زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی1387 توسط الهام غلامی
|
در دنیای امروز با سرعت سرسام آوری که شاهدش هستیم چیزی که گم شده تمرکز هست. ما وقتی غذا می خوریم همزمان درباره یه معامله صحبت می کنیم درباره یه عشق فکر می کنیم درباره نحوه پول خرج کردن نقشه می کشیم به تعطیلات و مسافرتمون می رسیم. موبایلمون هم زمان زنگ می خوره در حالیکه تلفنو جواب می دیم چت هم می کنیم یه قهوه هم همزمان می خوریم راه هم می ریم. همزمان به چند نفر فکر می کنیم و در حالیکه با کسی هستیم به روابط متعدد دیگه مون هم می پردازیم. انقدر غرقیم و مشغولیم که مهار زندگی داره از دستمون در میره......
تمام این سرعت، اضطراب و هول و ولا برای بیشتر داشتن و بیشتر به دست آوردن و تنها نبودن و همیشه پول داشتن و همیشه مشغول بودن و .... از ما آدمهایی ساخته که توی کمای احساسی فرو رفیتم. عشق خنده دارترین مفهوم توی این گیرو دار هست. ما فقط می خوایم بیشتر داشته باشیم بیشتر لذت ببریم بهتر و بیشتر بخوریم با بهترین و زیباترین و پولدارترین افراد ازدواج کنیم.... و باز ناراضی هستیم! چرا؟ چرا قدیمی تر ها که خیلی کمتر از ما امکانات داشتن و روابط محدودتر و غذاهای ساده تر و پول کمتر احساس رضایت بیشتری داشتن؟ به نظر من تمرکز و آرامش از زندگی ما رخت بربسته. همین الان دارید این وبلاگو می خونید چند تا صفحه دیگه همزمان بازه. توی چت هم آنلاین هستید و همزمان جواب چند نفرو می دید و ممکنه جواب یکیو به یکی دیگه بدید و دلخوری هم پیش بیاد. همزمان موزیک روشنه. همزمان دارید چیزی می خورید. همزمان اس ام اس هم می دید. هم زمان با مامان هم درد دل می کنید........ خوب شما با همه اندامتون به طرز تمام-بار مشغول فعالیت هستید در حالیکه ظاهرا کار خاصی هم نمی کنید. برای اینکه به ذهن و روحتون آرامش بدید باید تصمیم بگیرید در هر لحظه فقط یک کار رو انجام بدید و با آرامش و تمرکز تمام توی اون کار غرق بشید. شما وقتی مزه یک نوشیدنی رو حس می کنید باید موزیک رو قطع کنید. وقتی وبلاگ می خونید باید چت رو ببندید. وقتی با یک دوست صمیمی گفتگو می کنید چیزی نخورید. می تونید؟ البته سخته ولی تنها راه تجربه احساسات درونی و آرامش و رضایت و هماهنگی و یکپارچگی همینه. خودم دارم سعی می کنم انجامش بدم. ضمنا سرعتتون رو هم کم کنید. سعی کنید با آرامش بیشتری هر کاری رو انجام بدید. از طمأنینه در حرف زدن تا راه رفتن و همه حرکات! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 30 دی1387 توسط الهام غلامی
|
وقتی که پیش توام
تپش زندگی را در دستانم احساس می کنم ای که زندگی با نگاه تو جاریست دمی در کنارم باش دمی در کنارم باش و ببین که لحظه هایم با تو آبی است دمی در کنارم باش و ببین که لحظات هم در مقابلم کم می آورند ای که نفست الهام بخش عشق است دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم * این شعرو یکی از خوانندگان جوان وبلاگ برام گذاشته و نظر خواسته. به نظرم حس لطیفی توی شعر هست و جون میده که اون آقا این شعرو به آفرودیتش تقدیم کنه. نظر شما چیه؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط الهام غلامی
|
انگار تمام شخصیت ما، تمام باید نبایدهایمان، عقده هایمان خصلت هایمان و .... با همین سیستم شکل گرفته است. بچه تر بودیم لبخند آن دو یا پول یا خوردنی یا چیزی از این دست، دست آموزمان کرد و شدیم تربیت یافته خانواده .... به به چه بچه خوب گوگولی مگولی ای، درس می خواند، زیاد شیطنت نمی کند توی جوب کثیف کوچه بازی نمی کند حمید و مجید را کتک نمی زند* حرف گوش می کند و کم کم داریم امیدوار می شویم که خر خوبی برای جامعه می شود.... فقط به کمک همین سیستم!
