تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- نپرسیده بودم هیچوقت که اهل کدام شهر است. کنجکاوی هم در مورد پیش شماره تلفنش نکردم فقط حدس می زدم دور و بر اصفهان باشد... خودش بین صحبت ها گفت اهل کاشان است... خودم فهمیدم سر سوزن ذوقی هم حتما دارد. انقدر بیدریغ است که حسابی شرمنده می شوم. انقدر بی ریاست که در برابرش حس می کنم آدم دغلی هستم.

- یک نفر یک انار خیلی خوشگل بهم داده است که فقط حس تماشا می دهد و تخیل کردن مزه اش. هرگز نمی توان همچین انار خوشگلی را خورد.

- استاد دیروز حرف خیلی قشنگی زد که بدجور به دلم نشست. معتقد بود اینکه مربی های مهد کودک ها همه زن هستند مشکلات تربیتی برای بچه ها به خصوص پسر بچه ها ایجاد می کند. اینکه بچه ها در سنی که باید شخصیتشان شکل بگیرد فقط با جنس لطیف طرف باشند باعث می شود زیادی نرم بار بیایند و ویژگی های مردانه مورد نیاز از جمله قدرت و استحکام و قدری خشونت که برای همه لازم است و شاید برای مردها کمی بیشتر را به درستی کسب نکنند. بچه ها نیاز به حضور پدر یا مرد دیگری در زندگی دارند تا او را به عنوان یک الگوی مردانه بپذیرند و درس زندگی از او بگیرند چه جالب میشه مهد کودک ها با مربی مرد....

- دلم برای استاد ندیده ام تنگ شده است. می شود آدم دلش برای کسی که او را ندیده با او حرف هم نزده و فقط وصفش را شنیده تنگ بشود؟

- این خاطره بچگی هم برای الی: حدود دو سال داشتم. تازه داشتم راه می رفتم. با مادرم و خواهرم داشتیم در راهی می رفتیم که اتفاقا تعدادی مرغ و خروس در گوشه ای مشغول دانه بر چیدن بودند. مادرم تعریف می کند که دیدیم یهو مرغ خانواده قد قد کنان دنبال ما می دود و دست بردار هم نیست و گیر داده به الهام.... کمی دقت کردیم دیدیم الهام یکی از جوجه های مرغ بیچاره را زیر پیراهنش قایم کرده و می خواسته ببرد خانه...

- سارا جان تولدت مبارک.... حمید جان تولدت مبارک

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 آبان1387 توسط الهام غلامی |


خلاصه داستان - زندگی زیباست حکایت مردی ست به نام گوئیدو که با رویایی به شهری در ایتالیا وارد می شود. او می خواهد یک کتابفروشی باز کند. این بین اتفاقات کوچکی او را در مسیر دختری اهل همان شهر قرار می دهد که گوئیدو شیفته او می شود. دختر دورا نام دارد و معلم آن شهر است. دورا نامزدی دارد که همینجوری علکی از اول با گوئیدو لج افتاده است. اما گوئیدو به سلاح های خاصی مجهز است که او را همیشه پیروزمند میدان می کند. یکی از سلاح های گوئیدو خلاقیت، سرزندگی و شادابی بی نظیر اوست. او دورا را از مراسم نامزدی اش می دزدد و به همسری خودش در می آورد. فیلم ناگهان از شب اول عروسی شان به صحنه ای می رود که آنها یک پسر کوچولوی هفت ساله دارند به اسم جاشوا. او بسیار باهوش است و نحوه تربیت او استثنایی ست. همه این اتفاقات در زمان اوج نژادپرستی آریاییهاست. در این احوال گوئیدو و خانواده اش برای کار در اردوگاه های کار اجباری به زندان منتقل می شوند و سختی های بسیاری می بینند. در نهایت پدر یعنی گوئیدو کشته می شود و دورا و جاشوا در حالیکه به دست متفقین نجات پیدا می کنند فریاد می زنند ما پیروز شدیم ما پیروز شدیم. اما این بین در راه رسیدن به این پیروزی پدر چنان زیبا و فریبنده نقش بازی کرده است که تا آخر داستان پسربچه که حالا دارد داستان را تعریف می کند خیال می کند تمام این فجایع و حتی کوره های آدم سوزی یک بازی بوده است.



فیلم ظرافت های بسیاری دارد. شخصیت اصلی داستان یک هرمس تمام عیار است. ( شرح کامل اسطوره هرمس در پست بعدی). گوئیدو قادر است با دست خالی همه اهدافش را محقق کند. او بسیار سرزنده است و به طور کامل در زمان حال زندگی می کند. او قادر است از هیچ همه چیز بسازد. او قصه پرداز بی نظیری ست. مثلا طوری برای شما شرح می دهد که شاهزاده است و زمین های اطراف همه به او تعلق دارد که بدون چون و چرا باور می کنید. انگار نه انگار که او مرد آس و پاسی ست که تازه مجوز کتابفروشی هم به او نداده اند. او استاد سورپرایز کردن است. بارها دختر مورد علاقه اش را چنان شگفتزده می کند که دخترک شیفته او می شود. و آخرسر وقتی دختر با مردی که دوستش ندارد در هتلی که گوئیدو در آن گارسون است مشغول برگزاری جشن نامزدیش است همه جا با چشمهایش دنبال گوئیدوست. چراغ سبز را که دختر به او می دهد گوئیدو سوار بر اسب رنگ شده عمویش به وسط تالار می آید و دختر را سوار اسب می کند و در برابر چشمان حیرتزده نامزدش و مهمانها به خانه اش می برد.... جالب است که اسب رنگ شده یکی از ناراحتی های عمیق عمویش بود. زیرا نژاد پرستان اسب او را رنگ کرده بودند و روی بدن اسب شعارهایی ضد یهودیت نوشته بودند و این عمو را بسیار مضطرب کرده بود اما گوئیدو به این چیزها اهمیتی نمی دهد و از همان مایه ناراحتی یک ابزار شگفت انگیز می سازد برای شوکه کردن همگان.
اما اوج توانایی او در خلق زیبایی از دل رنج ها زمانی ست که او و پسرش را به اردوگاه کار اجباری برده اند. گوئیدو استاد لذت بردن از تمام لحظه هاست. به پسرش می گوید که این یک بازی به مناسبت جشن تولد اوست و قوانین بازی به گونه ای ست که کسی نباید او را ببیند. او به دروغ به پسرش می گوید که امتیاز بالایی آورده اند و قرار است برنده شوند و جایزه برنده یک تانک واقعی ست و کودک از هیجان داشتن یک تانک واقعی همه سختی ها را به جان می خرد. در آخر داستان از قضا یک تانک متعلق به متفقین وارد اردوگاه می شود و کودک تنها را سوار می کند و کودک باور می کند که بازی را برده است....

نقدی متفاوت: فیلم به طور واضحی سعی در زیباسازی چهره یهودیان دارد. گوئیدو در کنار این شخصیت جذابی که دارد یک یهودی مظلوم است. در صحنه ای از فیلم خودبرتر بینی نژاد آریایی را مسخره می کند. در عین حال کوره های آدم سوزی و خفه کردن در اتاق گاز و... همگی به گونه ای تصویر می شود که در کنار این فیلم جذاب شما همیشه یادتان می ماند که یهودیان چه موجودات مظلوم و دوست داشتنی ای هستند و هرگز به مغزتان خطور نکند که همینها الان در فلسطین چه جنایاتی مرتکب می شوند. فیلم در اینخصوص بسیار تواناست.

توصیه می کنم فیلم را ببینید.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
راستی انگار به کل رای گیری را فراموش کرده ایدها

بی زحمت یه رای ناقابل به ما بدهید


در حوزه زنان و خانواده و این حرفا
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
اونهایی که می دونن محل قرار من و احمد کجا بود می دونن که اصلا جای مناسبی برای منتظر موندن نیست. من اونجا به ساعت معمول یک ساعت منتظر موندم تا بیاد و به ساعت خودم سال ها اونجا منتظر احمد بودم....
فکر می کنید چه حسی داشتم؟ یه حسی سرشار از تحقیر و بدبختی محض... بعد از یک ساعت سوار ماشین شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم. خیابون های فومن به خاطر راهپیمایی بسته بود. توی تمام طول راه فکر می کردم حتما اتفاق خیلی بدی افتاده که نتونسته بیاد.

با ناراحتی وارد دانشکده شدم. احمد رو دیدم که به همراه پسرهای دیگه مجمع دور زیبا حلقه زدن و دارن گفتگو می کنن. منو که دید رنگش پرید. حال من هم خیلی بد بود. من معمولا وارد جمع اونا نمی شدم اما این بار رفتم پیششون.... کاش کاش همونجا یه سیلی آبدار بهش می زدم و دلم خنک می شد...... اما به جای این کار با توجه به اینکه نمی خواستم با خودش حرف بزنم به یکی از پسرها به اسم رضا که از اون عاشقای سینه چاکی بود که حاضر بود هر کاری برام بکنه اشاره کردم بیاد بیرون.... بهروز هم توی اون جمع بود بعدا به لاله گفته بود از حالتی که الهام اون روز داشت همه ما ترسیدیدم.

رضا اومد بیرون. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده؟ گفت نه فقط زیبا تبرئه شده و ما هم بهش تبریک گفتیم بعد من در حالیکه گریه می کردم دویدم سمت سرویس تا برم خوابگاه.... رضا هم دنبالم می دوید و دیوانه وار می پرسید چی شده؟ الهام چی شده؟ و منم می گفتم هیچی تنهام بذار.....

توی سرویس ردیف یکی مونده به آخر نشستم. هیچکس توی سرویس نبود سرمو گذاشتم روی صندلی جلویی و بلند گریه کردم...... بعد از چند دقیقه دیدم احمد به شیشه اتوبوس می زنه و می گه یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.... منم همینطور با چشمای پر اشک نگاهش کردم و سرمو تکون دادم. نه پایین رفتم نه دیگه دوستش داشتم. همونجا و برای همیشه احمد برای من تموم شد و از قلبم بیرون رفت. احمد همونجا کنار اتوبوس روبروی علوم پایه دفن شد.

بعد از اون به خودم اومدم. دیدم کجای دنیا ایستادم. دیدم چه بلایی سر خودم آوردم و چقدر داغون و به هم ریخته ام. اون شب تا صبح گریه کردم و صبح ساکمو بستم و رفتم خونه. بعد از اون دور همه بچه ها رو مثل احمد خط کشیدم. همه بچه های مجمع رفتن پی کارشون. تنها کسی که موند سارا بود که گاهی خبری ازش می گرفتم درباره بچه ها.

شروع کردم به درس خوندن و کمی از کم کاریهامو جبران کردم. کلاس زبان اسم نوشتم و دوباره خودمو پیدا کردم. خیلی طول کشید تا از لحاظ روحی توی شرایط مناسبی قرار بگیرم و خیلی طول کشید تا نظام اعتقادی به هم ریخته مو منسجم کنم و بشم یه الهام یکپارچه ای که می دونه از زندگیش چی می خواد و می دونه کجاها غلط رفته......

زیبا کی تموم شد؟ یک شب منو دعوت کرد خونه ش. تا صبح بیدار بودیم و حرف زدیم. اون از تجربه های منحصر به فرد زندان حرف زد و من هم از ماجرای لاله و احمد و ..... بعدا زیبا با احمد و رسول تماس گرفته بود و پرسیده بود که آیا حرفهای الهام راسته؟ درونی ترین حرفهای منو به بازار کشونده بود تا مهر تاییدی برای خودش بگیره.... زیبا هم به ناگهان و به شکل نه چندان خوشایندی حذف شد... الان ازدواج کرده یک دختر داره و نمی دونم رابطه ش با بچه ها چطوریه ولی انگار توی خط کمپین و این چیزاس...

لاله چی شد؟ لاله با بهروز ازدواج کرد. ازدواجشون با داستانهای زیادی همراه بود که خودش می تونه یه رمان بشه. توی رشت یه سوئیت اجاره کردن. لاله کار می کرد و بهروز درس می خوند. خونه شون هم پاتوق همه بچه های خلاف دانشگاه بود. چند ماه بعد از ازدواجش مادرش فوت کرد. پدرش هم که در کودکی فوت شده بود. من برای تسلیت رفتم دیدنش و اون تنها باری بود که رفتم اونجا. تنها چیزی که توجهم رو توی خونه شون جلب کرد گنجینه کتاب های بهروز بود. کتاب "صد سال تنهایی" رو اولین بار از بهروز قرض گرفتم و خوندم. بعد از مدتی اونا به بهانه اعتیاد بهروز از هم جدا شدن. از بهروز خبر ندارم ولی لاله مدتی با دوست پسر تازه ش به روش اروپایی هم خونه بود و با هم زندگی می کردن تا این اواخر که شنیدم که ازدواج کرده با همون.

احمد با یه دختر چادری که خواهر دوستش بود و پدرش براش انتخاب کرده بود ازدواج کرد. خبر بیشتری ازش ندارم جر اینکه شرکتی تاسیس کرده برای خودش و به روش بازاری مدرن زندگی می کنه.

