این مدت ندید گرفته بودم. بدون هیچگونه ملاحظه ای پشت تلفن فریاد زدم و گریه کردم. رسول  داشت دیوونه می شد. مامانم که توی حیاط بود بدو بدو اومد ببینه چی شده... بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم که مامان نباید بفهمه چی شده. نمی دونم چرا همون روز برای مامانم ماجرا رو تعریف نکردم. اگه تعریف کرده بودم احتمالا آرامش خیلی بیشتری پیدا می کردم و شاید حتی کمک. ولی هم نمی خواستم مادرم رو ناراحت کنم هم راستش به غرورم بر می خورد که اوج شکست زندگیمو برای کسی تعریف کنم. کاش اونقدر مغرور نبودم و توان کافی داشتم برای کمک گرفتن از اطرافیانم. خیلی سخت تونستم یه دروغ برای مامان سرهم کنم.

رسول ول کن نبود و نگرانم شده بود. چند بار زنگ زد و آخر سر متقاعدم کرد که قرار بذاره همدیگه رو ببینیم. رسول هم دیگه بچه سابق نبود وتوی این مدت تغییر کرده بود. هم اون سبیلای خفنشو زده بود هم دیدگاههاش تغییر کرده بود... همدیگه رو دیدیم و درباره این جریان خیلی صحبت کردیم و هسته مرکزی حرفهاشم عذرخواهی بود و می گفت من زندگی تو رو خراب کردم....

در نهایت رسول از بقیه بچه ها سرنوشت نرمالتری پیدا کرد. با یه دختری از شهر خودشون به انتخاب مادرش یه ازدواج سنتی کرد و بعد از ازدواجش رابطه شو با تمام دخترهای گروه هم قطع کرد...

دوباره دانشگاه شروع شد. اینبار قضیه برای من خیلی فرق می کرد. کلا و ناگهانی با لاله قطع ارتباط کردم. اون اصلا باور نمی کرد که من چنین کاری باهاش بکنم. و اصلا هم فکر نمی کرد که من بدونم که چیا پیش اومده. اون روزهایی که من لاله رو مچاله کردم و انداختم دور و شروع یه پوست اندازی اساسی برای من و یه تجدید نظر کلی توی مسیر زندگیم و روابطم بود مصادف بود با لحظه های تلخی برای لاله...

ماجرای کامل لاله و سرنوشتش رو براتون توی پست بعدی می گم.

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آبان1387 توسط الهام غلامی |
دوستی مجدد ما علاوه بر مسخره بودنش و اینکه ما اصلا نمی تونستیم همو ببینیم یه فاجعه هم به همراه داشت. تابستان 78 رو به خاطر دارید؟

روز نوزدهم تیر بود. صبح زود امتحان کنترل خطی داشتم. این درسو خیلی دوست داشتم و خوب هم خونده بودمش. و انقدر هم غرق اون امتحان بودم که تا پام برسه دانشکده هیچ خبری از هیچی نداشتم. به دانشکده که رسیدم  دیدم روی برد انجمن اسلامی یه پارچه سیاه کشیدن و مصیبت وارده رو به ساحت امام زمان و جامعه دانشجویان تسلیت گفتن. اصلا نفهمیدم امتحانی که اونقدر درسشو دوست داشتم چطور دادم. البته من خوشبختانه اینجور مواقع می تونم ذهنمو متمرکز کنم ولی نگران احمد بودم. تصویر ناراحت کننده ای که توی سرم می چرخید این بود که احمد وسط دانشکده علوم پایه تیر خورده و من دارم بالاسرش گریه می کنم و ..... البته قبل از این جریان هم درگیری هایی پیش اومده بود ولی این یکی به طور مشخص با بقیه فرق داشت. بعد از امتحان یکی از بچه ها رو دیدم گفت همه توی علوم پایه جمعن....

یه پرانتز اینجا باز کنم و نظرمو درباره این جریان بگم. حتی اون موقع هم موافق این جریانات نبودم و تمام دلیلم برای حضور در متن جریان، احمد بود و نگرانی هایی که نسبت به شخص خودش داشتم ولی البته اون موقع دیدم باز نبود و بسیار تحت تاثیر فضا و روزنامه ها و مجله های اصلاح طلبی اون موقع بودم. الان هرچی فکر می کنم می بینم بجه ها واقعا دنبال چی بودن اون موقع، به نتیجه ای نمی رسم. همه ش برام سواله که بچه هایی که از کوچکترین امکانات رفاهی بی بهره اند بچه هایی که امکانات آموزشی و سطح تحصیلی شون در حد فاجعه س بچه هایی که از طرف اساتید احمق فرض میشن و حق و حقوق اصلیشون نادیده گرفته میشه چرا باید به خاطر بسته شدن یه روزنامه حزبی اینهمه حساسیت نشون بدن و آیا اونها فکر کرده بودن که اگه تجمع کنن و جنجال راه بندازن سیستم در برابر اونها سکوت می کنه یا عقب نشینی می کنه؟ یا اصلا شاید فکر کردن می تونن سیستمو تغییر بدن؟ آیا این راه اصلاح طلبیه؟ اصلاح طلبی یعنی تغییرات بسیار آهسته و در نهایت آرامش نه اون وضعیت خشونت باری که عامل اصلیش دانشجوها بودن یعنی ما بودیم. جالبه که همه شون بعدا از اون سید آروم انتظار داشتن که حمایتشون کنه.
اونها مظلوم بودن ولی قابل دفاع نبودن.

اون روز توی حیاط علوم پایه جمع شدیم و به تصمیم سران ( که یکیش امیر رئیس مجمع بود که بچه ها بهش می گفتن زئوس ) قرار شد نماز ظهر رو به جماعت در حیاط علوم پایه بخونیم و می خواستیم این حرکت نمادین رو مثلا به حمایت از بچه های دانشگاه تهران انجام بدیم. نماز رو با استرس زیاد خوندیم. البته من مدتی بود که کلا نماز نمی خوندم و اون روز برای همراهی با بچه ها وارد اون صف شدم و خیلی های دیگه هم مثل من بودن. وسط های نماز یکی از اعضای شورای شهر که استاد دانشگاه خودمون بود و سر پرسودایی داشت برای ورود به مجلس و برای مسیری که پیش رو داشت قطعا حمایت دانشجوها را لازم داشت به صف نماز پیوست و اومدنش به ما آرامش زیادی داد.

اون روز متوجه یه چیز دیگه هم شدیم و اون اینکه زیبا ناپدید شده بود. همه جا رو دنبالش گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم. بعدها که از زندان اومد بیرون در میون یه بحث به طرف مقابلش گفته بود من کسیم که دانشجوها به خاطرم نماز خوندن.....
اوج این احساس فرعونی رو داشته باشین و خوب نگاه کنین که حرکت های اینجوری چطوری برداشت میشن و کسانی که داعیه رهبری برخی از نهضت های پوشالی رو دارن چه کسانی هستن. راستش باید بگم از کل همچین جریانی حالم به هم می خوره و حقیقتا زیبا گند زده بود به تمام آرمان های ادعایی اون جمع کذایی.

