زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
با یک عالمه حرف نگفته و داستان نیمه کاره و بحث های جدی نصفه مانده به علاوه خاطره هایی که توی مغزم وول می خورند و دلشان می خواهد جایی نوشته شوند خاطره هایی مثل فرشته مهربون.....
ولی خیلی خسته ام. نیاز دارم مدتی از همه دوستانم کناره بگیرم و با استخوان درد ناشی از ترک اینترنت بسازم تا مدتی.... از همه دوستانی که عادت دارند به اینجا سر بزنند اول به خاطر محبت هاشون تشکر می کنم بعد عذرخواهی می کنم که تا مدتی چیزی در این وبلاگ نخواهم نوشت. این تا مدتی نمی دانم شاید دو ماه شاید بیشتر طول بکشد شاید هم دیگر کلا اینجا ننویسم ولی صادقانه می گم که عاشق این وبلاگ هستم و به خاطر دوستان عزیزی که اینجا پیدا کردم خیلی خوشحال و شکر گزار هستم. ارتباط تلفنی با عزیزانی که شماره ام را دارند برقرار هست و کامنت ها را هم احتمالا فقط امروز و فردا چک کنم. برگشتم خبرتون می کنم... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
ما یک نوای جاویدان هستیم که بر هستی ظهور می کنیم. ما یک اثر هنری هستیم از هنرمند خلاق آفرینش. وقتی رنگ روی بوم ریخت دیگه اثرش پاک نمیشه. وقتی لحظه ای گذشت دیگه برگشتی در کار نخواهد بود. وقتی لحظه مرگ فرا برسه کلا از هر توانی برای کوچکترین تغییری تهی میشیم. وقتی یک لحظه می میره دیگه چیزی ازش در اختیار ما نیست. ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم....
ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم ما هر لحظه معاد رو تجربه می کنیم و نمی دونیم نوشته شده در تاريخ شنبه 26 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
این روزها عده زیادی از خانومها بیرون از منزل کار می کنن. هرچند هنوز هم اکثریت مطلق با زنان خانه دار هست ولی آمار زنان شاغل روند رو به رشد داره و زنان علاقه مند ( یا مجبور) به کار بیرون از خانه هر روز تعدادشون زیاد میشه. این بین واکنش آقایان به کار همسرانشون هم جالب هست. بعضی ها البته کمی قدیمی تر ها به هیچ عنوان موافق کار کردن زنها نیستند. بعضی ها هم نظرات دیگری دارند. حالا با توجه به اینکه به هر حال مسائل مالی در ارتباط بین زن و مرد در ازدواج نقش مهمی ایفا می کنه یک سوال خیلی جالب که برای من پیش آمده و دوست دارم نظر بقیه را بدونم اینه که به نظر شما به عنوان پیش شرطی برای ازدواج از طرف آقایان این جمله که " نمی خوام همسرم کار کنه" گزینه قابل تحمل تریه یا " همسرم باید حتما کار کنه"
بعد از این پست یک پست مفصل درباره اشتغال زنان خواهیم داشت. اگر نظری دارید بفرمایید... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
1- چرا تاریخ انتخابات ریاست جمهوری ما درست چند ماه بعد از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می باشد؟