قصه ما تموم نشد چون خیلی حرفهارو مجال نبود که بگم ولی دیگه تمومش می کنم شاید بعدا باز گریزی بزنم گاهی به بعضی شخصیت های داستان.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
احمد رفتار نامتعادلی داشت. خسته م کرده بود. ازم فرار می کرد و فرارش به خاطر عذاب وجدانی بود که از رابطه با لاله داشت. در عین حال نه شهامت کافی داشت که منو کنار بذاره و صراحتا بهم بگه که برم نه می تونست جرات کنه توی چشمهام نگاه کنه یا باهام حرف بزنه.
من خر هم هنوز دوستش داشتم حتی با وجودی که همه چیزو فهمیده بودم. شاید هم به حضورش فقط عادت کرده بودم. نمی دونم. به هر حال من هم توی یه گیجی و آشفتگی مطلق بودم.
محبوبه یکی از دوستانم بود که روانشناسی می خوند. به هم نزدیک بودیم و ماجرای ما رو می دونست. یک روز که باهاش حرف می زدم بهم گفت که برو باهاش صحبت کن و خیلی راحت ازش بپرس آیا دوستت داره یا نه. بهم گفت هرطوری هست باید از این بلاتکلیفی بیام بیرون... حرفش درست بود و من جرات و شهامت کافی برای این کار داشتم.
یک روز توی حیاط علوم پایه دیدمش. چهارشنبه بود. 12 آبان. بهش گفتم می خوام باهاش حرف بزنم. گفت باشه. الان اینجا نشستی؟ گفتم آره. گفت یه کار مهمی دارم. بشین الان برمی گردم.
و رفت. فکر کنم یک ساعتی منتظرش موندم. البته زمان حقیقی نمی دونم ولی زمانی که من اونجا منتظر احمد موندم ساعتها طول کشید. دنبالش داخل ساختمون علوم پایه رفتم. هرچی گشتم پیداش نکردم. وقتی به داخل کلاسها سرک کشیدم دیدم با زیبا توی یه کلاس نشستن و دارن بحث سیاسی می کنن! بهش گفتم من دارم میرم. آخرین سرویس داشت می رفت و اونم اومد بیرون.
با هم قرار گذاشتیم تا فردا با هم بریم بیرون. اولین باری بود که می خواستیم با هم بریم بیرون. می خواستم همونطور که محبوبه گفته بود با صراحت باهاش حرف بزنم. هرچند شاید جرات نمی کردم واقعا صریح حرف بزنم و خوشبختانه اتفاقی افتاد که باعث شد من حتی یک خاطره خوب هم از احمد نداشته باشم.
روز 13 آبان بود. قرار ما توی ایستگاه ماسوله شهر فومن بود. می خواستیم با هم بریم ماسوله و دور از رشت باشیم و راحت تر باشیم. آخه احمد همیشه یه توهمی داشت که خیلی معروفه و همه دنبال اینن که ازش اتو بگیرن و بهتره هرگز ما با هم دیده نشیم. البته نظیر چنین توهمی رو زیبا هم داشت.
فکر میکنم قرارمون ساعت 11 بود. من خوشحال بودم. برای اولین بار می خواستیم بریم بیرون و این قلب عاشق منو بیتاب کرده بود. حتما خیلی دوست دارید بدونید اون روز چه حرفایی بین ما رد و بدل شد و چه جور روزی بود!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 28 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- این کودک تخس درون ما دیروز صبح بهانه گرفت که تب دارم سرفه می کنم مریضم حالم خوش نیست سر کار نمیام..... و هر چی تلاش کردم راضیش کنم راضی نشد که نشد. قرص و دوا هم نخواست فقط گفت می خوام بخوابم و خوابید و مجبور شدم به خواستش احترام بذارم. لامذهب عین بچگی های خودم تخس و لجبازه و به هیچ صراطی مستقیم نیست. امروز هم بهش کلی وعده خوراکی و وبلاگ گردی داده ام تا راضی شده بیاید سر کار.

- یاد دعای مامانم می افتم که وقتی خیلی دیگه کم می آورد می گفت دعا می کنم یه بچه عین خودت گیرت بیاد تا بفهمی من از دستت چی کشیدم. البته اگر بچه م مثل خودم باشه می دونم چی کارش کنم. (رگ خواب الی کوچولو در اینه که سعی نکنی بهش دستور بدی و احساس استقلالشو ازش بگیری) دارم فکر می کنم اگه اصلا عین خودم نباشه چی کارش کنم. تصور کن با یه بچه آروم حرف گوش کن اصلا حال نمی کنم.

- زیبای داستان ما که یادتونه. امروز خبردار شدم که یک وبلاگ زده که توش از خاطراتش هم می نویسه. تازه شروع کرده. درباره من یه جمله نوشته بود فقط ولی برام جالب بود. هیچ هم فکر نکنید آدرسش رو میدم که برید بخونید. هرگز این کارو نمی کنم. و امیدوارم وسوسه نشم که براش کامنت بذارم هیچ دلم نمی خواد دوستی های اون موقع برام زنده بشه.

- حالا هم گیر داده که توی دو قسمت داستانت رو سر هم کن دیگه حوصله م سر رفته. همین کودک تخس درون!

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط الهام غلامی |
در پناه سطرهای این خاطره
دوست دارم
بغض های فروخورده سالیان را
نشخوار کنم
هی از معده به دهان
و دوباره از دهان به معده
سنگ -درد کهنه را نرم می کنم
و چیزی را که به من تعلق دارد
و کسی در ازل برایم کنار گذاشته است
و من آن را یکجا بلعیده ام
هضم کنم

میل دارم
وقتی به صورت زخمی اش نگاه می کنم
و برای این کار همه شهامتم را جمع می کنم
کسی دستانم را بگیرد
کسی موهایم را نوازش کند
تا آن لحظه سهمگین آسانتر باشد

میل دارم
وقتی هق هق می کنم
آغوش مهربانی باشد
که بی دغدغه به آن پناه ببرم

و باخودم بگویم
رها کن دختر
تمام این میل های های محال را
بیا با زخم هایمان عشق بازی کنیم
بیا با شادمانی
مرهم بگذاریم
و با لبخند اعلام کنیم
همه تو را با هم می خواهم
ای زندگی

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط الهام غلامی |
توی انجمن ادبی یه پسری بود به اسم بهروز که دانشجوی مکانیک بود. چهره معصوم و کودکانه ای داشت. قد بلند و بسیار لاغر. شعرهای مدرن و خیلی جالبی می گفت که همه دوست داشتن. خوب یادمه یه شعر به نام آدم برفی و یه شعر به نام پینوکیو گفته بود که برای همه بچه ها یه جور شاهکار به نظر می اومد.... متوجه شده بودم که بهروز چشم لاله رو گرفته و خیلی سعی می کنه بهش نزدیک بشه. اون دوست پسرش هم که مدت طولانی ای بود باهاش دوست بود در شرف فارغ التحصیلی بود و داشت ازش جدا می شد. بهروز با احمد و رفقاش هم خونه شده بود......
لاله به پیشنهاد احمد جواب رد داده بود و با بهروز دوست شده بود. اون دختر خیلی زرنگی بود و زود دستش اومده بود که احمد قابل اعتماد و قابل تکیه نیست. حالا این ماجرا رو کی برای من فاش کرد؟ حدسش سخته.....

یه روز فکر کنم اواخر همون تابستون توی خونه بودم که تلفن زنگ زد و پشت خط، رسول بود. با هم سلام علیک کردیم و حرف زدیم تا موضوع رسید به احمد و پرسید از احمد و لاله خبر نداری؟ برای اولین بار حس کردم چرا باید اسم این دو تا با هم بیاد. بعد گفت شیطون واسه احمد زن گرفتی؟......... من مات مونده بودم. گفت من فقط تا اینجاشو می دونم که احمد از لاله خواستگاری کرده ولی بقیه شو پیش بینی می کنم. لاله از خداشم هست که زن احمد بشه و ......
راستش اولین بار بود که به چنین احتمالی فکر می کردم. یکهو در یک لحظه همه پازل برام جور شد. همه رفتارها و گفتارها رو گذاشتم کنار هم و فهمیدم. یک آن متوجه چیزی شدم که تمام این مدت ندید گرفته بودم. بدون هیچگونه ملاحظه ای پشت تلفن فریاد زدم و گریه کردم. رسول  داشت دیوونه می شد. مامانم که توی حیاط بود بدو بدو اومد ببینه چی شده... بعد از چند دقیقه تازه فهمیدم که مامان نباید بفهمه چی شده. نمی دونم چرا همون روز برای مامانم ماجرا رو تعریف نکردم. اگه تعریف کرده بودم احتمالا آرامش خیلی بیشتری پیدا می کردم و شاید حتی کمک. ولی هم نمی خواستم مادرم رو ناراحت کنم هم راستش به غرورم بر می خورد که اوج شکست زندگیمو برای کسی تعریف کنم. کاش اونقدر مغرور نبودم و توان کافی داشتم برای کمک گرفتن از اطرافیانم. خیلی سخت تونستم یه دروغ برای مامان سرهم کنم.

رسول ول کن نبود و نگرانم شده بود. چند بار زنگ زد و آخر سر متقاعدم کرد که قرار بذاره همدیگه رو ببینیم. رسول هم دیگه بچه سابق نبود وتوی این مدت تغییر کرده بود. هم اون سبیلای خفنشو زده بود هم دیدگاههاش تغییر کرده بود... همدیگه رو دیدیم و درباره این جریان خیلی صحبت کردیم و هسته مرکزی حرفهاشم عذرخواهی بود و می گفت من زندگی تو رو خراب کردم....

در نهایت رسول از بقیه بچه ها سرنوشت نرمالتری پیدا کرد. با یه دختری از شهر خودشون به انتخاب مادرش یه ازدواج سنتی کرد و بعد از ازدواجش رابطه شو با تمام دخترهای گروه هم قطع کرد...

دوباره دانشگاه شروع شد. اینبار قضیه برای من خیلی فرق می کرد. کلا و ناگهانی با لاله قطع ارتباط کردم. اون اصلا باور نمی کرد که من چنین کاری باهاش بکنم. و اصلا هم فکر نمی کرد که من بدونم که چیا پیش اومده. اون روزهایی که من لاله رو مچاله کردم و انداختم دور و شروع یه پوست اندازی اساسی برای من و یه تجدید نظر کلی توی مسیر زندگیم و روابطم بود مصادف بود با لحظه های تلخی برای لاله...

ماجرای کامل لاله و سرنوشتش رو براتون توی پست بعدی می گم.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 26 آبان1387 توسط الهام غلامی |
از صبح این مالیچی های خنگ ما ما را خفت کرده اند و درگیر تهیه گزارش و جمع آوری مدارکی هستیم تا ثابت کنیم ما کارمان را کرده ایم آنها هستند که کم کاریشان را اینور آنور فرافکنی می کنند.

بر می گردیم


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آبان1387 توسط الهام غلامی |
دوستی مجدد ما علاوه بر مسخره بودنش و اینکه ما اصلا نمی تونستیم همو ببینیم یه فاجعه هم به همراه داشت. تابستان 78 رو به خاطر دارید؟

روز نوزدهم تیر بود. صبح زود امتحان کنترل خطی داشتم. این درسو خیلی دوست داشتم و خوب هم خونده بودمش. و انقدر هم غرق اون امتحان بودم که تا پام برسه دانشکده هیچ خبری از هیچی نداشتم. به دانشکده که رسیدم  دیدم روی برد انجمن اسلامی یه پارچه سیاه کشیدن و مصیبت وارده رو به ساحت امام زمان و جامعه دانشجویان تسلیت گفتن. اصلا نفهمیدم امتحانی که اونقدر درسشو دوست داشتم چطور دادم. البته من خوشبختانه اینجور مواقع می تونم ذهنمو متمرکز کنم ولی نگران احمد بودم. تصویر ناراحت کننده ای که توی سرم می چرخید این بود که احمد وسط دانشکده علوم پایه تیر خورده و من دارم بالاسرش گریه می کنم و ..... البته قبل از این جریان هم درگیری هایی پیش اومده بود ولی این یکی به طور مشخص با بقیه فرق داشت. بعد از امتحان یکی از بچه ها رو دیدم گفت همه توی علوم پایه جمعن....

یه پرانتز اینجا باز کنم و نظرمو درباره این جریان بگم. حتی اون موقع هم موافق این جریانات نبودم و تمام دلیلم برای حضور در متن جریان، احمد بود و نگرانی هایی که نسبت به شخص خودش داشتم ولی البته اون موقع دیدم باز نبود و بسیار تحت تاثیر فضا و روزنامه ها و مجله های اصلاح طلبی اون موقع بودم. الان هرچی فکر می کنم می بینم بجه ها واقعا دنبال چی بودن اون موقع، به نتیجه ای نمی رسم. همه ش برام سواله که بچه هایی که از کوچکترین امکانات رفاهی بی بهره اند بچه هایی که امکانات آموزشی و سطح تحصیلی شون در حد فاجعه س بچه هایی که از طرف اساتید احمق فرض میشن و حق و حقوق اصلیشون نادیده گرفته میشه چرا باید به خاطر بسته شدن یه روزنامه حزبی اینهمه حساسیت نشون بدن و آیا اونها فکر کرده بودن که اگه تجمع کنن و جنجال راه بندازن سیستم در برابر اونها سکوت می کنه یا عقب نشینی می کنه؟ یا اصلا شاید فکر کردن می تونن سیستمو تغییر بدن؟ آیا این راه اصلاح طلبیه؟ اصلاح طلبی یعنی تغییرات بسیار آهسته و در نهایت آرامش نه اون وضعیت خشونت باری که عامل اصلیش دانشجوها بودن یعنی ما بودیم. جالبه که همه شون بعدا از اون سید آروم انتظار داشتن که حمایتشون کنه.
اونها مظلوم بودن ولی قابل دفاع نبودن.

اون روز توی حیاط علوم پایه جمع شدیم و به تصمیم سران ( که یکیش امیر رئیس مجمع بود که بچه ها بهش می گفتن زئوس ) قرار شد نماز ظهر رو به جماعت در حیاط علوم پایه بخونیم و می خواستیم این حرکت نمادین رو مثلا به حمایت از بچه های دانشگاه تهران انجام بدیم. نماز رو با استرس زیاد خوندیم. البته من مدتی بود که کلا نماز نمی خوندم و اون روز برای همراهی با بچه ها وارد اون صف شدم و خیلی های دیگه هم مثل من بودن. وسط های نماز یکی از اعضای شورای شهر که استاد دانشگاه خودمون بود و سر پرسودایی داشت برای ورود به مجلس و برای مسیری که پیش رو داشت قطعا حمایت دانشجوها را لازم داشت به صف نماز پیوست و اومدنش به ما آرامش زیادی داد.