اون روزهای تلخ گذشتن. من خونه برگشتم ( قصد ندارم این قسمتو به تفصیل بنویسم ) و تابستون اون سال کارآموزی داشتم و برای اولین بار با فضای استثماری کار و جون کندن از صبح تا غروب آشنا شدم. بعدها که به طور واقعی وارد فضای کار شدم فهمیدم اون شرکتی که می رفتم از این حیث یکی از بهترین شرکت ها بوده.

یه خاطره جالب از اون شرکت این بود که مدیر کارخونه یه آقایی بود که منم توی سرویس اونا سوار می شدم. سرویس که می رسید به ایستگاه من، اون هم پیاده می شد و از دکه ای که من روزنامه می خریدم روزنامه می خرید. اون هر روز کیهان می خرید و من هر روز نشاط.... ( یا روزنامه ای که جایگزین می شد اگه یادتون باشه به صورت زنجیره ای بسته می شدن و یکی جایگزینشون می شد) و جنگ سردی به این ترتیب بین ما جریان داشت. آخرای دوره به من متلکی گفت که خوب یادم نیست. ولی چون تازه نشاطو بسته بودن بهش گفتم خیالتون راحت شد این آخری رم بستید.... گفت: خدا رو شکر! و بعد یه بحثی بینمون در گرفت. خوب یادم نیست که چی گفتیم فقط یادمه گفت: اونایی که جونشون رو گذاشتن توی طبق اخلاص و رفتن به جبهه های جنگ.... که من در نهایت تخسی و پررویی گفتم: اشتباه کردن آقا.....
نگاه بدی به من کرد و رفت. بعدا فهمیدم که خودش جانباز جنگ بود. از حرفی که بهش زدم متاثر شدم و الان پشیمونم. پشیمونی م به این خاطر نیست که بعدا با استخدامم توی اون شرکت مخالفت کرد بلکه به این خاطره که قلبا برای همه کسانی که توی جنگ رشادت کردن احترام قائلم و اون حرفم کاملا از روی بچگی بود.

در طول اون تابستون نحس یک بار فقط احمدو دیدم. زیبا آخرای تابستون اومد بیرون و خیلی لاغر شده بود. فکر کنم از همون موقع یواش یواش دست از دیوونه بازیهاش برداشت البته ظاهرا اعلام می کرد که مصمم تر شده و .... ولی عملا دیدیم که فعالیتش کمرنگ تر شد.
رابطه احمد و زیبا که برای من سوال برانگیز بود و من دورادور می پاییدم حقیقتا چیزی نبود که باعث نگرانی باشه. در واقع زیبا احمد روی فقط توی گروه می دید و هیچ حسی هم بهش نداشت. ضربه رو من از جایی خوردم که هیچ فکرشو نمیکردم.

یک روز با لاله قرار گذاشته بودیم که بیاد کرج و همدیگه رو ببینیم. اون روز من از شرکت مرخصی گرفتم البته مرخصی که نه، چون کارمند نبودم و می بایست ساعت هامو پر می کردم فقط. اون روز خوشحال بودم که می بینمش چون خیلی دلم براش تنگ شده بود. البته موبایل هم نبود که هماهنگ کنیم. سر یه خیابونی قرار گذاشته بودیم. پل ارتباطیمون هم احمد بود که بغل تلفن نشسته بود. قرار بود اگه پیدا نکرد به احمد زنگ بزنه و احمد راهنماییش کنه. من یه ساعتی سر اون خیابون منتطر موندم. آخرش که به احمد زنگ زدم احمد گفت اون دیگه نمیاد برو خونه.......... لاله اون لحظه پیش احمد بود و من زیر آفتاب منتظرش! اینو بعدا فهمیدم. اون روز حتی بو هم نبرده بودم که ممکنه قضیه این باشه و توی خیال خودم فکر می کردم  اگه اون بیاد و من نباشم چی؟

بعدها فهمیدم توی اون تابستون رابطه اون دو تا خیلی زیاد بوده و بارها همدیگه رو دیده بودن و هردو با ظرافت زیاد این رابطه رو از من پنهان کرده بودن. در یکی از آخرین دیدارها که احمد به شهر لاله (نوشهر) رفته بود بهش پیشنهاد ازدواج داده بود. و من اینها رو خیلی خیلی دیر فهمیدم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1387 توسط الهام غلامی |
حدود هشت نه ماه از اون جریان گذشته بود. من کمی آروم تر شده بودم و بسیار از لحاظ رفتاری تغییر کرده بودم. دیگه برام ابراز احساسات سخت نبود. ارتباط برقرار کردن و وارد جمع ها شدن راحت تر بود. زیبا وقتی فهمید شعر میگم ازم خواست که توی جلسه های انجمن ادبی که توی دانشکده علوم پایه تشکیل میشد شرکت کنم و شعرهامو بخونم. اون با صداقت خاصی گفت من اگه یکی از هنرای تو رو داشتم همه جای دنیا جار می زدم بعد تو اینهمه قابلیت داری و هیچ جا عنوان نمی کنی.... و من رفتم انجمن ادبی و فضای جدیدی با آدمهای جدیدی رو اونجا شناختم. یکیش سارا بود که البته قبل تر باهاش آشنا شده بودم ولی اونجا بیشتر می دیدمش. سارا تنها کسی بود که از توی اون جمع برای من باقی موند. آشنایی با انجمن ادبی و رفتن به جلساتش شروع یک عادت بد در من بود برای پلاس شدن توی دانشکده علوم پایه که تنها دانشکده دانشگاه ما بود که داخل شهر بود. این عادت در همه بچه های مجمع بود و من خودم به شخصه بیشتر برای دیدن از دور احمد این کارو می کردم (و اینم بگم که من هیچوقت عضو مجمع نبودم ولی همیشه به هوای احمد دور و برشون می پلکیدم.) زیبا هم که دانشجوی همون دانشکده بود و بچه ها دورش جمع می شدن....
خاطره خوبی که از انجمن ادبی دارم به شعری بر می گرده که یک بار اونجا خوندم. این شعر فولکلور شعری بود که سر کلاس " آمار و احتمالات" به صورت فورانی به زبانم جاری شده بود و درش احساس عاشقی شدیدی موج میزد. وقتی شعرو خوندم بچه ها ناخودآگاه کف زدن که این کار معمول نبود و معمولا بعد از خوندن شعر توسط شاعر، اونو نقد می کردن. پسر تپل بوری توی اون جمع بود به اسم پویا که اون روز رو کرد به جمع و گفت: از همه خواهش می کنم این شعرو نقد نکنن. این شعر احساسی ایجاد کرده که نقد به این حس لطیف لطمه می زنه...... و کسی نقد نکرد.
انجمن ادبی که زیبا هم که شاعر نبود همیشه در اون شرکت می کرد بعدها درش تخته شد. برای اینکه.... دلیلش رو بعدا می گم.

