زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
تعجب نکنید اگر دوست افسانه چیزی نمی گوید. در این گفتگو افسانه حرف می زند و دوستش قضاوتی نمی کند فقط آنچه را شنیده می نویسد....
اول روبوسی و تعارفات معمول و تو چاق شدی و تو لاغر شدی و ..... دیداری بعد از چند سال...... دوست افسانه حال شوهر افسانه را می پرسد... افسانه شروع می کند به گریه کردن. (توی پرانتز افسانه هم از آن زنهایی است که یک زمانی کلمه شوهرم را خیلی غلیظ تلفظ می کرد به خصوص جلوی مجردها)... رفته مسافرت...... با همون خانوم...... و باز گریه می کند. دوست افسانه می داند آن خانم کیست. آن خانم دوست خانوادگی افسانه بود که بعد شد دوست دختر شوهرش و حالا شده همسر صیغه ایش..... نمی دونی چه بلاهایی سرم آورده. نمی دونی چند بار به حد مرگ کتکم زده فقط به این خاطر که اعتراض کردم. اعتراض کردم به اینکه چرا همه وقتشو پیش اونه. چرا خرجی نمیده. قسطهای خونه عقب افتاده و خودم همه رو میدم. به زور خرجمونو می رسونم. طفلک بچه م داره آب میشه. همه ش غصه می خوره . جلوی بچه مدام به باد کتکم می گیره.... می بینی بازی روزگارو؟ یادته چقد عاشق هم بودیم؟ یادته چقد جونمون برای هم در می اومد؟..... دوست افسانه یادشه.... و ساعتی با این دردلها می گذرد. دقایقی به سکوت می گذرد و موضوع بحث کشیده می شود به موزیک.... موزیکی که روشن است.... افسانه به سالها پیش رفته است با این آهنگ... به بیش از بیست سال پیش.... این آهنگ منو یاد یه پسری می ندازه که عاشقش بودم.... و شروع می کنه به تعریف داستان عشقیش... من اومده بودم تهران برای تحصیل و کار. خونواده م شمال بودن و من تهران پیش خواهر و شوهر خواهرم زندگی می کردم. یه پسری که توی شمال بچه محل ما بود به خونه خواهرم رفت و آمد می کرد. یواش یواش ما عاشق هم شدیم. هر هفته اون خونه خواهرم بود. ما شیفته هم شده بودیم.... فقط یه مشکلی این بین بود. اونم این بود که اون نامزد داشت..... ولی نامزدشو دوست نداشت.... شیش ماه نرفت به نامزدش سر بزنه ولی هر هفته به دیدن من می اومد...................... آخر ماجرا هم خونواده پسره به زور وادارش می کنن با نامزدش ازدواج کنه ولی آخر ماجرا مهم نیست مهم اینه که.... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
ابروهام شبیه ابروهای این خانومه شده ( البته فقط ابروهاما)
![]() راستی عیدتون مبارک نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
"دو سال پیش، در محلی بسیار دور از آنجا، شبی بی اینکه شمع را خاموش کند خوابش برده بود. وقتی بیدار شده بود آتش همه جا را در خود گرفته بود. خانه ای که در آن با مادربزرگش - که او را بزرگ کرده بود - زندگی می کرد سوخت و خاکستر شد. از آن پس مادربزرگش او را از این شهر به آن شهر می کشاند و با دریافت بیست سنتاوو به بغل این و آن می انداخت تا پول خانه خاکستر شده را در آورد. دخترک به حساب خودش هنوز می بایستی ده سال دیگر هر شب بغل هفتاد مرد بخوابد چون علاوه بر در آوردن پول خانه، می بایست خرح سفر و غذای هر دو و حقوق چهار مرد سرخپوستی را هم که صندلی مادربزرگش را به دوش می کشیدند بپردازد."
بخشی از رمان شاهکار و بیاد ماندنی " صد سال تنهایی" به نظرتون به جای تنهایی چه واژه ای می تونست ترجمه بهتری باشه واسه solitude ؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
" هیچ چیز در این سیاره یا در این کهکشان نیست که در محدوده مرزهای بخشش نگنجد"
دکتر استس نظر شما چیه؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
پنج تومن دادم فقط برداشتن ابروم ولی برای اولین بار از کار یه آرایشگر راضیم...
خانومه اینکاره بود کاملا. با یک نگاه فهمید که ابروهامو چطوری برداره. بهم گفت به خاطر گرد بودن صورتت و ... هیچوقت ابروهاتو کمونی یا هشتی برندار. باید صاف برداری و یه کمی هم کوتاه کنی. اما من همیشه ابروهامو هشت بر می داشتم.... نمی دونی چه حالی می کنم با ابروهای جدیدم. البته خانومه کار درست بودا ولی اخلاقش خیلی گند بود اما می ارزید. نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
کم پیش میاد وقتی صبح از خواب پا میشم کسی بیدار باشه و بشه باهاش حرف زد و من همیشه صبح ها حال خوبی برای حرف زدن دارم...
امروز صبح با مهران چند دقیقه گپ زدیم که می نویسم براتون. داشتم صورتمو می شستم یکهو خندیدم مهران میگه به چی می خندی گفتم یاد حرف استاد افتادم. چه حرفی؟ می گفت با یه دوستی داشتیم می رفتیم یه نفر به دوست ما گفت: عوضی و دوست من هیچ واکنشی نشون نداد. گفتم چرا جوابشو نمی دی بهت فحش داد. بهت گفت عوضی! دوستم گفت: ببین دو حالت داره. یا ایشون راست می گه یا دروغ میگه. اگه راست می گه که خوب عصبانیت نداره من باید برم خودمو اصلاح کنم. اگه هم دروغ بگه خوب دیگه عصبانیت نداره یه چیزی گفته دیگه! وقتی درست نیست اصلا اهمیتی نداره. مهران خندید. برای کامل کردن صحبت گفتم. ببین اگه به یه آدم دو متری بگی کوتوله بهت می خنده. ولی اگه به آدم قد کوتاه بگی کوتوله بهش بر می خوره. اگه به کسی بگه بیشعور و طرف درونا احساس بیشعوری بکنه از این حرف به شدت به هم میریزه و عصبی میشه ولی اگه چنین حسی نداشته باشه فقط به بی ادبی شما ایمان میاره... حالا نرید راه براه به مردم فحش بدین بعد بگین مشکل از خودشه که ناراحت میشه ها.... اینجوری فقط بی ادبی شما ثابت میشه ها! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
در نظر بگیرید سوار یه بالن هستید. بالن به خاطر وزن زیادش نمی تونه اوج بگیره و در ارتفاع پایین داره پرواز می کنه. شما از این موضوع ناراحتید و دلتون می خواد اوج بگیرید.
ناگهان کیسه شنی توی بالن پیدا می کنید و در می یابید اون کیسه باعث وزن بیش از اندازه ای شده. می ندازیدش پایین و یکهو اوج می گیرید.... انقدر سرعت اوج گرفتن بالاست که دچار هیجان میشید.... الان من توی اون بالنم نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
نمی دونم چطوری براتون از حسی که دارم بگم. بسیار کم پیش میاد من انقدر توی اوج باشم.
چند روز بود که کاملا در قعر هادس بودم. در قعر قعر هادس. به توصیه استاد از این حالت سعی نکردم بیرون بیام و اون تو موندم و سعی کردم آواز بخونم و بشینم تا هستی هدیه ش رو بهم بده و برگردم بالا. حالم طوری بود که یک روز اصلا سر کار نیومدم و روز بعد هم که اومدم عملا کاری نتونستم بکنم به جز چت با یکی از دوستان که البته بسیار مفید بود و خودش یکی از هدیه های هستی بود. هدیه بعدی این بود که در روزی که خونه بودم دستم به سمت کتاب دکتر استس رفت ( زنانی که با گرگها می دوند ) این کتاب همیشه برای من منبع دانش و درک زیادی بوده. بیش از یک ساله که پراکنده می خونمش اما اون روز به طور کاملا اتفاقی صفحه ای و فصلی رو باز کردم که گشودنش رنجی رو در من پایان داد. رنجی چند ساله. همیشه از بدنم بدم می اومد. همیشه بدنم رو با معیارهای زیبایی شناسانه مد روز می سنجیدم و در این معیارها با قد و وزن و دور کمر استاندارد جایی نداشتم. البته بازخوردهایی که از محیطم می گرفتم هم تاثیر زیادی داشت. خواهر برادر مادر ( تنها کسی که هیچوقت قضاوت بدی درباره بدنم نداشت پدرم بود ) دوستان و همکاران و دکترها و متخصصین تغذیه و ...... سالها بود که هر بار در آینه نگاه می کردم هیچ زیبایی ای نمی دیدم. همیشه چربی های دور شکمم رو فقط می دیدم و ازش در عذاب بودم و البته همه رژیم ها هم بی تاثیر بودن! این بی تاثیری رژیم هم خودش پایین بودن عزت نفس رو در من تشدید می کرد. مربی یوگام خیلی سعی می کرد به من یاد بده بدنم رو دوست داشته باشم اما نمی تونست. ظاهرا می پذیرفتم اما قلبا و با دریافت سیگنالهایی که مرتبا از دنیای بیرون می گرفتم اینو نمی پذیرفتم. اون روز با خوندن چند صفحه از فصل هفت کتاب دید من نسبت به بدنم کاملا تغییر کرد. کاملا از این رو به اون رو شدم. دیگه بدنم رو دوست دارم و اونو معبدی برای روح می بینم. معبد مقدسی که به هر شکلی باشه دوستش دارم. واقعا این توهینی به بدنه که فقط در چهارچوب عدد و رقم و با معیارهای ابعای سنجیده بشه. و دیشب نیمه های شب از خواب بیدار شده بودم. ناخودآگاه دست روی شکمم گذاشتم و لبخند زدم. دیشب در خودم کودکی دیدم که عاشقانه بدنش رو دوست داره! و امروز صبح یادم افتاد که همیشه وقتی با کسی از جنس مخالف آشنا می شدم همیشه از این موضوع در رنج بودم و به خصوص انقدر از اینکه در رابطه نزدیک تر بشم می ترسیدم که ناخودآگاه ترجیح می دادم رابطه زیاد پیشرفت نکنه و البته همیشه بلد بودم راههای خوبی بسازم و اختراع کنم برای نافرجام گذاشتن رابطه که خودش دلیل بزرگتری می شد برای سرکوب خودم. همه ش از اینکه روزی در برابر کسی که دوستش دارم برهنه بشم و اون ببینه که من چه اندام نامتناسبی دارم وحشت داشتم. این رنج به پایان رسیده و دارم می بینم که بدنم بسیار زیباست. قصد دارم ایمیلی برای نویسنده کتاب ارسال کنم. انگیسی دانها کمکم کنند لطفا! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
پس از سه سال، شیطان برای بردن دختر بازگشت. دختر مانند عروسی زیبا حمام کرده بود و لباس سفیدی بر تن وسط یک دایره گچی نشسته بود تا شیطان او را ببرد. اما شیطان با دیدن او وحشت کرد و دور شد. شیطان هرگر به افراد تمیز و سفیدپوش نمی تواند نزدیک شود. او دستور داد تا دختر حمام نرود و کثیف باشد.
پدر و مادر و دختر وحشتزده اطاعت کردند و دختر مدتی بدون نظافت به سر برد. لباس ها و موها و ناخنهایش کثیف و ژولیده شدند تا اینکه شیطان دوباره پیدا شد. دختر شروع کرد به اشک ریختن... آنقدر گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد.... و همینطور اشکهایش روی دستهایش ریختند و حجم عظیم اشک دستهایش را شستشو دادند و تمیز کردند. وقتی شیطان آمد باز دید که دست های دختر تمیز هستند. با آن دستهای تمیز نمی توانست دختر را ببرد. خیلی عصبانی شد و به پدر دختر دستور داد با تبر دست های دختر را قطع کند. پدر می خواست از خواسته شیطان سرباز زند اما شیطان گفت اگر دستانش را قطع نکنی تمام این محدوده تا جایی که چشم کار می کند را نابود خواهم کرد. پدر ملتمسانه به دختر نگاه کرد. دختر پذیرفت که پدر هرچه صلاح می داند انجام دهد و پدر کاری را که دوست نداشت انجام داد. معلوم نشد دختر درد بیشتری کشید یا پدر. اما دستها قطع شدند. دختر در این حال نمی توانست جلوی اشکهایش را بگیرد و باز آنقدر گریه کرد تا بازوهایش با اشکهایش تمیز شدند. وقتی شیطان برای بار سوم به سراغ دختر آمد به خاطر تمیزی بازوانش نتوانست به او نزدیک شود و پس از سه بار او دیگر هر حقی را برای تصاحب دختر از دست داد و به اعماق جنگل پرت شد. حالا دختر از دست شیطان رها شده بود اما دیگر دستی نداشت و بکلی ناتوان شده بود. پدر و مادر مهربانش تصمیم گرفتند با عزت و احترام و با توجه به ثروت زیادشان به خوبی از دختر مراقبت کنند اما دختر که دچار دگرگونی شده بود نپذیرفت و پدر و مادر را ترک کرد. او آوارگی در جنگل را انتخاب کرد و گفت: ترجیح می دهم در فقر و با احسان دیگران زندگی کنم. دختر با دستان بریده شده پوشیده در تنزیبی سفید، تنها و بدون دست به اعماق جنگل رفت... (ادامه دارد) نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
موافقید باز بریم توی قصه؟ این قصه زیبا که می خوام براتون تعریف کنم از کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" برداشت شده البته به بیان خودم
یکی بود یکی نبود. در جنگلی دور، آسیابان پیر و فقیری زندگی می کرد که از راه آسیاب کردن گندمهای مردم ده روزگار می گذرانید. اما او بسیار فقیر بود و برای به دست آوردن تنها غذای روزانه شان باید تلاش زیادی می کرد. او از زندگی فقیرانه اش خسته شده بود. یک روز که در جنگل در حال قطع درختان بود مردی سیاهپوش با لباسی عجیب در برابرش ظاهر شد و به او گفت: "چرا اینقدر خودت را خسته می کنی؟ اگر با من معامله کنی بسیار ثروتمند خواهی شد" آسیابان پرسید: چه معامله ای؟ پیرمرد عجیب گفت:" اگر آنچه پشت آسیاب است به من بدهی، من نیز تو را غرق ثروت می کنم" آسیابان فکر کرد و با خود گفت "پشت آسیاب که چیزی نیست جز یک درخت سیب پرشکوفه..." با این فکر بیدرنگ معامله را قبول کرد. پیرمرد عجیب خنده ای شیطانی زد و گفت: "من می روم و سه سال بعد برای بردن چیزی که به من تعلق دارد بازخواهم گشت." با رفتن پیرمرد عجیب ناگهان لباس ها و کفش آسیابان عوض شدند و تبدیل به لباسها و کفش نو و گرانقیمت شدند و همینطور که آسیابان با خوشحالی به سمت خانه می رفت دید که همسرش دوان دوان به سمت او می آید و با شادمانی به او می گوید که در خانه ناگهان همه اسباب و اثاثیه ها نو و گرانقیمت شده اند و جعبه آذوقه شان پر از غذا و گوشت شده است. در حین صحبت ناگهان تاجی طلایی بر سر زن ظاهر شد و حلقه طلایی نیر بر دستش نمایان شد. زن با ناباوری به شوهرش گفت: "چطور چنین چیزی اتفاق افتاد؟" آسیابان خندید و گفت: "اینها باید کار همان پیرمرد عجیب باشد." و برایش تعریف کرد که در جنگل با پیرمرد عجیبی روبرو شده است و با او درخت سیب پرشکوفه را در ازای این ثروت معامله کرده است. ناگهان رنگ از روی زن پرید.... گفت: " تو چه کار کردی؟؟؟؟!!!!!" مرد گفت: "خوب ما می توانیم یک درخت دیگر بکاریم این اصلا مهم نیست" - " ولی دختر ما هم الان زیر آن درخت در حال جارو کردن است" بله آسیابان ناخواسته دخترش را به شیطان فروخته بود. آن پیرمرد عجیب شیطان بود و با حقه دختر را از آسیابان خریده بود. معامله ای دردناک..... زن و مرد و دختر جوان با اشک و آه سه سال در انتظار سرنوشت شومشان ماندند. (ادامه دارد) نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
نه اصلا معنیش این نیست که خودمو دوست ندارم اتفاقا خیلی هم دوست دارم خودمو. حالا هرکی خوشش میاد یا نمیاد به من مربوط نیست. من همینم دیگه! بعدشم تازه یه برنامه پنج ساله ریختم واسه خودم نمی دونید که خفن! فقط امیدوارم حالا که من کلا قیدشو زدم پانشه بیاد بگه ای دل غافل من عاشقتم بیا این برنامه رو بریز دور بیا بریم یه کلبه عشق بسازیم. برای اینکه این برنامه رو با حذف انتظار اون عشق رویایی ریختم....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
- این تایید واسه کامنتها هم مسخره ست ها. دیگه تایید نمیذارم هر چی دوست دارین بنویسین بابا.
- از شلوغی همیشه بدم می اومده تازگیها خیلی بیشتر بدم میاد. حالا تصور کنید توی یه تعطیلی ای که براش له له می زنید همه فامیل بریزن بیان خونه تون. مثلا رسمه خوب اولین عید بعد از وفات کسی میرن دیدن بازمانده هاش. سنت ها خوبن ولی من حالشو جدا نداشتم و حسابی اذیت شدم. از یه روز کاری پرمشغله خسته کننده تر بود. - دیگه موهای سفیدمو دوست دارم و از اینکه از مقنعه یا روسری بزنه بیرون ناراحت نمیشم اصراری هم به رنگ کردنش ندارم. - تحملش حتی برای این چند روز هم برام سخته. می دونم به نظرتون آدم سندگلی میام و رسم خواهری رو به جا نیاوردم و .... ولی همه کل این سالها با نیش و کنایه ها و اذیتهاش به کنار این چند روزی که وسایلش همه جای خونه رو گرفته و دق میده منو تا بره به کنار. نمی دونم چرا همه کارها و حرکاتش منو آزار میده انگار چوب تو حلقم می کنه وقتی اظهار نظر حکیمانه می کنه یا خونه رو با کلاس درسش تو مدرسه اشتباهی می گیره یا وقتی دستشو رو به آسمون می کنه و از ته ته ته دلش آرزو می کنه منم زود شوهر کنم و مثل اون خوشبخت بشم. - اگه خودتم تجربه نکنی از تجربه سودی می تونی شاد بشی. یه سلولی توی بدنت هی بزرگ میشه و بزرگ و بزرگتر و بزرگتر...... عجب حسیه حس مادر شدن! اما از اونجایی که سودی معروفه به سودی سه سوت اینجا هم عجله داره. می گفت کاش سر و تهش می شد یک هفته آخه نه ماه خیلی زیاده بابا! فعلا هم این چند سلولی تنها وارث من محسوب میشه! - اگه پسر بودم هیچوقت با یه دختری که صبح تا شب میره سر کار و دغدغه هاش بیشتر مالی ان تا ظاهری و به خودشم خیلی نمیرسه و کلی هم کتاب خونده و اظهار فضل می کنه تازه چاقم هست نه تنها ازدواج نمی کردم اصلا دوست هم نمی شدم. بیشتر دلم می خواست یه دختر خوش تیپ سانتال مانتال که حالا واسه تفریح کار هم می کنه و نازم هست یه کمی هم خنگه و میشه سرشو شیره مالید و در عین حال شیرین و تودل برو هست ازدواج کنم. اگه مرد بودم غیرممکن بود از اقتدار و سلطه و ریاستم یه قدم عقب نشینی کنم... خوب وقتی خودم خودمو به عنوان یه دختر قبول ندارم انتظار دارم کسی منو قبول داشته باشه؟ طبیعیه که توی این حالت مردای بیعرضه و بدبختی سراغم میان که نیومدنشون بهتره! - آزاده مدرس زبانه و دوست خوب منه. ولی انقدر مدرس زبانه که وقتی رفتیم توی لباس زیر فروشی می پرسه این برا (bra) ها چنده؟ فروشنده هم طبیعتا با دهن باز به ما نگاه می کرد. خداییش آزاده اولین کلمه ای که به ذهنت میرسه برا هست به جای معادل فارسیش؟ - یعنی واقعا تعبیر خواب دیشبم اینه؟ یعنی من تو رو که مال خودمی بالاخره پیدا می کنم....؟ یعنی ئی چینگ راست گفته؟ یعنی..... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
بحث تنها زندگی کردن منو یاد یه خاطره ای انداخت:
بچه که بودیم توی کوچه پشتی ما یه پیرمردی زندگی می کرد که تنهای تنها بود. انگار کاملا بی کس و کار بود هیچ کس هم بهش سر نمیزد. حالا چی این موضوع برای ما بچه ها مهم بود؟ اینکه ایشون یه درخت گردو توی حیاط خونه ش داشت و گردوها رو دونه ای به بچه ها می فروخت. یکی از بزرگترین لذتهای ما این بود که یه دو تومنی از مامانه بگیریم بریم در خونه پیرمرد خموده رو بزنیم و اون بیاد و پولمونو بگیره و به جاش بهمون گردو بده... تا اینکه چند روز پشت هم هر بچه ای رفته بود در زده بود گردو بخره درو باز نکرده بود. بعد از چند روز از بوی تعفنی که محل رو برداشته بود به خونه ش رفتن و جنازه تنها و بی کسش رو پیدا کردن.... این خاطره تلخ جزو کابوس های کودکی من بود. همیشه فکر میکردم باید حتما ازدواج کنم و کلی بچه و نوه و ... داشته باشم تا هیچوقت تنها نشم. از فکر اینکه از بوی تعفن جنازه م پیدام کنن همه بدنم می لرزید... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
عزیزترین چیزت را باید قربانی کنی
کمتر از آن قبول نیست فقط در آنصورت فردا عید توست عیدت مبارک (مهران که تهدید کرده فردا سرمو ببره..... منم هی می گم نععععع نععععع نععععع سر منو نبر! بعد مهران میگه اگه گوسفندها می تونستن به جای بع بع بگن نع نع دیگه گوسفند نمیشدن که) یه جوک بگم؟؟؟؟ حالا تو رو خدا!!! یه لره میره بانک چکشو نقد کنه. بانکیه میگه چک سیباس؟ میگه نه مال گلابیای پارساله.....