اون روز متوجه یه چیز دیگه هم شدیم و اون اینکه زیبا ناپدید شده بود. همه جا رو دنبالش گشته بودیم و پیداش نکرده بودیم. بعدها که از زندان اومد بیرون در میون یه بحث به طرف مقابلش گفته بود من کسیم که دانشجوها به خاطرم نماز خوندن.....
اوج این احساس فرعونی رو داشته باشین و خوب نگاه کنین که حرکت های اینجوری چطوری برداشت میشن و کسانی که داعیه رهبری برخی از نهضت های پوشالی رو دارن چه کسانی هستن. راستش باید بگم از کل همچین جریانی حالم به هم می خوره و حقیقتا زیبا گند زده بود به تمام آرمان های ادعایی اون جمع کذایی.

اون روزهای تلخ گذشتن. من خونه برگشتم ( قصد ندارم این قسمتو به تفصیل بنویسم ) و تابستون اون سال کارآموزی داشتم و برای اولین بار با فضای استثماری کار و جون کندن از صبح تا غروب آشنا شدم. بعدها که به طور واقعی وارد فضای کار شدم فهمیدم اون شرکتی که می رفتم از این حیث یکی از بهترین شرکت ها بوده.

یه خاطره جالب از اون شرکت این بود که مدیر کارخونه یه آقایی بود که منم توی سرویس اونا سوار می شدم. سرویس که می رسید به ایستگاه من، اون هم پیاده می شد و از دکه ای که من روزنامه می خریدم روزنامه می خرید. اون هر روز کیهان می خرید و من هر روز نشاط.... ( یا روزنامه ای که جایگزین می شد اگه یادتون باشه به صورت زنجیره ای بسته می شدن و یکی جایگزینشون می شد) و جنگ سردی به این ترتیب بین ما جریان داشت. آخرای دوره به من متلکی گفت که خوب یادم نیست. ولی چون تازه نشاطو بسته بودن بهش گفتم خیالتون راحت شد این آخری رم بستید.... گفت: خدا رو شکر! و بعد یه بحثی بینمون در گرفت. خوب یادم نیست که چی گفتیم فقط یادمه گفت: اونایی که جونشون رو گذاشتن توی طبق اخلاص و رفتن به جبهه های جنگ.... که من در نهایت تخسی و پررویی گفتم: اشتباه کردن آقا.....
نگاه بدی به من کرد و رفت. بعدا فهمیدم که خودش جانباز جنگ بود. از حرفی که بهش زدم متاثر شدم و الان پشیمونم. پشیمونی م به این خاطر نیست که بعدا با استخدامم توی اون شرکت مخالفت کرد بلکه به این خاطره که قلبا برای همه کسانی که توی جنگ رشادت کردن احترام قائلم و اون حرفم کاملا از روی بچگی بود.

در طول اون تابستون نحس یک بار فقط احمدو دیدم. زیبا آخرای تابستون اومد بیرون و خیلی لاغر شده بود. فکر کنم از همون موقع یواش یواش دست از دیوونه بازیهاش برداشت البته ظاهرا اعلام می کرد که مصمم تر شده و .... ولی عملا دیدیم که فعالیتش کمرنگ تر شد.
رابطه احمد و زیبا که برای من سوال برانگیز بود و من دورادور می پاییدم حقیقتا چیزی نبود که باعث نگرانی باشه. در واقع زیبا احمد روی فقط توی گروه می دید و هیچ حسی هم بهش نداشت. ضربه رو من از جایی خوردم که هیچ فکرشو نمیکردم.

یک روز با لاله قرار گذاشته بودیم که بیاد کرج و همدیگه رو ببینیم. اون روز من از شرکت مرخصی گرفتم البته مرخصی که نه، چون کارمند نبودم و می بایست ساعت هامو پر می کردم فقط. اون روز خوشحال بودم که می بینمش چون خیلی دلم براش تنگ شده بود. البته موبایل هم نبود که هماهنگ کنیم. سر یه خیابونی قرار گذاشته بودیم. پل ارتباطیمون هم احمد بود که بغل تلفن نشسته بود. قرار بود اگه پیدا نکرد به احمد زنگ بزنه و احمد راهنماییش کنه. من یه ساعتی سر اون خیابون منتطر موندم. آخرش که به احمد زنگ زدم احمد گفت اون دیگه نمیاد برو خونه.......... لاله اون لحظه پیش احمد بود و من زیر آفتاب منتظرش! اینو بعدا فهمیدم. اون روز حتی بو هم نبرده بودم که ممکنه قضیه این باشه و توی خیال خودم فکر می کردم  اگه اون بیاد و من نباشم چی؟

بعدها فهمیدم توی اون تابستون رابطه اون دو تا خیلی زیاد بوده و بارها همدیگه رو دیده بودن و هردو با ظرافت زیاد این رابطه رو از من پنهان کرده بودن. در یکی از آخرین دیدارها که احمد به شهر لاله (نوشهر) رفته بود بهش پیشنهاد ازدواج داده بود. و من اینها رو خیلی خیلی دیر فهمیدم.


نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آبان1387 توسط الهام غلامی |
پدربزرگ بوی توت تازه می داد و بوی شیطنت های کودکی. بوی توتون می داد و خنده های از ته دل. بوی مهربانی می داد و عیدی. بوی نمناک روز اول عیدو میداد.  پدربزرگ بوی پول توجیبی های غافلگیر کننده اضافه بر سازمان می داد. پدر بزرگ بوی ریشه درخت می داد بوی یک پدر دیگر جز پدری که دارم....

روح پدربزرگ جسمش رو ترک کرد. می دونم که الان در اوج آزادیه. محدودیت تن و زندان تن رو ترک کرده و از تجربه پرواز لذت می بره. پدربزرگم خوشحاله و به زندگی جدیدش لبخند می زنه.

بدنش رو به خاک سپردیم. با بدن هامون اشک ریختیم و با بدن هامون مشایعتش کردیم ولی روحش سر میزنه مدام و تنهامون نمیذاره.

پدربزرگم در وصیتش برای همسر مرحومش و پسر شهیدش هم سهم در نظر گرفته بود. نوشته بود که همسرش به گردنش حق داشته و پسر شهیدش هم به اندازه بقیه بچه هاش ارث می بره و از طرف اونها می بایست برای امور خیر خرج بشه. این طرز نگاهش برام خیلی قشنگ بود.

از همه عزیزانی که به طرق مختلف ابراز همدردی کردن و پیام تسلیت فرستادن یا تماس تلفنی داشتن صمیمانه تشکر می کنم و آرزو می کنم در کنار عزیزانشون عمر باعزتی داشته باشن.

ادامه داستان رو به زودی خواهم نوشت. زندگی جریان داره!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1387 توسط الهام غلامی |
پدر بزرگ عزیزم فوت شده. چند روزی نیستم
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1387 توسط الهام غلامی |
حدود هشت نه ماه از اون جریان گذشته بود. من کمی آروم تر شده بودم و بسیار از لحاظ رفتاری تغییر کرده بودم. دیگه برام ابراز احساسات سخت نبود. ارتباط برقرار کردن و وارد جمع ها شدن راحت تر بود. زیبا وقتی فهمید شعر میگم ازم خواست که توی جلسه های انجمن ادبی که توی دانشکده علوم پایه تشکیل میشد شرکت کنم و شعرهامو بخونم. اون با صداقت خاصی گفت من اگه یکی از هنرای تو رو داشتم همه جای دنیا جار می زدم بعد تو اینهمه قابلیت داری و هیچ جا عنوان نمی کنی.... و من رفتم انجمن ادبی و فضای جدیدی با آدمهای جدیدی رو اونجا شناختم. یکیش سارا بود که البته قبل تر باهاش آشنا شده بودم ولی اونجا بیشتر می دیدمش. سارا تنها کسی بود که از توی اون جمع برای من باقی موند. آشنایی با انجمن ادبی و رفتن به جلساتش شروع یک عادت بد در من بود برای پلاس شدن توی دانشکده علوم پایه که تنها دانشکده دانشگاه ما بود که داخل شهر بود. این عادت در همه بچه های مجمع بود و من خودم به شخصه بیشتر برای دیدن از دور احمد این کارو می کردم (و اینم بگم که من هیچوقت عضو مجمع نبودم ولی همیشه به هوای احمد دور و برشون می پلکیدم.) زیبا هم که دانشجوی همون دانشکده بود و بچه ها دورش جمع می شدن....
خاطره خوبی که از انجمن ادبی دارم به شعری بر می گرده که یک بار اونجا خوندم. این شعر فولکلور شعری بود که سر کلاس " آمار و احتمالات" به صورت فورانی به زبانم جاری شده بود و درش احساس عاشقی شدیدی موج میزد. وقتی شعرو خوندم بچه ها ناخودآگاه کف زدن که این کار معمول نبود و معمولا بعد از خوندن شعر توسط شاعر، اونو نقد می کردن. پسر تپل بوری توی اون جمع بود به اسم پویا که اون روز رو کرد به جمع و گفت: از همه خواهش می کنم این شعرو نقد نکنن. این شعر احساسی ایجاد کرده که نقد به این حس لطیف لطمه می زنه...... و کسی نقد نکرد.
انجمن ادبی که زیبا هم که شاعر نبود همیشه در اون شرکت می کرد بعدها درش تخته شد. برای اینکه.... دلیلش رو بعدا می گم.

بعد از گذشت اون مدت و به تشویق های لاله که با احمد نزدیک تر شده بود و همیشه با حس خوبی ازش حرف می زد تصمیم گرفتم دوباره با احمد ارتباط برقرار کنم. براش نامه ای نوشتم و هرچی توی این مدت توی دلم مونده بود بهش گفتم.
شاید بهتر بود این کارو نمی کردم قطعا کارهای من از لحاظ منطقی درست نبودن ولی بعد از گذشت سالها ترجیح میدم که قضاوت نکنم در این مورد و بیشتر خوشحالم که کل این داستان اثر مثبتی روی من داشت.

احمد هم که توی این مدت غرق برنامه های بین خودشون بود و درسشم هم تموم شده بود یا در شرف تموم شدن بود روحیه بهتری داشت که می شد کاملا متوجهش شد. نکته نه چندان خوشایند دیگه ای که من حواسم بهش بود این بود که همیشه زیبا و احمد رو در حال صحبت کردن با هم می دیدم.....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آبان1387 توسط الهام غلامی |
زیبا:
زیبا یکی از معروف ترین دخترای دانشگاه بود. آشناییم باهاش تقریبا همزمان بود با شروع جریان احمد. قبل از اینکه خودشو ببینم آوازه شو شنیده بودم. مثل همه آدمهای معروف. تعریف های متفاوتی ازش شنیده بودم یکی می گفت دختر جسوریه یکی می گفت دختر با معلوماتیه یکی می گفت خیلی عجیبه یکی هم می گفت خطرناکه. یکی از انجمنی ها به من گفته بود که وجود زیبا توی مجمع برای بچه های مجمع گرون تموم خواهد شد.... و البته همینطور هم شد. وقتی برای بار اول دیدمش هیچ کدوم از چیزهایی که در موردش شنیده بودم رو ندیدم. من چیز متفاوتی در زیبا می دیدم که بعدا عمق روانشناسی درستم بهم ثابت شد. اینم بگم من دقیقا بعد از این جریانات به روانشناسی و روانکاوی بسیار علاقه پیدا کردم و پشت ظاهر حرف های آدمها دنبال حقیقت درونیشون می گشتم. فهمیده بودم آدمها اونی که نشون میدن نیستن و فهمیده بودم رفتارهای ناهنجار و غیرمتعارف به خصوص توی زمینه هیاهو و جنجال های سیاسی ریشه در روان ناآرام و رنجدیده و خشمگین آدمها داره. چیزی که قبلا در موردش توی زندگی احمد و نقش کودکی داغونش توی طرز فکرش براتون صحبت کردم. تقریبا همه کسانی که توی این برهه از زندگیم باهاشون آشنا شدم دارای چنین معضلاتی بودن.
زیبا جسور بود اهل مطالعه نبود ولی اگه یک کتاب رو سرسری خونده بود قادر بود چنین وانمود کنه که صد تا کتاب رو عمیق خونده. توی تمام تریبون ها و جمع ها می رفت و حرف می زد ( کاری که من اصلا و هرگز نمی تونستم بکنم) بسیار بی پروا بود و بسیار دغدغه مسائل اجتماعی و آزادی و .... رو داشت. خیلیها در زیبا یک مبارز سیاسی جسور و توانا رو می دیدن اما من در زیبا و تمام کارهاش فقط و فقط یک "خودنمایی" دخترانه می دیدم. من سخنرانی شو نمی دیدم عشوه های موقع سخنرانیشو می دیدم. من فریاد آزادی خواهی از او نمی شنیدم بلکه صدای نازک پسر کشش رو می شنیدم.
پسرها اسمشو گذاشته بودن خاله زیبا. اون بین ما از همه بزرگتر بود از نظر سنی. فکر کنم اون موقع 27 سالش بود و اسم خاله زیبا خیلی بهش می اومد طوریکه دخترها هم به همین اسم صداش می کردن بعضی ها هم که بهش نزدیک تر بود مامان زیبا صداش می کردن.
با وجود کارهای عجیب غریبش و اینکه من اونو به عنوان یه دختر مبارز قبول نداشتم ولی می تونستم بگم دوستش دارم و ازش خوشم می اومد. اون بلافاصله جذب مجمع شده بود. البته بعضیا توی مجمع مخالف حضورش بودن ولی مدافعینی هم داشت از جمله احمد. همینجا قصه رو داشته باشید تا بریم سراغ لاله.