بعد از گذشت اون مدت و به تشویق های لاله که با احمد نزدیک تر شده بود و همیشه با حس خوبی ازش حرف می زد تصمیم گرفتم دوباره با احمد ارتباط برقرار کنم. براش نامه ای نوشتم و هرچی توی این مدت توی دلم مونده بود بهش گفتم.
شاید بهتر بود این کارو نمی کردم قطعا کارهای من از لحاظ منطقی درست نبودن ولی بعد از گذشت سالها ترجیح میدم که قضاوت نکنم در این مورد و بیشتر خوشحالم که کل این داستان اثر مثبتی روی من داشت.

احمد هم که توی این مدت غرق برنامه های بین خودشون بود و درسشم هم تموم شده بود یا در شرف تموم شدن بود روحیه بهتری داشت که می شد کاملا متوجهش شد. نکته نه چندان خوشایند دیگه ای که من حواسم بهش بود این بود که همیشه زیبا و احمد رو در حال صحبت کردن با هم می دیدم.....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1387 توسط الهام غلامی |
زیبا:
زیبا یکی از معروف ترین دخترای دانشگاه بود. آشناییم باهاش تقریبا همزمان بود با شروع جریان احمد. قبل از اینکه خودشو ببینم آوازه شو شنیده بودم. مثل همه آدمهای معروف. تعریف های متفاوتی ازش شنیده بودم یکی می گفت دختر جسوریه یکی می گفت دختر با معلوماتیه یکی می گفت خیلی عجیبه یکی هم می گفت خطرناکه. یکی از انجمنی ها به من گفته بود که وجود زیبا توی مجمع برای بچه های مجمع گرون تموم خواهد شد.... و البته همینطور هم شد. وقتی برای بار اول دیدمش هیچ کدوم از چیزهایی که در موردش شنیده بودم رو ندیدم. من چیز متفاوتی در زیبا می دیدم که بعدا عمق روانشناسی درستم بهم ثابت شد. اینم بگم من دقیقا بعد از این جریانات به روانشناسی و روانکاوی بسیار علاقه پیدا کردم و پشت ظاهر حرف های آدمها دنبال حقیقت درونیشون می گشتم. فهمیده بودم آدمها اونی که نشون میدن نیستن و فهمیده بودم رفتارهای ناهنجار و غیرمتعارف به خصوص توی زمینه هیاهو و جنجال های سیاسی ریشه در روان ناآرام و رنجدیده و خشمگین آدمها داره. چیزی که قبلا در موردش توی زندگی احمد و نقش کودکی داغونش توی طرز فکرش براتون صحبت کردم. تقریبا همه کسانی که توی این برهه از زندگیم باهاشون آشنا شدم دارای چنین معضلاتی بودن.
زیبا جسور بود اهل مطالعه نبود ولی اگه یک کتاب رو سرسری خونده بود قادر بود چنین وانمود کنه که صد تا کتاب رو عمیق خونده. توی تمام تریبون ها و جمع ها می رفت و حرف می زد ( کاری که من اصلا و هرگز نمی تونستم بکنم) بسیار بی پروا بود و بسیار دغدغه مسائل اجتماعی و آزادی و .... رو داشت. خیلیها در زیبا یک مبارز سیاسی جسور و توانا رو می دیدن اما من در زیبا و تمام کارهاش فقط و فقط یک "خودنمایی" دخترانه می دیدم. من سخنرانی شو نمی دیدم عشوه های موقع سخنرانیشو می دیدم. من فریاد آزادی خواهی از او نمی شنیدم بلکه صدای نازک پسر کشش رو می شنیدم.
پسرها اسمشو گذاشته بودن خاله زیبا. اون بین ما از همه بزرگتر بود از نظر سنی. فکر کنم اون موقع 27 سالش بود و اسم خاله زیبا خیلی بهش می اومد طوریکه دخترها هم به همین اسم صداش می کردن بعضی ها هم که بهش نزدیک تر بود مامان زیبا صداش می کردن.
با وجود کارهای عجیب غریبش و اینکه من اونو به عنوان یه دختر مبارز قبول نداشتم ولی می تونستم بگم دوستش دارم و ازش خوشم می اومد. اون بلافاصله جذب مجمع شده بود. البته بعضیا توی مجمع مخالف حضورش بودن ولی مدافعینی هم داشت از جمله احمد. همینجا قصه رو داشته باشید تا بریم سراغ لاله.

لاله هم رشته ما بود. زیاد توی دانشکده دیده بودمش. خیلی با من تفاوت داشت. در واقع باید بگم نقطه مقابل من بود. برای همین هم جذبش شده بودم. لاله بخش زیست نشده روان من بود و برای همین من سمتش رفته بودم. چون من نیاز به تغییر داشتم. نیاز داشتم اون دختری که در برابر احمد شکست خورده نباشم. نیاز داشتم قوی تر و غنی تر باشم و لازم بود بخش هایی از خودم رو تغییر بدم و موجود کامل تری بشم. برای همین به ضد خودم نیاز داشتم. هر چی من متین و محجوب و بچه مثبت بودم اون لات و بی پروا و بی تفاوت بود. هر چی من آروم حرف می زدم اون بلند حرف می زد و قهقهه می زد و اینور دانشگاه رو به اونورش می دوخت. هرچی من از پسرها دوری می کردم اون روابط گسترده سطحی زیادی داشت ضمن اینکه یک رابطه عمیق هم داشت. سه سال بود با پسری دوست بود و عاشقانه دوستش داشت. کاری که من هرگز نمی تونستم بکنم برای من ارتباط بین پسر و دختر فقط در چارچوب ازدواج معنی داشت و بس. حتی ظاهر لاله هم کاملا با من فرق داشت. هر چی من چهره شرقی ای داشتم اون چهره غربی داشت. قدبلند و بور بود. چهارشونه با استخون بندی درشت. البته صورتش زیاد قشنگ نبود به همین خاطر وابستگی زیادی به آرایش داشت.
یادم نیست چی شد و چطور شد که الهام به لاله نزدیک شد. طوری شد که روزها و شب های زیادی رو با هم  می گذروندیم و توی یکی از همین روزها یا شب ها بود که من جریان احمد رو براش تعریف کردم. در حین تعریف هم اشک می ریختم.... لاله دورادور احمدو می شناخت و براش خیلی جالب بود که اینارو از من می شنید.
تاثیر لاله روی من تغییر ظاهرم در جهت خوش تیپ تر شدن و شروع به آرایش کردن بود و جرأت برای شکستن فضایی که قبلا توی ذهنم شکسته بود. تأثیر من روی لاله علاقه مند کردنش به مسائل سیاسی و آشنا شدنش با بچه های مجمع بود. یه تأثیر بد هم لاله روی من داشت و این بود که شروع کردم به سیگار کشیدن چیزی که بسیار مورد علاقه لاله بود و البته من شباهت های زیادی بین لاله و احمد می دیدم و شاید به همین خاطر به لاله علاقه مند شده بودم. همه تأثیرات لاله در من موند به جز سیگار که خوشبختانه کل دوره سیگار کشیدنم یک ماه طول کشید. در پایان یک ماه با یک سیلی آبدار اساسی از پدرم که فهمیده بود سیگار می کشم برای همیشه کنارش گذاشتم و از اون روز دیگه لب نزدم. البته دروغ چرا یکی دو بار دیگه از سر لج قایمکی کشیدم ولی بعد خوشبختانه اون بخش منطقی الهام که نمرده بود و همیشه همه جا حضور داشت باعث شد ازش دست بردارم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط الهام غلامی |
روزهای باقیمانده اون تابستون تموم شدن و من عازم شهر دانشگاهم شدم. امسال تصمیم داشتم با فراموش کردن احمد به درسهام برسم و درس های افتاده ترم پیش رو جبران کنم اما....
خیلی سخت بود نه می تونستم اونو فراموش کنم نه می تونستم مرهمی روی زخم هام بذارم. یکی از مسائلی هم که توی تمام این جریان خیلی اذیتم کرد این بود که توی خونه با هیچ کس نمی تونستم به راحتی درد دل کنم. سودی کوچیک بود و دلم نمی اومد ذهن کودکانه شو که اون موقع در حال خوندن رمان اسکارلت اوهارا بود با این چیزا خراب کنم البته چون به هم خیلی نزدیک بودیم من عملا موفق نمی شدم و اون می فهمید ولی توی چنین وضعیتی خیلی نیاز داشتم که کسی مثل مادرم پناه عاطفی م باشه ولی متاسفانه هرگز به مادرم نزدیک نبودم. مادرم فقط نگران در و همسایه بود و فک و فامیل، که مبادا با رفتار ناشایستی که از یکی از بچه هاش سر بزنه و مهم ترین سرمایه زندگیش یعنی آبروش به خطر بیفته در این کار به قدری وسواس نشون میداد و به خصوص منو بین بقیه بچه ها انقدر توی منگنه میذاشت که به کوچکترین حرکاتم گیر میداد و بیشتر آزارم میداد بدون اینکه اصلا بویی ببره از طوفانی که به روح من زده بود و داشت ریشه هامو از جا می کند.
هر فکر که بشه بهش فکر کرد به سرم می زد. از جمله اینکه احمد راست نگفته و اینا بهانه ای بوده برای اینکه منو از سر خودش باز کنه. با خودم می گفتم چه لزومی به این کار بود. من که هرگز آویزونش نبودم و اگر هم وابستگی ای بود توی دل خودم بود و هرگز خودمو بهش تحمیل نکرده بودم. پس این چه طرز از سر واکردن بود.