2- چرا من درست بعد از اینکه فهمیدم دیگر دون کورلئونه مدیرم نیست احساس خاصی نسبت بهش پیدا کرده ام و حس می کنم خیلی آدم خوبی است و حیف که ازش جدا می شوم.... 3- چرا همه جا توی تاکسی توی مترو توی اینترنت... همه شاکی و ناراضی اند و به زمین و زمان فحش می دهند و همه تقصیرها حتی آنهایی هم که واقعا به دولت مربوط نیست را گردن دولت می اندازند و بعد با قیافه های شاد و خندان در راهپیمایی میلیونی مشت محکم توی دهن استکبار شرکت می کنند. واقعا ملت جالبی هستیم. دیگر هم نگویید که نه اینها همه گشنه بودند و یا کارمندان فلان سازمان و ... بودند نه اینها "مردم" بودند. مردمی که به این راحتیها نمی شود در یک قالب خاص گنجاندشان به معنای واقعی غیر قابل پیش بینی اند و غیر قابل اعتماد... 4- چرا چند روزه یاد فرشته مهربون افتادم؟ فرشته مهربون کیه؟ صبر کنید تا توی یه پست براتون خاطراتمو از یه فرشته واقعی تعریف کنم..... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
متاسفانه و صد حیف که اهل موسیقی نیستم. اینکه اهلش نیستم به این معنی که هیچوقت مجال یا جسارت این را نداشته ام که وارد موسیقی شوم و طبیعتا زیاد هم سر در نمی آورم از انواع و اقسامش و ساز و آلاتش و نبوغ و هنر موسیقیدانهایش ولی به خودم این جرأت را می دهم که به عنوان یک شنونده غیر حرفه ای و فقط از روی غریزه ام و تجربه ام بگویم که موسیقی می تواند شفابخش باشد.... گواهش حال بسیار بد امروزم بود که با گوش دادن به دو تا فایل که مثل اینکه مال باخ هست و نمی دانم چطوری از کامپیوتر من سر در آورده به ناگاه تبدیل به حال بسیار خوب شد. ناگهان انگار یک موج شادی رقصوار به درونم حمله کرد و بدون در زدن ریخت توی قلبم و تمام اجزای وجودم را به رقص در آورد... گاهی فکر می کنم بهتر که وارد دنیای هنر نشده ام چون با این حسی که دارم که ممکن بود از شدت شعف زیبایی یک اثر جان بدهم.....
بر خلاف نظر بعضی دوستان پست قبل کشدار نخواهد شد قصدم از نوشتن پست قبل فقط درد دل بود و نمی خواستم یک بحث راه بیندازم. بعضی گفته اند حس نا امنی همه اش به نا امن بودن اجتماع بر نمی گردد و بخش قابل توجهیش درونی ست. این را قبول دارم و این را هم می دانم که از این احساس نا امنی درونی هم بخشیش فقط شخصی ست و ممکن است به کودکی من بر گردد اما بخش عمده ایش به ناخودآگاه جمعی بر می گردد و یک احساس ریشه ای در همه زنها هست و به تاریخ پر تلاطم جهان بر می گردد که طبیعتا در تمام جنگهایی که ظاهرا افروزندگان آن عمدتا مردها بوده اند قربانی اصلی زنها بوده اند. زنها و کودکانی که در پناه زنها بوده اند..... این را در تمام زنهای دور و بر خودم می بینم و مختص من نیست.... و البته خیلی راحت است که مرد باشی و این حس را خوب درک نکنی و سعی در تحلیلش داشته باشی... یا مرد باشی و بیایی بگویی خوب پس ما نگاه های عاشقانه مان را کجا خرج کنیم... بله متاسفانه مشکل در همینجاست ما نه عاشقی کردن بلدیم نه حرمت گذاشتن به طرف مقابلمان و معشوقمان.... کجا باید یاد بگیریم؟ سه روز هفته بعد مرخصی گرفته ام که با یک روز تعطیلی می شود چهار روز و اگر جمعه را هم نیایم می شود پنج روز. اصلا هم نمی خواهم مسافرت بروم و تعطیلی ام را با مسافرت خراب کنم راستش می خواهم این پنج روز را بخوابم البته اگر بتوانم غرغرها و تهدیدهای دون کولئونه را به یاد نیاورم توی این پنج روز.... گاهی حس می کنم نیاز دارم سالها بخوابم. گاهی شبها که می خوابم حس می کنم چه خوب می شد اگر فردایی در کار نبود و تمام می شد این کابوس.... البته گاهی فقط.... اما این گاهی ها دارد زیاد می شود و می ترسم