لاله هم رشته ما بود. زیاد توی دانشکده دیده بودمش. خیلی با من تفاوت داشت. در واقع باید بگم نقطه مقابل من بود. برای همین هم جذبش شده بودم. لاله بخش زیست نشده روان من بود و برای همین من سمتش رفته بودم. چون من نیاز به تغییر داشتم. نیاز داشتم اون دختری که در برابر احمد شکست خورده نباشم. نیاز داشتم قوی تر و غنی تر باشم و لازم بود بخش هایی از خودم رو تغییر بدم و موجود کامل تری بشم. برای همین به ضد خودم نیاز داشتم. هر چی من متین و محجوب و بچه مثبت بودم اون لات و بی پروا و بی تفاوت بود. هر چی من آروم حرف می زدم اون بلند حرف می زد و قهقهه می زد و اینور دانشگاه رو به اونورش می دوخت. هرچی من از پسرها دوری می کردم اون روابط گسترده سطحی زیادی داشت ضمن اینکه یک رابطه عمیق هم داشت. سه سال بود با پسری دوست بود و عاشقانه دوستش داشت. کاری که من هرگز نمی تونستم بکنم برای من ارتباط بین پسر و دختر فقط در چارچوب ازدواج معنی داشت و بس. حتی ظاهر لاله هم کاملا با من فرق داشت. هر چی من چهره شرقی ای داشتم اون چهره غربی داشت. قدبلند و بور بود. چهارشونه با استخون بندی درشت. البته صورتش زیاد قشنگ نبود به همین خاطر وابستگی زیادی به آرایش داشت.
یادم نیست چی شد و چطور شد که الهام به لاله نزدیک شد. طوری شد که روزها و شب های زیادی رو با هم  می گذروندیم و توی یکی از همین روزها یا شب ها بود که من جریان احمد رو براش تعریف کردم. در حین تعریف هم اشک می ریختم.... لاله دورادور احمدو می شناخت و براش خیلی جالب بود که اینارو از من می شنید.
تاثیر لاله روی من تغییر ظاهرم در جهت خوش تیپ تر شدن و شروع به آرایش کردن بود و جرأت برای شکستن فضایی که قبلا توی ذهنم شکسته بود. تأثیر من روی لاله علاقه مند کردنش به مسائل سیاسی و آشنا شدنش با بچه های مجمع بود. یه تأثیر بد هم لاله روی من داشت و این بود که شروع کردم به سیگار کشیدن چیزی که بسیار مورد علاقه لاله بود و البته من شباهت های زیادی بین لاله و احمد می دیدم و شاید به همین خاطر به لاله علاقه مند شده بودم. همه تأثیرات لاله در من موند به جز سیگار که خوشبختانه کل دوره سیگار کشیدنم یک ماه طول کشید. در پایان یک ماه با یک سیلی آبدار اساسی از پدرم که فهمیده بود سیگار می کشم برای همیشه کنارش گذاشتم و از اون روز دیگه لب نزدم. البته دروغ چرا یکی دو بار دیگه از سر لج قایمکی کشیدم ولی بعد خوشبختانه اون بخش منطقی الهام که نمرده بود و همیشه همه جا حضور داشت باعث شد ازش دست بردارم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط الهام غلامی |
روزهای باقیمانده اون تابستون تموم شدن و من عازم شهر دانشگاهم شدم. امسال تصمیم داشتم با فراموش کردن احمد به درسهام برسم و درس های افتاده ترم پیش رو جبران کنم اما....
خیلی سخت بود نه می تونستم اونو فراموش کنم نه می تونستم مرهمی روی زخم هام بذارم. یکی از مسائلی هم که توی تمام این جریان خیلی اذیتم کرد این بود که توی خونه با هیچ کس نمی تونستم به راحتی درد دل کنم. سودی کوچیک بود و دلم نمی اومد ذهن کودکانه شو که اون موقع در حال خوندن رمان اسکارلت اوهارا بود با این چیزا خراب کنم البته چون به هم خیلی نزدیک بودیم من عملا موفق نمی شدم و اون می فهمید ولی توی چنین وضعیتی خیلی نیاز داشتم که کسی مثل مادرم پناه عاطفی م باشه ولی متاسفانه هرگز به مادرم نزدیک نبودم. مادرم فقط نگران در و همسایه بود و فک و فامیل، که مبادا با رفتار ناشایستی که از یکی از بچه هاش سر بزنه و مهم ترین سرمایه زندگیش یعنی آبروش به خطر بیفته در این کار به قدری وسواس نشون میداد و به خصوص منو بین بقیه بچه ها انقدر توی منگنه میذاشت که به کوچکترین حرکاتم گیر میداد و بیشتر آزارم میداد بدون اینکه اصلا بویی ببره از طوفانی که به روح من زده بود و داشت ریشه هامو از جا می کند.
هر فکر که بشه بهش فکر کرد به سرم می زد. از جمله اینکه احمد راست نگفته و اینا بهانه ای بوده برای اینکه منو از سر خودش باز کنه. با خودم می گفتم چه لزومی به این کار بود. من که هرگز آویزونش نبودم و اگر هم وابستگی ای بود توی دل خودم بود و هرگز خودمو بهش تحمیل نکرده بودم. پس این چه طرز از سر واکردن بود.

دچار خودکم بینی فجیعی شده بودم. همه لیاقت و شایستگی حتی اعتماد به نفسم نسبت به زیبایی و ظاهرم رو به کلی از دست داده بودم و تمام تلخی این ماجرا رو نه به نقصی در رفتار و شکل زندگی اون و نحوه برخوردش با خودم که به نقص های بزرگی در خودم ربط می دادم. از اینکه پدر من مثل پدر اون پولدار نیست از اینکه به خودم نمی رسم از اینکه خیلی بچه مثبت و هالو هستم ....... و کم کم از خودم متنفر می شدم اما از احمد نه. احمد هنوز عشق بزرگ قلب من بود.

فیلم بازی کردن فایده نداشت. اتفاقی که افتاده بود منو از درون متلاشی کرده بود و من بعد از این جریان مسیر متفاوتی از گذشته رو طی کردم. توی  دانشکده با دختری به نام لاله آشنا و نزدیک شدم و توی گروه دوستان احمد هم با دختری به نام زیبا که هر دو نقش پررنگی در بقیه داستان ایفا می کنند. و هر دو وسیله های خوبی در دستان احمد شدن برای تحقیر هرچه بیشتر من....

پست بعدی اختصاص به معرفی این دو دوست خواهد داشت.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط الهام غلامی |
داستان ادامه داره ولی حس می کنم کشش نوشتن بقیه شو ندارم.......
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 آبان1387 توسط الهام غلامی |
روزهای تابستون می گذشتند و من هر روز بیشتر در اون عشق فرو می رفتم. آشنایی با احمد منو وادار کرده بود برای اولین بار به طور جدی دنبال معنایی برای زندگی باشم. عشق احمد منو به درون خودم برده بود و در دنیای تاریک درون کسی جز احمد و دود سیگارش نبود. بودن در کنار او سرد و بی روح بود. عشق برای اون مفهومی نداشت. اون یخ بود.
یک شب خواب دیده بودم اون به من کتابی هدیه داده به نام "الهه یخ" این خوابو براش تعریف کردم و خندید. حقیقتی که خواب به من می گفت همین بود، که من با یک الهه یخ روبرو بودم. اون هیچ واکنش احساسیی نشون نمی داد. حتی از گفتن کلماتی که بار عاطفی داشت اجتناب می کرد. به جاش درباره هر موضوعی یه نظر قاطع و محکم داشت که خلاصه ای بود از همه کتاب هایی که خونده بود با چاشنی تخریب و شکستن قواعد و تلخی. اما من هر روز بیشتر در روح خسته او فرو می رفتم. احمد برای من فرصتی بود برای تخریب شدن و دوباره با سختی سر برآوردن. هر کسی در زندگیش به چنین فرصتی نیاز داره.
از همه خنده دارتر تصور زندگی مشترک ما بود. می شد به راحتی فهمید که پسری که مشکل مالی نداره ولی کیف پولشو جا میذاره و به سادگی مهم ترین چیزها رو فراموش می کنه نمی تونه مرد مناسبی برای زندگی مشترک باشه. در واقع اون درک درستی از زندگی مشترک نداشت. من هم آماده بودم که با وجود تمام این نقص ها در کنار مردی که دوستش دارم بمونم و تاب بیارم و شاید ترکیبی مثل سیمین دانشور و جلال آل احمد یا سیمون دوبوار و سارتر رو تشکیل بدیم..... البته خوشبختانه یا بدبختانه چنین چیزی رخ نداد. نه همون خوشبختانه.
آخرای تابستون بود شاید یک هفته یا کمی بیشتر به شروع ترم جدید مونده بود که اون اتفاق افتاد.

(قصد ندارم بذارم قسمت بعدی..... راستی من چرا دارم داستانی رو که می بایست فراموش کرده باشم رو بازبینی می کنم و می نویسم. من چرا دارم خاطراتمو اینور اونور می کنم. دنبال چی می کردم. نمی دونم. اما در نوشتن اصرار دارم و همینطور همه چی به ذهنم میرسه و فریاد می زنه منو بنویس. شاید نیاز دارم به تعریف های تازه ای از این اتفاقات برسم.)

مدتی بود ازش بیخبر بودم. شاید دو سه هفته ای بود که ازش خبر نداشتم. البته خودم هم حس می کردم که وجودش داره روحیه مو کلا به هم می ریزه و دور بودن ازش برام بهتره ولی اون چیزی نبود که من بخوام به این خاطر کنارش بذارم من به تمام چیزی که اون به من می داد از جمله خراب شدن و له شدن و شاید دفن شدن زیر افکار درب و داغونش نیاز داشتم. از جمله به عشقی که همه وجودمو دربر بگیره.

در این مدت بر اون چه گذشته بود. قطعا تجربه اون مثل من نبود. شاید من برای اون اینقدرها هم مهم نبودم. هرگز نفهمیدم تاثیر من بر اون چقدر و چگونه بود.

خلاصه بعد از مدتی بیخبری یک روز به طور اتفاقی توی خیابون دیدمش. وضعیت ناجوری داشت. ریش هاش در اومده بود. موهاش آشفته بود و چهره رنجور و ناراحتی داشت. داشت از دکه، سیگار یا روزنامه می خرید و من سوار اتوبوس بودم. سریع از اتوبوس پیاده شدم و به سمتش دویدم. با خوشحالی صداش زدم: احمد
برگشت نگاهم کرد. توی نگاهش یک هیچ محض بود.
سلام علیک کردیم و گفت اتفاقا کارت دارم. صبر کن من برم خونه و سریع برگردم. توی خیابون منتظرش شدم. رفت و کمی مرتب تر برگشت و با هم شروع کردیم به قدم زدن. برای حرف زدن معمولا نیاز به مقدمه چینی نداشت. گفت: مدتیه می خوام باهات صحبت کنم ولی نمی دونستم چی جوری بگم...

خوب حتما می تونید حدس بزنید دیگه چی گفت.
از من خواهش کرد برم دنبال زندگیم و گفت که اون مرد مناسبی برای من نیست. برام گفت که من دختر خیلی خوبیم و قطعا زندگی خوبی می تونم داشته باشم و حیفه که زندگی پر از عشقی که می تونم داشته باشم در کنار اون تلف کنم.

نمی فهمیدم چی می گه.
گفتم: آخه چرا. بهش گفتم که دوستش دارم و می خوام در کنارش باشم. گفت: نه. می دونی..... من مشکلی دارم که اگه بدونی دیگه نخواهی خواست که با من باشی....
در سکوت نگاهش کردم.
چه مشکلی؟
احمد: راجع به بلای خانمانسوز شنیدی؟ من معتادم الهام معتاد......
- نه. دروغ می گی.
البته اگه من دختر باتحربه ای بودم نیازی نبود که اینو برام بگه چون چهره ش رفتارهای نامتعادلش و سیگارهای شدیدی که می کشید به طور مشخص ثابت می کرد که اون اعتیاد داره ولی برای من که معتاد همون آقا تقی سریالهای تلویزیون بود نمی تونستم باور کنم احمد من، احمد روشنفکر اهل مطالعه من معتاد باشه....
احمد: چرا الهام حقیقت داره من متاسفم که توی این مدت تو رو اذیت کردم. حتما الان می پرسی که چرا با این وضعیت اومدم سراغ تو. آره؟
پرسیدم چی می کشی؟
احمد: سالهاست که تریاک مصرف می کنم. راستش قبل از آشنایی با تو مدتی بود ترک کرده بودم. رسول که دید من روحیه خوبی دارم پیشنهاد کرد ازدواج کنم. منم اومدم سراغ تو ولی توی این مدت اتفاق هایی افتاده که تو ازشون بیخبری. اتفاقهایی که باعث شدن من دوباره برم سراغ این لعنتی.
من قادر به تکلم نبودم. چه اتفاقایی افتاده بود. اون قصد نداشت بهم بگه ولی با اصرار من اینطور گفت.

من جریان تو رو با خونواده م در میون گذاشتم. نمی خواستم زیاد دوستی مون طولانی بشه و به نظرم وقتش بود که با خونواده م بیام خواستگاری ولی قبل از اینکه من بخوام تایید اونارو بگیرم با مخالفت شدیدشون مواجه شدم.
البته ظاهرا پدرش اصلا در جریان نبود. بلکه برادر بزرگ احمد که یه جورایی نقش پدر رو هم براش داشت پاشو توی یه کفش کرده بوده که محاله بذاره احمد با دختری از دانشگاه ازدواج کنه.
نمی تونستم اصلا بفهمم که جریان چیه. آخه چرا باید خونواده ش با دختری که نمی شناسن با این شدت مخالفت کنن.
که احمد جریانو برام به این ترتیب باز کرد. رسول مقصر نیست اون بچه قمه. فکر می کنه اگه حرفای حمید راست باشه اون خودشو هرگز به خاطر تشویق من به ازدواج با تو نخواهد بخشید برای همین با برادرم تماس گرفته و کل جریانو براش تعریف کرده و خواهش کرده که مانع ازدواج ما بشن. احساس کرده که در حق من لطف می کنه.
برای اولین بار به من گفت که دوستم داره ولی این جریان به شدت خردش کرده و به صلاح منه که از زندگی اون برم بیرون و بیشتر از این آلوده سیاهی های زندگی اون نشم.

الهام دچار شوک شده بود. البته حقیقت اینه که اولین واکنش احساسی من خوشحالی بود. یک لحظه حس کردم آخیش از این آدم منفی سیاه جدا میشم..... ولی اون جوری در وجود من ریشه دوانده بود که این خوشحالی فقط مال چند دقیقه بود. بعدش دچار گیچی شدم. نفهمیدم چطور به خونه رسیدم.
وانمود می کردم اتفاق مهمی نیفتاده و من دوباره زندگی عادیمو ادامه میدم. تلویزیون رو روشن کردم و بعد از چند ساعت کما تونستم اشک بریزم. ساعت ها بدون صدا و به شدت اشک ریختم.