و حالا که بزرگ تر شده ایم و با قاقالی لی خر نمی شویم با حقوق سر ماه و پاداش و این چیزها سرمان را گرم چیزی می کنیم که هیچ ربطی به فطرت منحصر به فرد انسانیمان ندارد. به خودمان باشد ( مثلا این سیستم پاداش برایمان فقط در قالب لذت حقیقی درونیمان تعریف شود نه اسباب بازی) هیچ کداممان در اینجایی که ایستاده ایم نمی ایستیم. به خودم باشد یک کار روز مزد داشته باشم و حقوق امروز را فردا به یللری تللری بگذرونم راضی ترم تا هفته ای هفت روز ( و اگه خوشبخت باشم شش روز) روزی 12 ساعت ( و اگه خوشبخت باشم 10 ساعت) لای این کاغذها و فرمولها و مبالغ هنگفت میلیاردیی که فاکتور می کنم و یک قرانش به من ربط ندارد گه گیجه بگیرم و دلم خوش باشد به اینکه آخر برج یه چیزی تهش می ماند که هر چی دوست داشتم بخرم... اصلا با این احوال دیگه نایی نمی ماند که چیزی دوست داشته باشم. امروز سر ظهر مرخصی گرفتم بروم بانک کارم که تمام شد رفتم یه کباب ترکی زدم به بدن ولی راستش اصلا نچسبید.... یعنی دیگه اصلا هیچی نمی چسبه حس می کنم دارم تبدیل به اون جونور معروف مسخ کافکا می شم به همون اندازه بی حس و چندش آور..... * حمید و مجید دو تا داداش بودند توی کوچه ما که از من کتک می خوردند. الان هر دو تا زن و بچه دارند و از این قهرمان بدنسازیها هستند اگه یه ذره کمتر کتکشون زده بودم احتمالا یکیشون می اومد منو می گرفت! (زیاد جدی نگیرید یک مدتی که بچه خوبی می شوم و با کسی لجبازی نمی کنم قاط می زنم باید یه کمی خلاف جهت حرکت کنم تا تعادلم دوباره درست بشه نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 دی1387 توسط الهام غلامی
|
تا در آئينه پديدار آئي و سپيدهدم با دستهايات بيدار ميشود. احمد شاملو نوشته شده در تاريخ جمعه 20 دی1387 توسط الهام غلامی
|
![]() آفردويت که نام رومي اش ونوس است الهه عشق و زيبايي ست. شور زندگي، عشق، سkس، نور، رنگ، رقص و شادي اموري هستند که مستقيما به آفروديت مربوط مي شوند. آفردويت جذاب ترين الهه المپ است. تقريبا تمام مردان المپ عاشق او هستند ( از زئوس گرفته تا پوزيدون و آرس و هفايستوس که شوهرش است) زيرا در او جذابيتي هست که مردان را به صورت ناخودآگاه به دنبال خود مي کشاند. هرگز آفروديت را نمي توانيد ببينيد مگر آنکه مردان زيادي به دنبال او و در جستجوي نيم نگاهي از طرف او راه افتاده باشند. آفروديت خدابانوي خلاقيت نيز هست. تمام زيبايي ظاهري زن که به نوعي به پوشش، آرايش و يا محيط پيرامونش مربوط مي شود به خلاقيت آفروديت ربط دارد. همينطور شعر، نقاشي و هنر! آفروديت بدون اينکه بداند خودنمايي مي کند و در واقع ذات آفروديتي او جذاب است و او حتي دليل عصبانيت ديگران را درک نمي کند. آفروديت نمي فهمد ديگران چرا او را دوست ندارند. در واقع برايش زياد مهم هم نيست اما گاهي از اينکه همه جا مورد بدبيني قرار مي گيرد احساس خوبي ندارد در واقع او بايد بداند که دليل عمده حس بدي که ديگران نسبت به او دارند حسادت است. آفروديت در تمام تصويرها و تنديس هايي که از او ساخته شده برهنه است و اين به دليل توجه خاص او به بدنش و به سkس است که يکي از دلايل جذابيت و در عين حال يکي از موارد اتهامي او از نظر جامعه مدافع اخلاق است.
از آفرودیت به خاطر اینکه نتوانستم حق مطلب را در موردش ادا کنم عذرخواهی می کنم. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 دی1387 توسط الهام غلامی
|
از این به بعد درباره هیچ کس قضاوت نخواهم کرد.
از روزیکه گفته ام آقای قائم مقام یک معتاد و دارای مشکلات روانی ست چون زیاد کار می کند خودم بدتر از او شده ام. جمعه هایم از روزهای عادیم پرکارتر شده و هر روز بعد از آقای قائم مقام از شرکت خارج می شوم کلی هم دون کورلئونه بهم علاقه مند شده است و هی تحویلم می گیرد.... دیگر درباره هیچکس قضاوت نخواهم کرد. پست آفرودیت خیلی وقت است آماده است منتها چون پست جیگیلی گیگیلی ای هست به احترام این روزها آپ نمی کنم تا شنبه انشاء لله.... زت زیاد! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 16 دی1387 توسط الهام غلامی
|
حالم خوب است فقط بدجوری دچار ولع کار کردن شده ام. در اوج شکل موج هستم و همینجوری پر از انرژی دارم یکی از چرخ های این مملکت را می چرخانم. ببینید برق هایتان نمی رود به خاطر تلاش های شبانه روزی امثال من است....
گمانم یکی از دلایلش انرژی آقای قائم مقام باشد که درست روبروی من است و به نظر می آید با عشق و ولع کار را می خورد... از اینکه فرصت نمی کنم به وبلاگ دوستان سر بزنم عذرخواهی می کنم. بعد از تعطیلات با پستی درباره آفرودیت در خدمتتان هستم.... نوشته شده در تاريخ شنبه 14 دی1387 توسط الهام غلامی
|
وبلاگ قبلیت را بسته ای چون او می خوانده است و نوشته ای " نگفته هایم در آن هویدا بود...." دوست گلم تو داری چیزی را تجربه می کنی که خیلی از ما زنها تجربه کرده ایم. عشقی تخریب کننده. نمی خواهم بگویم که این بد است اتفاقا خیلی هم خوب است. همه ما به خراب شدن نیاز داریم تا به یک بازسازی اصولی برسیم البته من از نوشته هایت حس می کنم که تخریب به اوجش رسیده است. یواش یواش این پروسه متوقف می شود و کار سازندگیت را باید شروع کنی....وقتی نگفته های خودت را هویدا می کنی و باز گوش شنوایی پیدا نمی کنی جایی ست که باید رها کنی و بروی. نه نه رها نکنی بلکه فرار کنی از کسی که تو را نمی بیند. ترانه جان قیمتت خیلی بالاتر از این حرفهاست. و خوابی که در پست آخر نوشته ای به وضوح برای تو چنین پیامی دارد. گمان نمی کنم اینبار پیام ناخودآگاهت را ندیده بگیری.... اتفاق کوچک پنجشنبه شب برای من درس داشت. چند تا درس بزرگ: 1- خوب اتفاق خیلی کوچیک بود یعنی قاعدتا من نباید اونقدر ناراحت می شدم. ولی دلیل اصلی ناراحتی من در درون خودم بود. برای اینکه چیزی را به رویم آورده بود که همیشه از آن فرار می کنم. از اینکه خیلی نیاز دارم به داشتن یک بچه! 2- من خیلی بد راجع به اون خانوم قضاوت کردم شاید واقعا بی منظور بود یا شاید واقعا سطح درکش هونقدر بود و من قاعدتا بیشتر از سطح درک کسی نباید ازش توقع داشته باشم. 3- یکی از دوستان توی کامنت خصوصی نوشته بود خوب رژیم بگیر تا دیگران اینطوری به اشتباه نیفتند که خوب اینهم یک بعد قضیه است. 4- یکی هم گفته بود "خوبه لااقل یه دوست حقیقی داری" و راست می گوید این موضوع هم خیلی مهم است. درک موهبت داشتن یک دوست حقیقی! 5- خیلی ها به من لطف داشتند و داشته هایم را برایم شمرده اند تا در برابر نداشته ها به آنها دلگرم باشم. راست می گویید خیلی وقتها داشته هایم را از یاد می برم. در درسهایی که گرفتم واکنش دوستان خیلی موثر بود. از همه عزیزان ممنونم. نوشته شده در تاريخ جمعه 13 دی1387 توسط الهام غلامی
|
این جمعه از بین گزینه های جذاب خانه دیدنی بهناز و تنهایی و استخر و دیدن رز و آمدن به شرکت، مفرح ترین گزینه یعنی آمدن به شرکت را انتخاب کرده ام. در واقع انتخاب چه عرض کنم مجبور بوده ام. دریافت کارانه بچه ها منوط به صدور این فاکتورهاست و هنوز هیچی اش را صادر نکرده ام....
دیشب سر حلیم دعوت بودیم. هیچ از جمع های اینطوری خوشم نمی آید اما یکجورایی هوس حلیم کرده بودم. سر سفره با سودی نشسته ایم. زنی با یک بچه سه چهار ساله می آید کنار ما. همان اول می شناسمش ولی او خود را به نشناختن می زند. شاید حدود 15 سال پیش که من دبیرستانی بودم و با فیزیک هالیدی و ریاضی لیتهلد حال می کردم او با نامه های دوست پسرهایش حال می کرد. فامیل دور بود. یکهو بر میگردد و سلام علیک می کند و می گوید ببخشید نشناختم. بعد بلافاصله و بدون هیچ حرف دیگری می پرسد: بارداری؟ در حالیکه خیلی تعجب میکنم با حالت بدی می گویم: خیر ( محال است نداند که من مجردم) می گوید: به سلامتی.... چند ماهته؟ (یعنی نشنیده که من چی گفته ام) میگویم: گفتم خیر با تعجب چشم هایش را گرد میکند و انگار که به کسی بگویند که مثلا آدم نیستی با تعجب مفرط می پرسد: نیستی؟ جدا؟ به چشم هایش نگاه می کنم و می گویم: باید باشم به نظر شما؟ دوباره در نهایت وقاهت می گوید: آخه به قیافه تان می آید حامله باشید..... تصور کنید من چه حالی بهم دست داده است. یک احمق که تمام افتخار زندگیش تور زدن یک معتاد و زاییدن یک پسر است اینجوری میرود روی اعصاب آدم.... سودی بیشتر از من ناراحت شده است. جایمان را عوض می کنیم. میزبان متوجه ناراحتی من شده. سوال می کند و مجبور می شوم برایش تعریف کنم. در همین صحبت ها زن مزبور می آید سمت ما و می گوید ببخشید من نمی دانستم شما مجردید. نه که رفت و آمد نداریم..... گفتم: خدا رو شکر که رفت و آمد نداریم.... اینبار انگار من به او فحش داده ام بچه اش را بغل می کند و به حالت قهر از آنجا می رود. ناراحتی ام باقی مانده است. مامان را هم وقتی فک و فامیلش را می بیند مگر می شود از جایش تکان داد. تنها چیزی که انرژی مثبت به من می دهد و تا حدودی از آن حال درم می آورد تماس تلفنی یک دوست حقیقی ست که به موقع صدای گرمش را می شنوم و دیگر هیچ..... ضمنا از حلیم مزبور یک قاشقش هم از گلویم پایین نمی رود. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 دی1387 توسط الهام غلامی
|
قائم مقام آدم جالبیه. دیروز یه حرفی زد که می نویسم براتون و بی شباهت به بحث شکل موج نیست.
آدم مثل کمون می مونه. اگه زیاد بکشیش زهش پاره میشه اگه هم اصلا نکشی بی استفاده می مونه باید گاهی بکشی گاهی ول کنی تا هدفش محقق بشه. جالب بود نه. البته ایشون منظورش در مورد کار بود ولی من فکر می کنم قابل تعمیم باشه. ضمنا ایشون بعدش اشاره کرد که در شرکت قبلی هر شب تا 9-10 شب سر کار می مونده (چیزی حدود 15 ساعت کار در روز ) این به نظر من نه تنها افتخار نیست که نشوندهنده یه مشکل روانی شبیه اعتیاد هست. بله اعتیاد. چرا فکر میکنید اعتیاد به دود و دم و شیشه و کریستال محدود میشه؟ نخیر آدم می تونه به کار یا خیلی چیزهای دیگه هم معتاد باشه..... مثل من که به نت معتادم..... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط الهام غلامی
|
بعضی وقتها بعضی مدیرها هیچ از حجم کاری که روی سر آدم می ریزد خبر ندارند. کاری که مال خانوم س هست را داده به من. من مثل یه پرسفنه حرف گوش کن توی حجم کارهای زیاد خودم بدون اینکه چیزی بگم انجامش دادم. بخشی از این کار منوط به پاسخگویی از قسمت آقای ز بود که برایش ایمیل زدم و پاسخی دریافت نشد. من هم کار را نصفه گذاشتم....
حالا خود همین خانوم س رفته زیرآب زنی که مهندس فلان کار مانده.... ز هم میگه من جواب ندادم چون به خودش مربوط بوده ( البه دون حسابی پشت تلفن بهش توپید).... دون هم با من دعوا می کند که چرا پیگیری نکرده ای.... خداییش مظلومتر از من کسی پیدا میشه؟ با دون کورلئونه قهرم فعلا. اینهم زبان درازی برای دون و س که دیگه حالم ازش به هم می خوره
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 دی1387 توسط الهام غلامی
|
امروز از صبح که بیدار شده ام حس عجیبی در تمام وجودم رخنه کرده. حس می کنم می خواهم از قالب خودم بیایم بیرون. می خواهم شده فقط برای یک روز به جای اینکه به احساس خودم و آنچه می خواهم توجه کنم به دیگران توجه کنم. ببینم دیگران چه حسی دارند چه نیازهایی دارند آیا من قادرم با کلامی با لبخندی یا با نگاهی باری از دوش کسی بردارم ببینم آیا می توانم برای دیگران -شده برای یک روز - مادری کنم ببینم آیا قادرم یک روز هم که شده خودم را فراموش کنم و درخدمت انسانها باشم.....
این حس را امروز صبح در حالیکه داشتم توی مغزم به مادرم غر می زدم که حواسش به این نیست و چرا متوجه نیست من چه نیازی دارم و .... پیدا کردم. ناگهان از خودم پرسیدم من تا چه حد متوجه نیازهای او هستم من تا چه حد در او دقیق می شوم.... بعد دیدم درباره همه آدمها پیش از اینکه به دیگران فکر کنم دارم به خودم فکر میکنم. گمان کنم مهمترین ویژگی کار مادرانه عدم قضاوت باشد. مادر بچه اش را بدون قضاوت درباره ظاهرش یا حتی خصوصیاتش دوست دارد و به او عشق می ورزد و خود را وقفش می کند. شکل موج پرسفنه را بدجور دارم تجربه می کنمش. در روز چند بار به بالا و پایین موج سواری میکنم. از حال بد دیشبم تا حال خوب و عجیب امروزم کمتر از چند ساعت از قعر به اوج رفته ام. این صیونیست غاصبی که محل میز مرا اشغال کرده و نقش تحمیلی غزه را به من داده دیروز آمد. آدم بدی به نظر نمیاید میانسال است و قیافه اش شبیه شاه فراری ایران است. البته من میزم را جابجا کردم و جای فعلی بهتر است. اصلا می توانم بگویم جای فعلی از جای غصب شده ام هم بهتر است. این میز واقعا واقعا به کسی وفا نمی کندها.... اوضاع روحی دون کورلئونه هم زیاد خوب نیست از آمدن صیونست که مثلا قائم مقام دون کورلئونه است بوهای خوبی به مشام نمی رسد... دیشب آنقدر حرف داشتم برای نوشتن و کانکت نداشتم که دوباره به دفترم پناه بردم و آنجا نوشتم. مامانم دوباره آمد توی اتاق و من به یاد حرف رز افتادم سعی کردم باهاش خوب رفتار کنم. طفلک می گفت انقدر به کتاب و دفتر و کامپیوتر چشم دوخته ای که چشمهایت پف کرده نفهمید گریه کرده ام. اما باز هم او بهتر از بقیه می فهمد. دیشب اصرار کرد برایش ئی چینگ بگیرم و می خواست تاریخ ازدواج مرا از ئی چینگ بپرسد. ئی چینگ هم یک تاریخ بیربط گذاشت توی کاسه اش البته فقط من و ئی چینگ فهمیدیم که بیربط نبوده. (بدون شرح) نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 دی1387 توسط الهام غلامی
|
مهمانی ای بود که در آن تعداد زیادی اشخاص مشهور و دانشمندان ( از جمله
یونگ روانکاو ) حضور داشتند. مثل همه مهمانی ها بساط نوشیدنی ها و رقص و
پایکوبی و زنان زیبای خوش لباس برقرار بوده است. در میان مهمانها زن راهبه
ای حضور داشته است که مثل همه راهبه ها ردای سیاه بلندی پوشیده بود و با
چهره ای ساده در مهمانی حضور پیدا کرده بود در حالیکه لب به نوشیدنی هم
نمی زد. خانم راهبه از اول تا آخر مهمانی ناراحتی خود را از زیر پا گذاشتن
اخلاقیات در مهمانی ابراز می کند. به خانومهای پر از رنگ و لعاب آن مهمانی
خرده می گیرد که قانون خدا را زیر پا گذاشته اند و انسان های سطحی ای
هستند که روحشان را به شیطان فروخته اند. راهبه بسیار متاسف بود که زنان
آن مهمانی به جای ساده پوشی و ذکر خدا با آن لباس های رنگارنگ و آرایشهای
غلیط و رقصهای ناجورشان دل مسیح را به درد می آورند.
در همین حین ناگهان برقها قطع می شوند و اعلام می شود که تا یک ساعت دیگر برقها نخواهد آمد. مهمانان خوش ذوق، موزیک را قطع نمی کنند و تصمیم می گیرند در تاریکی برقصند و خوش بگذرانند. مهمانی در تاریکی ادامه پیدا می کند اما.... برق ها زودتر از زمان اعلام شده می آید و ناگهان همه جا روشن می شود. چیزی که باعث می شود چشم همه از تعجب گرد شود این است که همه می بینند خانوم راهبه با یک پیراهن قرمز بسیار زیبا در حالیکه خیالش از تاریکی راحت بوده داشته وسط جمعیت می رقصیده.... خانوم راهبه ای که زیر ردای سیاهش پیراهن سرخ زیبایی پوشیده بود.... این پیراهن سرخ زیر ردای سیاه را همه ما به نوعی داریم و سایه های شخصیتی ما هستند و البته محدود به رقص و لباس نمی شود و در تمام شئون زندگیمان مصداق دارد. ببینید کجا بیش از همه به اطرافیانتان انتقاد می کنید و بعد خوب به زیر ردای سیاهتان نگاه کنید.... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 10 دی1387 توسط الهام غلامی
|
این که فلسفه زندگی آدم چی باشد و نگرشش به دنیا و مسایل اجتماع و مسایل دنیا و بحث حقوق زنان و همینطور شیوه مدیریت زمان و برنامه ریزی آدم در حوزه شخصی و اجتماعی همه و همه بستگی به این دارد که
شب قبل چطور خوابیده باشید....
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 دی1387 توسط الهام غلامی
|
- جای میزم تغییر کرده به دستور همونی که عکسشو چند پست قبل گذاشته بودم. در بدترین جای ممکن مستقر شدم. اعتراض بی فایده بود. مثل بره قبول کردم و اومدم نشستم اینجا دم در. در معرض رفت و آمدها... خدماتی ها چند قدم اونورتر تجمع می کنند و درباره کارشان بلند بلندحرف می زنند. هی این می رود آن می آید. می تونم آماری بگیرم از تعداد دفعاتی که افراد به دستشویی می روند و این آمار را بررسی کنم ببینم وضعیت مزاجی همکاران چطور است. جای بینظیر قبلیم قرار است داده شود به کسی که نیامده حکم ریاستش خورده. بسیار عصبیم. دون کورلئونه در جواب اعتراضم با لبخند گفت خوب آپشن دوم هم اینه که بفرستمت پیش آقای ز......
- مامان گیر داده که جمعه برویم خانه دیدنی بهناز و من هم حتما باید بروم. اما من ترجیح میدهم بروم استخر... شاید هم هیچکدام. دلم برای تنهاییم و برای نشستن و هیچ کاری نکردن تنگ شده. مدتی ست هر شب دیر می روم خانه. تا صبح هم سریال می بینم توی خواب و صبحها خسته ام. انگار خودم به تنهایی نقش تمام شخصیت های یک سریال را بازی کرده باشم. - دلم می خواهد بخوابم بدون اینکه خواب ببینم آنهم در سکوت مطلق یا بتوانم اشک بریزم بی اینکه کسی ناگهان بیاید توی اتاق و احساس نکند مجرم دستگیر کرده. درست و حسابی اشک بریزم..... اینجور موقعها هیچ تئوری و هیچ حرف منطقی توی کتم نمی رود. دلم می خواهد بلند بلند با خودم حرف بزنم. فکر میکردم با رفتن بهناز خیلی اوضاع عالی می شود ولی اتفاقی که افتاده این است: یک شب در میون میزبان یکی از خواهرها و داماد محترم هستیم. وقتی هم که از سر شانس تنها باشیم مامان که دچار کمبود دختر شده می آید سراغم و ول کن هم نیست. هرچقدر هم بدجنسانه تحویلش نمی گیرم فرقی نمی کند. - از بی صداقتی اونقدر ناراحت نمی شوم که از احمق فرض شدن. لااقل قبول کن که شماره تلفن مرا دوست سابقم به تو داده است. انکار حقیقتی که اتفاقی معلوم شده یعنی همون احمق فرض کردن مخاطب که متاسفانه دوستی ام را با هردویتان تمام می کند. آره درست فهمیدی من اون فرشته ای که فکر می کردی نیستم در حال حاضر گرگی هستم که دارم بهتان دندان تیزم را نشان می دهم. به نفعتان است که دور و برم نپلکید. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 دی1387 توسط الهام غلامی
|
دوستانی که داستان پرسفنه رو به خاطر دارن می دونن که پرسفنه توسط هادس از
مادرش دزدیده شده و به جهان زیرین رفت. اونجا ملکه دنیای تاریکی شد و
طبیعت خام و کودکانه اش با تاریکی و مرگ آشنا شد. (داستان کامل پرسفنه رو
که خیلی جذاب هست از بخش اساطیر آرشیو موضوعی می تونید بخونید) البته با
پافشاریها و اعمال قدرت مادرش دیمیتر دوباره به جهان بالا برگشت ولی هرگز
نتونست به طور کامل بالا بمونه چون با دسیسه ای که شوهرش هادس چید پرسفنه
سه ماه از سال رو باید به نزد شوهرش در دنیای زیرین می رفت و این سه ماه
همون سه ماه زمستونه که دیمیتر زمین رو دچار سرما و خشکی می کنه... پرسفنه
با یک آهنگ ثابت بین جهان زیرین و جهان بالا در حرکته و این موضوع حقیقت
بسیار مهمی درباره طبیعت متغیر و اصطلاحا مودی زنانه هست. حقیقتی که زنها
باید درباره خودشون بدونن و مردها باید درباره زنانی که باهاشون ارتباط
دارن متوجهش باشن.
زنها طبیعتا و به خاطر شرایط جسمی شون بالا پایین روحی خاصی رو تجربه می کنن. در زمانهای خاصی تلاطم امواج درونیشون اونها رو به قعر دنیای تاریکی می بره و دوباره با یک آهنگ ملایم از اون دنیا به دنیای بیرون میان ( البته مردها هم به صورت خیلی خفیفتری چنین چیزی رو تجربه می کنن واین به همون بخش زنانه مردها برمی گرده ولی در مجموع این یک ویژگی زنانه هست) شاید چنین تغییر حالتی رو بشه با یک شکل موج سینوسی نشون داد
این شکل رو بچه های مهندسی و احتمالا علوم پایه خوب می شناسن چون رفتار خیلی از پدیده های طبیعی رو با این شکل موج میشه نشون داد و اساسا این یه تعریف پایه ای مهم هست و همه انواع توابع رو هم میشه به صورت یک سری از شکل موجهای سینوسی با فرکانسهای مختلف نشون داد. به نظر من رفتار مودی زنانه رو هم می شه با این شکل موج نشون داد. دلیل این رفتار مودی و تغییرات روحی به دوران قاعدگی در زنان که کاملا منظم و ماهانه هست میشه ربط دارد. نکته مهمی که در این رابطه وجود داره اینه که زنها باید فعالیتهاشون رو با این تغییرات هماهنگ کنن. بسیاری از زنها سعی می کنن روحیه ثابتی داشته باشن که اشتباه بسیار بزرگی هست. خیلی مهمه که زنها باور کنن که ثبات روحی برای یک زن امکانپذیر نیست و طبیعت زن این ثبات رو نمی پذیره. به همین خاطره که زنهایی که شغل های مردانه و اصولا شکل زندگی مردانه رو دنبال می کنند بعد از مدتی دچار یک احساس پوسیدگی درونی میشن. به خاطر اینکه طبیعت فعالیت های مردانه مثل شغلهایی با ساعت های طولانی و شرایط ثابت هست که با طبیعت زنانه مغایرت داره. زنها باید بدونن وقتی سعی می کنن نقش های مردانه بپذیرن و وقتی سعی می کنن شبیه مردها بشن یا ثابت کنن نقش های اجتماعیشون کمتر از مردها نیست دارن سعی می کنن این شکل موج سینوسی رو در خودشون به یک خط مستقیم تبدیل کنند و این یعنی انکار روح زنانه و کشتن بخش مهمی از روان زن وحشی. چرا نباید این شکل موج رو از بین برد؟ این ویژگی بسیار خاص مودی بودن موهبت بزرگی برای زنان هست. در سفر روی این شکل موج و بالا پایین رفتن ها زنان تجربه های درونی منحصر به فردی را تجربه می کنند. دستاوردهای درونی، شهود، کشف و اکتشافات، و کسب انرژی برای فعالیت های روزمره در روند این سفر سینوسی به زنان داده می شود. به خصوص شهود ناب زنانه که میراث زن وحشی ست نتیجه مستقیمی از این ویژگی ست. بارها از زنان می شنویم که "امروز حالم خوب نیست." یا "نمی دونم چمه ولی یه طوریم" " اصلا دل و دماغ هیچ کاریو ندارم" " بدون دلیل تلفنمو خاموش کردم حوصله هیچ کسی رو ندارم"... این جمله ها یعنی من ته شکل موج قرار دارم. در چنین مواردی سعی نکنید با دست و پا زدن خودتون رو از اون ته بالا بیارید، بلکه به این شکل موج فکر کنید و خودتونو بهش بسپرید تا با حرکت موج وار اون بدون تلاش زیادی بالا بیاید. شما نه می تونید همیشه در اوج باشید نه همیشه در قعر. هنر زن بودن یعنی موج سواری روی این شکل موج.... درک این شکل موج از طرف مردان هم کمک می کنه تا مردان روابطشون رو با زنها به بهترین نحو تنظیم کنند. این شکل رو هم دوست عزیزم سرود سبز رویش به عنوان شکل موج زنانه معرفی کرده که به نظر جالب میاد. خوبی این شکل اینه که اولا روی همون بالا پایین رفتن ها هم نویز گذاشته هم شکلو از تقارن در آورده که به نظرم جالب و واقعی تر از یه شکل موج متقارن میاد. ممنون از این دوست عزیز
نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی1387 توسط الهام غلامی
|
![]() اینو می دونستید که یکی از فواید چاقی اینه که فرد کمتر احتمال داره به پوکی استخوان دچار بشه اینو من نمی گم دکتر مامانم بهش گفته. البته چاقی فواید بیشماری داره که این فقط یکیشه. یکی دیگه ش هم که خودم کشف کردم اینه که می دونی آدم چاق اقلا عقده خوردنی جات نداره و هر وقت هر چی دلش خواست خورده.... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط الهام غلامی
|
عشق برای من مفهومی کل نگرانه و عارفانه داره. یعنی تو به هستی عشق می
ورزی به زندگی عشق می ورزی به آدمها عشق می ورزی به خودت و به موهبتی که
بهت عطا شده عشق می ورزی... و با عشق زندگی می کنی و تمام کاستیها و پستی
بلندی های زندگی رو دوست داری و با عمق وجودت می پذیریشون. حالا این بین
افراد مختلفی هم سر راه تو قرار می گیرن و و روابطی هم با انسان های دیگه
داری که بعضیاش از بعضیاش مهم ترن. و یک رابطه هم هست که خاصه و شما رو
تبدیل به جفت می کنه. جفتی که در کنار هم یه واحد اجتماعی رو تشکیل می دید
و فرزندانی به وجود میارید. جفتی که طبیعت برای شما در نظر گرفته ( من به
قسمت الهی خیلی معتقدم توی این موضوع) قطعا موجود ایده آلی نیست چون شما
هم موجود ایده آلی نیستید. اون سر راه شما قرار گرفته تا ازش درس بگیرید و
از شما درس بگیره و در کنار هم و با عشقی که به هم دارید ( و همینطور با
زخم هایی که از هم می خورید و رنج هایی که در کنار هم متحمل میشید) به
انسان کامل تری تبدیل بشید....
حالا فرض کنید شما در طول مسیر زندگیتون به کسی بر می خورید که دچارش میشید یعنی به قول معروف اونجوری که مصطلحه می گن عاشقش شدید. خواب و خوراک ازتون گرفته و شب و روز توی فکرش هستید و می خواید حتما بهش برسید و می دونید بدون اون نمی تونید زندگی کنید. وقتی حس کردید درموقعیتی قرار گرفتید که بدون ان آدم نمی تونید زندگی کنید بدونید دچار بیماری شدید. بیماری ای به نام عشق. ( جدیدا روانشناسا به این نتیجه رسیدن که علائم عشق بسیار شبیه یک بیماری روانی شبیه وسواس هست و جالبه چند وقت پیش توی تلویزیون بوعلی سینا توی سریال می گفت عشق بیماری ای است مانند مالیخولیا ) به هر حال این معنی از عشق قطعا با وصال به پایان میرسه و با به دست آوردن آن شخص بعد از مدتی حس خواهید کرد که خوب حالا چی؟ولی در حالت اول که توضیح دادم اینطور نیست شما در زندگی در کنار خوشی ها و رنجها هر روز رابطه تون شکوفاتر میشه و کم کم به هم دلبستگی عمیقی پیدا می کنید...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط الهام غلامی
|
1- به یارو خارجیه میگه "marry christmas" یعنی با کریسمس ازدواج کن... آخه لامصب یه ذره زبان یاد بگیر اینهمه با خارجیها ارتباط داری. ضمنا فوری میشه urgent نه orgent .... حالا این آدم یه مدیر رده بالای شرکت ماست و دیگر هیج
2- اینهم عکس کسی که بالا وصفش شد در حال ایمیل زدن به من که این ماه کارانه ات را نصف می کنم تا بفهمی مسوولیت پذیری یعنی چه 3- کاش مایکروسافت آیکون بیلاخ را هم طراحی کند تا مشکل من برای واکنش نشان دادن به بعضی ها حل شود. 4- دقت کرده اید چقدر بدقول شده ام؟ نه داستان دختر بی دست را ادامه دادم نه پستی درباره آفرودیت گذاشتم... 5- مایوی نو خریده ام. 6- چیه چرا اینجوری نگاه می کنی؟مگه همه پست هام باید باشخصیتانه باشد؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 دی1387 توسط الهام غلامی
|
- وجدان درد هم مثل سردرد می ماند ول کن نیست تا یه راه حلی برایش پیدا کنی. مثل من که الان سه روز است مثل دانکی دارم کار می کنم و تمام بشو هم نیست که نیست.
