تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 31 تیر1388 توسط الهام غلامی |

کوهسنگی مشهد


باز هم کوهسنگی مشهد


و تندیس استاد سخن پارسی

چو ایران نباشد تن من مباد            بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

دریغ است ایران که ویران شود         کنام پلنگان و شیران شود

اگر سر بسر تن به دشمن دهیم      از آن به که کشور به دشمن دهیم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 تیر1388 توسط الهام غلامی |

 " فکر میکردم اگر بشینم خانه و دست به دعا بردارم خدا از آسمان یک شوهر خوب برایم می فرستد. " اینها را که می گوید یک حسرت توی چشمهایش هست. حسرت معصومیت از دست رفته. دختر مهربانی به نظر می آید. خوشگل هم هست. دماغش را هم تازه عمل کرده  و یک چسب زده رویش. زمانی که حدود هشت سال پیش برای اولین بار دیده بودمش به نظرم نیامده بود که دماغش ایراد دارد ولی به هر حال پول عمل دماغش را در حالی جور کرده که برای پول پیش خانه اش مانده بوده. کمی تپل است ولی عجیب ظاهرش برای من دلنشین به نظر می آید. اینطور ادامه می دهد: " چهار سال پیش بالاخره به تنگ آمدم و حس کردم که شیوه ام درست نیست و اینطوری نمی شود شوهر پیدا کرد. دیگر از دختر خوب بودن و توی خانه نشستن خسته شده بودم. پاشدم بهترین لباسم را پوشیدم و آرایش کردم و رفتم توی خیابان. باید کاری می کردم. سی و دو سالم بود و دلم نمی خواست بعد از این را مثل آن سی و دو سال زندگی کنم. یک ماشین برایم نگه داشت و من هم سوار شدم. پسر خوشگلی بود....."

حالا در سی و شش سالگی عاشق پسری ست که هشت سال از خودش کوچکتر است و قادر به دادن هیچ تعهدی نیست اما او پیشاپیش تعهد قلبی اش را به او ثابت کرده است. به خاطر دوست پسرش از خانواده اش جدا شده و مستقل زندگی می کند و دارد به سمت یک تنهایی و افسردگی و احتمالا یک شکست عمیق عشقی می رود.

جای من بودید چه توصیه ای برای این دختر نازنین داشتید؟ به نظر شما این داستان چطور کامل می شود؟


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- دیروز به جای نماز جمعه با دوستان رفتیم درکه یا به قول شیرین توی ازدواج به سبک ایرانی رفتیم درکه درمانی... اما خوب درد بی درمان ما با این چیزها درمان نمی شود.

- نمی دانم این مایع غلیظی که دارم تویش غرق می شوم مرگ است یا زندگی! این روزها برایم مرگ و زندگی غیر قابل تفکیک شده است. درست عین خواب و بیداری که نمی دانم آیا آن پاراگراف آخر را خواب دیده ام یا در بیداری رخ داده است. راستی مرز بین مرگ و زندگی یا خواب و بیداری را کدام قسمت ما می فهمد. مغزمان؟ بدنمان؟ روحمان؟

- اسماعیل فصیح در گذشت اما ثریا هنوز در اغماست. نه می میرد نه زنده می شود!

- یعنی می شود یک روزی ما به جای آتش زدن پرچم این و آن، پرچم خودمان را با افتخار دست بگیریم و احساس غرور کنیم؟ یعنی می شود یک روزی به جای آمار بیکاری و آمار خشونت در اینسو و آنسوی دنیا، با افتخار آمار واقعی خودمان را اعلام کنیم؟ یعنی می شود یک روزی......

- ...لَا يُخْلِفُ اللَّهُ وَعْدَه....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388 توسط الهام غلامی |
می خواستم در همان پست قبل بنویسم اما بعد گفتم یک پست مستقل بگذارم برای تشکر ویژه از مهمان نوازی دوست عزیزم مهدی که با وجود مشغله زیاد وقت گذاشت و جاهای دیدنی شهر را نشانم داد و حسابی شرمنده ام کرد.