کاش اشک های اون روز، آخر داستان بود و من می گفتم بله دوستان ماجرای عشقی من و احمد اینجا تموم میشه ولی داستان بلندتر از این حرفاس
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |
زنگ تفریح زنگ تفریح
مردک خجالت نمی کشه با این سن و سالش اومده به من می گه خیلی چاق شدی. بهش گفتم حق نداری جوری به من نگاه کنی که بفهمی چاق شدم یا لاغر. و جدی بهش گفتم چشماتو درویش کن. زشته. همین همکار لرمان را می گویم که تازه گاوهایش را فروخته داده 206 خریده و فکر کرده دیگه اومده شهر و هر کاری می تونه بکنه.

بالاخره پدر متقاعد شد که درست فکر می کنم در مورد فروش خونه و قبول کرد کمکم کنه توی فروش و خرید مجدد زمین یا خونه البته من نیازی به تاییدش نداشتم در مورد درستی فکرم مطمئنم بلکه نیاز به کمکش دارم. و البته باز هم تیکه ای انداخت و تمایلش به شراکت رو نشون داد که من باز هم با قاطعیت گفتم نه چون می دونم آخر عاقبت خوبی نداره شراکت به این شکل.

داشتم به یکی می گفتم اینبار حتما به خاتمی رای خواهم داد و از دلایل متعددی که داشتم اعدام های زیادی بود که تو دوره فعلی انجام شده. جواب داد توی این دوره اراذل اوباش کشته شدن توی اون دوره دانشجوها. کدومش بدتر بود؟ ضمن اینکه برام توضیح می داد که توی آلمان که بوده مردم خیلی خوب درباره ایران صحبت می کردن و می گفتن ایران کشوریه که داره حقشو می گیره....  در حد قضاوت نیستم ولی اگر خاتمی از دانشجوها حمایت نکرد حق داشت. چون دانشجوها هم داشتن از فضا بد استفاده می کردن و دنبال هرج و مرج بودن. طبیعتا هیچ سیستمی با شلوغی برخورد ملاطفت آمیز نمی کنه.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |
دیدارهای ما ادمه داشت. تلفن هم گاهی می زدم بهش. به خصوص دوست داشت شبهای بلند بی خوابیش باهاش تماس بگیرم. بهم می گفت که گاهی تا صبح بیدار می مونه و کتاب می خونه و گاهی هم میره قدم می زنه. ( من فقط یک بار جرات کردم نیمه شب یواشکی و زیر پتو تلفنی باهاش حرف بزنم که ناگهان مادرم پتو رو از روم کشید و متوجه شد دارم صحبت می کنم.... بماند که بعدش چی شد)

خیلی طول کشید تا الهام بفهمه دردهای عمیقی که روح احمدو می جویدن و آزارش می دادن نه از مسائل اجتماعی ناشی میشه نه دردهای فلسفی. مشکلات عمیق احمد از درون کودکیش و خانواده ش بیرون می اومد. اگه یادتون باشه گفتم که پدرش دو تا زن داشت. احمد اون روز به من نگفت ولی توی صحبت های بعدی بهم گفت که مادرش (زن اول پدر) تعادل روانی نداره. من هم یک بار مادرشو دیدم. خیره بهم نگاه کرد و به زور جواب سلاممو داد ولی بهم لبخند زد و هنوز لبخند زیبای مادرش رو که همون یک بار دیدمش در خاطرم مونده.

میشه حس کرد کسی که میگه "مادرم بعد از به دنیا اومدن من تعادل روانیشو از دست داد" چه رنجی می کشه. میشه حس کرد که چنین آدمی از به دنیا اومدنش ناراحته و شاید بارها ناخودآگاه خودش رو شماتت کرده که مسبب تمام رنج های مادرشه. به هر حال مادرش هر روز بدتر شده و عمه ها به جای تشویق پدر برای معالجه مادر براش یه زن دیگه گرفتن.
حمله احمد به سنت به خاطر این بود. حمله احمد به محدودیت های زنان به خاطر این بود. و رنجی که می کشید از این بود: "کاش به دنیا نیومده بودم."
و پدر یک مرد ثروتمند بازاری و بسیار سنتی. پدری که همیشه از بچگی با این پسرش مشکل داشت. اون همیشه برام شرح می داد که هیچوقت با پدرش رابطه خوبی نداشته و گاهی برام از خاطرات تلخش از پدرش تعریف می کرد.
تابستون می گذشت و من به افکار تیره و تار  احمد نزدیک می شدم و متاسفانه توان روانی اینو نداشتم که دستشو بگیرم و از توی اون خلا هول انگیز بیرون بکشم. بر عکس اون منو وارد دنیای سیاه درد و رنج کرده بود. کم کم برق چشم های اون دختر شاد از بین رفت و الهام حس می کرد غمگینه و حس می کرد غمگین بودن بهتر از شاد بودن سطحی و احمقانه است.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |

یه حرفی که اون روز زد و برام جالب بود یادم رفت بگم. رو کرد به رسول و به حالت شوخی گفت: ببین رسول گفته باشم سر عقد ما آخوند ماخوند نمیادا.... عقد ما رو باید دکتر سروش بخونه! سروش به شدت مورد علاقه ش بود و همه کتابهاشو یا خونده بود یا در حال خوندن بود.....

 

فردای اون روز آخرین روز دانشکده بود و بعدش دیگه همه جا تعطیل می شد. با سرویس داشتم می رفتم دانشکده تا آخرین نمره ها رو هم بگیرم و برم که ناگهان صحنه خیلی عجیبی دیدم. دیدم احمد و رسول با یه پسر دیگه به نام حمید سوار سرویس شده ن. تا اونجاییکه من می دونستم اونا هیچ ربطی به هم نداشتن ولی ظاهرا شب رو پیش هم بودن که صبح سه تایی با هم سوار سرویس شده بودن.

حمید کی بود؟

حمید یه پسری بود که یک سال از ما بالاتر بود. اونم هم رشته ما بود. یک ترم پیش به شدت پاپی من بود و آخرش هم یه روز تعقیبم کرده بود و توی یکی از خیابونای رشت جلومو گرفته بود و بهم پیشنهاد داده بود. البته با توجه به تیپ من و اینکه اون موقع کلا از فضای الان بهتر بود (که پسرا همه ش دنبال سر کار گذاشتن و دوستی های بی هدف هستن) اون بنده خدا هم هدفش ازدواج بود. من با مشورت یکی از مشاورای دانشگاه یکی دو بار دیدمش و باهاش صحبت کردم و بعد بهش جواب رد دادم. دلیل اصلی ش هم این بود که از خلال صحبت هاش متوجه شدم سطح فرهنگی خونواده ش خیلی پایینه و طرز فکرش هم اصلا به من نمی خوره.....

یه علامت سوال بزرگ توی ذهنم ایجاد شد که بعدا جوابش رو گرفتم.

 

بعد از اینکه رفتم خونه و تعطیلات تابستونی شروع شد. توی همون روزی که قرار گذاشته بودیم به دیدنش رفتم. با هم توی یه خیابون قدم زدیم و حرف زدیم. صرفنظر از احساسی که بهش داشتم حرف هاش هم برام جالب بود. همه جا می خواست ساختارشکنی کنه. همه مظاهر سنتی و افکار قدیمی رو بی ملاحظه دور می ریخت و به جاش یه فکر جدید می ذاشت. جدای از جذابیت این جریان می دیدم اون به همه چیز و بلا استثنا به همه چیز حمله می کنه." از دخترهای چادری متنفرم...."  ( این جمله رو داشته باشین تا قسمت آخر چون خیلی مهمه) زنها باید آزاد باشن. دوست پسر داشتن برای یه دختر خوبه چون باید جنس مخالفش رو بشناسه..... و البته فقط محدود به این چیزا نبود. در ریشه ای ترین مسائل مثل خدا و دین و آخرت هم همه چی زیر سوال می رفت. و تمام اعتقادات من ناخودآگاه و با وجود مقاومتی که می کردم با حرف های اون در درونم فرو می ریخت. طوری که روم نمیشد بگم من خودم قبلا چادری بودم. یا خدا محوری ترین پایه فکری من هست یا من یه زمانی نماز و روزه م همیشه برقرار بود......(در طول تمام صحبت ها هم بی وقفه سیگار می کشید.)

 

این صحبت ها همیشه و در تمام طول رابطه کوتاه ما حضور داشت. اون روز البته از موضوع دیگه ای هم حرف زد. در واقع من ازش پرسیدم. اینکه حمید روز آخر دانشگاه اون و رسول رو دعوت کرده بوده خونه ش و باهاشون صحبت کرده بوده. حمید گفته بود شنیده که اون قصد داره با من ازدواج کنه و خواسته تا حقایقی رو در مورد من به اونها بگه. به هردوشون گفته بود که مدتی با من دوست بوده و من دختر خوبی نیستم و ........ و بلافاصله برای من خاطر نشان کرد که هیچ اعتقادی به حرف های حمید نداره. معتقده من هم مثل یه پسر حق دارم با شناخت طرفم رو انتخاب کنم و هیچ ایرادی نداره که دوست پسر داشتم یا ....... من فکر می کردم راست میگه البته خودش هم فکر می کرد راست میگه ولی بعد دیدم که اون در اعماق فکرش سنتی ترین پسر روی زمینه. دیدم تمام حمله هاش به قواعد سنتی به خاطر اینه که درونا از اینکه انقدر قدیمی و متحجره رنج می کشه. در واقع من و احمد با سایه های هم روبرو بودیم ولی من قادر نبودم چیزی بیشتر از ظاهر رو ببینم. از طرفی احساسات فمنیستیم گل کرده بود و به نظرم هیچ دلیلی نداشت براش توضیح بدم که رابطه من و حمید در چه حدی بوده و هیچ دلیلی نداشت اون اصلا به این موضوع فکر کنه ضمن اینکه گفتن این حرف که حمید دروغ گفته هم چندان کارساز نبود. اون پیشاپیش حرف های اونو قبول کرده بود و پیشاپیش اعلام کرده بود که می دونم که تو از معیار سنتی دختر خوبی نیستی ولی این موضوع برای من که یه پسر روشنفکرم اصلا مهم نیست. و البته شاید اگه رسول هم اون شب به شام دعوت نشده بود قضیه به همیجا ختم می شد ولی اینطور نبود. افراد زیادی بودن که نگران احمد بودن و نمیخواستن اون با ازدواج با من بدبخت بشه. برای همین دست هایی پشت پرده وجود داشتن که توی ماجرای ما موش می دواندند یکیش رسول بود که خودش این جریانو شروع کرده بود.

حمید رو چطور تونستم ببخشم؟ حمید زهرشو از جواب رد تند و تیزی که بهش داده بودم به این شکل ریخته بود. بعدها با نیشخند می اومد و جلوی من رژه می رفت. اما من اونو راحت تر از احمد بخشیدم. اون برام ارزش اینو نداشت که حتا ازش کینه ای به دل بگیرم حتی رسول رو هم بخشیدم چون همه کارهاش از روی حماقت بود اما احمد رو به خاطر تمام آنچه که کرد هرگز نتونستم ببخشم..... تمام آنچه که به نظر من روراست نبودن و دورویی بود.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 آبان1387 توسط الهام غلامی |

آماده شدم که برم سر قرار. به هم اتاقیم سیمین که اونم سال بالایی خودمون بود گفتم که کجا میرم. با نگاهی که ازش حسادت فوران میزد گفت: مراقب خودت باش.....

سر یه خیابون شلوغ قرار گذاشته بود. اون ساعت غروب خیلی شلوغ بود و برای من که عادت نداشتم جایی منتظر کسی بایستم بسیار عذاب آور بود. تا اینکه متوجه شدم از توی یه ماشین داره برام دست تکون میده. انتظار نداشتم ماشین بیاره آخه می دونستم که ماشین نداره. جلو رفتم دیدم تنها نیست. با دوستش رسول اومده بود و همین کافی بود تا حس بدی بهم دست بده. رسول سن بالاتر و جا افتاده تر بود ماشین هم ظاهرا مال باباش بود که خونوادگی از شهرشون (قم) اومده بودن دیدن پسرشون. رسول رو همینجا داشته باشین تا بعدا از تاثیر احمقانه ای که در سرنوشت من داشت براتون بگم.

همونطور که گفتم بهم برخورده بود که تنها نیومده. چه صحبتی داشت که می خواست در حضور کس دیگه ای بگه. یه لحظه پیش خودم گفتم شاید قضیه اصلا عشقی نیست و می خواد در رابطه با فعالیت هاشون باهام حرف بزنه که این سرخرو ورداشته آورده. برای همین سوار ماشین نشدم. رفتم جلو و گفتم میشه بدونم درباره چی می خواید صحبت کنید؟ حالا این سوال من به اون برخورد..... نمی دونست چی بگه که رسول به کمکش اومد و دقیقا تریپ آخوندی گفت: امر خیره خانوم..... خواهش می کنم سوار شید..... همونجا دلم می خواست خداحافظی کنم و برگردم ولی بی ادبی بود. سوار ماشین شدم اون دو تا جلو بودن و من پشت و بین هر سه مون سکوت برقرار بود. بعدها متوجه وابستگی شخصیتی احمد به رسول شدم و اینکه اصلا این اتفاقها همه به پیشنهاد و اصرار رسول انجام شده بود. ( همونطور که گفتم تریپ آخوندی بود و فکر می کرد مشکلات احمد با ازدواج حل میشه و منو بهش پیشنهاد کرده بود ) بعد از اینکه از اون خیابون شلوغ گذشتیم رسول یه جا ماشینو نگه داشت و احمد اومد پشت پیش من نشست. در حالیکه فضای مزبور همچنان برقرار بود و ما با حداکثر فاصله کنار هم نشسته بودیم. شروع کرد به گفتن از خودش و خانواده ش و اینکه تصمیم به ازدواج داره و خواهش می کنه مدتی با هم آشنا بشیم تا در صورت تفاهم با خانواده های هم آشنا بشیم..... من ساکت بودم. در مجموع از اون فضا خوشم نیومده بود. اون حتی فرصت گفتگوی اینچنینی رو هم به بحث های فلسفی کشوند.... آخرین چیزی هم که گفت اعتراف به یه حقیقت توی خونواده ش بود که روحش رو بدجوری آزار میداد.... گفت پدر من دو تا زن داره......