((((((ببخشید مجبور شدم تایید بذارم برای کامنت ها از دوستان عزیزم معذرت می خوام یکی داره موش می دوونه توی وبلاگ)))))) نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
از نظر اقتصادی به صرفه نیست این کار. هم کرایه خونه نمی گیرم هم هزینه هام از خونواده م جدا میشه و ..... ولی از دیشب بدجوری توی فکرم که با بلند شدن این مستاجره خودم برم تو آپارتمانم زندگی کنم.
استقلال لذتبخشه ولی یکمی از اینکه تنهایی به روحیه حساسم لطمه وارد کنه می ترسم نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
کارتون جادوگر شهر اوز یادتونه؟
یادتونه یه جاده زرد رنگ جلوی پای دختره کشیده شده بود تا بره برسه به شهر اوز؟ همه ما یه همچین جاده ای داریم برای رسیدن به مقصود....( رنگ زردش هم شهود و احساس ماست) حالا اگه این جاده زرد رنگ شما یه جایی وسطش دره داشته باشه.... و شما جرأت پریدن نداشته باشین.... تا یه مدتی میشه دست دست کرد ولی آخرش اگه نپری هولت میدن کوچولو و شوکی که توی هول دادن هست به همراه شکستن غرور و زخمی شدنه..... بپر تا هولت ندادن.... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
- می خواستم چند روزی مرخصی بگیرم از وبلاگ، اما محبت دوستان اسیرمان کرده..... انقدر شوق دارم به اینهمه ابراز لطف که نمی تونم توی اون حال بمونم. اگرم بمونم نمی تونم ننویسم.
- ما هم توی این هیر و ویر بحران اقتصادی و این حرفا رفته ایم هرچه پول داشته ایم داده ایم یورو خریده ایم ( دلار هم نه، یورو ) حالا دقیقا از همان روز هی یورو می آید پایین و دلار می رود بالا و ما هم هی ضرر. رویمان هم کم نمی شود یوروها را بفروشیم. بیزینس است دیگر. گاهی سود دارد گاهی ضرر ولی راستش را بخواهید ضررش هم مثل سودش برایم لذتبخش است. بازی ای است که از آن لذت می برم. - یکمی که این آفرودیت پرهیجان درونم را ندید می گیرم این دپرسی می خزد توی وجودم. کمی که می رقصم و آرایش می کنم و به بدنم توجه می کنم آن هم بهتر می شود. - می خواهم پستی درباره آفرودیت بنویسم ولی آن عکسهای آفرودیت دلمان را که می برد هیچ از دست این دوستان نکته سنج و سختگیرمان می ترسیم هزار حرف و حدیث از آن عکسها بیرون بیاید پس قبل از اینکه ما بنویسم شما بروید و عکسهایش را در گوگل جستجو کنید و حظش را ببرید تا ما بیاییم. - درباره نفرین آفرودیت چیزی شنیده اید؟ کسی که به الهه آفرودیت بی احترامی کند دچار نفرین او می شود. نفرینش هم خیلی خفن است. تیر عشق کسی را به قلبتان می زند که او شما را دوست ندارد و من فکر می کنم تنبیهی بدتر از این وجود ندارد. پس اگر به چنین مصیبتی دچارید ببینید کجا به آفرودیت بی احترامی کرده اید. - ساعت 9 شب توی مترو ایستاده اید ( نشستن روی صندلی های مترو که تقریبا یک رویاست) خسته و گرسنه اید و همه ش مراقب کیفتان که این چندرغاز تا آخر برج را از کیفتان نزنند ( آخر شما عادت دارید همه پولتان را یکجا بگذارید توی کیف تا اعتماد به نفستان بالا برود و اراده تان هم تقویت بشود بابت داشتن و خرج نکردن) دو تا خانوم کدبانو هم هی دارند دستورهای غذایشان را با هم مبادله می کنند آنهم چه غذاهایی دسرهایی حتی کیک و شیرینی و بستنی هم بلدند درست کنند و همه اینطرف مترو این را فهمیده اند. آخر سر طاقت نمی آورید و می گویید: "خانوم تو رو خدا همه این ساعت گشنه اند انقدر از غذا حرف نزنید" که همه مترو می زنند زیر خنده. - دیگر با "ز" کار نمی کنم و شاید در طول روز چند دقیقه بیشتر نشنوم صدایش را و چند ثانیه بیشتر نبینم رویش را ولی همین مقدار هم عذاب آور است. - مادر زندگی - مرگ - زندگی را دیدم. بدون شرح نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
خیلی خرابم امروز
دچار یه یاس نرم شدم دلم می خواد مچاله بشم و بخوابم برای چند سال ![]() بر می گردم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
![]() هرمس، پرنده است. در تصاویر هرمس در سرش و پاهایش بال دارد. این یعنی می تواند ذهنش را به راحتی پرواز دهد به همین خاطر به راحتی ایده های مختلف را جمع می کند و از ترکیب آنها به ایده های تازه دست پیدا می کند. هرمس اقیانوسی به عمق یک سانت است. این ویژگی خوبیهایی دارد، بدیهایی هم. خوبی اش این است که به همه چیز احاطه دارد و درباره هر مطلبی می توانید با او گفتگوی جالبی داشته باشید اما در هیچ نقطه هرمس چاه نزده است. زیرا برای او ماندن خیلی سخت است. هرمس بسیار تنوع طلب است. به خاطر همین ویژگی علیرغم داشتن روابط متعدد و توانایی جذب هرکسی معمولا مجرد می ماند. هرمس ها همیشه نقل مجالس هستند. پیامبران هرمس هایی قوی هستند زیرا هم ارتباط برقرار کننده بین دو جهان هستند هم به جهت تبلیغ دین نیازمند قدرت سخنوری و بیان قوی می باشند. هرمس ها مخ زنهای بسیار قدری هستند چه در جلسات رسمی چه در جمع های خودمانی می توانند نظرشان را چنان برای شما آرایش کنند که اغلب متوجه کلاهی که سرتان رفته نمی شوید. اگر در جلسه ای با یک هرمس هستید قراردادهای سنگین را درجا امضا نکنید چون به احتمال زیاد تحت تاثیر انرژی هرمس امتیازات زیادی به او واگذار می کنید. همیشه امضای قرارداد را به بهانه مشورت با سایر مدیران به بعد موکول کنید. مگر اینکه هرمس شما باشید در آنصورت حتما امضا را بگیرید. همانطور که گفتم هرمس حامی دزدان نیز هست. اکثر کلاهبردارها و شیادان هرمس های قوی دارند و قادرند به کمک انرژی هرمسی شان سر دیگران را شیره بمالند همانطور که گفتم شما در مذاکرات و گفتگوها مغلوب هرمس قویتر از خودتان خواهید شد مگر اینکه خیلی محتاط باشید. در مجموع مثل همه انرژی ها هرمس نیز می تواند بعد منفی و مثبت داشته باشد. هرمس می تواند معلم معنوی بزرگی باشد درعین حال شیاد هم می تواند باشد بستگی دارد انرژی خود را به کدام سمت هدایت کند. هرمس ها قدرت درک نشانه ها و تعبیر و تفسیر را دارند. معبرین خوابها و مفسرین پشگوییها که قدرت درک نشانه ها را دارند هرمس هستند. ممکن است در مکالمه با یک هرمس شما در عرض چند دقیقه نکته ای درباره خودتان کشف کنید که در عرض چند سال نتوانسته بودید. مشاورین روانشناس باید هرمس قوی داشته باشند. قسمت بعدی درباره اشخاص مشهوری که هرمس تایپ بوده اند صحبت خواهیم کرد و این بحث را تمام می کنیم. اسطوره بعدی اگر عمری بود اسطوره پر از هیجان آفرودیت خواهد بود. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
توی خوابگاه با دختری هم اتاق بودم به نام فتانه که اهل قزوین بود. دختر خاصی بود ولی با همه دنیا جنگ داشت و به همه اعلان جنگ داده بود از خدا و پیغمبر و سنت گرفته تا... همه چی دیگه خلاصه. منم پایه بحث! هر وقت می اومدیم درباره اسلام و قرآن بحث کنیم من با توجه به معلومات پایینم نمی تونستم بحث خوبی داشته باشم باهاش به خصوص اون توی استدلال هاش به آیه 34 سوره نساء ارجاع می کرد که توش خطاب به مردان نوشته "... وضربوهن..." یعنی آنها (زنان) رو بزنید. و می پرسید تو به عنوان یه زن معتقد به دینی هستی که به مرد اجازه داده زن رو کتک بزنه... این نقطه آخر بحث بود و طرفی که طرفدار اسلام بود (مثلا من) باید تسلیم می شد چون دست روی نقطه حساسی گذاشته شده بود و رگ فمنیستی ما زده بود بیرون.....
چند وقت پیش هم توی اخبار خوندم که یک خانوم قاضی آلمانی توی یه پرونده ای که مردی زنش رو کتک زده بوده ( و هر دو مسلمون بودند) حکم برائت به مرد داده بوده و استدلالش این بوده که در دین اسلام مرد این اجازه رو داره و طبق قوانین دینی زن و مرد، مرد کار نادرستی نکرده! بیشتر به نظر می رسه که اون خانوم قاضی قصد تحقیر مسلمانان رو داشته. دیگه از مابقی ماجرا خبر نداشتم تا اینکه برحسب اتفاق به نامه ای که از طرف یک روحانی برای این خانوم قاضی ارسال شده بود برخوردم. نامه جالبی هست و توصیه می کنم بخونید ولی خلاصه ش اینه که معنی این کلمه توی قرآن کتک زدن نیست و ترجمه و تفسیری که ازش شده غلط بوده. اگه براتون جالبه حتما بخونید. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
حضور در لحظه ها فقط در صورت رضایت مطلق امکانپذیر است. اگر به آنچه که هست، همینی که هست، شگفتی های حاضر در متن فعلی زندگیت، زیبایی ها و دارایی های موجود رضایت مطلق نداشته باشی ناخودآگاه در گذشته یا آینده در جستجوی چیزی زیباتر دلنشین تر شگفت انگیزتر و کامل تر خواهی بود و جستجوی آینده و گذشته هر دو به معنی رنج است. زیرا گذشته و آینده تنها خیالند و حقیقت ندارند. حقیقت در لحظه اکنون جاری ست و هر لحظه به شکلی در می آید. تو تنها می توانی حقیقت موجود در لحظه را کشف کنی، درک کنی و دوست داشته باشی. هر لحظه کوتاه غفلت یا بازگشت به گذشته یا خیال آینده تو را از حقیقت آن لحظه محروم خواهد کرد. شادمانی و لذت بینهایت و غیرقابل وصف در ربودن موهبت اهدایی معلق در آن لحظه است و جز این شادمانی ای وجود ندارد.
گاهی در لحظات معدودی از زندگی ما که اتفاق خاصی رخ می دهد و توجه ما را به آن لحظه معطوف می کند ما ناگهان متوجه موهبت آن لحظه می شویم. آن لحظه می تواند همان "آن" عارفانه باشد یا لحظه عاشق شدن. و ما گاهی آن لحظه عاشق شدن را بر گلی زیبا زنی زیبا یا کودکی معصوم یا آهنگی دلپذیر فرافکنی میکنیم ولی باید بدانیم ما عشق را به معشوق فرافکنی کرده ایم ما در واقع عاشق حقیقت آن لحظه شده ایم که به واسطه آن معشوق درکش کرده ایم. معشوق واسطه ای ست برای درک موهبت آن لحظه. و عارف فرق حقیقت و واسطه دریافت حقیقت را می داند. عارف حقایق لحظه ها را بیواسطه دریافت می کند. نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
- بارون برای دل من داره می باره تا شاید امید و عشق به زندگی دوباره به قلبم بیاد و بارون اکسیر جادوست.
- خدمت به دیگران و کاری برای دیگری انجام دادن ارزشی مافوق تصور دارد و با کاری که برای خود می کنی قابل مقایسه نیست. - تشکر و سپاس ویژه از همه عزیزانی که وبلاگ خودشون رو شایسته رای دونستند و باعث شدند وبلاگ زن بودن به عنوان وبلاگ اول در حوزه زنان و خانواده انتخاب بشه. بعد از تشکر اعلام می کنم سعی دارم بیشتر تلاش کنم و بهتر بنویسم و از بازخوردهای شما هم استفاده کنم. - ما مثل هم فکر نمی کنیم و بحث بین ما بی فایده ست. شما دیدگاهها و آرمانهای خودتون رو دارید و من هم مال خودم رو. ترجیح میدم دیگه بحث رو با دوستان عزیز فمنیست ادامه ندم و در این بین اگر حرفی زدم یا کلامی به کار بردم در میان بحث که کسی ناراحت شده خواهش میکنم منو ببخشید و حلال کنید. - خدا این بلاگفا رو برای ما نگه داره خداییش دیروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود. - خدا سریع الحساب هست و زودتر از اونچه که فکر کنی نتیجه اعمالت و خواست هات رو می بینی. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
هرمس یکی از پسران زئوس از یکی از زنان بیشمار اوست. او پسر عزیز باباست زیرا بسیار شیطان، بازیگوش، حراف و تو دل برو است. او بذله گوست و بسیار سخنور. او خلاق است و قادر است روش های بیشماری برای هر کاری ابداع کند. او آنقدر جذاب است که شیطنت هایش را نادیده می گیرند حتی می تواند به بهترین نحو دزدی اش را نیز توجیه کند. او صبح زود به دنیا می آید و در همان روز اول گاوهای آپولو را می دزدد و حسابی با شیطنت هایش کل المپ را به هم می ریزد. همچنین چنگ را اختراع می کند و با نواختن آن، شهر را کاملا شلوغ می کند.
هرمس آیا جذاب نیست؟
هرمس زبان چرب و نرمی دارد محال است که در برخورد با هرمس شیفته دلرباییهایش نشوید او سخنور و صحنه پرداز فوق العاده ای است و کسی ست که قادر است شما را پای نمایشش میخکوب کند و هر لحظه با هر حرکت شوکی به شما وارد کند تا حدی که بتوانید از ته دل بخندید. او با تحت تأثیر قرار دادن شما و خنداندنتان به درون قلبتان نفوذ میکند. سخنرانان ماهر و فروشندگان زبردست همگی دارای انرژی هرمس قوی هستند. هرمس پیک و پیام آور خدایان برای انسان هاست. او مراقب مرزهاست و تنها با کمک اوست که می توانید از مرزها عبور کنید. او استاد حرکت و پرواز از این سو به آنسوست. او را خدای پرنده می نامد چون قادر نیست در یکجا بماند او باید مدام حرکت کند. هرمس همیشه به دنیاهای مختلف درسفر است. او توانایی سفر به دنیای زیرین را دارد و در اسطوره پرسفنه نیز هرمس است که مامور می شود پرسفنه را از دنیای زیرین به جهان بیرون بیاورد و به دست دیمیتر برساند. اگر هرمس نداشته باشید ممکن است در دنیای درونتان گیر کنید و در چاه افسردگی سقوط کنید و نتوانید به دنیای عادی برگردید. هرمس مراقب مسافران است. او حتی مردگان را نیز همراهی می کند تا راهشان را پیدا کنند و به سلامت به جهان مردگان برسند. او مراقب سخنوران است. مراقب چوپانها و گاو چرانها و از همه جالب تر مراقب دزدان است.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
جواب لیلا را اول بخوانید.
لیلای عزیز در جواب پستی که بیشتر به مسائل درونی زن و مرد پرداخته است درباره مسائل اجتماعی و حقوقی زن و مرد گفته است. خوشبختانه من نه آن کتاب مطهری را خوانده ام نه کتاب های فمنیستی را. اولش هم که گفتند این طرز فکر ناشی از عدم شناخت من است کمی دست و پایم را گم کردم که نکند من خوب نشناخته ام این جریان را. ولی مقاله مریم خانوم را هم که درباره فمنیسم خواندم دیدم نه اشتباه نکرده بودم و همان تلقی ای که از فمنیسم داشتم همانجا نوشته شده و آن چیزی که من نوشته ام و بیشتر به حوزه درونی زن و مرد بر میگردد به درستی دست روی نقطه ضعف های این طرز فکر گذاشته است. مادر ترزا در جایی گفته است که هرگز در راهپیمایی که ضد جنگ باشد شرکت نخواهم کرد اگر راهپیمایی به طرفداری از صلح بود صدایم کنید. مفهوم این نگرش زیبای ایشان این است که وقتی شما بگویید جنگ جنگ... حتی اگر مخالفش هم باشید آن را به خودتان جذب خواهید کرد. اگر دنبال صلحید بگویید صلح صلح... من نمی دانم چطور شده که خانم اهل کمالاتی مثل شما رفته آنقدر دقیق آن احادیث را خوانده و جمع کرده و تحلیل کرده.... تا آنجا که به من مربوط می شود دلیلی ندارد چیزی را که درست نمی دانم بخوانم و دنبال کنم.... شما را نمی دانم چه چیزی ترغیب کرده که همه آنها را در وبلاگتان بیاورید.... چیزی که برای من خیلی جالب است همین است که شما چیزهایی را تکرار می کنید که نسبت به آن انزجار دارید و این خود البته بخش سایه های کشف نشده ناخودآکاه خودتان است و اگر ناراحت نمی شوید باید بگویم شاید شما هم چون دشمنانتان کمی جزم اندیش باشید. می گویید اینها مبنای قانون است. من معتقدم قانون هم از خرد جمعی پیروی می کند. یک نگاه به کلیت جامعه ما ثابت می کند که انچه در قانون ما هست برخواسته از کلیت روح ایرانی ست و شما با روح ایرانی نمی توانید طرف شوید. ما می توانیم تأثیرات فرهنگی کوچک و آرامی داشته باشیم که اثر خود را سال ها بعد نشان دهند ولی نمی توانیم قوانینی مخالف روح فرهنگی مردم پیاده کنیم. این چیزی که الان هست و شما ظلم می خوانید خواست اکثریت است. شما در تهران در بهترین نقاط تهران یا شهرهای بزرگ اینطور فکر می کنید اما جمعیت زیادی در شهرهای دور و روستاهای دور هم هستند که اصلا اینطور فکر نمی کنند و قطعا آنها هم تأثیر در فرهنگ کلی و به تبع آن قوانین کشور دارند.. نوشته اید "...من با فرهنگ عمومی مردم که خیلی مترقی تر از این افکار عمل میکنند کار ندارم در واقع مردم هر طور که فکر کنند و زندگی کنند تاثیری در تغییر تصمیماتی که این قوانین برای زنان میگیرند ، ندارند..." اتفاقا به نظر من اشتباه شما همینجاست که فکر می کنید فرهنگ عمومی مردم خیلی پیشرفته است یعنی در واقع مثل شماست. به نظر من اصلا اینطور نیست. شما هنوز در جمعیت هفتاد میلیونی یک میلیون موافق هم نتوانسته اید جمع کنید. من خودم دیده ام که خیلی ها آن برگه معروفتان را امضا نمی کردند که اتفاقا به نظر خیلی هم خوشفکر می آمدند... با این هم موافق نیستم که فرهنگ عمومی روی قانون بی تأثیر است. قطعا فرهنگ عمومی قانون را به شکل نامرئی ولی بسیار قوی هدایت می کند. گمانم همه ما الان قبول داریم که حرکت انقلابی نتیجه اش فقط خرابی ست و باید کمر همت بر اصلاح بست و اصلاح هرگز نمی تواند تند و سریع باشد و متکی بر یک احساس شدیدی از مظلوم بودن. اصلاح قدم اولش این است: پذیرش آنچه که هست. قدم دوم: دوست داشتن آنچه که هست و محترم داشتنش. سوم: بررسی و تفکر روی آنچه که هست. قدم چهارم: آفریدن و پرورش ایده های تازه به نرمی و لطافت و در آرامش در همان حدی که برای پرورش یک نوزاد نیاز است و قدم آخر: مثل یک ماما کمک در به دنیا آمدن نوزاد..... من گمان می کنم شما قدم اول و دوم را برنداشته اید. قدم سوم و چهارم را مدعی هستید که برداشته اید و قدم پنجم را خیلی بد دارید برمی دارید. شما دارید سعی می کنید یک کودک چند روزه را با جراحی به دنیا بیاورید. قطعا آنچه به دنیا می آید نارس است و خطر مرگ جان مادر را هم تهدید می کند. و در آخر تمام چیزی که به عنوان طرز فکرم مطرح کردم نیز قطعا جای تغییر دارد و هرگز تکلیف زنان تا قرن ها بعد معلوم نشده است. نه زنان و نه مردان نه هیچ انسانی روی کره زمین با هیچ حقیقت بلاتغییری مواجه نیست. همه چیز تغییر می کند و این اصل زندگی ست ولی این تغییر باید خیلی آرام و آهسته و با طمأنینه و رقص وار باشد و مثل تولد نوزاد طبیعی و به وقت خود. در طبیعت هیچ چیز با جنگ رشد نمی کند. هیچ گیاهی یک شبه درخت نمی شود. هیچ جنگلی ناگهان سر بر نمی آورد. بلکه گیاه با آرامش نرمی و آهستگی و در عین حال مداومت و سرسختی سر بر می آورد و این بزرگترین درس طبیعت است. و در آخر پاسخ به دوست بسیار عزیزم فریدا که گفته: " اصلا کی گفته طبیعی بودن خوب است؟ " به نظر من طبیعی بودن حقیقی ست و هرچه غیر آن است بازی ذهن است و کابوسی بیش نیست. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
فقط یک نفر حواسش به من بود که بدقولی کرده ام و پست هرمس را نگذاشته ام. راستش خواستم یک بحث داغ بیندازم یادتان برود که نرفت. ولی دیرو زود داره اما سوخت و سوز نداره.
از همه دوستانی که نظر دادن تشکر می کنم و بجث هنوز بازه زت زیاد تا اسطوره هرمس نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
در توضیح وبلاگم نوشته ام فمنیست نیستم. این جمله دوستان فمنیستم را به
حرف آورده است و سعادتی نصیب من ساخته تا از دیدگاه دوستان بهره مند شوم و
در پاسخ به سوال سنگین دوستم لیلا در این مورد این پست را بنویسم. شاید
این پست هم مثل پست طلاق و حجاب و .... بحث انگیز شود. ضمن احترام به همه
طرز فکرهای مخالف یا کمی مخالف من موضعم رو در این خصوص به شکل زیر بیان
می کنم:
در دنیای من هیچ انسانی مطلقا زن یا مرد نیست. همه ما ترکیبی از زنانگی و مردانگی در روان خود داریم. واضح است که وقتی من می گویم زن و مرد برابر نیستند منظورم تفاوت های آشکار فیزیولوژیکی آنها نیست که اصلا جای حرف ندارد. اینکه زن زایمان می کند و نقش اصلی تولید مثل بر عهده اوست یا هورمونها و شکل بدنش با مردها متفاوت است هیچ حرفی نیست.... اما من نمی خواهم به قول دوستمان کودکانه با اتکا به این تفاوت ها نقش های متفاوتی برای زن و مرد قائل شوم. من به انرژی های زنانه مردانه در درون انسان ( چه فیزیک زنانه داشته باشد چه فیزیک مردانه ) توجه دارم. پس تا اینجا من انسان ها را تقسیم نکرده ام بلکه انرژی های درون آدمها را تقسیم می کنم. تعریف من به شرح زیر است: انرژی زنانه: نرم، لطیف، منفعل، آرام، انعطاف پذیر، رمانتیک، پر از شور و حرارت، تمایل به تبعیت، خلاقیت، پایبندی،کدبانوگری، پرورش و مراقبت، آفریننده، دارای درک شهودی، مودی،..... اینها صفاتی است که فکر می کنم اکثر آدمها در زنانه بودن این صفات تردید نداشته باشند. اگر می گویید نه من زنی می شناسم که تمایلی به تبعیت ندارد بی شک حق با شماست من هم زنهای زیادی می شناسم که این صفات را ندارند پس کمی حوصله کنید تا آخر این مقاله. اما به عقیده من به صورت عمومی صفات مذکور زنانه محسوب می شوند. انرژی مردانه: مستحکم، قوی، فاعل، مغرور، شجاع، تمایل به عدم تعهد، جدی، خشن، تمایل به رهبری بامرام و ..... این صفات به همراه بسیاری دیگر هم به صورت عمومی مردانه محسوب می شود. انرژی مردانه یا نرینگی فاعل و آغازگر است و انرژی زنانه یا مادینگی منفعل و منتظر است و بعد از اینکه توسط انرژی مردانه تحریک شد شروع به ادامه، تبعیت و آفرینش و پرورش می کند. همانطور که انرژی نرینه بدون انرژی مادینه توان تولید چیزی را ندارد انرژی مادینه نیز بدون حرکتی از جانب انرژی نرینه قادر به آفرینش چیزی نیست. و من همه تمرکزم روی این موضوع است و به همین خاطر انرژی مردانه را رهبر و پیشرو و انرژی زنانه را دنباله رو و عمق دهنده و پرورش دهنده می دانم و به این خاطر است که صحبت از برابر نبودن این دو و تفاوت بنیادین نقش های آنها دارم. طبیعتا زن کامل منتظر مرد کامل است تا به سراغش بیاید و در زن کامل پذیرش و پیروی در اوج خود قرار دارد و اینجاست که نقش های مردانه با نقش های زنانه متفاوت می شود. حالا می رسیم به بحث اصلی. اینکه همه ما آدمها همه صفات مردانه و زنانه رو کم و بیش در درون خود تجربه می کنیم. مثلا من که یک زن هستم هم گاهی تمایل به فاعل بودن دارم و یک مرد هم گاهی تمایل به آرامش دارد ولی در کلیت، زنان طبیعی تمایل بیشتری به زن بودن و تجربه انرژیهای زنانه دارند و مردان طبیعی تمایل بیشتری به مرد بودن و تجربه انرژیهای مردانه در خود دارند. و حالا اتفاقی افتاده است. چیزی در میان ما به بن بست رسیده است. ما در روزگاری هستیم که زنان تمایل دارند شغل های مردانه و اساسا زندگی مردانه را تجربه کنند و در هیچ زمینه ای خود را پایین تر از مردان ندانند و در عین حال نقش های زنانه خود را نیز حفظ کنند که البته به نظر من غیرممکن است. از طرفی مردانی که تمایل به آرایش کردن دارند، بدشان نمی آید به زنهایشان تکیه کنند و گاهی تمایل به مفعول بودن در روابط خصوصی شان نیز دارند. یعنی انرژی های زنانه در مردان و انرژی های مردانه در زنان افزایش یافته است. چرا اینطور شده است؟ اقتضائات زندگی مدرن شهری و زندگی صنعتی زنان و مردان را از حوزه زندگی طبیعی بیرون کشیده است. برای زندگی مدرن که به دنبال سودجویی حداکثر از انرژی مردان و زنان است مناسب تر است مردانی منفعل تر و زنانی نالطیف تر داشته باشد که می طلبد برای یک استثمار صبح زود تا شب دیر برای تولید بیشتر و رشد بیشتر و ارضای حرص ناتمام صنعت. روش های پیشگیری از بارداری فرصتی برای زنان ایجاد کرده است تا نگاه کنند ببینید دیگر نباید از مردان عقب بمانند اما این عقب ماندن را چه کسی تعریف کرده است؟ به نظر من فمنیسم و هیاهو برای برابری زن و مرد از دل یک کمبود عمیق از عزت نفس زنانه برخواسته است. متاسفانه زندگی مدرن به خوبی به زنان القا کرده است آهای شما عقبید بجنبید به پای مردان برسید بجنبید شغل های خوب را از آن خود کنید تا کی باید مدیر کارخانه ها و پزشک ها و مهندس ها مرد باشند شما چرا اینقدر در طول تاریخ بی هنر بوده اید؟ آهای مردها عقب بروید بگذارید زن ها بیایند و هر چه بیشتر به شما شبیه شوند..... و این مرا رنج می دهد. این القائات بی تأثیر نبوده حس حقارتی که ایجاد کرده زنان را علیه مردان شورانده است و مردان را تحت فشار گذاشته است تا میدان را برای زنان کمی خالی کنند و این وسط بدشان هم نیامده که کمی هم خودشان زن تر شوند. وقتی زنها اصرار کنند که وارد حوزه های مردانه ای چون شغل های سنگین، کار صبح تا شب و مبارزه و سیاست و قدرت شوند طبیعتا مردها هم دوست خواهند داشت پا به عرصه های زنانه بگذارند. نتیجه اش می شود پسرهایی که تمایلی به ازدواج ندارند قدرت روانی لازم برای حمایت از زنان ندارند و در فجیع ترین شکلش به هم جنس گرایش پیدا می کنند. زنهای فمنیست در سایه مبارزات مردانه خود هم زنانگی را در خود می کشند هم مردانگی را در مردانشان. کدام مساله بغرنج را می خواهید حل کنید؟ کدام حق ناشناخته را می خواهید به دست بیاورید؟ در حق زنان ظلم شده است؟ آری ولی در حق مردان هم شده است. زنان قرن ها تحت سلطه بوده اند؟ آری ولی این فقط زنان نبوده اند که تحت سلطه حکومت ها بوده اند بلکه مردها هم بوده اند و هنوز هم هستند و ظلم عصر جدید بر زنان و مردان همین گرایش های غیر طبیعی ست که زنان را از زنانگی و مردان را از مردانگی شان خسته کرده است. زنان فمنیست سرشارند از انرژی مردانه و تحت تأثیر تبلیغات عصر صنعتی این انرژیشان روز افزون می شود. آنها طبیعتا از مشکلاتی چون موهای زائد، افسردگی، عدم امکان بارداری سالم، و مشکل در روابطشان با مردها رنج می برند. همانطور که مشکلات مشابهی را برای مردان ایجاد کرده است. عقیم بودن، وابستگی روانی و .... این نگاه که زن ها در طول تاریخ برده و بدبخت و تحت ظلم بوده اند را قبول ندارم. زنان وحشی در طول تاریخ با پذیرفتن زنانگی خود بسیار زیبا زندگی کرده اند حتی اگر پادشاه نبوده اند اگر نامشان در تاریخ مردانه ثبت نشده است اگر پیشرو نبوده اند اگر تابع بود اند اما زن بوده اند. زیبا، لطیف، سرشار از فداکاری، مادر، همسر و پشتیبان و گرمی خانه ها و همیشه این زن ها بوده اند که دنیا را زیباتر می کرده اند و زمین را جایگاه مناسب تری برای زیستن. امروز دنیا دارد همه این ارزش ها را از ما می گیرد و به جایش زنان قلدر و مبارزی می نشاند که حقشان را با مبارزه می خواهند بگیرند و مردان ضعیف النفسی که قادر به تصمیم های کوچک هم نیستند. زنان وحشی حقیقی اینطور مبارزه نمی کنند دوست فمنیست من. بیایید زن بودن را گرامی بداریم از گذشته زنانه مان در رنج نباشیم. به مادربزرگ های قدرتمندمان فکر کنیم که نه با اتکا به امضاهای میلیونی بلکه با اتکا به عزت نفس زنانه شان پادشاهان نامرئی جهان بودند. جایگاه های مردانه را به مردان بدهید و بگذارید با سیاست و شمشیر و چرخ و چوب خوش باشند در حالیکه ما در آرامش کنار اجاق خانه مان با کودکمان حرف می زنیم و غذا درست می کنیم و البته اگر لازم شد با چنگ و دندان مبارزه می کنیم اما نه با مردان خودمان بلکه با مهاجمین بیرونی. من با نقش های زنانه تقسیم شده ام مشکلی ندارم. اگر شما دوست دارید ریش در بیاورید و حقتان را از حلقوم مردهای ستمگر بیرون بکشید باشد بروید و این کار را بکنید اما من حق خورده شده ای نمی بینم. من پیشاپیش حقم را از طبیعت گرفته ام و زن بودن بزرگترین موهبتی ست که طبیعت به من داده است. زن جنس دوم است اما جنس اول را در اختیار دارد. زنانگی و مردانگی چنان در هم تنیده اند که خنجری به مردانگی خنجر محکم تری به زنانگی می زند و الان فمنیسم دارد این کار را می کند. نه دوست من، زن ها هرگز با مردها برابر نیستند و این قیاس از پایه غلط است. زنانگی و مردانگی دو بستر روحی اند برای انسانی که به دنبال تعالی پا به این دنیا گذاشته است. من ترجیح می دهم به جای درگیری این دو بخش وجودم یکپارچه و پذیرنده باشم و به هدف نهایی این دو جنس فکر کنم. زن-مرد در کنار هم معنا پیدا می کند و جسارت و سلطه طلبی مرد و نرمش و پذیرندگی زن طبیعی است. و من زن ترم! نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
دوستان عزیز بنیاد افتخار دادند و بخشی از این وبلاگ رو قابل دونستند برای درج در وبسایت بنیاد فرهنگ و زندگی
اگر دوست داشتید می تونید مطلب سایه ها رو اونجا به طور کامل بخونید و به این بهانه به مطالب ارزشمند دیگه ای هم برخورد کنید. پست بعدی درباره اسطوره هرمس خواهد بود. جذاب ترین خدای المپ ![]() نوشته شده در تاريخ شنبه 2 آذر1387 توسط الهام غلامی
|
صحنه بسیار به یاد ماندنی از فیلم محمد رسول الله در ذهن من نقش بسته که برام بسیار جالب بود. وقتی قافله کفار از کنار چاه بدر می گذشت و نزدیک بود جنگی بین آنها و مسلمانان در بگیرد ابوسفیان که بار تجاری زیادی به همراه داشت از ترس از دست دادن اموالش با جنگ با مسلمانان مخالف بود... یکی از اعراب بهش گفت به خاطر شرافت عربیمان باید با آنها بجنگیم... ابوسفیان جواب داد: شرافت من بر دوش شترهامه......
این جمله ابوسفیان بدجوری توی ذهنم نقش بسته. دور و برتون چند تا ابوسفیان می شناسید؟ مهم نیست به بهانه مصلحت باشد یا تکنیک مدیریتی یا هزار دلیل و برهان دیگر مهم این است که شرافت بعضی فقط در منافعشان نهفته و هر حقیقتی را قربانی منافعشان می کنند. |
|