و همینطور دوست خوبم روانی که قرار بود ببینمش ولی قسمت نشد و انشالله زودتر پاش خوب بشه و توی شرایط دیگری ببینمش.

و همینطور غزاله که آدرس وبلاگم را ندارد اما شبی که با هم گذراندیم برایم درسهای بزرگی داشت.




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- می دانم بدون چادر راه نمی دهند برای همین چادر سر کرده ام. از حرم که بیرون می آیم زن کولی داد می زند بیا فالت بگیروم..... می بیند  محل نمی دهم داد می زند: آهای فلفلی بیا فالت بگیروم....... همراهانم می ترکند از خنده و بعد از آن اسمم می شود فلفلی!

- نوری مدفون زیر طلا و آینه و حجم سنگین خواهش ها و حاجت ها......

- چندباری می روم اطراف خیابانی که در آن مستقرم برای قدم زدن. انقدر مردم مهربان این شهر با بوق ها و چراغ ها و اصرارهایشان برای رساندن یک خانم محترم به مقصد شرمنده ام می کنند که....

- ساعت ده صبح روزهای جمعه درهای حرم بسته می شود و کفشداری ها تعطیل می شوند تا زوار عزیز از فیض نماز جمعه بی بهره نمانند. من اما در می روم ولی چون مقدر شده تا من حتما این سخنان را بشنوم شب اتفاقی از تلویزیون می بینم که امام جمعه دارد حرف می زند. معتقد است آشوب های اخیر معلول مستقیم بدحجابی بوده است و کار یک مشت دختر ولنگار و تعدادی پسر هرزه بوده است.

- بالاخره جرات می کنم و در نهایت بی حیایی و در عین دلهره، ناغافل دستش را می گیرم. می ترسم که ناراحت شود اما اتفاقی نمی افتد و چند ثانیه دست در دست می مانیم. برای اینکه برخلاف میلش کاری نکنم سعی می کنم دستم را شل کنم تا اگر خواست دستم را ول کند اما او دستم را ول نمی کند و نگه می دارد و بعد از چند لحظه دستم را می برد و می گذارد روی قلبش.....


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 16 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- گرد و غبار وخاشاک آسمان کشور را پوشانده اما نه من، نه پدر و مادرم و نه هرکسی که ازش سوال کرده ام به خاطر ندارد بدون طوفان، اینهمه گرد و غبار همه جا را بپوشاند. این موضوع انقدر عجیب است که فقط بانو یومیول ممکن است بتواند توضیحی برای آن داشته باشد.

- در کیمیای سعادت حکایت زیبایی هست بدین مضمون: روزی شخصی نزد دوستش رفت و گفت که بدهکار است و به مقداری پول نیاز دارد. آن شخص آن مبلغ را به او داد و بعد شروع کرد به گریه کردن. همه فکر کردند او از دادن پول ناراضی ست و گفتند اگر راضی نبودی پس چرا دادی؟ اگر راضی بودی پس چرا گریه می کنی؟ جواب داد: برای خودم گریه می کنم که اینقدر از حال دوستم بیخبر بودم که ندانستم نیازمند است تا اینکه خودش آمد و گفت.

- پول به خودی خود ثروت محسوب نمی شود بلکه خدمتی که ممکن است به خاطرش خریداری شود ثروت محسوب می شود و اگر شما پولی دارید که به دردتان نمی خورد بهتر است آن را نداشته باشید.

- جمعیت فاکتور مهمی در قدرت یک کشور محسوب می شود اما مهمتر از میزان جمعیت کیفیت و کارایی جمعیت است. جمعیتی سرخورده و مایوس هیچ ارزشی برای یک کشور نمی توانند داشته باشند و در نهایت، سرخوردگی و یاس سرچشمه خشم می شود و خشم سرچشمه تخریب....

- در مباحث کنترل پروژه دو جور پروژه داریم یکی start to finish و یکی finish to start. در اولی تاریخ شروع مشخص است و بر مبنای آن زمانبندی پروژه صورت می گیرد و یک جایی تمام می شود. در دومی تاریخ پایان مشخص است و باید برنامه را بر مبنای آن ریخت تا پروژه حتما در آن تاریخ تمام شود. خوب است زندگیمان را از نوع دوم برنامه ریزی کنیم. البته نه از نظر زمانی بلکه از نظر مفهومی. منظورم این است که به نقطه پایان نگاه کنیم و فلسفه زندگیمان را بر مبنای مرگ تعریف کنیم.