موقع خداحافظی با توجه به اینکه ترم تموم شده بود قرار گذاشتیم توی شهر خودمون همدیگه رو ببینیم از اونجاییکه تلفنی به هم دسترسی نداشتیم سه تا قرار گذاشت تا اگه هرکدوم رو نتونستم برم قرار بعدی رو حتما برم و از هم بیخبر نباشیم. قول محکمی هم ازم گرفت که هیچکس از این ماجرا خبردار نشه. وقتی بهش گفتم هم اتاقیم می دونه اصرار کرد که بهش بگم موضوع جزوه و درس و اینها بوده.....

با احساسات متنناقض و عجیبی ازش جدا شدم. آخرش رسول برامون دعا کرد که به خیر و خوبی همه چی پیش بره.... دعایی که مستجاب نشد!

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 آبان1387 توسط الهام غلامی |
احساسی که بهش داشتم هر لحظه بیشتر می شد. شروع کردم به خوندن کتاب.... خیلی زیاد و با ولع می خوندم. البته من همیشه خوره کتاب بودم ولی توی اون برهه ناخودآگاه کتاب هایی رو می خوندم که حس می کردم به فضای ذهنی اون نزدیک تر هست. روزنامه و مجله هم زیاد می خوندم. فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی و ..... تنها کاری که نمی کردم هم درس خوندن بود. فقط کلاسارو می رفتم و اغلب هم از دور می دیدمش. گاهی هم کلام میشدیم ولی خیلی کوتاه.
قبل از اینکه کامل با فضای ذهنیش آشنا بشم در همونجایی بودم که اون بود. یعنی بدون اینکه تلاشی کرده باشه داشتم شبیهش می شدم...
قبل از ادامه داستان، فضای اعتقادی خودم در اون زمان رو بگم. من به شدت مذهبی و تا حدی تعصبی بودم. به حجاب و محدوده هاش نماز روزه و عدم ارتباط با جنس مخالف به شدت پایبند بودم حتا صحبت کردن با یه پسر به نظرم موجه نبود.( این فضای فکری قطعا برای دانشجوهای الان مسخره میاد اون موقع هم در نظر خیلی ها مسخره بود البته نه به حدی که الان هست) عشق بزرگم شریعتی بود. به صورت غیر رسمی بدون اینکه عضو بشم با انجمن اسلامی همکاری می کردم. دوستام و هم اتاقی هام از اعضای اصلی انجمن بودن. یکیشون هم بهم گوشزد کرده بود که دور و بر مجمع نپلکم. معتقد بود بچه های مجمع به جایی وابسته هستن ولی معلوم نیست به کجا.....
اما برای من مهم نبود اونا به کجا وابسته ان... مهم نبود به چی معتقدن و چه کارایی می کنن. مهم برام اون پسری بود که در هاله ای از  دود و غرق شده در کتاب های روشنفکری و ژست ضد دینیش داشت منو توی پرتگاهی می کشوند که همه چهارچوبهای ذهنیم به هم بریزه.... ترکیبی از شریعتی، هدایت، چه گوارا،....

تا اینکه در کمال ناباوری متوجه شدم اون هم حواسش به من هست. اغلب روزهایی که کلاس داشتم می دیدمش. متوجه شدم سعی می کنه باهام صحبت کنه و گاهی هم نگاهشو می دزدید و متوجه لرزش دستش هم شدم همونطور که متوجه لرزش صدای خودم در مواجهه باهاش شده بودم و این حرصمو خیلی در می آورد. از اقتدارم پایین اومده بودم و به عشق سلام کرده بودم....

روزای آخر ترم بود. امتحانا تموم شده بود و دنبال نمره و اینا بودیم. من چند تا از درسامو افتاده بودم و کاملا طبیعی بود. اون سال آخر بود. هیچوقت هم کلاس ملاس نمی رفت اما همیشه درساشو پاس می کرد. بعدها شنیدم با مسوولین آموزش زد و بند می کرده که بهش نمره بدن البته این موضوع هیچوقت برام محرز نشد ولی با شناختی که بعدها ( و البته خیلی دیر) ازش پیدا کردم این کار ازش بعید نبود.

تا اینکه یه روز اومد و در حالیکه به شدت عرق می ریخت و نگران بود و مدام اینور اونورشو نگاه می کرد ( انگار داره کار خلافی می کنه یا جنس قاچاقی رو می خواد مبادله کنه ) به سختی شروع کرد به حرف زدن.... که تمایل داره با من صحبت کنه و می خواد منو بیرون از دانشگاه ببینه......... قلبم داشت از جا کنده میشد.... اجازه نداد من چیزی بپرسم گفت فضای دانشگاه فضای خوبی نیست یه مشت..... ( نمی گم دقیقا چی گفت ) بی فرهنگ پشت سر آدم حرف در میارن و بهتره اینجا صحبت نکنیم و فلان روز فلان ساعت فلانجا می بینمت.... اون موقع هم که کسی موبایل نداشت یعنی موبایل تازه تازه دست چند تا بچه مایه دارها دیده می شد برای همین قرار دقیق گذاشتیم و اون رفت....

تپش قلب به همراه یه استرس شدید و در عین حال یه احساس پیروز مندی داشتم.....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آبان1387 توسط الهام غلامی |
من برگه رو امضا کردم. مثل بقیه. عده کمی بودن که وسواس نشون میدادن، سوال پیچ می کردن یا امضا نمی کردن. اون رفت و من موندم با یه حس عجیب. حس می کردم یه نمه از این پسر لاغر قدبلند سیگاری خوشم میاد. اون روز یه دفتر خریدم. دفتر یادداشت های روزانه م تموم شده بود. دفتر جدید پر شد از اشعار عاشقانه و خاطرات احساسی من از احمد.( البته این دفترو بعدا مثل همه یادداشت های دیگه م از بین بردم) عشقی که بروز بیرونی نداشت و فقط توی دل یه دختربچه خام بود. هر روز در خیالاتم به اون فکر می کردم. بیست سالگی سن گوگولی مگولی ای هست. آدم فرت و فرت می تونه عاشق بشه. انرژیش فوران زیادی داره و زیادیهای انرژیش به صورت های مختلفی بیرون میریزه که یکیش عشق هست. مثل همین عشق که یهو با یه جرقه میان و بعدشم چون سوخت خوبی گیر میارن تبدیل به یه آتیش سوزان میشن که گاهی هم خانمان براندازه. الان توی این سن می تونم همچین جرقه ای رو تبدیل به یه شعله سوزان آرام همیشگی کنم اما اون موقع نمی تونستم و توی آتش اون عشق سوختم....

چند روز گذشت. گاهی از دور دیده بودمش. غرق سخنرانی برای بچه ها و امضا جمع کردن بود. تا اینکه اون روز که بازم توی راهروی الکترونیک بودم و اینبار تنها، به سمتم اومد. و شروع به صحبت کرد. یادم نیست از کجا شروع کرد ولی می خواست عذرخواهی کنه از اینکه راست نگفته. می گفت فعالیت ما صرفا فرهنگی نخواهد بود و اساسا اهداف و فعالیت ها سیاسی هست. می گفت سایر بچه های موسس متوجه شدن که اون به همه میگه که چهارچوب مجمع فرهنگی هست و بهش گفته بودن تو نباید با دروغ امضا جمع کنی. ظاهرا توی اون جمع انسان های اصولگرایی هم بودن که یکیش قطعا امیر بود که من بعدها باهاش آشنا شدم. به هر حال من که نمی خواستم امضامو پس بگیرم.
بعد کمی در مورد شرایط و اوضاع اجتماعی و این چیزها حرف زدیم. من حرف زیادی برای گفتن نداشتم و اون بیشتر حرف می زد. برای من جذاب و هیجان انگیز بود و تحت تاثیر حرفهاش و معلومات زیادش قرار گرفته بودم. قرار شد اساسنامه شون رو بیاره تا من بخونم....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 16 آبان1387 توسط الهام غلامی |

میان هر سیاهی مطلقی، روزنه سپیدی هست که روز را آبستن است و میان هر روشنای روز نقطه سیاهی هست که شب را آبستن است. روز و شب هر یک تخمی از دیگری در خود دارند و با رقصی شاهوار هریک به دیگری تبدیل می شود. این هارمونی کائنات است!

 

زندگی-مرگ-زندگی در هم تنیده اند. از دامن زندگی مرگ بیرون می آید و از دامن مرگ زندگی. کسی که راز این حرکت سینوسی را درک کند به آرامش عظیمی می رسد.


درگذشت دوست حمیدو بهش تسلیت میگم و براش صبر و آرامش آرزو می کنم.


داستان رو ادامه میدم. امیدوارم وسطش کم نیارم داستان خیلی بلنده. آدمها حقیقی هستند ولی از اسم های مستعار استفاده خواهم کرد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 15 آبان1387 توسط الهام غلامی |
توی راهروی الکترونیک نشسته بودم. منتظر شروع یکی از کلاس ها بودم. ( دانشکده فنی چند تا راهرو داشت که هر راهرو به کلاس های تخصصی یکی از رشته ها اختصاص داشت ) الان البته عوض شده و مثل اینکه بزرگتره و هر رشته یه دانشکده داره البته خیلی خوب خبر ندارم. به هر حال هر چی بود من و دو سه تا دیگه از بچه ها نشسته بودیم که یه آقایی اومد طرف ما. چند باری اینور اونور دانشکده دیده بودمش. خیلی تو خودش بود ظاهر خوبی داشت ولی زیاد سیگار می کشید و مدام روزنامه و مجله های روشنفکری دستش بود. از اون آدمایی که می خوان بگن به چیزهای بی اهمیتی که بقیه بچه ها اهمیت میدن کاری ندارن و خیلی کلاسشون بالاتره و یا مثلا یه مصلح اجتماعی هستن و خلاصه مثلا یه چیزی تو مایه های چه گوارا هستن مثلا.... اتفاقا خاتمی یه مدتی بود انتخاب شده بود و طبق قولش قرار بود فضای بازی برای فعالیت های دانشجویی و حزبی و این چیزا ایجاد بشه و یک عده از همین چه گوارا ها هم می خواستن از فرصت به وجود آمده استفاده کن. اومد گفت که اونا تصمیم دارن یه مجمعی ایجاد کنن که توش بچه ها به فعالیت های سالم فرهنگی بپردازن و اگه ما موافق ایجاد چنین چیزی هستیم برگه ای رو که به ما میداد رو امضا کنیم. توی برگه هه اسم هفت نفر هیات موسس مجمع نوشته شده بود. ایشون اصرار داشت که فعالیت ما صرفا فرهنگیه....

و این اولین برخورد من با اون بود و جالبه که الان که دارم می نویسم یادم میاد که در اولین برخورد هم صادق نبود با من....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 آبان1387 توسط الهام غلامی |
1- باید خودتو رها کنی باید ماهیچه های بدنتو شل کنی و به آب اعتماد کنی باید به قوانین فیزیک اعتماد کنی و بدونی که اگه تقلا نکنی روی آب وایمیسی باید باور کنی که توی عمق یک و نیم متری غرق نمیشی باید اون میله های لعنتی کنار استخرو ول کنی تا شنا یاد بگیری

وادادن، اعتماد کردن، سرسپرده بودن کار من نیست. متاسفم ولی واقعیت اینه که باید دستم یا پام به جای محکمی وصل باشه وگرنه توی ترسم غرق میشم

اینکه دارم میرم استخر و اینکه بعد اینهمه سال تصمیم گرفتم بالاخره شنا یاد بگیرم هم بخشی از رشد شخصیتی منه که ضعف هام رو در بعضی جاها آشکار می کنه اگه بتونم شنا یاد بگیرم شاهکار کردم

2- دلم خیلی برای کتاب تنگ شده چند شبه از زور خستگی می افتم و وقت و نایی برای مطالعه ندارم حتا وقتی برای نظم دادن به وسایل و اطرافم. هر چی سعی می کنم برنامه هامو کم کنم بدتر میشه. نتیجه ش هم اینه که تا یه وقت مختصری گیر میارم به شدت به هم می ریزم و دچار آشفتگی و دردهای درونی میشم و دلم می خواد ضجه بزنم. گاهی حس می کنم این برنامه های فشرده فقط برای اینه که عمق تنهایی و آشفتگی زندگیمو نبینم و بگذارم همینجوری که من سرم گرمه باقی روزهای جوونی هم تموم بشن و برن مثل ایناییکه تموم شدن و رفتن بی اینکه تهش چیزی مونده باشه....

3- نظر شما درباره تفاوت سنی زن و مرد موقع ازدواج چیه؟ آیا به نظر شما مرد باید حتما از زن بزرگتر باشه؟ چند سال؟ اگه زن بزرگتر باشه چه مشکلاتی پیش میاد؟ اگه تفاوت سنی خیلی زیاد باشه چی میشه؟

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آبان1387 توسط الهام غلامی |
بانکی که برای رفتن بهش یک ساعت و نیم مرخصی گرفته بودم درست در مرکز شهره جایی که راهپیمایی 13 آبان از اونجا شروع میشه و منم که کف دستم را بو نکرده بودم ناگهان متوجه شدم تمام خیابان های منتهی به میدان یا منتهی به بانک بسته ست و من مجبورم همه مسیرها رو پیاده برم و دو ساعت دیرتر برسم شرکت. دستگاه خوددریافت همه پولهامو می گیره و جاش یه تیکه کاغذ بهم میده. پسری که دفعه پیش اومد کمکم چون دستگاهه قاط زده بود و همه پولامو پس می داد این بار بازم اومد. لبخند زد و بدون مقدمه پولامو گذاشت توی دستگاه و همه کارا رو خودش  انجام داد. پرسید همیشه سیزدهم به سیزدهم میاید برای پرداخت؟ باورم نمیشد یعنی از سیزدهم برج پیش تا الان منتظر بوده که من دوباره برم. خودم یادم نبود که ماه پیش هم دقیقا همین روز بانک بودم.... آخرین رسید رو که دستگاه داد برداشت شماره موبایلش رو نوشت و با نگاه شیطنت آمیزی گفت منتظر تماستم....... خوشبختانه شماره ش اعتباری نبود!