شیرجه بروم در دنیای افسردگی.... دیگر دوستش ندارم. البته در واقع بهتر است این را نگویم بهتر است فقط بگویم هیچ حسی ندارم. از درون تهی شده ام. رویاپردازی را کنار گذاشته ام واقعیت ها را هم بدون حس تماشا می کنم چیزی برایم جذابیت ندارد و از همه مسخره تر می تواند این باشد که مثلا من بگویم از پسری خوشم آمده و دلم می خواهد عمری باهاش باشم گمان کنم هرگز دوباره عاشق نشوم و شاید هم همین داروی من باشد برای بیرون آمدن از این خاکستری بیروح که در من دارد رشد می کند. اما واقعیت این است که دلم نمی خواهد. دلم هیچ چیز نمی خواهد. حتی آن چیزهایی را که خیلی خیلی یک زمانی می خواستم برایم بسیار کمرنگ است. کاش می توانستم همه چیز را رها کنم و بروم سراغ همان مثلا موسیقی.... دیشب بعد از یک پیاده روی کوتاه در حالیکه باز دیر داشتم می رفتم خانه سری به کتابفروش مورد علاقه ام زدم و اینبار به جای کتاب ( که مدتهاست کلی کتاب نخوانده دارم) چند تا کارت پستال فانتزی خریدم تا از طرح هایش ایده بگیرم برای چند تا تابلوی بچه گانه برای اتاق خواب دو تا خواهر زاده هایم..... این هم بد نبود اگر می توانستم همه چیز را رها کنم و بروم سراغ نقاشی.... ( نخندیدا یکی از خواهر زاده هایم هفت ماه بعد و یکی دیگر هشت ماه بعد به دنیا می آیند) الان نه رویای داشتن زندگی ای شبیه بقیه با شوهر و بچه و خانواده دارم نه رویای پول و ثروت نه شهرت نه هیچ چیزی... الان تنها رویایم این است که بتوان درونم را چنان پرورش بدهم که بتوانم بگویم راضیم از زندگیم راضیم از اینکه صبح ها بیدار می شوم و نفس های با انگیزه می کشم.... راضیم از اینکه به امید بر می خیزم و چیزی هست که برای بهتر کردنش هر روز تلاش می کنم و هر روز بهتر می شود.... توی یک دوره ای از طرف محل کارم شرکت کرده ام که جلسه اولش استاد درباره ترمودینامیک حرف می زد. یک جمله ای گفت که مرا برد به عالم فیزیک چیزی که یک زمانی ذهنم را بدجوری درگیر خودش کرده بود... اینکه جهان رو به بی نظمی بیشتر است..... حالا ربطش به زندگی شخصی من زیاد نیست ولی همینطوری.... هی هر روز دارم بی نظم تر و بی نظم تر می شوم.....( گیر ندید دیگه!) نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
توی تاکسی نشسته ام با وجود تمام وسواسی که دارم برای اینکه موقع سوار ماشین شدن به راننده و مسافرها و همه چیز توجه داشته باشم و سوار هر ماشینی هم نشوم با این حال خوب توی مسیر طولانی ناخودآگاه غرق خودم و افکارم می شوم و گاهی با حرکت محکم ماشین توی دست اندازی یا بوق ممتد ماشینی یا احیانا حرکت نامربوط مزاحمی از افکارم بیرون می آیم و خودم را جمع تر و جمع تر می کنم انقدر جمع تر می کنم که اندازه یک نقطه می شوم و محو می شوم. گاهی فکر می کنم اگر نبودم هیچی بدتر نمی شد.... امروز هم در افکارم غرقم که یکهو راننده با یک حرکت سریع می پیچد توی فرعی. با سرعت توی چاله چوله ها و مسیر غیر عادی می افتد. رنگ از صورتم می پرد. ماشین که تاکسی ست. به قیافه راننده هم نمی خورد خلاف باشد. مسافرها هم همه با من توی خط سوار شده اند..... راننده بیچاره به خاطر ترافیک زده به فرعی و خودش هم عصبی ست.... اما این از احساس نا امنی من چیزی کم نمی کند....