دچار خودکم بینی فجیعی شده بودم. همه لیاقت و شایستگی حتی اعتماد به نفسم نسبت به زیبایی و ظاهرم رو به کلی از دست داده بودم و تمام تلخی این ماجرا رو نه به نقصی در رفتار و شکل زندگی اون و نحوه برخوردش با خودم که به نقص های بزرگی در خودم ربط می دادم. از اینکه پدر من مثل پدر اون پولدار نیست از اینکه به خودم نمی رسم از اینکه خیلی بچه مثبت و هالو هستم ....... و کم کم از خودم متنفر می شدم اما از احمد نه. احمد هنوز عشق بزرگ قلب من بود.

فیلم بازی کردن فایده نداشت. اتفاقی که افتاده بود منو از درون متلاشی کرده بود و من بعد از این جریان مسیر متفاوتی از گذشته رو طی کردم. توی  دانشکده با دختری به نام لاله آشنا و نزدیک شدم و توی گروه دوستان احمد هم با دختری به نام زیبا که هر دو نقش پررنگی در بقیه داستان ایفا می کنند. و هر دو وسیله های خوبی در دستان احمد شدن برای تحقیر هرچه بیشتر من....

پست بعدی اختصاص به معرفی این دو دوست خواهد داشت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط الهام غلامی |
روزهای تابستون می گذشتند و من هر روز بیشتر در اون عشق فرو می رفتم. آشنایی با احمد منو وادار کرده بود برای اولین بار به طور جدی دنبال معنایی برای زندگی باشم. عشق احمد منو به درون خودم برده بود و در دنیای تاریک درون کسی جز احمد و دود سیگارش نبود. بودن در کنار او سرد و بی روح بود. عشق برای اون مفهومی نداشت. اون یخ بود.
یک شب خواب دیده بودم اون به من کتابی هدیه داده به نام "الهه یخ" این خوابو براش تعریف کردم و خندید. حقیقتی که خواب به من می گفت همین بود، که من با یک الهه یخ روبرو بودم. اون هیچ واکنش احساسیی نشون نمی داد. حتی از گفتن کلماتی که بار عاطفی داشت اجتناب می کرد. به جاش درباره هر موضوعی یه نظر قاطع و محکم داشت که خلاصه ای بود از همه کتاب هایی که خونده بود با چاشنی تخریب و شکستن قواعد و تلخی. اما من هر روز بیشتر در روح خسته او فرو می رفتم. احمد برای من فرصتی بود برای تخریب شدن و دوباره با سختی سر برآوردن. هر کسی در زندگیش به چنین فرصتی نیاز داره.
از همه خنده دارتر تصور زندگی مشترک ما بود. می شد به راحتی فهمید که پسری که مشکل مالی نداره ولی کیف پولشو جا میذاره و به سادگی مهم ترین چیزها رو فراموش می کنه نمی تونه مرد مناسبی برای زندگی مشترک باشه. در واقع اون درک درستی از زندگی مشترک نداشت. من هم آماده بودم که با وجود تمام این نقص ها در کنار مردی که دوستش دارم بمونم و تاب بیارم و شاید ترکیبی مثل سیمین دانشور و جلال آل احمد یا سیمون دوبوار و سارتر رو تشکیل بدیم..... البته خوشبختانه یا بدبختانه چنین چیزی رخ نداد. نه همون خوشبختانه.
آخرای تابستون بود شاید یک هفته یا کمی بیشتر به شروع ترم جدید مونده بود که اون اتفاق افتاد.

(قصد ندارم بذارم قسمت بعدی..... راستی من چرا دارم داستانی رو که می بایست فراموش کرده باشم رو بازبینی می کنم و می نویسم. من چرا دارم خاطراتمو اینور اونور می کنم. دنبال چی می کردم. نمی دونم. اما در نوشتن اصرار دارم و همینطور همه چی به ذهنم میرسه و فریاد می زنه منو بنویس. شاید نیاز دارم به تعریف های تازه ای از این اتفاقات برسم.)

مدتی بود ازش بیخبر بودم. شاید دو سه هفته ای بود که ازش خبر نداشتم. البته خودم هم حس می کردم که وجودش داره روحیه مو کلا به هم می ریزه و دور بودن ازش برام بهتره ولی اون چیزی نبود که من بخوام به این خاطر کنارش بذارم من به تمام چیزی که اون به من می داد از جمله خراب شدن و له شدن و شاید دفن شدن زیر افکار درب و داغونش نیاز داشتم. از جمله به عشقی که همه وجودمو دربر بگیره.

