زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 شهریور1388 توسط الهام
|
- دوباره خاله شدم. امروز صبح بچه آن یکی خواهرم هم به دنیا آمد. سرم حسابی شلوغ است. در خانه جایی برای خلوتم ندارم. خواهرها و دامادها و نوه ها و مهمان های دیگر مجال هرگونه فرصتی برای با خود بودن را ازم می گیرند.
- یک شایعه احمقانه باعث شد توی ذهنم همه کسانی که نوبل می گیرند زیر سوال بروند. یک بار خواندم که اوشو گفته بود تمام این جایزه ها (حتی علمی هایش) سیاسی ست. به گمانم راست می گفت. - کیمیا خاتون تمام دغدغه های این خانوم های فمنیست را پوشش داده است. هر بدبختی ای که در دنیای امروز، زنان را می شوراند در این کتاب به تصویر کشیده شده است. از خشونت علیه زنان تا ختنه دختران و عدم حق دخالت مادران در ازدواج بچه هایشان و .... از هیچ ذکر مصیبتی برای اینکه اشک شما را در بیاورد فروگذاری نمی کند حتی اگر ذهن شما را درباره یک عارف بزرگ جوری به هم بریزد که مثل این خانم همکلاسی کلاس زبان من بعد از خواندن این کتاب بگویید: I hate Moulana اما سوای اینکه آیا این داستان مستندات تاریخی اش درستند یا نه، آدمها را باید در بستر تاریخی و بستر فرهنگی ای دید که در آن می زیسته اند. نمی توانید انتظار داشته باشید که کسی که مست شراب عرفان شده بوده است و دنیا را عشق بازی خدا با آفریده اش می بیند بدن خاکی و زندگی خاکی نداشته باشد. اتفاقا دارد و زندگی خاکی اش هم مثل همه آدمهای دیگر زاییده عصری ست که در آن زندگی می کند. کل مرثیه سرایی این خانم ذره ای خلل در احساسی که به مولانا داشته ام ایجاد نکرده و هنوز در برابر دیوان شمس احساس می کنم چطور ممکن است یک نفر اینهمه شیدا باشد. اینهمه شعر همه پرمعنی و شیداگونه چطور در طول عمر یک آدم ممکن است...... - وقتی باور کنی هر اتفاقی لایه پنهانی در خود دارد که من نامش را "لایه معنوی حوادث" می نامم و جستجو کنی تا بعد معنوی آن را پیدا کنی اتفاق عجیبی می افتد مثل اتفاق عجیبی که برای من افتاده است. هر اتفاقی که می افتد (خوب یا بد) ما به ازایی در درونم دارد. هر مشکلی بدون استثنا از خودم ایجاد می شود. - مدیر اداری مان بهم ایمیل زده بود که حقوقم را بلوکه کرده اند. به خاطر اینکه یک نفر که زمانی من برای گرفتن وام ضامنش شده بوده ام، بدون اینکه تسویه کند از شرکت رفته است و تا ایشان نیاید و بدهی اش را پرداخت نکند حقوق من به طور کامل مسدود خواهد بود......با هزار سختی آن آدم را پیدا کردم که خودش شرح طولانی ای دارد. به هر حال ایشان آمدند و حقوق من آزاد شد. اما نکته جالبش این بود که میزانی که قرار بود از حقوقم کسر شود دقیقا برابر پولی بود که چند روز قبلش از کسی طلبکار بودم و برای گرفتنش تحت فشار گذاشته بودمش...... - به طور جدی به این فکر افتاده ام که جور و پلاسم را جمع کنم و رخت بربندم....چیزی که تا همین چند وقت پیش هر وقت دوستانم می گفتند می گفتم نه من می خواهم اینجا بمانم.... اما دیگر همه چیز فرق کرده. تصور کن چند وقت دیگر چادر را در همه ادارات اجباری کنند یا دختران را از شرکت ها بیرون کنند یا مرزها را به روی دختران ببندند... داریم به طور جدی به سمت طالبان می رویم و این برای من بسیار درد آور است. توی این یکی دو روز همه ش یاد داستان آن خانوم دکترای تاریخی می افتم که در دوران حکومت طالبان در افغانستان سالها زیر برقع گدایی می کرده...... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 شهریور1388 توسط الهام
|
- آزموده را آزمودن خطاست. اگر کنجکاویم را مهار می کردم نیازی به رفتن نبود و من کنجکاویم را مهار کردم و جواب رد دادم. از این تصمیمم خوشحالم و دقیقا به همین خاطر می خواهم جمعه خیلی خوبی داشته باشم.