یه مشت بچه ای که از روزمرگی مدرسه خسته شدن خوشحال و خندان به صف راهپیمایی پیوستن و با خنده و هرهر و کرکر شعار میدن. حس بدی بهم دست میده. برای کشورم آرامشی آرزو می کنم که در پناه آرزوی مرگ دیگران نباشد....آرامشی که بالندگی بیافریند و سازندگی نه تخریب و خشونت....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 آبان1387 توسط الهام غلامی |
قسمت اول رو اینجا ببینید به اضافه کامنت های جالبی که دریافت شد.

1- حالا که زن هستم حق طلاق حق طبیعی منه و باید داشته باشم و اصلا معنی نداره که یه زن نتونه در صورت عدم تمایل به ادامه زندگی، ازدواجش رو خاتمه بده. چرا نباید به محض اینکه دلم خواست شوهرم رو طلاق بدم.

ولی اگه مرد بودم هیچ دلم نمی خواست زنم حق طلاق داشته باشه تا سر هر زرتی منو تهدید به رفتن کنه یا واقعا بره. دلم می خواست هرطور شده حتی با استفاده از یه حقی که از طرف مقابلم بناحق سلب شده اونو برای خودم حفظ کنم.

می بینید چقدر قضیه فرق می کنه به شرطی که چه کسی داره رای میده؟

2- برابری با مردان رویای کوچکی ست ما زنها هرگز نباید خودمون رو در حد برابری با مردها پایین بیاریم. ما باید بتونیم زنانگیمون رو درست زندگی کنیم. بخشی از زنانگی و درست زندگی کردن زنانگی حفظ زندگی مشترک و دوام آوردن توی یک رابطه ولو رنج بردن در اون هست. (منظورم از این پاراگراف این نیست که مردها پایینن منظورم اینه  که رویای برابری رویای کوچیکیه و این مهمه که مرد مردانگی خودش و زن زنانگی خودش رو درک کنه و بپذیره!)

منظور از گفته بالا این نیست که زنها باید در شرایط فجیع سکوت کنند و دم برنیارن. اتفاقا قانون توی شرایط سخت همین الان هم راهگشا هست و اگه اعتیاد و بی بند و باری و .... در مورد مرد ثابت بشه و ادامه زندگی برای زن مشکل باشه قاضی از زن حمایت می کنه. حالا گیریم در برخی موارد سلیقه برخی قضات محترم ممکنه باعث شده باشه تا ذهنیت بدی پیش بیاد ولی مواردی که من شاهدش بودم به نفع زن رای داده شده زیاد بودن و اتفاقا شاهد زندگیهایی بودم که زنها با همین حقوق فعلی ای که در قانون بهشون داده شده حسابی مردها رو اذیت کردند. از حق نباید گذشت.

به قول دوستمون وضعیت زنان ایرانی ( از نقطه نظر قانون) انقدرها هم بد نیست که بعضی ها شلوغش می کنن و من اینو قبول دارم. و جمیع شرایط رو باید با هم سنجید.

3- و در کل موافق حفظ و بقای خانواده به عنوان یه نهاد مقدس هستم. و در مواردی که خودم شاهد بودم مردها معمولا تمایل بیشتری به حفظ زندگی مشترک دارن و تحمل بیشتری هم البته. زنان زیادی هستن که به طلاق به عنوان اولین راه حل نگاه می کنن و معمولا هم پشیمون میشن. در نهایت در صورت توافق هم باز طلاق چیز جالبی نیست.

4- اونوریا حق طلاق و هزار تا حق دیگه دارن. در عین حال زنها باید کاملا مثل یک مرد کار کنند و مثل یک مرد رفتار کنند و ..... قصد مقایسه ندارم به هیچوجه. برای اینکه اساس این مقایسه غلطه. یه فرهنگی در جایی از دنیا وجود داره که تمام مقتضیاتش با ما فرق می کنه. مردمش گذشته شون دینشون حتی آب و هوا و ژنتیک و هزار پارامتر دیگه شون با ما فرق داره. ما نباید خودمون رو با اونها مقایسه کنیم و راهی که اونها رفتن رو طی کنیم. من با مبارزات فمنیستی برای احیای حقوق برابر برای زنها کاملا مخالفم و معتقدم قبل از اینکه هر حقی در جامعه ای به کسی داده بشه باید درکی از اون حق به وجود بیاد. اگر درک درستی به وجود بیاد برای گرفتن اون حق هیچ تلاشی لازم نیست و مثل افتادن یک میوه رسیده به آسانی میشه بهش رسید ولی مبارزه کردن و تلاش برای چیدن یک میوه کال اصلا کار درستی نیست و قطعا پیامدهای بدی خواهد داشت.

مثلا اگه همین الان حق طلاق به زنهای ایرانی داده باشه شاید مشکل عده بسیار کمی از زنها که در شرایط سختی به سر می برن حل بشه ولی مشکلات و معضلات بسیاری اضافه خواهد شد که کمترینش افزایش آمار طلاق به گونه ای تصاعدی خواهد بود.

5-در نهایت با شناختی که از جامعه دارم ( و این شناخت احتمالا با شناخت شما فرق می کنه و ممکنه کاستیهایی به نظر شما داشته باشه که به هر حال محترمه ولی من نظر خودمو دارم می گم ) در حال حاضر بستر مناسبی برای تغییرات اینچنینی در جامعه ما وجود نداره.

شاید یک روزی جامعه ما به این نتیجه برسه که لازمه چینن چیزهایی در قانون پیش بینی بشه ولی اولا نباید برای رسیدن به چنین چیزی تعجیل کرد دوما قبل از اون باید درک درستی از زن و زنانگی در وجود همه ما وجود داشته باشه و بدون تعصب به ابعاد مختلف مساله فکر کنیم و چیزی رو مطالبه کنیم که واقعا مورد نیاز ما هست نه چیزهایی که داشتن یا نداشتنشون خیلی به حالمون فرق نمی کنه. چیزهایی که ما نیاز داریم و جامعه ما هم خوشبختانه در ک کرده و داره به سمتش میره یکی افزایش توان و استقلال و خودباوری زنان هست و دیگری ایجاد بسترهای اجتماعی برای زنان که در اون به نقش های اجتماعی خودشون بدون لطمه خوردن به ابعاد زنانه شون بپردازن. چیزی که خیلی از زنها خودشون ازش بیخبرن ابعاد زنانه ای  هست که در هیاهوی زندگی مدرن و صنعتی داره از بین می ره و متاسفانه کسی هم به فریادش نمیرسه.
به جای حق طلاق و شمشیر کشیدن برای گرفتن حقمون به زیباییهای زنانه ای فکر کنیم که در خشونت زندگی صنعتی د رحال از بین رفتنه. به احساسات مادرانه ای فکر کنیم که در شکل زندگی زنان شاغل ما رنگ حقیقیشو از دست داده. به آرامش زنانه ای فکر کنیم که در هیاهوی مبارزات و جنگ طلبی های برخی مختل شده. به زندگی های خانوادگی ای نگاه کنیم که به آسانی به هم  خوردن در حالیکه میشد حفظ بشن و کانون گرمی برای چندین نفر باشن و حالا نیستن. به جای این حرفا به درد دل های زنهایی گوش بدید که مجبورن پابه پای مردها کار کنن و نیازهای زنانه شون رو نادیده بگیرن تا بتونن ثابت کنن از مردها چیزی کم ندارن.

و بعد در کنار همه این حق طلبی ها به مردی هم فکر کنید که توی شرایط زندگی امروز هم مهریه پرداخت می کنه هم از صبح تا شب برای تامین مایحتاج خانواده تلاش می کنه هم با مشکلات بیرون و درون خانواده دست و پنجه نرم می کنه و هم در نهایت با زن دلزده ای مواجه میشه که نمی فهمه چی می خواد و چرا حرف از رفتن میزنه......

سعی کردم همه جانبه به قضیه نگاه کنم.

ضمنا یک تحقیق حقوقی دارم درباره این قضیه انجام میدم که به محض تکمیلش یک پست درباره ابعاد حقوقی طلاق خواهم نوشت در حال حاضر معلوماتم در این مورد دقیق نیست و چیزهایی هم که بالا نوشتم سعی کردم وارد مسایل حقوقی نشم و صرفا برداشت خودم از وضعیت اجتماع رو بیان کنم.




نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- سرجمع با احتساب مرخصی هایی که از سال پیش مونده و سال پیش تر مونده بالای بیست روز مرخصی طلب دارم باز با اینحال روی برگ مرخصی دوشنبه م نوشته " موافقت نمی شود" البته به قولی من بی غیرت شدم نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحالم که وسیله ای هستم تا انسانی روی این کره زمین احساس اقتدار کنه ولو پوچ. یک روزی همه اینا جبران میشه آقای دون کورلئونه!

- توی یه جمعی که همه بالای لیسانسن و همه سن بالا و پخته به نظرتون چقدر خنده داره که سر باز بودن یا بسته بودن در سالنی که توش کار می کنیم یه جنگ سرد راه بیفته. یه گروه موافق بسته بودنه و رابرا میره درو می بنده یه گروه دیگه که گروه ما هست..... ما هم در رو می بندیم تا موجودات بچه لجباز احمق رو با انعطاف پذیری خودمون خلع سلاح کنیم!

- خدایا منو ببخش به خاطر تمام ناسپاسی هام. خدایا منو عفو کن به خاطر تمام کارهای خوبی که می تونستم بکنم و نکردم. به خاطر همه فراموش کردنهام که تو هستی و همیشه بودی و حمایتم می کنی و من باز نگرانم. منو ببخش به خاطر عشق هایی که زیر پا له کردم. به خاطر امیدهایی که به من بود و من ناامیدشون کردم. به خاطر قول هایی که دادم و عمل نکردم. به خاطر فرار از حقیقت. به خاطر همه لحظه هایی که شیطان رو مهمون خونه دلم کردم. لحظه هایی که ایمانم رو به عشق از دست دادم. به خاطر دو دو تا چهار تا کردن هام. به خاطر احساس تنهایی هام که گاهی یادم میره تو هستی و همه جا هستی و نزدیکی و تنها نیستم. ببخش به خاطر اینکه نمی بینم. به خاطر اینکه نمی شنوم. ببخش به خاطر همه ناخالصی های درونم.....و توانم بده نیرویی بهم بده برای پالایش درونم برای نزدیکی بیشتر به خودت

- عروسی بهناز نزدیکه. لباس دوختنا خرید کردنا و یه هوا دل گرفتگی برای کسی که بالاخره بهش عادت کردیم هرچی هست و داره میره....

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
1- تلخ ترین حرفی که این روزها شنیده ام این حرف بوده: کسی کاری به این نداره که تو مغز تو چی می گذره اگه می خوای شوهر کنی باید فقط خودتو خوشگل کنی!

2- کلاس زئوس بود. استاد درباره این اسطوره می گفت. اینکه زئوس خدای سرنوشته. اقتدار داره و پول براش مهم ترین چیزه. قلمرو شخصی، ریاست، سازندگی،.... همه اینها به گونه عجیبی با شخصیتم ارتباط برقرار می کنه. اینکه همیشه پول برام مهم بوده و متهم شدم به پول پرستی. اینکه از بچگی بسیار خودمحور بودم و این والدینم رو ( بخصوص مادرم رو به شدت نگران می کرد) می ترسیدن من با این خودسری هام به خودم آسیب بزنم و به همین خاطر سعی می کردن منو بیشتر از بقیه بچه ها محدود کنن. اینکه هیچوقت نمی فهمیدم چرا من هیچوقت تایید نمیشم. همه کارهام باعث ناراحتی پدر و مادرم میشد. همیشه هر کار هرچند مثبتی با واکنش منفی اونها مواجه میشد. من ناخودآگاه اقتدار پدرانه و مادرانه اونها رو زیر سوال می بردم و واکنش اونها تحقیر من کتک زدن های زیاد و همیشه "بچه بد" نامگذاری شدن بود. روزی که با 3 میلیون تومن پول نشستم توی بنگاه املاک و خونه چهل میلیونی رو معامله کردم به نظر همه حماقت کردم و همه فکر می کردن نمی تونم پولو جور کنم و آخرش همون پول اندک خودم رو هم بابت خسارت باید به فروشنده پرداخت کنم. مادرم و بهناز خواهرم ( ائتلاف کثیفی که همیشه روح منو زجر دادن.... البته الان دیگه نمی تونن چون به ماهیتشون پی بردم) بسیار حرفهایی بارم کردن که نگم بهتره و بعد که دیدن من موفق شدم و سود کردم سعی کردن دنباله روی کنن. و بسیار جاهای دیگه.....

انقدر من و زئوس درونم تحقیر شدیم که الهام مجبور شد یه روش دیگه انتخاب کنه. مجبور شد از یه ماسک آتنا که مورد پسندتر بود استفاده کنه. الهام خودش رو توی درس غرق کرد. رفت مهندسی خوند. احساسات رو در خودش خفه کرد تا شاید کمی از آزارها کاسته بشه. بیچاره زئوس من که همیشه سرکوب شد و زیر ماسک آتنا در حال خفه شدن بود.

وقتی من با تحسین راجع به " م ف " حرف می زدم زئوس درونم بود که مشابه خودشو دیده بود و غلیان می کرد. وقتی تصمیم گرفتم خونه رو بخرم زئوس درونم بود که شهود مالیش به کمکم اومد و برای اولین بار توسط زئوس پدرم تایید شدم. در عین حال که بابا به جز همین یه تایید هیچ کمک دیگه ای بهم نکرد.

الان اقتدارمو می خوام پس بگیرم. می خوام ماسک آتنا رو بردارم و به زئوس درونم اجازه بدم بیاد بیرون و نفس بکشه و قدرتنمایی کنه...