توی این ساعت صبح کوچه و خیابان خلوت است. دو نفر بیست سی متری جلوتر از من دارند حرکت می کنند و جز این دو نفر کسی نیست. پیچ کوچه به خیابان را عبور می کنند و من هم پشت سرشان... بعد از چند قدم متوجه می شدم آنها به جای دور شدن دارند نزدیک می شوند و هر دو هم به من نگاه می کنند. میخکوب می شوم. باید فرار کنم. یکی از مردها در یک دستش سیگار است و در دست دیگرش چیزی که نمی دانم چیست. از فکر اینکه سرنگ باشد و تویش ویروس ایدز یا سیانور یا هر چیز خطرناک دیگری در دست یک جانی یخ می کنم. تنها حرکتی که سریعا به ذهنم می رسد این است که به سمت خیابان دیگری که شلوغ تر است بپیچم. گور بابای سرویس و ساعت کارت زنی و .... فقط می شنوم یکی به دیگری گفت میرم نون بگیرم.... در خیابانی که پیچیده ام دیگر خبری نیست..... اما این احساس ریشه دار نا امنی رهایم نمی کند... اضافه کار مانده ام و دارم دیر می روم خانه. توی کوچه هیچ کس نیست. هوا هم تاریک است. تمام مدتی که از سرویس پیاده شده ام تا خانه حس بدی رهایم نمی کند مدام حس می کنم خطری در کمینم است اما اتفاقی نمی افتد. توی کوچه پسربچه یازده دوازده ساله ای دارد دوچرخه سواری می کند و همینطوری سرخوشانه برای خودش به هر سمتی چرخ می زند. نزدیکش که می رسم می گوید: "داعت دنده؟" متوجه می شوم ساعت را می پرسد می گویم: هشت و بیست دقیقه. تنها حسی که دارم حس ترحم است. ته دلم می گویم پسر بیچاره لکنت زبان دارد.... از او دور می شوم. پسر سر جایش مانده و برای خودش چرخ می زند همچنان. حس بدم باعث شده است چشم و گوشم باز باشد و بفهمم که یکهو پسربچه سوار بر دوچرخه و به سرعت دارد سمتم می آید. خوشبختانه به همان سرعتی که بوش برای کفش منتظر الزیدی جاخالی داد من هم به او جاخالی می دهم و به من که می رسد هولش میدهم و با دوچرخه اش پرت می شود آنطرف. انگار یک غلیان جنسی آن سن وادارش کرده بوده مثلا توی یک کوچه خلوت دختر تنهایی را که دارد دیر می رود خانه بگیرد و جاییش را لمس کند. به سمتش حمله می برم و آنقدر توی سرش می کوبم که خودم هم نمی فهمم دارم در حد کشت می زنمش. صداهای نامفهومی از دهانش خارج می شود و با همان لکنتش داد می زند ولم کن ولم کن... اما من دست بردار نیستم. تمام خشم این سالها را سر پسربچه لال خالی می کنم. یکهو متوجه ناله هایش می شوم. می بینم مستحق اینهمه کتک نیست. بعد می بینم به جای اینکه نگران سروکولش باشد نگران دوچرخه اش است. دلم می سوزد. ولی انقدر هیجانزده ام که نمی دانم چه کار می کنم. رهایش می کنم و او با سرعت دور می شود. تا خانه مان چند قدم بیشتر نمانده. همه ش نگرانم که برود با چند تا گنده تر بیاید و حسابم را برسند برای همین دنبال دسته کلیدم نمی گردم و دستم را روی زنگ می گذارم و محکم و ممتد فشار می دهم. اما کسی در لعنتی را باز نمی کند.... یعنی چه شده...... توی همین ترسها زن و مردی با یک بچه در بغلشان توی کوچه می پیچند بعد دوباره زن دیگری می پیچد و کمی از ترسم کاسته می شود اما باز کسی در را باز نمی کند..... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
تعدادی عکس دستم رسید از گروهی از دختران اوکراینی که در جنگل و به صورت گروهی با هم زندگی می کنند. فنون رزمی را خوب می دانند و از مردان حتی الامکان دوری می کنند. این یعنی یک تعداد دختر آرتمیسی کامل عکسو ببینید
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
به علت علاقه ای که به وبلاگم دارم و همچنین به خاطر اعتقاد به این موضوع که نباید چیزی رو که نگرانش هستیم هی تکرار کنیم با عرض شرمندگی از دوستانی که کامنت گذاشته بودن پست قبلی رو حذف کردم.........