در این مدت بر اون چه گذشته بود. قطعا تجربه اون مثل من نبود. شاید من برای اون اینقدرها هم مهم نبودم. هرگز نفهمیدم تاثیر من بر اون چقدر و چگونه بود.

خلاصه بعد از مدتی بیخبری یک روز به طور اتفاقی توی خیابون دیدمش. وضعیت ناجوری داشت. ریش هاش در اومده بود. موهاش آشفته بود و چهره رنجور و ناراحتی داشت. داشت از دکه، سیگار یا روزنامه می خرید و من سوار اتوبوس بودم. سریع از اتوبوس پیاده شدم و به سمتش دویدم. با خوشحالی صداش زدم: احمد
برگشت نگاهم کرد. توی نگاهش یک هیچ محض بود.
سلام علیک کردیم و گفت اتفاقا کارت دارم. صبر کن من برم خونه و سریع برگردم. توی خیابون منتظرش شدم. رفت و کمی مرتب تر برگشت و با هم شروع کردیم به قدم زدن. برای حرف زدن معمولا نیاز به مقدمه چینی نداشت. گفت: مدتیه می خوام باهات صحبت کنم ولی نمی دونستم چی جوری بگم...

خوب حتما می تونید حدس بزنید دیگه چی گفت.
از من خواهش کرد برم دنبال زندگیم و گفت که اون مرد مناسبی برای من نیست. برام گفت که من دختر خیلی خوبیم و قطعا زندگی خوبی می تونم داشته باشم و حیفه که زندگی پر از عشقی که می تونم داشته باشم در کنار اون تلف کنم.

نمی فهمیدم چی می گه.
گفتم: آخه چرا. بهش گفتم که دوستش دارم و می خوام در کنارش باشم. گفت: نه. می دونی..... من مشکلی دارم که اگه بدونی دیگه نخواهی خواست که با من باشی....
در سکوت نگاهش کردم.
چه مشکلی؟
احمد: راجع به بلای خانمانسوز شنیدی؟ من معتادم الهام معتاد......
- نه. دروغ می گی.
البته اگه من دختر باتحربه ای بودم نیازی نبود که اینو برام بگه چون چهره ش رفتارهای نامتعادلش و سیگارهای شدیدی که می کشید به طور مشخص ثابت می کرد که اون اعتیاد داره ولی برای من که معتاد همون آقا تقی سریالهای تلویزیون بود نمی تونستم باور کنم احمد من، احمد روشنفکر اهل مطالعه من معتاد باشه....
احمد: چرا الهام حقیقت داره من متاسفم که توی این مدت تو رو اذیت کردم. حتما الان می پرسی که چرا با این وضعیت اومدم سراغ تو. آره؟
پرسیدم چی می کشی؟
احمد: سالهاست که تریاک مصرف می کنم. راستش قبل از آشنایی با تو مدتی بود ترک کرده بودم. رسول که دید من روحیه خوبی دارم پیشنهاد کرد ازدواج کنم. منم اومدم سراغ تو ولی توی این مدت اتفاق هایی افتاده که تو ازشون بیخبری. اتفاقهایی که باعث شدن من دوباره برم سراغ این لعنتی.
من قادر به تکلم نبودم. چه اتفاقایی افتاده بود. اون قصد نداشت بهم بگه ولی با اصرار من اینطور گفت.

من جریان تو رو با خونواده م در میون گذاشتم. نمی خواستم زیاد دوستی مون طولانی بشه و به نظرم وقتش بود که با خونواده م بیام خواستگاری ولی قبل از اینکه من بخوام تایید اونارو بگیرم با مخالفت شدیدشون مواجه شدم.
البته ظاهرا پدرش اصلا در جریان نبود. بلکه برادر بزرگ احمد که یه جورایی نقش پدر رو هم براش داشت پاشو توی یه کفش کرده بوده که محاله بذاره احمد با دختری از دانشگاه ازدواج کنه.
نمی تونستم اصلا بفهمم که جریان چیه. آخه چرا باید خونواده ش با دختری که نمی شناسن با این شدت مخالفت کنن.
که احمد جریانو برام به این ترتیب باز کرد. رسول مقصر نیست اون بچه قمه. فکر می کنه اگه حرفای حمید راست باشه اون خودشو هرگز به خاطر تشویق من به ازدواج با تو نخواهد بخشید برای همین با برادرم تماس گرفته و کل جریانو براش تعریف کرده و خواهش کرده که مانع ازدواج ما بشن. احساس کرده که در حق من لطف می کنه.
برای اولین بار به من گفت که دوستم داره ولی این جریان به شدت خردش کرده و به صلاح منه که از زندگی اون برم بیرون و بیشتر از این آلوده سیاهی های زندگی اون نشم.

الهام دچار شوک شده بود. البته حقیقت اینه که اولین واکنش احساسی من خوشحالی بود. یک لحظه حس کردم آخیش از این آدم منفی سیاه جدا میشم..... ولی اون جوری در وجود من ریشه دوانده بود که این خوشحالی فقط مال چند دقیقه بود. بعدش دچار گیچی شدم. نفهمیدم چطور به خونه رسیدم.
وانمود می کردم اتفاق مهمی نیفتاده و من دوباره زندگی عادیمو ادامه میدم. تلویزیون رو روشن کردم و بعد از چند ساعت کما تونستم اشک بریزم. ساعت ها بدون صدا و به شدت اشک ریختم.

کاش اشک های اون روز، آخر داستان بود و من می گفتم بله دوستان ماجرای عشقی من و احمد اینجا تموم میشه ولی داستان بلندتر از این حرفاس
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |
دیدارهای ما ادمه داشت. تلفن هم گاهی می زدم بهش. به خصوص دوست داشت شبهای بلند بی خوابیش باهاش تماس بگیرم. بهم می گفت که گاهی تا صبح بیدار می مونه و کتاب می خونه و گاهی هم میره قدم می زنه. ( من فقط یک بار جرات کردم نیمه شب یواشکی و زیر پتو تلفنی باهاش حرف بزنم که ناگهان مادرم پتو رو از روم کشید و متوجه شد دارم صحبت می کنم.... بماند که بعدش چی شد)

خیلی طول کشید تا الهام بفهمه دردهای عمیقی که روح احمدو می جویدن و آزارش می دادن نه از مسائل اجتماعی ناشی میشه نه دردهای فلسفی. مشکلات عمیق احمد از درون کودکیش و خانواده ش بیرون می اومد. اگه یادتون باشه گفتم که پدرش دو تا زن داشت. احمد اون روز به من نگفت ولی توی صحبت های بعدی بهم گفت که مادرش (زن اول پدر) تعادل روانی نداره. من هم یک بار مادرشو دیدم. خیره بهم نگاه کرد و به زور جواب سلاممو داد ولی بهم لبخند زد و هنوز لبخند زیبای مادرش رو که همون یک بار دیدمش در خاطرم مونده.