- نظرسنجی را انجام ندادم تا به آمار برسم من این کار را کردم فقط برای اینکه به صورت کلی نظرات خواننده های وبلاگ را بدانم و چالش ها و بحث هایی که در این خلال میشود باعث میشود آدم هم مروری به افکار خودش بکند هم دیگران رو بهتر بشناسد. - خودم توی این سنی هم که هستم بدون اجازه پدرم هزاری هم عاشق کسی باشم محال است باهاش ازدواج کنم (البته در بیست سالگی ممکن بود این اشتباه را بکنم چون من هم آن موقع خیلی فمنیست بودم و به نظرم همچین چیزی ستم آشکاری به زنانگی بود) ولی الان اینطور فکر نمی کنم و قبول دارم که نیازمند تفکر صحیح پدرم هستم چون وقتی صحبت ازدواج می شود در منطقی ترین حالت هم به اندازه کافی همه جانبه نگر نیستم ( البته این نقطه ضعف را فقط در این مورد دارم ها). ضمنا نظر پدرم در این مورد خاص از نظر مادرم برایم بسیار بسیار مهم تر است. در مورد دیگران نمی توانم نظر قاطعی بدهم. شاید آنها به اندازه من به پدرشان اعتماد ندارند. شاید آنها منطقی تر و کار درست تر از پدرشان هستند. شاید مادر آنها از پدرشان بهتر می تواند تصمیم بگیرد. به هر حال این طرز فکرها خیلی متأثر از شرایط واقعی زندگی آدمهاست. - با نیم ساعت تأخیر خیلی اتفاق مهمی نمی افتد ولی می توانی با خوردن صبحانه و آرایشی در کمال خونسردی بدون سرویس به محل کار بیایی و از هوای خوب امروز لذت وافری ببری و.... می ارزد به کسر حقوق! - یواش یواش دارم به زن وحشی درونم عادت می کنم. دیگه ازش نمی ترسم. - تمام آرامشی که می خواستم بروم در یک زندگی مستقل به دست بیاورم توی این اتاقی که حالا دیگر بهناز رهایش کرده و رفته و سمیه هم که قزوین است توی این چند روز تجربه کرده ام. توی این چند روز فهمیدم که چقدر این سالهای اخیر به من سخت گدشته است. روزهای پر دغدغه و گرفتاری های کاری و مشکلات با آقای "ز" خسته و کوفته به خانه می آیی بحث های همیشگی درد دلهای تمام نشدنی بهناز و شلوغ کاری های سمیه حسرت یک استراحت واقعی را در دلم گذاشته بود. نتیجه این بود که صبح فردا خسته تر از غروب دیشب به سر کار بروم و هر روز خسته تر از دیروز. اما حالا شکر خدا همه چیز بهتر شده. تازه تلفنم که آن موقع ها همیشه اشغال بود حالا دیگه محض رضای خدا یک زنگخور هم ندارد..... - و خبر تازه اینکه بالاخره دارم شنا را یاد می گیرم. تا کوچکترین وقتی گیر می آورم به استخر می روم و هیجانش برایم با هیچ چیز دیگری قابل قیاس نیست. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط الهام غلامی
|
دوستان بحثی در وبلاگ لیلا ایجاد شده است درباره قانون اجازه پدر برای ازدواج دختر. تصمیم گرفتم نظرسنجی ای ترتیب بدهم. این کار را نه برای خاطر جمعی خودم ( که نظر قاطعی در این مورد دارم و خاطر جمع هستم) بلکه صرفا به عنوان یک نظرسنجی از نظرات دیگران انجام می دهم. لطفا یکی از سه گزینه زیر را انتخاب کنید:
گزینه 1- دختر برای ازدواج نباید به اجازه پدر نیاز داشته باشد و این قانون به طور کلی اشتباه است. گزینه 2- اجازه پدر برای ازدواج دختر شرط منطقی و درستی ست و قانون فعلی بسیار خوب و مناسب می باشد. گزینه 3- اجازه پدر برای ازدواج دختر شرط منطقی و درستی ست ولی باید بندها و تبصره های مناسبی وجود داشته باشند که در شرایط استثنایی رافع مشکلات باشند. گرینه 4 به پیشنهاد لیلا اضافه می شود: اجازه والدین (هم پدر و هم مادر) با لحاظ شرط سنی برای دختر و پسر مثلا کم تر از 18 سال که سن مسئولیت کیفری (از نظر ثبت احوال ) است با فرض برابر بودن برای هر دو جنس منظور شودنوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 دی1387 توسط الهام غلامی
|
یلدا یا بلندترین شب سال در سنت ایرانی جشن گرفته می شود. برخی می پرسند چرا ایرانی ها بلندترین شب سال را گرامی می دارند. در این سنت رازهای زیادی نهفته است.
یلدا به ما می گوید که بخش تاریک وجودت را گرامی دار. یلدا به ما می گوید با شب، تاریکی و افسردگی مثل روز و روشنایی و شادمانی دوست باش. یلدا به ما می گوید که شب ترین شب هم بالاخره صبح می شود. و یلدا به ما می گوید دنیای تاریک درون، افسردگی و سیاهی های طولانی فرصت بسیار خوبی هستند تا آرام بنشینید، شوخ و شنگ تخمه بشکنید و به شب لبخند بزنید و ایمان داشته باشید که صبح در انتظار شماست هرچقدر هم که دیر بیاید به هر حال می آید ولی این شب موهبتی ست تا فارغ از دغدغه های بی معنی روزمره بیاساییم و آرام بگیریم و برای یک بار هم که شده خرق عادت کنیم و به شب دل ببندیم و زیباییهایش را ببینیم بدون اینکه بیتاب صبح باشیم. یلدا می گوید در همین بلندترین تاریکی ست که می توانی با تفال و درونگرایی سرنوشتت را رقم بزنی و به کل زندگیت یک بار دیگر نگاه کنی. شب یلدای من که مصادف بود با یک تجربه بسیار زیبای درونی. انشالله شما هم با این شب عشق بازی خوبی کرده باشید. |
|
FreeCod Fall Hafez