ولی یه چیزی.... دقت کردین این یوزارسیف چه کارای جالبی می کنه مثلا دوره می گرده کل مصرو می چرخه و به همه جای سرزمین مصر سر می زنه.... بعد از ماموراش می خواد لیست فقرا و اغنیا رو در بیارن فکر کنم یه فرمی چیزی هم احتمالا بهشون میده تا اطلاعات خانوار رو توش بنویسن..... ظاهرا هم با اختیار همسر دوم ( زلیخا رو بعد از الهام حمیدی می گیره ظاهرا ) دیگه تکمیل میشه و حمایت از خانواده هم صورت می گیره... (واقعا تا حالا به این موضوع فکر نکرده بودما...این که ممکنه یکی خاطرخواه مرده باشه و خودش بخواد زن دوم مرده باشه رو چرا ما مدنظر نمی گیریم؟ واقعا از یه بعدی این طرح به نفع همه ما زنهاس.... ) فقط اگه یه کم دیگه زشت تر بود دیگه می شد دیگه....... راستی شماها حس نمی کنین نصفه شبا یهو گشنه تون میشه.... اینا معنی داره ها...... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
"بنگر که چگونه جان شتر می شود و شتر شیر و شیر کودک"
این جمله نیچه را خیلی دوست دارم. جان که شتر می شود و بار فضائل را به دوش می کشد. شتری باربر مطیع و مفید و شیر که شتر را می درد و غران بیرون می آید و سپس کودک می شود... کودک در این جمله کیست؟ قطعا منظور انسان خردسال نیست. کودک این جمله، سفر درازی را طی کرده است. سفری از معصومیت و نا آگاهی و خامی و فریب خوردگی تا تجربه گناه و هبوط و ارزشگذاری و بار رنج ارزشهای سنگین را به دوش کشیدن، خوب بودن و مدافع اخلاق و ارزشها بودن، سپس طغیان و شورش و خشم و تخریب و پس از همه اینها معصومانه گریستن و به دامان مادر پناه بردن. به بهشت جاودان. کودکی آگاهانه همان بهشت جاودان نهایی ست که به پاس این سفر جانفرسا به انسان پیش کش می شود. بهشتی که اینبار جاودانی و غیر قابل تهدید است.... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
بچه بودیم انقدر جنگ و فضای جنگ برامون عادی و جزو حقیقت غیر قابل تفکیک از زندگی بود که وقتی شنیدیم داره صلح میشه فکر می کردیم داره اتفاق غیر عادی ای می افته. از خیلی کوچکی با جنگ اخت شده بودیم. خیلی بچه بودم حمله های هوایی دشمن توی شب های ماه رمضون باعث شده بود مردم نتونن یه سحری درست و حسابی بخورن. می گفتن اگه چراغی روشن بشه هواپیماها متوجه مسکونی بودن منطقه میشن و بمبشونو میندازن همونجا. برای همین به محض شنیدن صدای آژیر مردم توی کوچه جمع می شدن و مراقب بودن تا چراغ خونه کسی روشن نشه. یکی از همسایه ها که چراغش روشن می شد همه مردم داد می زدن "آقا خاموش کن آقا خاموش کن....." و ما کودکانه فکر می کردیم زندگی یعنی جنگ، یعنی بمباران، یعنی قلک های کمک به جبهه ای که توی مدرسه پخش می کردن یعنی هر روز جسد یکی از پسرهای خوش تیپ محله رو بیارن!
یادمه در عالم کودکی از یه پسری توی کوچه مان خوشم می آمد ( شاید هفت هشت سال بیشتر نداشتم ) اما در خیالم خودم رو در کنارش تصور می کردم و غرق در یک عاشقانه نرم بودم. درست یک هفته بعد از اولین باری که دیدمش جسدش رو آوردن و تشییع کردن و... نمی فهمیدم چی شده ولی دل کودکی م گرفته بود. خلاصه صدای آژیر بخش مهمی از کودکی ماست که خاطره ش هرگز و با هیچ موزیک مدیتیشنی از ضمیر ما پاک نخواهد شد. توی شرکت قبلی که بودم محل کارم توی کارخونه بود. شرکت، خیلی عظیم بود و بیشتر از هزار و پانصد تا کارگر داشت. طبیعتا هماهنگ کردن کارگرها خیلی کار سختی بود به خصوص برای مواقعی مثل ساعت نهار. مدیریت برای اینکه بتونه زمان نهار کارگرها رو منظم و بدون تاخیر شروع و تموم کنه صدای آژیری برای رأس ساعت 12 تعیین کرده بود و یک صدای آژیر برای رأس ساعت 12:30 تا کارگرها هماهنگ بشن برای شروع و پایان نهار. این استثمار حال به هم زن منو یاد جنگ می نداخت. یاد شبهایی که همسایه ها داد می زدن "آقا خاموش کن" تمام اون دو سالی که اونجا کار می کردم ناخودآگاه از صدای آژیر هر روزه مضطرب می شدم. فقط یه یادآوری دلتنگ کننده بود و قصدی از بیان این خاطره نداشتم. نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
خیلی چیزا از آرتمیس موند که نگفتم. جا نمیشه دیگه توی یه پست.
خیلی خیلی خیلی هوس آواز خوندن دارم این روزها. حسرت نه، یه چیزی مثل یه رنج از اینکه صدای خوبی ندارم برای خوندن توی تمام وجودم می پیچه. دلم می خواد بخونم و همراه با خوندن گریه کنم. رمانتیک درون سر برآورده! آقای ز دعواش شده با زیر دستش و دون حمایتش نکرده و اونم تهدید کرده که میرم. آقای دون هم گفته تو رو خدا ایندفعه دیگه تهدیدتو عملی کن! و من هم بعد از عید کلا از ز و دون و قائم مقام و این واحد خداحافظی می کنم و به واحد جدیدی میرم که مدیرش کچله! ولی آدم خیلی خوبیه. تصمیم از بالا گرفته شده. کی می تونم بیام بگم من از ماه دیگه از این شرکت خداحافظی می کنم. مثلا میرم جای بهتر! هنوز نفهمیده ام بالاخره عمه میشم یا خاله... نه ببخشید اشتباه گفتم هنوز نفهمیدم خواهرزاده دار میشم یا برادرزاده دار.... بازم که اشتباه شد آهان بالاخره نفهمیدم خاله عروس میشم یا خاله داماد اما فهمیدم که خاله دو نفر میشم! نه اینکه سودی دوقلو داشته باشه ها... نه .... بلکه خبردار شدم که بهناز هم رفته نرفته باردار شده. خبر خوبیه و موج شادمانی رو توی کل خانواده ایجاد کرده. تصور کن بعد اینهمه سال صدای یه زندگی تازه می پیچه توی خونه! ولی بهناز جان آخه یه یک ماه صبر می کردی لااقل خیلی ضایع س که! پست بعدی انشالله داستانی که را نیمه کاره گذاشته ام ادامه خواهم داد. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
امروز درباره یکی از الهه های بسیار جذاب المپ صحبت می کنیم. آرتمیس الهه طبیعت وحشی، شکار، جنگل و طبیعت است. آرتمیس خدابانوی استقلال، حمایت و مرز است. همچنین خدابانوی بکارت، تولد نوزادان و حاصلخیزی ( تناقض جالبی ست!)
آرتمیس دختر زئوس و لتو و خواهر دوقلوی آپولوست. می دانید که زئوس به خاطر روابط متعددش فرزندان زیادی داشت. هرا همسر زئوس به هر نحوی بود دنبال از بین بردن بچه ها و آزار زنهای زئوس بود. در این مورد نیز وقتی زئوس فهمید هرا برای بچه های لتو نقشه کشیده است آنها را به سرزمینی دور فرستاد و لتو در سختی زیاد این دو نوزاد را به دنیا آورد و بزرگ کرد (آرتمیس به محض به دنیا آمدن به مادرش در به دنیا آوردن آپولو کمک می کند ). وقتی این دو کمی بزرگ شدند به خدمت پدر رفتند و پدر عاشق هردویشان شد. آپولو که عاشق تیر اندازی بود دست راست پدر در حکومت المپ شد و آرتمیس که سرگرمی اش فتح قله ها بود در جواب پدر که به او گفت از من چیزی بخواه گفت که او استقلالش را می خواهد و اینکه همیشه باکره بماند و تعهدی به ازدواج نداشته باشد. پدر از روحیه سرکش او خوشش آمد و شهری به او داد ولی آرتمیس ترجیح داد با گروه دختران نوچه اش در کوه و بیابان زندگی کند و به شکار و کارهای مورد علاقه اش بپردازد. او دامن کوتاهی به تن دارد و تیر و کمان در دست و حیوان دست آموزش یک آهوی کوهی است که در تندیس ها و نقاشی هایی که از او وجود دارد دیده می شود. درخت سرو نیز پیش کشی پدرش به اوست. از طرفی هر جا زنی درحال زایمان است یا دارد به سختی زایمان می کند آرتمیس حضور می یابد و به زن کمک می کند. برای همین او حامی زنان باردار است. در حالیکه خودش باکره است و هرگز با هیچ مردی نزدیکی نکرده است. روح آرتمیس مثل روح طبیعت بکر است. درباره افسانه آرتمیس سخن زیاد است و او الهه ای است که در یونان باستان پرستیده می شده و زنان برای اینکه زایمان راحتی داشته باشند برای او پیشکشی می برده اند. درست است که آرتمیس افسانه است اما نسخه های کپی برابر اصل آرتمیس در اطراف ما فراوانند. زنان آرتمیسی زنانی مستقل با روحیه ماجراجویی و میل به رقابت و فتح قله ها هستند. آرتمیس ها اغلب ورزشکارند و اکثر زنانی که در مسابقات ورزشی شرکت می کنند دارای این روحیه اند. دختر آرتمیسی دنبال شوهر نیست. شاید ازدواج کند ولی ازدواج آرمان غایی او و مهم ترین مساله اش نیست ( بر عکس هرا که همه چیز زندگی اش با ازدواج تعیین می شود ) برای آرتمیس تشکیل خانواده فقط یکی از مسائل حاشیه ای زندگی ست. او بیشتر به فعالیت های اجتماعی اش و همینطور به ورزش و طبیعت علاقه مند است. آرتمیس ها مرزهای محکمی دارند که به شدت از حریم آن دفاع می کنند و کسی که جرأت کند و به مرز آرتمیس نزدیک شود با خشم ترسناک آرتمیس و با تیر تیز و نیزه اش مواجه می شود. آرتمیس ها در کنار مردها خیلی راحتند و هیچ احساس خاصی از خود بروز نمی دهند. برای آنها مهم است که به عنوان یک زن به آنها نگاه نشود و به جنسیتشان هنگام کار توجه نشود. او بر نمی تابد که در جایی به خاطر زن بودن حق و حقوقش نادیده گرفته شود و قطعا شورش می کند و همه چیز را می تواند به هم بریزد. اغلب زنان فمنیست یا بهتر است بگوییم همه آنان آرتمیس هستند. از طرفی لطافت زنانه آرتمیس در این بعد دیده می شود که او دلسوز و حامی سرسخت مظلومان است. هر جا سازمان یا ارگانی برای حمایت از کودکان و زنان باشد او آنجا عضو می شود و برایشان تلاش می کند. اکثر وکلای زن نیز روحیه آرتمیسی دارند. آرتمیس بخشی از زنانگی همه ماست که باید پاسش بداریم و به کمک او از حریم هایمان حفاظت کنیم. فقدان آرتمیس از ما زنان توسری خوری می سازد که هر کسی می تواند به مرزهای او وارد شود و همه چیز را به هم بریزد. برای افزایش این انرژی در خودتان یاد بگیرید " نه" بگویید و بر سر حرفتان بایستید. ورزش کنید و به طبیعت بروید و با دوستان دخترتان گروه های فعال تشکیل دهید. البته در نظر داشته باشید که زیاد بودن این انرژی نیز دردسر ساز است همچنان که در برهه ای از زندگی خودم اینطور بوده است. زیاد بودن آرتمیس از شما موجود لجباز تنهایی می سازد که حرف فقط حرف خودش است و لطافت و انعطاف پذیری زنانه در او گم می شود. آرتمیس نیاز دارد که پرسفنه را کمی درک کند تا روحیه جسور و سرکشش را تعدیل کند. همچنین به هستیا نیاز دارد تا آرامش و ماندن در مرکز وجود را تجربه کند. به آفرودیت نیاز دارد تا عشق زمینی را تجربه کند ( عشق های آرتمیس به خاطر روحیه ای که دارد اکثرا عشق های افلاطونی ناکام هستند ) (این نکته را هم اضافه کنم که به خاطر بالا رفتن سطح اجتماعی زنان این روحیه در حال حاضر در زنها زیاد شده است که البته به نظرم زیاد خوب نیست. هم زنان را تک بعدی می کند هم مردان را در برابر زنان منفعل می کند.) یک خاطره از کودکی: پدربزرگم تعریف می کرد که عمه ای داشته که بسیار دلاور بوده و همیشه با احترام از او یاد می کرد. می گفت یک بار زمانی که روستایشان مورد حمله دشمنان واقع شده بوده و مردها در صحرا روی زمین ها کار می کردند آن عمه معروف اسلحه دست می گیرد و یک تنه از همه زنها و بچه های ده دفاع می کند و باعث می شود دشمنان فرار کنند و نتوانند هیچ آسیبی به روستا برسانند. پدربزرگم می خواست اسم عمه اش را روی سودی بگذارد که با مخالفت ما روبرو شد ( به خاطر اینکه گفتیم اسم دمده ای ست ) الان می بینم که حس پدربزرگم غلط نبوده و سودی هم روحیه آرتمیسی دارد که خیلی هم به درد کار خبرنگاری اش می خورد. از دوستان وبلاگی هم لیلا صحت خودمان هم یک آرتمیس درست و حسابی ست. در طول تاریخ هم آرتمیس زیاد داشته ایم. یکیش امینه است که مسعود بهنود در کتابی به همین نام شرحش را می دهد. یکی دیگرش هم خانوم ابتکار جوان در حال اشغال لانه جاسوسی. شما مثال از آرتمیس بیاورید....نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 3 بهمن1387 توسط الهام غلامی
|
این روزها خدا خوب می گذارد توی کاسه ام! چطوری؟مثلا یکیش:
یادمه سر باز و بسته بودن در، کلی با همکارهایم جنگ سرد پیدا کرده بودیم. من و سیما و سمیرا طرفدار باز بودن در بودیم و سارا و زهرا و آقای س طرفدار بسته بودن در. کمی هم در این رابطه لجبازی می کردیم تا اینکه زد و این قائم مقام آمد و من رفتم جای قبلی آقای س..... الان می فهمم اصرار بیچاره ها به بسته بودن در برای چی بوده است و چقدر باز بودنش ناراحت کننده است. اگر اینجا نیامده بودم نمی فهمیدم و جالب اینجاست که من از سمیرا که بازیکن اصلی "طرح لجبازی در" است خواستم در را پشت سرش ببندد ولی او هر بار که می رود و می آید در را طاقباز باز می گذارد که از سر عمد است یا سهو نمی دانم اما خودم آن موقعها از سر عمد این کار را می کردم..... چند شب است با مهران ریاضی کار می کنم بر عکس دبیرستانش که به زور مطالب را توی حلقش فرو می کردم و از من جدیت و از او بازیگوشی... حالا با جدیت گوش می دهد با سرعت یاد می گیرد و خودش اصرار و خواهش می کند تا وقت برایش بگذارم... این چند روز حسابی مغزم حال کرده با معشوق قدیمی اش. مدتی بود از ریاضی دور بودم حس می کنم مغزم دارد حرکات کششی مثل یوگا انجام می دهد.... لذتبخش است! همه جا با من است. همه جا مراقب من است. میزان توجهش و مراقبتش بستگی کاملی دارد به اینکه چقدر یادش می کنم.... معنی کامل فاذكروني اذكركم
|
|
FreeCod Fall Hafez