زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی
|
مدتهاست عادت دارم موهایم را کوتاه کنم چند روز پیش عکسی قدیمی از خودم را دیدم که موهایم بلند بود. حالا هوس کرده ام موهایم را بلند کنم و خیلی بلند.....
نوازش کردن موها و هر بار چند دقیقه متوالی شانه زدن و برس کشدن به موها تاثیر خیلی خوبی روی آدم می گذارد. مجبورم موهایم را با روسری و مقنعه بپوشانم. بعضی ها روسریشان را سفت می بندند بعضی ها شل می بندند و از اینکه موهایشان بیرون بریزد احساس خوبی پیدا می کند. بعضی ها فکر می کنند اگر چشم نامحرم به موهایشان بیفتد دچار عذاب ابدی خواهند شد. البته بعضی نگاهها با روسری یا بدون روسری و به خودی خود معنی همان عذاب است. متوجه شدم موهایم زبر است ترسیدم هنگامی که نوازشم می کند زبری موهایم را حس کند مدتی ست نرم کننده های گرانقیمتی به موهایم می زنم تا از نوازش موهایم بیشتر لذت ببرد. از قدیم رسم بوده مردها موهایشان کوتاه باشد و زنها بلند. این روزها این رسم هم مثل خیلی چیزهای دیگر تغییر کرده. در شرق رهروان موهایشان را می تراشند. در مصر قدیم موهای طبیعی سرشان را می تراشیدند و به جایش از کلاه گیس استفاده می کردند. عاشق موهایی هستم که کمی هم موج داشته باشند مثل موهای خودم. از وضعیت موهای مدیرتان می توانید بفهمید امروز توی چه مودی ست و بر آن اساس رابطه آن روزتان را با او تنظیم کنید. اگر هپلی است نزدیکش نشوید. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی
|
تصویر اول: دختر آهسته بدون اینکه توجهی جلب کند آینه کوچکش را از کیفش در می آورد. حاضر نیست اعتراف تلخی بکند اما می خواهد برای میلیونیمین بار به آینه نگاه کند و مطمئن شود آیا زیباست؟ قبل از رفتن سر قرار مطمئن بود اما حالا مطمئن نیست.
تصویر دوم: دارد به سختی جان کندن از پله ها بالا می رود. به خاطر ترس از ارتفاع جرات ندارد به مسیری که بالا آمده نگاه کند پله ها به نظر محکم می رسند اما پاها محکم نیستند اما یک چیزی انگار می کشدش بالا یک چیزی که به پله ها مربوط می شود.... تصویر سوم: همه این اتفاق ها در ذهن او افتاده است. یعنی راستش نمی داند اینها یک رویا بوده است یا واقعیت. نه به چشم هایش اعتماد دارد نه به گوش هایش نه حتی به حس لامسه اش. می داند اینها فقط سیگنال هایی است که از نرون های عصبی پوست و چشم و گوش به مغز می رسد و اگر این نرون ها پیام اشتباهی بفرستند او هم در دریافتش اشتباه می کند و ممکن است حس کند دستهای او را لمس کرده در حالیکه این فقط یک پیام اشتباه بوده است و چنین اتفاقی هرگز نیفتاده است. ممکن است ذهنش با شیاطین همدستی کنند و پیامهایی را پردازش کنند که هرگز نرسیده است. ممکن است سالها خیال کند کسی را دوست داشته، کسی که واقعیت داشته، لمسش کرده، بویش کرده و حتی باهاش همبستر شده اما اینها فقط یک خیال بوده باشد. یک توطئه از جانب شیطان برای آزار او. تصویر چهارم: در را قفل کرده بود تا برود برای نهار. همه چیز عادی بود و به آرامی و با یکنواختی پیش می رفت. همه آدمها هم مثل همیشه بودند. اما بعدش یک اتفاق عجیبی افتاد. کلیدی که همیشه با آن در اتاقش را باز می کرد اینبار اصلا در قفل نمی چرخید. اول نگاه دقیقی به کلید انداخت همان بود دوباره و سه باره امتحان کرد اما فایده نداشت..... آن در هیچوقت با آن کلید باز نشد هرچند به طرز عجیبی با کلید دیگری باز شد. کلیدی که به در دیگری تعلق داشت نوشته شده در تاريخ شنبه 26 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی
|
1- روز خاصی داشته ام. روزی که انقدر بلند گذشته بود که فردا صبحش یادآوری دیروز مثل یادآوری یک گذشته دور بوده است. از صبح زود موضوعی به شدت درگیرم کرده است و این درگیری ادامه داشته تا غروب....
ساعت 2.5 وقت دکتر دارم. طبق معمول باید خیلی افتاده وارد اتاق دون کورلئونه بشوم و آرام و مظلوم صحبت کنم تا با مرخصی دو ساعته ام موافقت کند. از یک ماه پیش وقت گرفته ام و نمی توانم از دست بدهم. سیاست اتخاذی جواب می دهد. به سمت مطب دکتر حرکت می کنم. در ادامه اتفاقاتی که زنجیروار از صبح رخ داده است ماجرایی باعث می شود حسابی به هم بریزم... سوالهای بی جوابی مثل خوره ذهنم را می خورند و ترجیع بند همه سوال های بی جواب " چرا من؟ " لازم است زنجیره این اتفاقات با یک معطلی دو ساعته در مطب دکتر تکمیل شود. دو ساعت انتظار برای وقتی که یک ماه پیش گرفته ام. مطب کیپ تا کیپ پر است. متخصصین زیبایی این روزها بیشترین درآمد را دارند... چاره ای نیست. بدون اعتراض می نشینم. منشی ها برای اینکه صدای کسی در نیاید یک سی دی گذاشته اند در تلویزیون اتاق انتظار. یکی از همان فیلم های آبدوغ خیاری ایرانی ست. چند دقیقه از شروع فیلم گذشته برای همین تا آخر نمی فهمم اسم فیلم چه بوده. زیاد هم مهم نیست. اما ماجرا را دنبال می کنم. دختر بازیگر فیلم شبیه من است. جذب فیلم می شوم. خصلت های دختر هم شبیه من است. دیگر میخکوب شده ام.... باور کردنی نیست اتفاقی که در فیلم می افتد شبیه اتفاقی ست که امروز برای من افتاده..... گاهی بدون اینکه بدانی در اتفاق های به ظاهر ناخوشایند مثل معطل شدن بیش از حد در مطب دکتر پیام های مناسبی برای شما وجود دارد. بعد از دیدن آن فیلم جواب سوال هایم را گرفتم. ماجرا تا شب ختم به خیر شد هر چند فشارش را تا چند روز تحمل کردم ولی حتما در آن هم خیری و حکمتی بوده است که من نمی دانم... 2- در زندگی بعضی ها زخم هایی وجود دارد که هیچوقت خوب نمی شوند. زخم هایی که به حساس ترین بخش های روح آدمها می خورند. زخم هایی که حتی در بهترین شرایط و خوشبخت ترین لحظه ها هم کمی جایشان درد می گیرد. چاره ای نیست تا آخر عمر باید مراقب این زخم ها بود و مدام مرهم گذاشت رویشان. 3- این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم که سگ زرد برادر شغال است. 4- قرار بود شخصی نویسی نکنم شما فرض کنید اینها شخصی نیست. 5- چه حالی می دهد کتابی داشته باشی که هر وقت هر سوالی داشتی بدانی جوابش در آن نوشته شده و جالب تر اینکه برای جوابت کتاب را نگردی بلکه همینطور بازش کنی و جوابت در آن کتاب جادویی نوشته شده باشد.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی
|
امروز صبح رادیوی سرویسمان روشن بود و گوینده حکایتی تعریف می کرد بدین مضمون:
زمانی که اشرف افغان اصفهان را به تصرف خود در آورد و بساط حکومت صفویه را برچید، روزی یکی آمد پیشش و به او گفت که همبازی دوران کودکی اش بوده و خواست طبق قول دوران کودکی که قرار گذاشته بودند هر کدام به منصبی رسید به آن دیگران نیز التفاتی کند، به او سمتی در دربارش بدهد. اشرف افغان به یاد آورد و گفت چه سمتی می خواهی. آن مرد گفت سمت شیخ الاسلامی برایم مناسب است. اشرف دستور داد فرمان شیخ الاسلامی برایش صادر کنند. صدر اعظم گفت ولی قربان او اصلا سواد ندارد. اشرف در جوابش گفت خوب فرمان سواد هم برایش صادر کنید.... چقدر حکایت های ما تکراری ست.... یکی از شورای نگهبان گفته ما هرگز کلمه رجال در قانون اساسی را تفسیر نکرده ایم و معنی اش این نیست که رئیس جمهور حتما باید مرد باشد... خوب بعضی گفته اند این علامت خوبی ست و یکی مثل "ابتکار سبز" گفته می خواهد کاندید شود البته به صورت سمبلیک که بعدا جایش را به یک اصلاح طلب درست و درمان بدهد اما من فکر می کنم اینها علامت خوبی نیست. تصور کنید یکی مثل خانوم کاشف معجزه هزاره سوم کاندید شود و رای هم بیاورد.... وامصیبتا..... نوشته شده در تاريخ شنبه 5 اردیبهشت1388 توسط الهام غلامی
|
إِنَّ
الْمُبَذِّرِينَ كَانُواْ إِخْوَانَ الشَّيَاطِينِ وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِرَبِّهِ
كَفُورًا سوره الاسراء آیه 27 مهم نیست که یک حرف درست را چه کسی بزند مهم این است که آن حرف ذاتا درست است. اسراف کنندگان در نعمت های الهی در قرآن برادران شیاطین نامیده شده اند. می خواهم در این پست درباره موضوع الگوی مصرف صحبت کنم. در یک اقتصاد شکوفا تولید کنندگان زیادی دست به کار تولید می زنند و کالاهای خود را با انواع و اقسام ابتکارات به شیوه ای مطلوب مصرف کننده در می آورند. مهم ترین موضوع برای یک تولید کننده این است که چطور مصرف کننده را ترغیب کند تا کالای او را بخرد و چطور او را مجاب کند که بیشتر و بیشتر مصرف کند. در کل تولید زیاد و به تبع آن مصرف زیاد اساس یک جامعه پیشرفته از لحاظ اقتصادی محسوب می شود. جامعه مادیگرایی مثل جامعه آمریکا را در نظر بگیرید. کمال مطلوب مردم این جوامع این است که در کسب ثروت و تولید کالا یا خدمات و در مجموع در بالا بردن تولید ملی موفق باشند. ارزش در این جامعه با نرخ تولید ناخالص ملی تعریف شده و با درآمد سرانه کشور نسبت مستقیم دارد و ما که به تازگی فهمیده ایم که از این قافله چقدر عقب مانده ایم با بالا بردن دانش خودمان در خصوص مدیریت و بهره وری و انتشار بی رویه طرز تفکری از نوع " چگونه میلیونر شویم" " چگونه در عرض چند دقیقه ثروتمند شویم" " بابای پولدار کیست؟" " میلیونرهای خودساخته" .... که همه و همه اشاره به الگوی مصرف تاکید کننده بر " مصرف بیشتر" و " تولید بیشتر" دارد سعی در تقلید از این جوامع داشته ایم. و در اقتصادی شکوفا و رو به رشد صحبت از صرفه جویی و اصلاح الگوی مصرف بی معناست. از طرفی بحران اقتصادی امروز دنیا فرصتی برای همه جهان ایجاد کرده تا یک لحظه مکث کنند و ببینند در این جنون صنعت و تولید و مصرف و رفاه چه بر سر منابع زمین آورده اند. حالا که دیگر این جنون در جهات کسب ثروت بیشتر به بن بست رسیده است شاید فرصتی باشد که نگاهی به گذشته اشتباهمان بیندازیم و کمی دلمان برای زمین سبز برای مادر بخشنده مان بسوزد که چه زخم ها بر پیکر نازنینش وارد کرده ایم. ما هم پا جای پای مسیر به بن بست رسیده مصرف گرایی نگذاریم و الگوهای مصرفمان در همه منابع زمین را مورد بررسی جدی قرار دهیم. |
|
FreeCod Fall Hafez