- یکی از دوستان گفته این عکس را بردار زیاد شبیه خودت نیست. راست میگه؟ - من و تو در فضای کوچه بن بست می پوسیم من از اینسوی دیوار و تو از آنسوی دیوار لبان یکدگر را تلخ می بوسیم....... - نیکوس کازانتزاکیس در کتاب "گزارش به خاک یونان" می نویسد که شبی در کودکی، خواب پدربزرگش را می بیند که به او می گوید: " برس به آنچه نمی توانی." این جمله شاید تأثیرگذارترین جمله ای بوده که شنیده ام. مرز توانستن ها را پیمودن و چنگ به نتوانستن ها زدن.... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 توسط الهام
|
- داستان بلند ادامه دارد....
چند سال پیش که خانه محبوبه که یک بار ذکرش رفت مهمان بودم لاله رو هم دیدم و بعد از اون یکی دو بار با هم تلفنی حرف هم زدیم اما فقط در حدی که خبر کمی داشتم ازش و زیاد حال و روزش را نمی دانستم. تا دیروز که به موبایلم زنگ زده و دعوتم کرده که جمعه توی گردهماییشون شرکت کنم. ظاهرا خیلی از بچه های قدیمی قراره باشن و اون بعضیا رو اسم برد ( به جز احمد که البته احتمال خیلی زیاد با زنش و دخترش خواهد آمد). توی تمام این سالها من از تمام جمعهاشون غایب بودم و خودشون هم هیچوقت دعوتم نکرده بودن. نمی دونم چی شده که حالا منم دعوت شدم. قراره امروز خبر بدم که میرم یا نه و من هنوز نمی دونم. قاعدتا من دیگه قرابتی با اون جمع ندارم. نه مرامشون رو می پسندم نه دوستی ای باهاشون دارم و نه هیچ حسی از طولانی تر شدن ارتباطی که الان یه نخ باریک ذهنیه که منو به گذشته م وصل می کنه. تنها چیزی که هست همین نخ باریکه که وسوسه م می کنه به گذشته م سرک بکشم. آدمهای قدیمی رو ببینم و داستانهاشون رو بشنوم. ببینم هر کدوم کجا ایستادن. چقدر پیر شدن. زن و بچه ها و شوهر و بچه هاشونو ببینم...... نه نه بهتره که در برابر چنین وسوسه ای مقاومت کنم و توی جمعی که دوستش ندارم وارد نشم. از طرفی نیاز دارم که تفاوتهای ادعایی خودم با اونها رو ببینم و باور کنم و همینطور نیاز دارم خودم رو بیازمایم تا ببینم آیا واقعا همه شون رو بخشیدم؟ - من دانستم که در برابر دروغ تنها می توان با یک حقیقت مطلق ایستاد نه با دروغی اگر نه بزرگتر حداقل به همان اندازه! - کار ترجمه توی کلاس های زبان معمول نیست اما استاد این ترممان خواسته یک فصل از یک کتاب را برایش ترجمه کنیم. راستش خیلی خوشم آمده. مثل این می ماند که سوژه یک داستان و طرح یک داستان را داری کلماتش را هم داری فقط باید به زبان خودت بیانش کنی. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 شهریور1388 توسط الهام
|
فقط خواستم بگویم هستم حالم هم خوب است و از همه ای که نگرانم بودند ممنونم. این عکس هم مال عید امسال است و مهران گرفته است.
سوزنم روی این بحث گنده جبرو اختیار گیر کرده بود. مهدی راست می گفت وبلاگ جای اینطور بحث ها نیست. من هم بضاعتم در این حد نیست. شاید یک وقت دیگر بشود درباره اش بنویسم. یک چند وقتی قرار است کمتر بنویسم. با خودم قرار گذاشته ام. از اینکه سر می زنید و مطلب جدید نمی بینید عذرخواهی می کنم. اما خواستم بنویسم درباره اینها می خواهم بنویسم: کتاب کیمیا خاتون که دوست عزیزم محسن هدیه داده است. درباره غیرت یا حسادت عاشقانه و یکی دو تا خاطره از بچگی های مهران و خودم. راستی از همه کسانی که نظرشان را درباره جبر و اختیار نوشتند ممنونم. همه کامنت ها تفکر بر انگیز بودند. |
|
FreeCod Fall Hafez