- بچه که بودیم برادرم از پیاز متنفر بود. انقدر که اگر در غذایی پیاز ریخته می شد لب به آن نمی زد. یادم است که در عالم بچگی می گفت اگر من یک روز رهبر بشوم پیاز را حرام اعلام می کنم.... حالا به گمانم رئیس جمهور ما هم بچه بوده قسم خورده بوده اگر یک روز کاره ای شد کل سال را تعطیل اعلام کند. به هر حال شمال خوش بگذرد!

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 تیر1388 توسط الهام غلامی |
-این روزها این چیزها ذهنم را مشغول می کند:

جومونگ..... هدف والا...... پایه گذاری یک ملت.......اتحاد مردم بیچاره چوسان قدیم..... تاسیس یک امپراطوری تازه.......

و این جمله بانو یومیول: برای پایه گذاری یک ملت تلاش کافی نیست باید فداکاری کرد.


-اگر دوست دارید یا یک غریبه که به صورت تصادفی از هر کجای دنیا ممکن است پیدا شده باشد گفتگو کنید به اینجا بروید. دیروز در این سایت با یک پیرمرد انگلیسی گفتگو می کردم که خیلی جالب بود. ایران و تهران را از توی اخبار این روزها خوب می شناخت و دوست داشت بداند نظر من چیست. می گفت ما اینجا طنزی داریم درباره سیاستمداران که می گوییم می خواهی بدانی سیاستمداران کی دروغ می گویند؟ وقتی دهانشان را باز می کنند.....

- توی کتاب خاطرات پراکنده رجال پهلوی که چاپ همینور است حکایتی نوشته بود که خوشم آمد. نوشته بود زمانی چهل دزد به شهر کاشان حمله می کنند و حسابی می زنند و می کشند و می دزدند و می روند. یکی می گوید شما چهل هزار نفر مردم کاشان بودید و از پس چهل دزد برنیامدید؟ جواب می دهند آن چهل دزد با هم بودند و ما چهل هزار مردم جدا از هم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 10 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- پیرو گفتگوهایی که داشتیم درباره ریتم و شکل موج سینوسی، یک سایتی پیدا کرده ام که در آن تاریخ تولدتان را می دهید و برایتان تغییرات ریتمی بدنتان را روزانه ایمیل می کند. نمی دانم تا چه حد درست اما خیلی جالب است. امتحان کنید. 

- مانده ام با اینهمه دوست داشتن چه کار می توان کرد. اینهمه دوست داشتن را توی چه قالبی می توان ریخت. آیا آتش این دوست داشتن با نزدیکی بیشتر کمی خنک می شود؟ با نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر شدن..... با یکی شدن و حل شدن و نابود شدن؟ چه خوب نابود شدن و ویران شدن و ققنوس وار سر برآوردن را می دانم!

- خواب مجسمه گلی بزرگی را می دیدم که ناگهان ترک برداشت و یک لایه از رویش خرد شد و ریخت زمین و از زیر این لایه، یک مجسمه دیگر بیرون آمد.... شکل و شمایلش همان بود و فقط یک لایه کوچکتر شده بود اما این، آن مجسمه نبود.... 

- آن دوستم که در یک پست برایش نوشتم که صبر کند تصمیم خودش را گرفته. تصمیم گرفته صبر نکند. کاری از دست من بر نمی آید و حتما خودش بهتر صلاح خودش را می داند. موفق باشی دوست من.

- همینجوری علکی احساس پیر شدن می کنم. حس می کنم دیگر مثل سابق ها توان گرفتن تصمیم های بزرگ و استقبال از چیزهای تازه و شروع های تازه را ندارم. همه اینها به اضافه محافظه کاری بیش از حد یعنی همان پیر شدن...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 تیر1388 توسط الهام غلامی |
- مدیر جدید کچل است، لاغر و عینکی با چشم های نافذ درخشان. مرا یاد هرمان هسه می اندازد. از پریروز منتقل شدیم اینور و کلا خوب است. در فضا انرژی مثبتی هست همکارها رفتار بهتری دارند و میز و جای میزم خیلی بهتر است. خدا را شکر. این تغییر را به فال نیک می گیرم چون به اندازه رفتن به یک شرکت جدید انرژی مضاعف دارم.

- ممکن است راهی به آدم نشان داده شود که به سراب منتهی شود. ممکن است به خاطر ترسهای خودمان یا بدبینی یا تجربه های بد قبلی مطمئن باشیم که آن تصویر قشنگ یک سراب است اما به هر حال سراب را آب دیده ایم و باید با امید به سمتش برویم. سراب هم اگر قسمت ماست دوستش داریم.

- شده گاهی حس کنید همه دنیا باید به شما حسودی کنند؟

- تعداد زیادی از دوستانم به این نتیجه رسیده اند که باید بروند. هر روز از رفتن حرف می زنند از اینکه دیگر اینجا جای ماندن نیست و باید جانمان و ته مانده عزت و غرور و انسانیتمان را برداریم و برویم. بازار IELTS و اینجور مدرکها هم باید داغتر شده باشد. به هر حال هنوز با تمام سختی ها و زشتی هایش زندگی در جریان است و گاهی هم این وسطها سر بزنگاه زیباییهایی نشان می دهد. چند روز پیش داشتم از غصه دق می کردم. خبرهای بد لحظه به لحظه می رسید و حس می کردم دارم زیر آوار رنجهای این چند روز می شکنم. در لابلای تمام این تلخی ها توی صف نهار ایستاده بودم و داشتم درد را مزمزه می کردم که ناگهان یک پروانه سفید لطیف که بالهایش مثل تور لباس عروس نرم و لطیف و دلربا بود آمد سمت صورتم و دوری زد و چرخید و چرخید و بعد رفت نشست روی یک گل درست روبروی من. در لحظه غصه ها کنار رفت و این جمله استاد توی گوشم پیچید و آرامم کرد.... " امیدوار باشید"... امیدواریم. امیدوار به لطف خدا که تنها کافران مایوس می شوند.

- توی کتاب صد سال تنهایی که بواقع یک شاهکار است داستانی هست که یک روز در ماکوندو اعتصاب می شود. کارگران شرکت موز اعتصاب می کنند و تصمیم می گیرند علیه دولت شورش کنند. حدود سه هزار نفر در میدان شهر جمع می شوند. ناگهان نیروهای حکومتی می آیند و همه را به رگبار می بندد و کلا همه سه هزار نفر را می کشند. و جنازه ها را با قطار از شهر می برند. اتفاق خاصی که می افتد این است که چون همه شاهدان مرده اند کسی نمانده که بداند در آن تاریخ تعدادی آدم کشته شده اند و دولت اعلام می کند اصلا کسی در آن روز آنجا نبوده و هیچ گلوله ای شلیک نشده و خونی هم از دماغ کسی نیامده. جنازه ها هم که دور دور شده اند. حتی در کتاب های تاریخ می نویسند که در آن روز جشنی در شهر برقرار بوده. انقدر این موضوع را خوب تبلیغ می کنند که همه باور می کنند و تنها بازمانده آن اتفاق را که بدن نیمه جان خود را از لابلای جنازه های قطار بیرون کشیده و زنده مانده همه دیوانه می پندارند..... همه جا می گویند کسی هست که خیال می کند در میدان شهر سه هزار نفر اعتصاب کرده اند و همه شان هم کشته شده اند و بعد می خندند و آخرش هم می گویند اصلا مردم ماکوندو اهل این حرفها نیستند و بعدها هم گفته می شود که اصلا شرکت موز اینهمه کارگر نداشته و کلا حدود ده بیست نفر بیشتر آنجا کار نمی کرده اند. الان بعضی ها حال آن دیوانه را دارند. تاریخ را برنده ها می نویسند و این طنز تلخی ست به خصوص اگر برنده هیچ شرفی نداشته باشد.

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin