تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
یک بار فیلمی دیدم که در اون مردی مدیر عامل یک تشکیلات بزرگ بود. فکر کنم 3000 تا کارمند داشت (تعداد کارمندا هم مثل اسم فیلم یادم نمیاد) تا اینکه یک روز که متوجه شد کارمنداش ناراضی هستند و نشریه ای اعتراضی در کل شرکت پخش شده (و درست کردن نشریه کار پسر شیطون خودش بود البته) خیلی توی فکر فرورفت. باور نمی کرد که کارمنداش انقدر معترض باشن.

معاونش رو صدا زد. بهش گفت درو ببند. معاون درو بست. گفت کراواتت رو باز کن. معاون کراواتش رو باز کرد. بهش گفت کتت رو دربیار. معاون کتش رو در آورد. بهش گفت پیرهنت رو هم در بیار. معاون در آورد. همینطور دونه دونه لباسها در اومدن تا فقط یه لباس زیر باقی موند و معاون بدون اعتراض هر کاری مدیرش می گفت انجام می داد (تمام این سالها این کارو کرده بود)....... مدیر ناگهان ساکت شد.....پی به حقیقت تلخی برده بود.... به معاونش گفت:"...و اگه من ازت بخوام تو به درآوردن همه لباسها ادامه میدی؟" معاون خجالتزده سکوت کرد....

مدیر به معاونش گفت از اتاق بره بیرون. ولی قبل از اینکه بره ازش یه سوال پرسید. گفت: به نظرت کدوم یکی از ما پست تریم؟ من که این درخواست رو ازت کردم یا تو که به درخواست من عمل کردی؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
این هم قسمت من است انگار که عشق برایم همیشه گره می خورد با فاجعه.... با روزهای تلخی که عاشقی را به کامم تلخ تر می کند. عشق بیحاصل برایم جمع می شود با بحران های اجتماعی و دلشوره و دلهره و اشک...

تلخ است کسی را دوست بداری و بعد از اینهمه سال ادعا.... ببینی حتی قادر نیستی به او بفهمانی که دوستش داری....

تلخ است اینکه دستش را گرفتن محال باشد....تلخ است که در مکالمه هایت قادر به کنترل لرزش صدایت نباشی و باز هم او نداند و گمان هم نبرد که لرزش صدایت از اوست...

تلخ است که هر لحظه شب و روز به او فکر کنی و مطمئن باشی که لیاقتش را نداری و باز هم عاشقی دست از سر پر از منطقت برندارد....

تلخ است که هزار نشانه برای امید داری و هزار بهانه برای گفتگو و باز آن حرف به زبانت نمی آید...دوستت دارم... سخت ترین حرف است. این از غرور است؟ از ترس است؟ از چیست؟ احساس می کنم بزرگترین نقطه ضعف هایم رو شده اند....

تلخ است همه چیز این روزها تلخ است. از عاشقی گرفته تا همه چیز....



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
در آرشیو موضوعات بخش اساطیر می توانید مطالبی را که درباره اسطوره پرسفنه نوشته ام به طور کامل بخوانید. ولی دوباره به طور خلاصه داستان پرسفنه را می نویسم و ربطش به موضوع هم با خوانندگان عزیز.

پرسفنه (persephone) دختر دیمیتر و زئوس است. دیمیتر خدابانوی غلات و کشاورزی ست و زئوس پادشاه خدایان المپ است که هم دایی و هم پدر پرسفنه است. هادس نیز دایی پرسفنه است که عاشق او شده و می خواهد با او ازدواج کند. اما می داند که دیمیتر مادر قدرتمند پرسفنه با این ازدواج موافقت نخواهد کرد. زیرا هادس خدای دنیای زیرین است... خدای مرگ.... و اگر پرسفنه عروس او شود ملکه دنیای زیرین خواهد شد و برای همیشه باید به سرزمین مردگان برود. دیمیتر و پرسفنه رابطه ای قوی با یکدیگر دارند و نه پرسفنه طاقت دوری مادر را دارد نه مادر طاقت دوری پرسفنه را. هادس برای رسیدن به مقصود به کمک زئوس نقشه شومی می کشد و دختر ساده لوح را فریب می دهند و به جهان زیرین می کشانند. مدتی بعد مادر خبردار می شود و به انتقام بر میخیزد. دیمیتر  از تمام قدرتش استفاده می کند و زمین را دچار خشکسالی می کند. زئوس و هادس مجبور به تسلیم به خواست دیمیتر می شوند و پرسفنه را به مادر بر می گردانند. اما هادس باز هم نقشه ای طراحی می کند و با فریب پرسفنه، کاری می کند تا دختر هر سال سه ماه را بالاجبار به دنیای هادس برود و ملکه دنیای مردگان باشد.....

این داستان ظرافت ها و زیبایی های بسیاری دارد ولی ابعاد روحی پرسفنه بسیار جالب توجهند. پرسفنه از خودش اختیاری ندارد و تابع مادر و بعدا شوهر خود است. یعنی او همیشه دنبال موجودی قوی ست که به او تکیه کند. پرسفنه ساده است و راحت فریب می خورد. پرسفنه انعطاف پذیر است و خود را با هر شرایطی می تواند وفق دهد. به طور مثال به همان اندازه ای که در دنیای مادر یک سوگلی است در دنیای زیرین هم به یک ملکه تبدیل می شود. تبعیت و گوش به فرمان بودن او در کنار معصومیت و پاکی او و انعطاف پذیری بیش از حدش او را جذاب می کند. او تنها کسی است که قادر است بدون محدودیت بین دنیای زندگان و مردگان رفت و آمد کند.

پرسفنه ها جذابند و خیلی ها دلشان می خواهند تا او را تصاحب کنند اما عیب هایی هم در این الهه معصوم وجود دارد. او به خاطر تمام خصلت هایی که در بالا گفته شد فاقد حس مسئولیت پذیری ست. از نظر پرسفنه همه چیز به مادر بر میگردد. همه اتفاقات زندگی به نوعی به مادر یا قدرت دیگری که نقش پرابهت مادر را بازی می کنند بر می گردد. او همیشه شکایت می کند و معتقد است هر مشکلی دارد به خاطر این است که مادرش اشتباه کرده یا خوب مراقب او نبوده است. به نوعی او همیشه فرافکنی می کند و هرگز حاضر نیست بپذیرد که خودش در قبال زندگیش مسئول است. عیب دیگر پرسفنه همان انعطاف پذیری بیش از حد اوست. این خصیصه که در شرایطی به عنوان یک خصیصه مثبت تلقی می شود به علت شدت زیادی که دارد گاهی باعث می شود او به یک موجود بی اراده و بی شکل تبدیل شود که به دیگران و به خصوص به قدرت برتر زندگی اش این اجازه را می دهد تا او را اداره کند و مستبدانه راه را نشانش دهد. خصلت بد دیگرش ساده لوحی و زودباوری اوست....

در کنار تمام خصیصه های خوب و بدش، پرسفنه اسطوره ای بسیار قوی ست. او خصائل آب را دارد. روان، جاری، بی شکل اما قوی.... آب همیشه در پس فراز و نشیب ها راه را پیدا می کند و صرفنظر از چاله ها و دره ها در نهایت به دریا می رسد.....

پی نوشت: یک خصلت بارز پرسفنه را یادم رفت بگویم. به شهود پرسفنه همیشه می توان اعتماد کرد. حسش به او دروغ نمی گوید و همیشه حسی تصمیم می گیرد....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
- اگر فقط چند صفحه اقتصاد خوانده باشید می دانید رشد اقتصادی، تورم زاست. و اگر کسی بگوید تورم را یک رقمی می کنیم و به حول و قوه الهی رشد اقتصادی را هم بالا می بریم رسما چرت گفته است. 

- در انگلستان یک مقام بلند پایه به خاطر فاش شدن رسوایی مالیش مجبور شده استعفا بدهد و استعفای وزیر باعث سست شدن موقعیت نخست وزیر شده است. رسوایی مالی ایشان این بوده که از کمک هزینه مسکن دولت استفاده می کرده در حالیکه در خانه خواهرش سکونت داشته...... خیلی لوسه. نه؟


- در پست قبلی، دوستی نوشته: صبر کند تا چه چیزی تغییر کند؟ برایش نوشتم: صبر کند تا خودش تغییر کند.....

- هیچ دقت کرده اید شرکت مخابرات این روزها چه پولی از اینهمه اس ام اس در می آورد؟... و هیچ دقت کرده اید توی این هیر و ویر قیمت نان هم دو برابر شده است؟ در عوض بعضی ها تا صبح توی خیابان ها رقصیده اند و صد البته منتظر معجزه نیستند بلکه از این فرصت چند روزه می خواهند نهایت استفاده را ببرند. شادمانی، رقص و عشق بزرگترین چیزی ست که در تمام این سالها از ما دریغ شده است.

- اگر وقت داشتید این مطلب آقای شهیر و سایر مطالب سایتش را بخوانید جالب است.

- در پست بعدی درباره روحیه عمومی مردم ایران از دید خودم خواهم نوشت.

- وبلاگ آقای قدوسی هم خالی از لطف نیست.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
دوست عزیزم،

آن روز که آمدی گفتی فلان همکار ازم خواستگاری کرده است و پسر خیلی خوبی ست و ... تنها و تنها مشکلش این است که خانواده اش با مهریه بالای پیشنهادی من موافقت نمی کنند و برای اینکه هم حال او را گرفته باشی هم خودت را از بلاتکلیفی دربیاوری بلافاصله خواستگار دیگرت را قبول کردی که بی چون و چرا مهریه بالا را قبول کردند و ظرف چند روز به عقدش در آمدی و توی شرکت شیرینی پخش کردی.... فکر می کردم داری اشتباه می کنی...

آن روز هم که بر  خلاف نظر مشاور که معتقد بود در این شرایط روحی ای که هستی نباید ازدواج کنی بلکه باید مدتی روی خودت و اعتماد به نفست کار کنی و وقتی مشکلت با خودت حل شد به ازدواج فکر کنی، تو تصمیم گرفتی در سریع ترین زمان ممکن ازدواج کنی... فکر می کردم داری اشتباه می کنی...

آن روز هم که نمی خواستی زمان نامزدی داشته باشی و خیلی سریع با همان خواستگار فی الفورت عقد کردی... به نظرم اشتباه می کردی....

امروز هم که در دوره عقد به این نتیجه رسیده ای که نمی توانی با او زندگی کنی و سختگیر است و با سر کار رفتنت و ماموریت رفتنت و دکترا گرفتنت مخالف است در حالیکه اولش ابدا همچین چیزی را نشان نمی داده و تنها راه طلاق است... باز فکر می کنم اشتباه می کنی....

مرا ببخش که همه ش فکر می کنم داری اشتباه می کنی. اصلا چرا خودم را در جایگاه قضاوت می بینم بگذار به حساب اینکه حس می کنم خواهر کوچکترمی و نگرانت هستم....

آن روز فکر می کردم این پسر همکارمان خیلی به تو می آید و مهریه انقدرها هم چیز مهمی نیست که انقدر روی مبلغش پافشاری کنی. مهریه، بودنش خوب است. کمش هم خوب نیست اما چانه زدن روی کم و زیادش از هر طرف که باشد اصلا قشنگ نیست. آن روز فکر می کردم این پسری که ناگهانی آمده خواستگاریت خوب نمی شناسی و داری از سر ناچاری قبول می کنی و شاید می خواهی ثابت کنی که تو فرصت انتخاب داشته ای و این فرصت را به رخ طرفت می کشی... حالا این همکارمان هنوز میزش به تو چسبیده و حتما گاهی فکر میکنی کاش او همسرت شده بود....

آن روز فکر می کردم و هنوز هم فکر می کنم ازدواج مثل تاسیس یک نهاد است. این نهاد مهمی که قرار است درازمدت باشد نمی تواند با سرعت و عجولانه شکل بگیرد. به نظرم تمام مراحل عرفی ازدواج در ایران لازم است. آشنایی و دوستی و رفت و آمد و نامزدی و عقد... همه اش بایددر جای خودش قرار داشته باشد و اگر قرار بود نهادی اشتباهی شکل بگیرد چه بهتر در همان اوایل به هم بخورد...

و امروز هم که غرور دخترانه ات در اوج خودش است و برایت سنگین است امر و نهی شوهر گوش کنی و تابع باشی و از دکترا صرفنظر کنی و ماموریت خارج و داخل نروی و حتی با شوهر خواهرت صمیمی حرف نزنی و موهایت را تو بگذاری.... حالا که حرف زور برایت سنگین است و با کشیدن پای پدر و برادرت به وسط جنگی که با شوهرت راه انداخته ای می خواهی قدرت نمایی کنی و راحت از کلمه "طلاق" استفاده می کنی ... باز هم می گویم... صبر کن دوست من.....

درست یا غلط تصمیمی گرفته ای و پیمانی بسته ای. ایمان دارم که ایستادگی و تحمل رنج برایت از جا زدن و فرار کردن بهتر است.... امتحان کن! ارزشش را دارد!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
1- یک خانم جلسه ای آن قدیمها توی کوچه ما بود که شوهرش هم حاجی بازاری بود و حسابی پولدار بودند از آن پولدار سنتی ها. یک خانه خیلی بزرگ هم داشتند و با مامانم هم سلام علیکی داشتند. مدتی ست از محل ما رفته اند و من اصلا قیافه آن خانم را به یاد ندارم و صد البته قیافه هیچ کدام از پسرهایش را که همه می گفتند پسرهای خوبی اند ولی من آخرش هم نفهمیدم پسرهای حاج خانوم کدامند...

چند روز پیش حاج خانم مامان را اتفاقی در جایی دیده است و بسیار ابراز خوشوقتی کرده از دیدنش و کلی حال مرا پرسیده و بعد تعریف کرده که پسرش مدیر عامل شرکت خودش است و قطعات خودرو می زنند و حسابی کارش گرفته و تنها مشکلش این است که یک دختر خوب برایش پیدا کنند، و علیرغم اینکه خانواده خیلی مذهبی هم  هستند حالا حتما مهم نیست دختره چادری باشد و آن یکی عروسشان هم چادری نیست و ....

همه این حرفها را زده و از مامان آدرس گرفته و گفته حتما مزاحم می شویم و آخرش یک چیزی پرسیده که خیلی جالب است... اصرار داشته بداند آیا من زیر سی سال هستم یا سی سال را رد کرده ام.... تصور کن مثلا بیست و نه سال و یازده ماه برایش قابل قبول است چون به سی نرسیده ولی سی سال و یک ماه خوب دیگر نمی شود و دختر سی ساله رسما ترشیده است و زشت است به فک و فامیل بگویند عروسشان سی ساله است .... به مامان گفتم خوب می گفتی بیست و نه سال و چند ماه دارد بعد اگر اصرار می کرد چند ماه می گفتی بیست ماه مثلا....

حکایتی ست این خاله زنک بازی های ما ایرانی ها. اینکه اصرار دارند حتما دختر از پسر کم سن تر باشد چه حکمتی دارد نمی دانم و اینکه یک نفر را با معیار سنش سنجیدن خیلی جالب است. و از آن جالب تر اینکه بالا رفتن سن خیلی فاجعه است و اصلا نمی شود به حساب این گذاشت که خوب این دختر با تجربه تر است و پخته تر است و لابد عاقل تر است بلکه فقط می توان گفت ترشیده است....

 2- کلی از این در و آن در حرف می زند تا صحبت را می کشاند به دوست قدیمی اش که بعد از سالها او را دیده و هم صحبت شده اند و از شوهر و بچه هایشان گفته اند و گفته اند تا موضوع صحبت کشیده شده است به من که یک زمانی یک بار مرا دیده بوده است... پرسیده الهام ازدواج کرده آیا؟ گفته است نه... سنم را پرسیده و بعد که دانسته، کلی توی گنجینه اش گشته تا یکی پیدا کرده که دو سال از من بزرگتر است و فقط همین.... یعنی آن پسر جز اینکه دو سال از من بزرگتر است و البته خیلی پولدار است مشخصه دیگری نداشته که خیلی مهم باشد و حالا می خواهد نظر مرا بداند..... چی باید بهش گفت.....تفاهم و درک و حس دوست داشتن و ... رسما کشک....

 3-این یکی حالا خیلی خانواده روشنفکری دارد. تازه با ما فامیل شده است و مرا در مهمانی عروسی دیده اند و پسندیده اند. پسره چهار سال از من کوچکتر است فوق لیسانس دارد و سربازی نرفته است و پول و پله ای هم ندارد که حالا زیاد مهم نیست. ولی نکته جالبش این است که از آن پسر سوسول هایی ست که می دهد موهایشان را فشن خفن درست می کنند و بلوتوث بازی می کنند و اهل کار نیستند و رقصشان هم خیلی خوب است. همان یک باری که من دیدمش تنها چیزی که عمرا به ذهنم نمی رسید این بود که از من خوشش بیاید که تیپم ساده است و فشن مشن حالیم نیست. یکجوری پیغام پسغام فرستاده اند نظر مرا بدانند. 

4- چهارمی را نمی نویسم حوصله تان سر می رود این را هم نوشتم که بدانید بقیه زیاد دارد و من هم کلی خواستگار دارم و همه شان از این دست....

5- می گویند تعبیر کفش توی خواب زن، شوهر است. اگر کفش را نماد شوهر بگیریم جالب است که من توی کفش خریدن هم مشکل دارم همیشه. کفش های موجود در بازار هیچوقت توجهم را جلب نمی کند هیچوقت کفش مناسبم را پیدا نمی کنم و همیشه از سر ناچاری چون کفش قبلی پاره شده است می روم کفش می خرم جز این بار آخر که یک جفت کفش دست دوم خارجی خریدم. خیلی گران تر از نوهای ایرانی خریدمش ولی ازش راضیم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
درستش این است که با آغوش باز به تغییرات خوشامد بگوییم و هر اتفاق خوب، خنثی یا بدی را به فال نیک بگیریم و تعبیر خوب بکنیم ازش. وقتی از هر اتفاقی برداشت خوب بکنی اگر بد هم باشد رویکرد مثبتی پیدا میکند...

نیاز دارم اینها را یک نفر بهم بگوید. از قبل می دانستم این اتفاق قرار است بیفتد این را هم می دانستم که اتفاق خوبی خواهد بود در مجموع اما مثل همه آدمهایی که عادت می کنند و به شرایط فعلی خو می گیرند و تغییر نمی خواهند من هم دلهره دارم و قلبا مقاومت می کنم در برابرش.....

بالاخره تصمیم نهایی گرفته شد و قرار است من از پیش دن کورلئونه بروم پیش همان مدیر کچلی که قبلا ذکرش رفت. صمیمیت دن کورلئونه در این روزهای اخیر و تعریف و تمجیدهایش از شخصیت قوی من که می تواند با هر شرایط جدیدی خو بگیرد و آنجا ممکن است خیلی بهتر باشد و اگر بدی ای دیده ایم ببخشیم و .... بی دلیل نبود.

راستش خوب با دن کورلئونه خو گرفته بودم اما تغییر جوهره همه چیز است. همه پدیده های عالم تغییر می کنند که اگر جز این بود می پوسیدیم در یکنواختی روزهایمان. تغییر تمام آن چیزی ست که همیشه می طلبم و قطعا یک تغییر اینطوری جانی تازه به من خواهد داد اما خوب.....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 خرداد1388 توسط الهام غلامی |

1 -     انقدر عادت کرده بود به زیرآب زدن که بدون اینکه متوجه باشد یک روز رفت زیرآب خودش را هم زد....

2-     باور کنید با گوش های خودم شنیدم یکی از این چهار تا می گفت: یکجوری می کنیم که همه راضی باشند.... خدا وکیلی؟

3-     نمی دانم چرا حس کردم باید باهاش حرف بزنم... شروع کردیم به حرف زدن. هی ادامه دادم و هی ادامه دادم تا اینکه دیدم چشمهایش پر اشک شد و یکهو منفجر شد و شروع کرد به گریه کردن. پیدا کردن یک گوشه توی شرکت که یک نفر بتواند توی بغلت گریه کند کار سختی ست ولی همین چند دقیقه امروز برای امروزم کافی ست که دست این خانوم همکار را نوازش کردم و صبر کردم تا درددل کند و گریه کند و بی خیال کارهای روی زمین مانده ام....

4-     دوست عزیزی دارم که راهی سفر است. سفری دور... خیالی نیست! دوستی حقیقی وابسته مکان نیست. سفر سلامت.... دلتنگی ما مهم نیست دنبال سرنوشتت برو... اما.........................

5-     دوستت دارم

6-     ترم اول دانشگاه بودیم. کلاس زبان داشتیم و استاد زبانمان خانمی بود که عادت داشت از بچه ها درس بپرسد و کلا کلاس اکتیوی داشت. ما هم ترم اولی بودیم و خجالتی. به خصوص جلوی پسرها هنوز دست و پایمان را گم می کردیم. یک روز که طبق معمول درس نخوانده بودیم و مضطرب بودیم که نکند ازما درس بپرسد یک هم کلاسی-هم اتاقی داشتیم که بچه رامسر بود گفت من یک دعایی بلدم که اگر هفت بار بخوانی و فوت کنی پرده ای جلوی چشم استاد کشیده می شود که تو را نمی بیند.... رفتیم توی نمازخانه آن دعا را هفت بار خواندیم و فوت کردیم و با اعتماد به نفس نشستیم سر کلاس. مطمئن بودیم که پرده انقدر ضخیم هست که ما دیده نشویم. توی آن کلاس شلوغ که نزدیک شصت هفتاد نفر نشسته بودیم استاد دهانش را باز کرد و اولین کلمه ای که گفت: میس الهام اپن یور بوک پلیز ........در این لحظه من و ان دختره توی آن جمعیت شلوغ کلاس فقط پخ زدیم زیر خنده. همه هاج و واج نگاهمان می کردند و بعد من، با تته پته شروع کردم به خواندن....

7-     اگر عادت کنی درباره دیگران قضاوت نکنی، حداقل تا جایی که به تو مربوط نمی شود که در اکثریت مواقع اینطور است، آرام آرام یاد هم می گیری که قضاوت های دیگران در موردت مهم نباشد. سخت است اما ممکن است.

8-     حیف که این وبلاگ سیاسی نیست و قرار هم نیست سیاسی بشود وگرنه شماره 8 را هم می نوشتم.
نوشته شده در تاريخ شنبه 9 خرداد1388 توسط الهام غلامی |
پنجشنبه کاری کردم که ناخودآگاه یک بار روانی را از روی دوشم برداشته شاید خنده دار به نظر بیاد ولی دوران دانشجویی یک کوبلن خریده بودم که می دوختم. دوختن اون کوبلن همزمان بود با سرخوردگی از یک عشق نافرجام... آخرای کوبلن بود که یکهو همه انرژیم برای تمام کردنش را از دست دادم. به این بهانه که رنگ سفیدی که توی تابلو بود با همه سفیدهای توی بازار فرق دارد و آن رنگ را پیدا نمی کنم در حالیکه فقط یه ذره اش مانده بود انداختمش یک گوشه ای و چندین سال خاک خورد... چند وقت پیش پیدایش شد دوباره و من تمام پنجشنبه و بخشی از جمعه ام را به دوختن آن اختصاص دادم و بالاخره تمامش کردم. چند تا چیز خیلی جالب از این کار عایدم شد.

1- کار نیمه تمام هر چه که باشد بار روانی زیادی دارد. همیشه می دانستم کوبلنی دارم که نصفه گذاشته امش... دارم فکر می کنم احتیاج دارم تحصیلم را هم ادامه بدهم و آن هم جزو کارهای نیمه تمام من است.

2- فهمیدم که آن موقع در حد وسواس گونه ای ایده آل گرا بودم. با وسواس خیلی زیادی رنگها را دقیقا سر جایشان دوخته بودم. همچین وسواسی باعث شده تابلویم ظریف و قشنگ باشد اما یک معطلی چندین ساله هم برایم ایجاد کرده. البته اینبار که تصمیم گرفتم تمامش کنم دیگر وسواس نداشتم. هم سفید جدید یک کمی که اصلا محسوس نبود با سفید قبلی فرق داشت هم کلا نخ سفیدم کم آمد و یک جاهایی را یک رنگ دیگر زدم و کلا فهمیدم ایده آل گرایی تا یک حدی خوب است ولی می شود از یک چیزهایی صرفنظر کرد در حالیکه به کلیت موضوع لطمه ای وارد نشود. دارم فکر می کنم در خیلی جاهای زندگیم اینطوری عمل کرده ام از جمله ازدواج....

3- می خواهم بگردم تمام نیمه تمام های زندگیم را پیدا کنم و سعی کنم تمامشان کنم....

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin

FreeCod Fall Hafez