میشه حس کرد کسی که میگه "مادرم بعد از به دنیا اومدن من تعادل روانیشو از دست داد" چه رنجی می کشه. میشه حس کرد که چنین آدمی از به دنیا اومدنش ناراحته و شاید بارها ناخودآگاه خودش رو شماتت کرده که مسبب تمام رنج های مادرشه. به هر حال مادرش هر روز بدتر شده و عمه ها به جای تشویق پدر برای معالجه مادر براش یه زن دیگه گرفتن.
حمله احمد به سنت به خاطر این بود. حمله احمد به محدودیت های زنان به خاطر این بود. و رنجی که می کشید از این بود: "کاش به دنیا نیومده بودم."
و پدر یک مرد ثروتمند بازاری و بسیار سنتی. پدری که همیشه از بچگی با این پسرش مشکل داشت. اون همیشه برام شرح می داد که هیچوقت با پدرش رابطه خوبی نداشته و گاهی برام از خاطرات تلخش از پدرش تعریف می کرد.
تابستون می گذشت و من به افکار تیره و تار  احمد نزدیک می شدم و متاسفانه توان روانی اینو نداشتم که دستشو بگیرم و از توی اون خلا هول انگیز بیرون بکشم. بر عکس اون منو وارد دنیای سیاه درد و رنج کرده بود. کم کم برق چشم های اون دختر شاد از بین رفت و الهام حس می کرد غمگینه و حس می کرد غمگین بودن بهتر از شاد بودن سطحی و احمقانه است.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |

یه حرفی که اون روز زد و برام جالب بود یادم رفت بگم. رو کرد به رسول و به حالت شوخی گفت: ببین رسول گفته باشم سر عقد ما آخوند ماخوند نمیادا.... عقد ما رو باید دکتر سروش بخونه! سروش به شدت مورد علاقه ش بود و همه کتابهاشو یا خونده بود یا در حال خوندن بود.....

 

فردای اون روز آخرین روز دانشکده بود و بعدش دیگه همه جا تعطیل می شد. با سرویس داشتم می رفتم دانشکده تا آخرین نمره ها رو هم بگیرم و برم که ناگهان صحنه خیلی عجیبی دیدم. دیدم احمد و رسول با یه پسر دیگه به نام حمید سوار سرویس شده ن. تا اونجاییکه من می دونستم اونا هیچ ربطی به هم نداشتن ولی ظاهرا شب رو پیش هم بودن که صبح سه تایی با هم سوار سرویس شده بودن.

حمید کی بود؟

حمید یه پسری بود که یک سال از ما بالاتر بود. اونم هم رشته ما بود. یک ترم پیش به شدت پاپی من بود و آخرش هم یه روز تعقیبم کرده بود و توی یکی از خیابونای رشت جلومو گرفته بود و بهم پیشنهاد داده بود. البته با توجه به تیپ من و اینکه اون موقع کلا از فضای الان بهتر بود (که پسرا همه ش دنبال سر کار گذاشتن و دوستی های بی هدف هستن) اون بنده خدا هم هدفش ازدواج بود. من با مشورت یکی از مشاورای دانشگاه یکی دو بار دیدمش و باهاش صحبت کردم و بعد بهش جواب رد دادم. دلیل اصلی ش هم این بود که از خلال صحبت هاش متوجه شدم سطح فرهنگی خونواده ش خیلی پایینه و طرز فکرش هم اصلا به من نمی خوره.....

یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد که بعدا جوابش رو گرفتم.

 

بعد از اینکه رفتم خونه و تعطیلات تابستونی شروع شد. توی همون روزی که قرار گذاشته بودیم به دیدنش رفتم. با هم توی یه خیابون قدم زدیم و حرف زدیم. صرفنظر از احساسی که بهش داشتم حرف هاش هم برام جالب بود. همه جا می خواست ساختارشکنی کنه. همه مظاهر سنتی و افکار قدیمی رو بی ملاحظه دور می ریخت و به جاش یه فکر جدید می ذاشت. جدای از جذابیت این جریان می دیدم اون به همه چیز و بلا استثنا به همه چیز حمله می کنه." از دخترهای چادری متنفرم...."  ( این جمله رو داشته باشین تا قسمت آخر چون خیلی مهمه) زنها باید آزاد باشن. دوست پسر داشتن برای یه دختر خوبه چون باید جنس مخالفش رو بشناسه..... و البته فقط محدود به این چیزا نبود. در ریشه ای ترین مسائل مثل خدا و دین و آخرت هم همه چی زیر سوال می رفت. و تمام اعتقادات من ناخودآگاه و با وجود مقاومتی که می کردم با حرف های اون در درونم فرو می ریخت. طوری که روم نمیشد بگم من خودم قبلا چادری بودم. یا خدا محوری ترین پایه فکری من هست یا من یه زمانی نماز و روزه م همیشه برقرار بود......(در طول تمام صحبت ها هم بی وقفه سیگار می کشید.)

 

این صحبت ها همیشه و در تمام طول رابطه کوتاه ما حضور داشت. اون روز البته از موضوع دیگه ای هم حرف زد. در واقع من ازش پرسیدم. اینکه حمید روز آخر دانشگاه اون و رسول رو دعوت کرده بوده خونه ش و باهاشون صحبت کرده بوده. حمید گفته بود شنیده که اون قصد داره با من ازدواج کنه و خواسته تا حقایقی رو در مورد من به اونها بگه. به هردوشون گفته بود که مدتی با من دوست بوده و من دختر خوبی نیستم و ........ و بلافاصله برای من خاطر نشان کرد که هیچ اعتقادی به حرف های حمید نداره. معتقده من هم مثل یه پسر حق دارم با شناخت طرفم رو انتخاب کنم و هیچ ایرادی نداره که دوست پسر داشتم یا ....... من فکر می کردم راست میگه البته خودش هم فکر می کرد راست میگه ولی بعد دیدم که اون در اعماق فکرش سنتی ترین پسر روی زمینه. دیدم تمام حمله هاش به قواعد سنتی به خاطر اینه که درونا از اینکه انقدر قدیمی و متحجره رنج می کشه. در واقع من و احمد با سایه های هم روبرو بودیم ولی من قادر نبودم چیزی بیشتر از ظاهر رو ببینم. از طرفی احساسات فمنیستیم گل کرده بود و به نظرم هیچ دلیلی نداشت براش توضیح بدم که رابطه من و حمید در چه حدی بوده و هیچ دلیلی نداشت اون اصلا به این موضوع فکر کنه ضمن اینکه گفتن این حرف که حمید دروغ گفته هم چندان کارساز نبود. اون پیشاپیش حرف های اونو قبول کرده بود و پیشاپیش اعلام کرده بود که می دونم که تو از معیار سنتی دختر خوبی نیستی ولی این موضوع برای من که یه پسر روشنفکرم اصلا مهم نیست. و البته شاید اگه رسول هم اون شب به شام دعوت نشده بود قضیه به همیجا ختم می شد ولی اینطور نبود. افراد زیادی بودن که نگران احمد بودن و نمیخواستن اون با ازدواج با من بدبخت بشه. برای همین دست هایی پشت پرده وجود داشتن که توی ماجرای ما موش می دواندند یکیش رسول بود که خودش این جریانو شروع کرده بود.

حمید رو چطور تونستم ببخشم؟ حمید زهرشو از جواب رد تند و تیزی که بهش داده بودم به این شکل ریخته بود. بعدها با نیشخند می اومد و جلوی من رژه می رفت. اما من اونو راحت تر از احمد بخشیدم. اون برام ارزش اینو نداشت که حتا ازش کینه ای به دل بگیرم حتی رسول رو هم بخشیدم چون همه کارهاش از روی حماقت بود اما احمد رو به خاطر تمام آنچه که کرد هرگز نتونستم ببخشم..... تمام آنچه که به نظر من روراست نبودن و دورویی بود.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |

آماده شدم که برم سر قرار. به هم اتاقیم سیمین که اونم سال بالایی خودمون بود گفتم که کجا میرم. با نگاهی که ازش حسادت فوران میزد گفت: مراقب خودت باش.....

سر یه خیابون شلوغ قرار گذاشته بود. اون ساعت غروب خیلی شلوغ بود و برای من که عادت نداشتم جایی منتظر کسی بایستم بسیار عذاب آور بود. تا اینکه متوجه شدم از توی یه ماشین داره برام دست تکون میده. انتظار نداشتم ماشین بیاره آخه می دونستم که ماشین نداره. جلو رفتم دیدم تنها نیست. با دوستش رسول اومده بود و همین کافی بود تا حس بدی بهم دست بده. رسول سن بالاتر و جا افتاده تر بود ماشین هم ظاهرا مال باباش بود که خونوادگی از شهرشون (قم) اومده بودن دیدن پسرشون. رسول رو همینجا داشته باشین تا بعدا از تاثیر احمقانه ای که در سرنوشت من داشت براتون بگم.

همونطور که گفتم بهم برخورده بود که تنها نیومده. چه صحبتی داشت که می خواست در حضور کس دیگه ای بگه. یه لحظه پیش خودم گفتم شاید قضیه اصلا عشقی نیست و می خواد در رابطه با فعالیت هاشون باهام حرف بزنه که این سرخرو ورداشته آورده. برای همین سوار ماشین نشدم. رفتم جلو و گفتم میشه بدونم درباره چی می خواید صحبت کنید؟ حالا این سوال من به اون برخورد..... نمی دونست چی بگه که رسول به کمکش اومد و دقیقا تریپ آخوندی گفت: امر خیره خانوم..... خواهش می کنم سوار شید..... همونجا دلم می خواست خداحافظی کنم و برگردم ولی بی ادبی بود. سوار ماشین شدم اون دو تا جلو بودن و من پشت و بین هر سه مون سکوت برقرار بود. بعدها متوجه وابستگی شخصیتی احمد به رسول شدم و اینکه اصلا این اتفاقها همه به پیشنهاد و اصرار رسول انجام شده بود. ( همونطور که گفتم تریپ آخوندی بود و فکر می کرد مشکلات احمد با ازدواج حل میشه و منو بهش پیشنهاد کرده بود ) بعد از اینکه از اون خیابون شلوغ گذشتیم رسول یه جا ماشینو نگه داشت و احمد اومد پشت پیش من نشست. در حالیکه فضای مزبور همچنان برقرار بود و ما با حداکثر فاصله کنار هم نشسته بودیم. شروع کرد به گفتن از خودش و خانواده ش و اینکه تصمیم به ازدواج داره و خواهش می کنه مدتی با هم آشنا بشیم تا در صورت تفاهم با خانواده های هم آشنا بشیم..... من ساکت بودم. در مجموع از اون فضا خوشم نیومده بود. اون حتی فرصت گفتگوی اینچنینی رو هم به بحث های فلسفی کشوند.... آخرین چیزی هم که گفت اعتراف به یه حقیقت توی خونواده ش بود که روحش رو بدجوری آزار میداد.... گفت پدر من دو تا زن داره......

موقع خداحافظی با توجه به اینکه ترم تموم شده بود قرار گذاشتیم توی شهر خودمون همدیگه رو ببینیم از اونجاییکه تلفنی به هم دسترسی نداشتیم سه تا قرار گذاشت تا اگه هرکدوم رو نتونستم برم قرار بعدی رو حتما برم و از هم بیخبر نباشیم. قول محکمی هم ازم گرفت که هیچکس از این ماجرا خبردار نشه. وقتی بهش گفتم هم اتاقیم می دونه اصرار کرد که بهش بگم موضوع جزوه و درس و اینها بوده.....

با احساسات متنناقض و عجیبی ازش جدا شدم. آخرش رسول برامون دعا کرد که به خیر و خوبی همه چی پیش بره.... دعایی که مستجاب نشد!

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آبان1387 توسط الهام غلامی |
احساسی که بهش داشتم هر لحظه بیشتر می شد. شروع کردم به خوندن کتاب.... خیلی زیاد و با ولع می خوندم. البته من همیشه خوره کتاب بودم ولی توی اون برهه ناخودآگاه کتاب هایی رو می خوندم که حس می کردم به فضای ذهنی اون نزدیک تر هست. روزنامه و مجله هم زیاد می خوندم. فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی و ..... تنها کاری که نمی کردم هم درس خوندن بود. فقط کلاسارو می رفتم و اغلب هم از دور می دیدمش. گاهی هم کلام میشدیم ولی خیلی کوتاه.
قبل از اینکه کامل با فضای ذهنیش آشنا بشم در همونجایی بودم که اون بود. یعنی بدون اینکه تلاشی کرده باشه داشتم شبیهش می شدم...
قبل از ادامه داستان، فضای اعتقادی خودم در اون زمان رو بگم. من به شدت مذهبی و تا حدی تعصبی بودم. به حجاب و محدوده هاش نماز روزه و عدم ارتباط با جنس مخالف به شدت پایبند بودم حتا صحبت کردن با یه پسر به نظرم موجه نبود.( این فضای فکری قطعا برای دانشجوهای الان مسخره میاد اون موقع هم در نظر خیلی ها مسخره بود البته نه به حدی که الان هست) عشق بزرگم شریعتی بود. به صورت غیر رسمی بدون اینکه عضو بشم با انجمن اسلامی همکاری می کردم. دوستام و هم اتاقی هام از اعضای اصلی انجمن بودن. یکیشون هم بهم گوشزد کرده بود که دور و بر مجمع نپلکم. معتقد بود بچه های مجمع به جایی وابسته هستن ولی معلوم نیست به کجا.....
اما برای من مهم نبود اونا به کجا وابسته ان... مهم نبود به چی معتقدن و چه کارایی می کنن. مهم برام اون پسری بود که در هاله ای از  دود و غرق شده در کتاب های روشنفکری و ژست ضد دینیش داشت منو توی پرتگاهی می کشوند که همه چهارچوبهای ذهنیم به هم بریزه.... ترکیبی از شریعتی، هدایت، چه گوارا،....

تا اینکه در کمال ناباوری متوجه شدم اون هم حواسش به من هست. اغلب روزهایی که کلاس داشتم می دیدمش. متوجه شدم سعی می کنه باهام صحبت کنه و گاهی هم نگاهشو می دزدید و متوجه لرزش دستش هم شدم همونطور که متوجه لرزش صدای خودم در مواجهه باهاش شده بودم و این حرصمو خیلی در می آورد. از اقتدارم پایین اومده بودم و به عشق سلام کرده بودم....

روزای آخر ترم بود. امتحانا تموم شده بود و دنبال نمره و اینا بودیم. من چند تا از درسامو افتاده بودم و کاملا طبیعی بود. اون سال آخر بود. هیچوقت هم کلاس ملاس نمی رفت اما همیشه درساشو پاس می کرد. بعدها شنیدم با مسوولین آموزش زد و بند می کرده که بهش نمره بدن البته این موضوع هیچوقت برام محرز نشد ولی با شناختی که بعدها ( و البته خیلی دیر) ازش پیدا کردم این کار ازش بعید نبود.

تا اینکه یه روز اومد و در حالیکه به شدت عرق می ریخت و نگران بود و مدام اینور اونورشو نگاه می کرد ( انگار داره کار خلافی می کنه یا جنس قاچاقی رو می خواد مبادله کنه ) به سختی شروع کرد به حرف زدن.... که تمایل داره با من صحبت کنه و می خواد منو بیرون از دانشگاه ببینه......... قلبم داشت از جا کنده میشد.... اجازه نداد من چیزی بپرسم گفت فضای دانشگاه فضای خوبی نیست یه مشت..... ( نمی گم دقیقا چی گفت ) بی فرهنگ پشت سر آدم حرف در میارن و بهتره اینجا صحبت نکنیم و فلان روز فلان ساعت فلانجا می بینمت.... اون موقع هم که کسی موبایل نداشت یعنی موبایل تازه تازه دست چند تا بچه مایه دارها دیده می شد برای همین قرار دقیق گذاشتیم و اون رفت....

تپش قلب به همراه یه استرس شدید و در عین حال یه احساس پیروز مندی داشتم.....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آبان1387 توسط الهام غلامی |
من برگه رو امضا کردم. مثل بقیه. عده کمی بودن که وسواس نشون میدادن، سوال پیچ می کردن یا امضا نمی کردن. اون رفت و من موندم با یه حس عجیب. حس می کردم یه نمه از این پسر لاغر قدبلند سیگاری خوشم میاد. اون روز یه دفتر خریدم. دفتر یادداشت های روزانه م تموم شده بود. دفتر جدید پر شد از اشعار عاشقانه و خاطرات احساسی من از احمد.( البته این دفترو بعدا مثل همه یادداشت های دیگه م از بین بردم) عشقی که بروز بیرونی نداشت و فقط توی دل یه دختربچه خام بود. هر روز در خیالاتم به اون فکر می کردم. بیست سالگی سن گوگولی مگولی ای هست. آدم فرت و فرت می تونه عاشق بشه. انرژیش فوران زیادی داره و زیادیهای انرژیش به صورت های مختلفی بیرون میریزه که یکیش عشق هست. مثل همین عشق که یهو با یه جرقه میان و بعدشم چون سوخت خوبی گیر میارن تبدیل به یه آتیش سوزان میشن که گاهی هم خانمان براندازه. الان توی این سن می تونم همچین جرقه ای رو تبدیل به یه شعله سوزان آرام همیشگی کنم اما اون موقع نمی تونستم و توی آتش اون عشق سوختم....

چند روز گذشت. گاهی از دور دیده بودمش. غرق سخنرانی برای بچه ها و امضا جمع کردن بود. تا اینکه اون روز که بازم توی راهروی الکترونیک بودم و اینبار تنها، به سمتم اومد. و شروع به صحبت کرد. یادم نیست از کجا شروع کرد ولی می خواست عذرخواهی کنه از اینکه راست نگفته. می گفت فعالیت ما صرفا فرهنگی نخواهد بود و اساسا اهداف و فعالیت ها سیاسی هست. می گفت سایر بچه های موسس متوجه شدن که اون به همه میگه که چهارچوب مجمع فرهنگی هست و بهش گفته بودن تو نباید با دروغ امضا جمع کنی. ظاهرا توی اون جمع انسان های اصولگرایی هم بودن که یکیش قطعا امیر بود که من بعدها باهاش آشنا شدم. به هر حال من که نمی خواستم امضامو پس بگیرم.
بعد کمی در مورد شرایط و اوضاع اجتماعی و این چیزها حرف زدیم. من حرف زیادی برای گفتن نداشتم و اون بیشتر حرف می زد. برای من جذاب و هیجان انگیز بود و تحت تاثیر حرفهاش و معلومات زیادش قرار گرفته بودم. قرار شد اساسنامه شون رو بیاره تا من بخونم....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان1387 توسط الهام غلامی |
توی راهروی الکترونیک نشسته بودم. منتظر شروع یکی از کلاس ها بودم. ( دانشکده فنی چند تا راهرو داشت که هر راهرو به کلاس های تخصصی یکی از رشته ها اختصاص داشت ) الان البته عوض شده و مثل اینکه بزرگتره و هر رشته یه دانشکده داره البته خیلی خوب خبر ندارم. به هر حال هر چی بود من و دو سه تا دیگه از بچه ها نشسته بودیم که یه آقایی اومد طرف ما. چند باری اینور اونور دانشکده دیده بودمش. خیلی تو خودش بود ظاهر خوبی داشت ولی زیاد سیگار می کشید و مدام روزنامه و مجله های روشنفکری دستش بود. از اون آدمایی که می خوان بگن به چیزهای بی اهمیتی که بقیه بچه ها اهمیت میدن کاری ندارن و خیلی کلاسشون بالاتره و یا مثلا یه مصلح اجتماعی هستن و خلاصه مثلا یه چیزی تو مایه های چه گوارا هستن مثلا.... اتفاقا خاتمی یه مدتی بود انتخاب شده بود و طبق قولش قرار بود فضای بازی برای فعالیت های دانشجویی و حزبی و این چیزا ایجاد بشه و یک عده از همین چه گوارا ها هم می خواستن از فرصت به وجود آمده استفاده کن. اومد گفت که اونا تصمیم دارن یه مجمعی ایجاد کنن که توش بچه ها به فعالیت های سالم فرهنگی بپردازن و اگه ما موافق ایجاد چنین چیزی هستیم برگه ای رو که به ما میداد رو امضا کنیم. توی برگه هه اسم هفت نفر هیات موسس مجمع نوشته شده بود. ایشون اصرار داشت که فعالیت ما صرفا فرهنگیه....

و این اولین برخورد من با اون بود و جالبه که الان که دارم می نویسم یادم میاد که در اولین برخورد هم صادق نبود با من....

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin

FreeCod Fall Hafez