اما زئوس برای من یه دردسر بزرگ هم داره و اونم در رابطه با جنس  مخالف هست. در برابر مردها هیچوقت احساس امنیت نمی کنم. وقتی به مردی نزدیک میشم یا از کسی خوشم میاد یا کسی که از من خوشش اومده سمتم میاد اون احساس ناامنی عمیق درونیم عود می کنه. وحشت می کنم که در برابر سلطه طلبی یه مرد اقتدار درونیمو از دست بدم. می ترسم. به طرز وحشتناکی ترس برم میداره. ترس از دست دادن قدرت. ترس اینکه کنترل رابطه از دستم دربره. و اعتراف می کنم به همین خاطر همیشه از س. ک. س ترسیدم!

این موضوع را با استاد در میون گذاشتم. معتقد بود برای اینکه این ترس از بین بره باید پرسفنه رو در خودم تقویت کنم. یادم رفت ازش بپرسم چطور چیزی در حد صفر رو در خودم تقویت کنم. یک ساله که دارم سعی می کنم ولی چندان موفق نبودم و هنوز از پیروی، از تبعیت، از چشم گفتن، از زیر سلطه قرار گرفتن فرار می کنم و وهم دارم.

پرسفنه پرسفنه پرسفنه پرسفنه....

( یک پست اختصاصی درباره زئوس خواهم داشت. این پست رو هم شاید پاک کنم چون خیلی درونیه )

3- و البته تازه می فهمم چرا همیشه خواهرم توی جذب محبت مادرم موفق تر بود. خواهرم پرسفنه هست و برای دیمیتر و زئوس جالب تره تا با یه پرسفنه مطیع روبرو باشن تا با یه زئوس آرتمیس لجباز خودمحور و باهوش.

نوشته شده در تاريخ شنبه 11 آبان1387 توسط الهام غلامی |
من چشم سومی دارم که دیده نمیشه. خدا می خواست این چشم سوم رو روی گونه سمت چپ من بذاره اونجایی که وقتی می خندم چال می افته ولی بعد دیده بهتره این چشمو از دید عموم پنهان کنه. خلاصه من فقط خودم می دونم که اینجا جای خالی یه چشم هست. وقتی دو تا چشمام بسته هست یا خوابم این چشم سومم بیداره و همه چیو می بینه. گاهی بطن چیزها رو می بینه آنگونه که به چشم ظاهر نمیاد.....

شما چشم سوم دارید؟ اگر دارید کجای بدنتان است؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 8 آبان1387 توسط الهام غلامی |
کرونوس خدای تایتانهاست. او به قولی جوانترین خدای نسل تایتانهاست که این قدرت را با شوریدن علیه پدر و مغلوب کردن او به دست آورده است. او با سرنگون کردن پدر و جانشینی او فرمانروایی عصر طلایی اساطیر را بر عهده گرفت. اما سرنوشت خدایان نیز مانند سرنوشت آدمیان عجیب است.

سپهر آیینه عدل است شاید
که هر چه از تو بیند وا نماید

تقدیر بدینگونه می چرخد تا عدالت اجرا شود و کرونوس به همان سرنوشتی دچار شود که خود بر سر پدرش آورده بود.

کرونوس با رئا ازدواج می کند و در همان اول ازدواج پیشگوها او را از سرنوشتش مطلع می کنند. پیشگوییها به کرونوس می گوید که او توسط یکی از فرزندانش سرنگون خواهد شد. مثل خیلی از پادشاه-انسان ها که در چنین مواقعی تصمیمات فجیع می گیرند کرونوس هم تصمیم می گیرد تا فرزندانش را از بین ببرد. چگونه؟ با بلعیدنشان.



رئا فرزندان زیادی به دنیا می آورد هستیا - دیمیتر - هرا - هادس - پوزیدون و ته تغاری زئوس! و طبق دستور کرونوس، رئا به محض اینکه بچه ای به دنیا می آمد آن را به حضور پدر می آورد تا او را ببلعد.




کرونوس همه را می بلعد تا اینکه رئا بچه آخر یعنی زئوس را باردار می شود. رئا که بسیار از این اتفاقات غمگین است به نزد گایا می رود و از او کمک می خواهد. گایا مادر زمین به رئا قول می دهد تا نقشه ای طراحی کند و زئوس را از دست پدر ظالمش برهاند.

( الان دارم فکر می کنم همینجا داستانو قطع کنم و بذارم واسه پست بعدی یا ادامه بدم....... تصمیم گرفتیم ادامه بدهیم....)

به پیشنهاد گایا وقتی زئوس به دنیا می آید مادرش سنگی را لای پارچه پیچیده و به جای بچه به پدر می دهد و پدر از همه جا بیخبر سنگ را می بلعد ( خداییش خر هم بوده ها فرق مزه بچه با سنگو نفهمیده) و بدین ترتیب زئوس از سرنوشت شوم خورده شدن توسط پدر نجات می یابد.

مادر او را در غاری مخفی می کند و به روایتی گایا او را بزرگ می کند. در روایت دیگر رئا او را به یک خانواده چوپان می سپارد تا او را بزرگ کنند و در عوض این لطف آنها قول می دهد تا گوسفندهایشان را از گرگها در امان بدارد.

زئوس بزرگ می شود. او پسر جسور و توانمندی ست و وقتی از راز پدرش مطلع می شود بیدرنگ به جنگ با پدر برمی خیزد. او پدر را مسموم می کند و بچه ها را از شکم پدر بیرون می آورد و با کمک داسی که گایا به او داده بود آلت پدر را می برد و به دریا می افکند.

( این آلت بریده شده هم حکایتی داره برای خودش. توی آب که می افته از کف تولید شده در اثر افتادنش آفرودیت و چند تا الهه دیگه به دنیا میان )

( به علت رعایت شئونات اخلاقی از نصب تصویر در این قسمت معذوریم )

زئوس با شکست پدر، خواهر برادرهایش را از شکم پدر بیرون می آورد ( اگه گفتید اول از همه کیو بیرون میاره؟؟؟) و سایر تایتانها ( که عموهای خودش بودند ) و سالها توسط کرونوس زندانی شده بودند از زندان بیرون می آورد و با جنگی تمام عیار موفق می شود قدرت مطلقه را به دست بیاورد. البته او خیلی هم انحصار طلب نیست بلکه در کمال سخاوت قدرت را بین همه تقسیم می کند و این بین البته بهترین و بیشترین را برای خودش برمیدارد. زئوس خدای زمین و آسمان می شود. دریاها را به یکی از برادرهایش پوزیدون می دهد و دنیای زیرین ( دنیای مردگان و اردواح) را به برادرش هادس می دهد.

یکی از عموهایش هم که از زندان آزاد شده است به نشان سپاس رعد و برق را به زئوس هدیه می دهد.


دوست دارم این داستان بینهایت زیبا و جذاب را هزاران بار در خودم مرور کنم. هزاران بار بگردم و در خودم و اطرافیانم عناصر مختلف آن را دریابم.......

شما چه اسراری در این داستان می بینید؟ کدام قسمتش برای شما از همه جذابتر است؟



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 آبان1387 توسط الهام غلامی |
می خواستم یه پست درست و حسابی و کامل درباره حق طلاق برای بانوان بنویسم که اونو موکول می کنم به بعد. فعلا باید از دل گرفته خودم بنویسم که سر باز شدن نداره.

زیگوت همون پرنده ایه که توی کارتون های کودکی ما بود و در جواب پدر مادرهای ما به این سوال سخت که ما از کجا اومدیم..... زیگوت همون پرنده پرکاریه که هر روز یک عالمه بچه رو سوار می کنه و با یه لیست از آدرس میره و هر بچه رو می ندازه توی یه خونه. یه خونه که توش یه پدر مادری منتظر بچه هستن.

اما این زیگوت خیلی پیر شده وقتشه بازنشسته بشه. آخه این اواخر بچه های زیادی رو به آدرس های اشتباهی تحویل داده. ( فکر کنم چشماش ضعیف شده یا رعشه گرفته و نشونه گیریش خوب نیست برای همین بچه هه درست پرت نمیشه به هدف). راستش منم جزو بچه هایی هستم که زیگوت پیر اشتباهی تحویل داده. گمون کنم باید هزاران کیلومتر اونورتر پرتاب می شدم....

شما چی؟ نکنه زیگوت شمارم اشتباهی تحویل داده؟

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 آبان1387 توسط الهام غلامی |
سلام

ضمن تشکر از همه دوستان عزیز که لطف کردند و در مورد موضوع پست قبلی نظر گذاشتند کماکان منتظر دریافت نظرات جدید هستم. نظرات کمی بیشتر شد جمع بندی می کنیم.

ممنون
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان1387 توسط الهام غلامی |
- کتاب صد سال تنهایی رو تا حالا چند بار خوندم. با هر بار خوندنش باز حس می کنم کتاب تازه ای خوندم. واقعا معرکه س و به نظرم کسی که این کتابو نوشته می تونه بگه ایول عمرمو هدر ندادم.

- دوباره افتادم تو فاز کتاب و مطالعه. سمیه می گه سرانه کتابخوانی ایرانو تو کردی دو دقیقه. ساعت های مطالعه تو رو تخس کردن روی کل جمعیت ایران. البته امیدوارم این شوخی به جماعت کتابخونا بر نخوره. بعدشم چیزی که دارم می خونم کافه پیانو هست.

- دلم می خواد مثلا وقتی کتابیو شروع می کنم مثل مثلا همین کافه پیانو بعد دیگه کتابو نذارم زمین و بخوابم تا فردا برسم به سرویس و دوباره فرداش وقت نکنم و پس فرداش مجبور شم بخونم. دلم می خواد تا صبح بشینم کتابه رو استاد کنم. فرداشم هر ساعتی دوست داشتم از خواب پاشم و... همین دیگه

- کلاس بنیاد مثل همیشه عالی بود. به تدریج مطالبی که یاد می گیرمو طبق سلیقه خودم براتون می نویسم ( البته با اجازه استاد که افتخار دادن و به وبلاگم سر زدن و کلی تشویقمون کردن ).... آقا مانی کتاب دفترتو بیار کلاس دوباره شروع شد. بد می کنم؟ کلی پول و وقت صرفه جویی می شه براتون...

- می خوام یه بحث جنجالی جدید راه بندازم. موضوع حق طلاق برای زنان هست. خواهش می کنم هر نظری دارید در بخش نظرات بگذارید تا با کمک هم یه گفتگوی تمدنها داشته باشیم. البته با اجازه صاحابش که انگار دوباره می خواد با اون ریش رنگ کرده و دندونای مرتب و حلقه دخترکشش و صد البته عبای شکلاتی و عمامه کاراملیش..... دوباره وارد صحنه نه چندان تر تمیز سیاست بشه....
 
حالا به هر حال آیا به نظر شما حق طلاق حق مسلم زنهاست؟ آیا داشتن حق طلاق باعث سست شدن پایه های مقدس خانواده میشه؟ آیا اگه زنها حق طلاق داشته باشن آمار طلاق خیلی بحرانی رشد خواهد کرد؟ آیا داشتن حق طلاق عزت نفس رو در جامعه زنان بالا می بره؟ آیا درسته که به جای مهریه حق طلاق رو به زنها بدیم؟

توضیحا در حال حاضر در قوانین ایران زنها به صورت یکطرفه نمی تونن عقد ازدواج رو فسخ کنند در حالیکه مردها این حقو دارند. البته خیلی از خانومهایی که کشته مرده پسر تور زدن و لباس سفید بختو پوشیدن هستن نمی دونن که قوانین به چه صورت هست و اگه خدایی نکرده پاشون به دادگاه های خانواده برسه نمی تونن به راحتی قراردادی رو که امضا کردند رو فسخ کنن. بلکه قاضی باید تشخیص بده که زن توی شرایط وخیمی مثل خطر جانی و ... قرار داره تا از طرف خودش به عنوان حاکم شرع قرارداد ازدواج رو فسخ کنه. حتا شنیدم که اعتیاد مرد هم دلیل موجهی تلقی نمیشه و زن خوب باید بسازه و مردشو ترک بده و اینا..... یعنی اگه یه زنی بگه آقا مثلا این آدم برای من مناسب نیست و ما سنخیتی با هم نداریم و ..... اصلا قابل قبول نیست ولی مرد البته می تونه و فقط کافیه بتونه مهریه رو پرداخت کنه تا تحت هر شرایط و هر زمانی زن رو طلاق بده....

حالا با این تفاسیر آماده شنیدن نظرات دوستان هستم. خوشحال میشم دوستانی که کار حقوقی می کنند هم حتما نظر بدن و اگه در مورد پیش فرض های بالا هم اشتباهی توی نظر من هست اینو مطرح کنن تا اصلاح کنم....

و اگه یه وقت دوست داشتید به وبلاگ زن بودن رای بدید لطفا تحت عنوان " پوشش مسائل زنان و خانواده" این کارو بکنید.

پیشاپیش تشکر می کنم.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 آبان1387 توسط الهام غلامی |
سلام

اگه یه وقت دوست داشتید به وبلاگ زن بودن رای بدید لطفا تحت عنوان " پوشش مسائل زنان و خانواده" این کارو بکنید.

پیشاپیش تشکر می کنم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 آبان1387 توسط الهام غلامی |
دلنشين ترين آواز، آواز بي آوازخوان است. آواز آنگاه زيباست كه آوازخوان تو نيستي، بلكه خدا آوازخوان است. آنگاه كه يك ني ميان تهي هستي. هيچ مانعي در تو نيست و خدا بر تو مي دمد. تو فقط بايد مانع ايجاد نكني و سد راه نشوي. اگر بگذاري خدا از راه تو جاري شود،‌ زندگي چنان پرشكوه و پرعظمت مي شود كه نمي تواني تصورش را بكني. حتي نمي تواني در رويا ببيني كه ممكن است زندگي را تا اين حد پرشور و حال ساخت. و هيچ چيز زيباتر از زماني نيست كه تو ديگر در ميان نيستي وخدا آزادانه از راه تو جاري مي شود.

اوشو
وبلاگ مراقبه های اوشو
درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin