تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 30 مهر1387 توسط الهام غلامی |
خوب حالا ما جو گیر شدیم کمی شعر عاشقانه شاعرانه گفتیم بابا ظرفیت داشته باشید یکی نوشته آدم که نباید بغل هر کسی بخوابه یکی نوشته حالا عاشق کی شدی یکی نوشته بوی بدن مردا همچینم خوب نیست..... چی بگم والا شاید همه شو پاک کنم...

در یک 9 راهی گیر کردم. دوراهی و سه راهی و چهار راهی شنیده بودیم اما 9 راهی خیلی عجیبه نه؟

تصمیم گرفتم خونه رو بفروشم بالاخره. با پولش یه خونه کوچیکتر بخرم و قسط هم دیگه ندم... یاد اون دختر شیر فروشه می افتم.... من پولدار میشم یه روزی اونم خیلی زیاد. آخه رازشو یاد گرفتم!

کلاس های بنیاد از فردا شروع میشه. کسی نبود؟

آیا توی بچگی فکر عجیبی نداشتید که بعدا که بزرگ بشید خنده تون بگیره که چرا اونطوری فکر میکردین یا عمل می کردین؟ من که کلی فکرهای احمقانه داشتم.

چند تا از فکرای احمقانه یا به عبارتی معصومانه من در بچگی ( خیلی بچگی)

1- فکر میکردم مامان خیلی هنر می کنه طاقباز می خوابه آخه خودم عادت داشتم به پهلو بخوابم و مثل جنین جمع بشم و شب یه گوشه ای بخوابم و صبح خدا بدونه از کدوم گوشه پاشم ( اولین بار که روی تخت خوابیدم تموم بدنم درد گرفته بود از بس سعی کرده بودم مراقب باشم نیفتم از تخت) برای همین دیدن مامان که طاقباز می خوابه و صبح هم از همون جایی پا میشه که شب می خوابید برام حیرت انگیز بود. فکر میکردم اگه بتونم اینطوری بخوابم یعنی بزرگ شدم.

2- فکر می کردم زن و شوهرها همینکه خطبه عقد خونده میشه یک طوری میشه که بچه دار میشن ولی نمی دونستم چطوری می شه. بعدها که درباره س ک س فهمیدم فکر میکردم زن و شوهرها فقط یک بار اونهم شب عروسی س ک س می کنن بعد خدا هر تعداد بچه که خودش دلش بخواد با همون یه بار س ک س بهشون میده ( و لابد هم اون شب سیصد سال طول می کشه!)

3- فکر می کردم نمک زدن به غذای داغ باعث سرد شدنش میشه. برای همین وقتی غذا خیلی داغ بود کلی نمک می زدم بهش اصلا هم نمی فهمیدم که شور شده

4- فکر می کردم بابام قد بلندترین مرد دنیاس. بعدها فهمیدم نه تنها قد کوتاهه که از مامانمم کوتاهتره

5- فکر می کردم خدایا یعنی میشه منم برم راهنمایی مقنعه پفی سر کنم. فکر می کردم مقتعه پفی خیلی از چونه دار با کلاس تره

6- فکر می کردم دو نوع قرآن وجود داره یکی قرآن کریم یکی قرآن مجید

7- دست چپم یه خال داشت و فقط از روی اون بود که می تونستم چپ و راست رو تشخیص بدم. ولی وقتی می خواستم سمت چپ و راست شخص دیگه ای رو تشخیص بدم باید پشت بهش می کردم و اون سمت هم ردیف با دست خالدارم رو پیدا می کردم تا مطمئن بشم اون سمت، چپه.

8- تصورم از گرد بودن کره زمین این بود که ما توی دیواره های داخلی یه کره بزرگ که مثل یه توپ پلاستیکی می مونه زندگی می کنیم.

9- فکر میکردم رگ های بدن کلی لوله های تکه تکه شده س که توی خون هست. ( رگ توی خون شناوره نه خون توی رگ ). خون هم که همه جای بدن هست آخه تا دستم بریده می شد خون می اومد. پس اصلا نمی تونستم رگها رو به شکل لوله های بلند تصور کنم.

10- فکر می کردم آل ت تن اسلی خارجیا با آل ت ما ایرانیها فرق داره. البته فرق دختر پسرو خیلی زود فهمیدم چون موقعی که مامان داداش کوچیکمو عوض می کرد من تماشا می کردم مامانمم چیزی نمی گفت

11- تصورم از خدا یه مرد لاغر بود با پیشونی بلند و بینی دراز که توی آسمونه و چشمش به زمینه. خیلی مهربونه ولی قدرتمنده و شوخی بردار هم نیست...

حال کردین چه ذهنیتی داشتم.... شما بگید البته اگه به اندازه من گستاخ و جسور هستین که از حماقت حرف بزنین....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 مهر1387 توسط الهام غلامی |
در پناه سینه سترگش

چشم بر هم گذاشتم

و بعد از صد سال بیداری خوابم برد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
در بستر مرگ جان می داد

آن خنده های ممتد ٍ به دهان رسیده از اعماق وجود

پرنده در حیاط خانه آشیان می ساخت

و کسی

جایی را می کند

شاید به عنوان گور


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
مانده نباشی

در دوراهی گیر نکرده باشی

وگرنه خستگی که چیزی نیست

حاضرم کوهی را برای رسیدن به تو جابجا کنم

اما حاضر نیستم

در دوراهی بایستم

و هر لحظه به سویی میلم باشد


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
ماشین ها دودها خیابان

همه می خواهند مرا از تو جدا کنند

این کاغذها

و نامه های درشت اداری

همه برای این است که از یاد من ببرند

تو را

عشق را

و بوی بدنت را

اما

مثل اینکه

کارکردشان را از دست داده اند

بوی بدنت چنان مستم می کند

انگار همیشه در هر لحظه در آغوشمی



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
حرارت سنج

یا

دما سنج

با سانتیگراد و فارنهایت و درجه بندی های دیگر

هرگز گویای حرارت حقیقی نیست

آنچنان که تنم داغ می شود

با هر بار دیدنت

یا فکرهایم که به تو می رسند

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
پیشانیم را می بوسی

عجله ای برای بوسیدن لب ها نداری

نگاهم را می بوسی

دستانت از موهایم جدا نمی شود

همچنان هی پیشانیم را می بوسی

و موها و پیشانی و موها و پیشانی

قرنهاست

قرنهای طولانی ست

که لب هایت با سرنوشتم گره خورده است

و انحصار نوازش گیسوانم

در دستان توست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
بهترین خاطره کودکی
بازی در جوب کثیف سر کوچه
و لی لی کشیدن روی آسفالت
 و یه قل دو قل بازی ست

بهترین خاطره در کیف پول نیست
و خرید سهام
یا ملک

بهترین خاطره در تنفس یک هوای نمناک است و بس
و نوازش نسیمی که به تو می گوید

من هستم
تو زنده ای
قلبت می تپد

و دیگر چیزی نیست

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
نقش مهر بر پیشانیش جای گرفت

و نقش بوسه بر لب هایش

و هاله نور گرد بدنش

اما هنوز

بوسه های زمینی

و گرمای عشق

و

هنوز سجده بهترین عملش بود

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 28 مهر1387 توسط الهام غلامی |
یک بازی جدید

من تو او همه می خواهیم
ما شویم

دستها را شسته به قربانگاه نشسته ایم
آماده قربانی دادن
لیکن

جشن هزاره اینبار قربانی ندارد
انگار
جگرهای خام فقط خورده می شود
 و نفرتها جویده و نعش ها کشان کشان

تا جایگاه

جشن هزاره
منتظر شستن دستها نمانده است
ما مانده ایم و قلب هایی که نمی تپند
و دست هایی که نیاز به پاک شدن ندارند

نوری که به چشمان ما دیده نمی شود
نمی تواند تاریکی مان را به هم بریزد

و جشن با چنین نوری چراغانی و نورافشانی شده است

دست اندرکاران جشن ناشناسند
قربانی ها دستهایشان را شسته اند


نوشته شده در تاريخ شنبه 27 مهر1387 توسط الهام غلامی |
یه معلم پرورشی داشتیم که می گفت اگه توی این دنیا به نامحرم نگاه نکنید اون دنیا می تونید جمال حضرت یوسف رو مشاهده کنید.... الان خوشحالم که به نامحرم های خوشگل زیادی نگاه کردم چون نمی ارزیده ظاهرا..... خدا رو شکر ضرر نکردیم

یه ورژن این داستانم به صدای حضرت داوود بر می گرده که انشاء الله با 16 میلیارد تومن دیگر میشود یک سریالی هم از همین ساخت تا آخرش هممه بفهمن صدای داوود هم همچین مالی نبوده

آهای آقایون محترم لطفا جدی بگیرید این مکر زنان رو.... لااقل حرمت این خرجای میلیاردی رو نگه دارید بابا....

برای ولنتاین امسال فکر کنم دستمال قرمز مد بشه.....


نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط الهام غلامی |
فیلم که تموم شد یکی گفت صبر کنید نیم ساعت دیگه بقیه ش پخش میشه
یکی هم گفت یک ساعت و نیم علکی وقتمونو تلف کردیم
یه تعدادی هم که دست در دست زیدشان داشتند از اول قرار نبود که بفهمند روی پرده چه خبر است و اصلا نظری ندادند

اما ما احساس می کردیم با منیژه خانم رفتیم یه جایی و بعد یهو منیژه ولمان کرد و ما گم شدیم. بعد از این فیلم حس می کنی کارگردان یکهو ولت کرده است. حس می کنی آمدی یکجایی ولی اصلا نفهمیدی چطور پرت شدی بیرون. از اینکه ناگهان رهات کرده حس خوبی نداری.

خلاصه فیلم: فیلم حکایت ماه لیلی، مینو و پگاه است. سه نسل از زنان. سلاله مادری از ماه لیلی به مینو و سپس به پگاه می رسد. پگاه دانشجوی عکاسی ست و مثل بیشتر هم سن و سالهایش دنبال چیزی می گردد که نمی داند چیست و از چیزی که نمی داند چیست فرار می کند. مینو کارشناس فرش است و کارش رفوی فرشهای عتیقه است و این وسط فرشی را رفو کرده که بسیار ارزشمند و عتیقه است. از طرفی مالک فرش که معلوم نیست آن را از کجا گیر آورده فرش را به یک پولدار فروخته که می خواهد آن را از مملکت خارج کند اما مینو می خواهد به هر قیمتی شده فرش را حفظ کند و به موزه بسپارد. وقتی می بیند که چاره ای ندارد فرش را برداشته و از مغازه فرش فروشی فرار می کند. مادر مینو، "ماه لیلی" حافظه اش را از دست داده و به قول پگاه تصمیم گرفته همه چیز را فراموش کند. مینو، در حین فرار، مادرش را که قالیچه را بغل دارد گم می کند از یک طرف هم متوجه می شود پگاه هم گم شده است. تلاش برای یافتن آنها بی فایده است و مینو تا آخر فیلم تنها و مشوش است و همچنان دنبال این دو می گردد. پگاه هم حین رفتن در جاده نامعلوم با پسری آشنا می شود که همراه تعدادی دیگر در بیابان ها دنبال عتیقه و اشیاء باستانی یا به قول بقال ده دنبال گنج می گردد...


مینو (با بازیگری نیکی کریمی) باید همان هم نسلی های منیژه خانم باشد. نسلی که بار سنگینی به دوش کشیده و می کشد. هم نسل گذشته را حمایت و ساپورت کرده هم نگران نسل بعدی ست هم زندگی خودش را باخته هم همه (حتی خودش) زیر سوالش می برند که چرا خوب مراقب پیرزن نبوده چرا خوب مراقب بچه اش نبوده چی شده که تنها مانده و همه رهایش کرده اند... و تنها کسی ست در کل فیلم که نگران قالیچه است. نگران هویت ملی و انسانی ست. می خواهد ارزشها را به همراه قالیچه عتیقه در موزه کشورش حفط کند. و به خاطر این تلاش نه تنها از او تقدیر نمی کنند که آماج تهمت ها و نارواییها هم قرار می گیرد. دزدان میراث ملی علیهش توطئه می کنند و متولیان ارزشها ( موزه) نمی توانند از او حمایت مناسبی بکنند. نسل بعدی هم دنبال سرگشتگی های خودش است. نسل بعدی که همان پگاه باشد زندگی دومی دارد که او را بیخبر از آن نگاه می دارد و مادر را وارد اسرار زندگیش نمی کند. پگاه موبایلش را می اندازد دور و پل ارتباطی با مادر را از بین می برد. او می خواهد مستقل و رها باشد. او فرار می کند از مادری که دغدغه اش حفظ ارزش هاست ولی میراث کهن انسانی اصیل تر از این حرفهاست. عتیقه ها میراث باستانی و اصالت های قدیمی دنبال او می آید و همه جا او را پیدا می کند اینبار در قالب پسری که از او خوشش آمده و زبان او را بهتر می فهمد

چند تا چیز که در فیلم برای من خیلی جالب بود.
1- پدر اصلا دیده نمی شود. بار سنگین انتقال زندگی از نسل زنان منتقل می شود و مردان نقش حاشیه ای در فیلم دارند.

2- امیر برادر مینو، مینو را زیر سوال می برد. همه زندگی اش، شکستش در ازدواج، تنهایی اش، گم کردن مادر و دخترش را به رخش می کشد.... همه اینها در حالی ست که خودش هم همین وضعیت را دارد.

3- رفیع دوست پسر مینوست که نقشش را رضا کیانیان بازی می کند. مرد روشنفکر هنرمند و منزوی ای که مثل خود مینو تنهاست. نگران مینوست و به نظرش مینو زیادی مضطرب است و بیخود تلاش می کند. او را به خواب کافی و قهوه و .... دعوت می کند و سعی می کند آرامش کند. رفیع مینو را درک می کند ولی همراهی نمی کند. مینو به معنای واقعی تنهاست.

4- ماه لیلی مادر مینو حافظه اش را از دست داده ولی همه چیز را خوب می فهمد وقتی فهمید که فرش در خطر است آن را زیر بغل زد و فرار کرد. او نمی داند کجا می رود ولی سر از خرابه هایی در می آورد که زمانی ده خودشان بوده و او آنجا فرش می بافته. در حافظه اش خاطره ای زنده می شود. زن جوانی را می بیند که نیمه شب از خواب می پرد. فاجعه ای شبیه حمله دزدان یا آتش سوزی یا همچین چیزی ست و همه دارند فرار می کنند. ماه لیلی جوان، فرش روی دار را با قیچی می برد و با خودش بر می دارد و فرار می کند. بعدها مینو می فهمد نقشه آن فرشی که مادرش می بافته شبیه همین فرش عتیقه ای ست که گم شده.

میراث فرهنگی ای که نسل های پیشین در برابر همه تجاوزها و غارتها حفظ کرده بودند گم شده کسی نمی تواند پیدایش کند اما جایش امن است. ماه لیلی خوب بلد است آن را حفظ کند...

از اینکه خانوم حکمت فرش رو نماد میراث فرهنگی گرفته خوشم اومد ولی پرداخت فیلم خیلی جذاب نبود حالا من چی شده انقدر منتقد شدم نمی دونم من که اینکاره نیستم اصلا

نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط الهام غلامی |
2-چند فروش میره؟
1-اگه بتونم هر واحدشو 40 تومن بفروشم خیلی خوب میشه. دنبال مشتری آس می گردم براش.
2-یکی بود دنبال همچین چیزی می گشت با خونه ش عوض کنه.
 1-نمی خوام با چیزی عوضش کنم می خوام نقد بفروشم. لامذهب همه چی گرون شده. این سعید کثافت هم که منو آلوده کرده نمی تونم نکشم که. هر 10 گرمشو می خرم 15 هزار تومن. روزی 10 گرم هم می کشم. خرج خونه میشه ماهی 500 هزار تومن خرج تریاکمم همین حدودا. بازم شکر درمیاد. ناشکر نیستم. خدا می رسونه
2-آبجی این حرفا شما رو که ناراحت نمی کنه؟
3-بله؟
2- می گم نظرتون در مورد آدمایی که مواد مصرف می کنن چیه؟
3- هر کس خودش می دونه آقا به من ربطی نداره.
1- یه بار ترک کرده بودما ولی دوباره شروع کردم.... حاجی تا حالا ترک کردی؟ لامذهب استخونای آدم می خواد از گوشت بزنه بیرون. درد بدی داره ولی یه شب تا صبحه فقط بعدش دیگه پاک میشی. باز خدا رو شکر شیشه میشه نمی کشیم. تریاک ترکش راحته
2- ولی من خوش ترکم. کشیدن نکشیدنم دست خودمه شیش ماه می کشم سه ماه نمی کشم هیچ طوریمم نمیشه...
3- بفرمایید آقا
1- خانوم ما که مسافر کش نیستیم به خاطر شوما اومدیم این مسیرو. آخه اونجا تاکسی گیر نمیاد.
3- دست شما درد نکنه.
2- می خوام وانتو بفروشم یه تاکسی بخرم
1- تاکسی؟ اصلا این کارو نکن. نون مسافرکشی از نون گدایی بدتره. همیشه از خدا بخواه که بهت آسون روزی برسونه نه سخت. مسافرکشی که نشد کار. منو می بینی صبحا ساعت 11 از خواب میشم. ناهار و صبحونه مو یکی می کنم. بعدش تریاکمو می کشم تا سه. بعد تازه سلانه سلانه میرم سراغ کار... خدا رو شکر خوبم درمیاد فقط اگه بتونم این واحدایی رو که ساختم بفروشم خیلی خوب میشه.
3- مرسی آقا همینجا پیاده میشم
1- به سلامت خانوم صبر کن اونور پیاده ت کنم آخه به خاطر شوما این مسیرو اومدم باید دور بزنم....


نوشته شده در تاريخ جمعه 26 مهر1387 توسط الهام غلامی |
با وجود اینهمه آسفالت و ساختمان و سازندگی و تلاش برای تغییر شکل زمین و ماهواره و سیگنال و ... هنوز آسمان تکیه گاه همه چشم اندازهایم است. هنوز زمین تنها پناهگاه امن من است. می توانم خودم را به تمامی بندازم رویش و بدنم را پهن کنم روی تن ستبرش. می توانم از زمین اکسیر شادمانی بگیرم و از آسمان راز زیبایی را بفهمم. هنوز لطافت گلها قابل تسخیر نیست.............


یک فکری داشت مخم را سوراخ می کرد. مدام وز وز می کرد و هرچه فرار می کردم ازش ول کن نبود. آخر چشم هایم را بستم و داد زدم بیا بیا بیا می خوام بهت فکر کنم.... ناگهان ناپدید شد. راه مبارزه با افکار منفی مبارزه نیست. تسلیم است. لبخند بزن تماشایش کن و دعوتش کن که بیاید می بینی که مثل یک بچه لجباز فرار می کند.

هیچ اشکالی ندارد. هیچ اشکالی ندارد اگر جمعه ها هم مجبور باشی بیایی سر کار. یک حسنش این است که جمعه هم می توانی وبلاگ بنویسی یک حسن دیگرش این است که فرم اضافه کار پر نکرده ای و نگهبان شرکت موظف است به موبایل مدیرت در 7 صبح زنگ بزند و مجوز ورودت به شرکت را بگیرد و تو دلت خنک می شود که 7 صبح روز جمعه بیدارش کرده ای تلافی بدجنسی هایش!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 25 مهر1387 توسط الهام غلامی |
از دیروز توی فکر این بودم که امروز عصر برم برای دیدن فیلم سه زن. از اونجایی که وقتی چیزی توی ذهنته ناخودآگاه چشمت به مصداقهاش می افته امروز صبح که کنار خیابون منتظر سرویس بودم دیدم مردی به همراه چهار زن چادری تقریبا هم سن و سال اومدن اینور خیابون. برام جالب بود بدونم زنها چه نسبتی با مرد دارن و اینطوری با هم دارن کجا میرن. مرد آدرسی در دست داشت و برای هر تاکسی ای که نگه می داشت آدرسو نشون می داد و البته هیچ تاکسی ای هم اونا رو نمی برد.

همونطوری که ایستاده بودم متوجه شدم یه مرد جوان بسیار جدی کمی اونورتر از من ایستاده. یه مرد شدیدا جدی و اخمو. منتی سر من گذاشت و نگاه بسیار خشنی به من کرد. این حسو می داد که این نگاه خشن در نظر خودش تنها شیوه ابراز علاقه برای همچین آدمی هست. حس می کردی جدیت توی صورتش کاملا نشست کرده و این آدم هرگز نمی تونه لبخند بزنه اگر هم بزنه اصلا بهش نمیاد. فکر کردم دوست داشتن چنین آدمی چطور می تونه باشه... توی این فکرا بودم که یه اتوبوس سبز اومد و سوار شد و رفت. روی در اتوبوس آرم نیروی انتظامی بود.

و امروز داشتم فکر می کردم مثلا اگه من تا بازنشستگی م به این کار ادامه بدم چه اتفاقی می افته. وقتی به مسیری که دارم میرم نگاه می کنم کاملا گیج میشم و به هم می ریزم. نمی دونم چی شده که الان اینجا ایستادم. به راههایی که نرفتم فکر می کنم. به راههایی که نخواهم رفت فکر می کنم و قادر نیستم بفهمم کجا دارم میرم. کجا می خوام برم. ارزش های اصلی م کدومن.....گه گیجگی مطلق به این می گن...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 مهر1387 توسط الهام غلامی |
هستیا یکی از اساطیر جالب یونانی هست. او به خاطر انزواطلبی خاص خود و به خاطر  اینکه درونا زندگی وسیعی را تجربه می کند کمتر از الهه های برونگرایی چون آفرودیت یا آتنا شناخته شده است.

او یکی از خواهران زئوس است و نگهبان آتش المپ. او الهه اجاق خانه است و آتش خانه ها با حمایت و نگاهبانی اوست که روشن می ماند. در درون هستیا شعله ای روشن است که هرگز به خاموشی نمی گراید. شعله ای از معنویت و عشق الهی

در پست بعدی کمی بیشتر درباره او و شخصیت بی نظیرش و همینطور زنهایی که اسطوره غالبشون هستیا هست صحبت خواهیم کرد.....




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 24 مهر1387 توسط الهام غلامی |
- این احساس خوشبختی و ثروتمند بودن و احساس ملکه بودن من وقتی تموم میشه که خدا تصمیم بگیره ماه رو از آسمون برداره...

- نیاز به انزوا دارم. نیازی که محقق نمی شود یا محقق نمی کنم برای خودم شاید از روی احساس ترس یا چیزی شبیه این.

- نفر اول: چند روزه چیزی در خودم کشف کردم.
نفر دوم: چی؟
نفر اول: کشف کردم از یه احساس عمیق نا امنی در رنجم. کشف کردم که در خیلی جاها این احساس نا امنی وادارم کرده دست به کارهایی بزنم که درست نبودن یا وادارم کرده از تلاشی که باید می کردم دست بردارم.
نفر دوم: خوب چی کار می خوای بکنی با این کشف؟
نفر اول: نمی دونم. باید یه راهی پیدا کنم روی زخم عمیقی که باعث این احساس میشه و نمی دونم کی و کجا به تنم خورده مرهم بذارم. وقتی متوجهش میشم می گم آخ بازم عود کرد! و سعی می کنم کودکمو آروم کنم و تصمیم درست بگیرم
نفر دوم: تا حالا سعی کردی این احساس نا امنی رو دوست داشته باشی؟
نفر اول: (نگاه می کنه و سکوت....)
نفر دوم: آیا این احساس ناامنی نیست که باعث میشه مراقب خودت باشی؟ آیا این احساس نا امنی نیست که باعث میشه پس انداز کنی؟......... احساس نا امنیتو دوست داشته باش. به منافعی که تا حالا بهت رسونده توجه کن. از  این احساس قدردانی کن و بهش بگو...." ازامروز تو در اختیار منی نه من در اختیار تو".....

و یه نفر می گفت ریشه دارترین احساس در زنها احساس نا امنیه که یک الگوی ذهنی قوی، ریشه دار و قدیمی هست... نمی دونم آیا این درسته یا نه ولی در خودم اینو کشف کردم.

- زن بودن ارتباط عمیقی با حرکت ماه داره. بدن زن چرخش ماه رو درک میکنه و ماه، رویاهای زن رو می فهمه. کافیه بهش نگاه کنید تا نگاهتون کنه. کافیه زیباییشو تحسین کنید تا در چهره تون متبلور بشه. کافیه زیر نورش خیالپردازی کنید تا زندگیتون به خیالی شیرین تغییر ماهیت بده.

- در هر اتفاق بدی جنبه های خوب وجود داره. به خصوص در بیماریها همیشه معجزه ای پنهان وجود داره. اگر اینو فهمیدی و درس پنهان در اون رنج رو دریافت کردی.... اگر به جای ناله و زاری موهبت این رنج رو درک کنی و صبر کنی و تاب بیاری از دایره رنج بیرون میای و اگه نه، به جاش شکایت و ناله و اندوه پیشه کنی رنج ادامه پیدا می کنه.

- دوستت دارم
هنگامی که به الهام تبدیل می شوی
و به قلبم نزول می کنی
وحی می شوی
و امر می کنی ام به خواندن

بخوان نه از لای صفحات

عاشق می شوم
و گویش گلها را یاد می گیرم
نور می شوم
و منتشر می شوم بر زیبایی دشت

عاشق می شوم
و نگاهت را به تمنا آلوده می کنم
تمنا که پایان می پذیرد
تازه عاشقی آغاز می شود

- اگه یه فرشته از آسمون بیاد و یه تیکه ابر بهتون بده باهاش چی کار می کنید؟ من مثل یه پشمک می خورمش با لذت تمام

- اتفاق خوب دیگه در این روزها تغییر محل میز کارم و دور شدن از صدا و تصویر آقای "ز" هست. اینطوری گمون کنم مدت بیشتری بتونم تاب بیارم اینجا.

- آقای شهیر مطلب جالبی درباره خلاقیت و سندروم پایک نوشته که توصیه می کنم با دقت بخونیدش. برای خودم خیلی جالب بود.

- یکی از دغدغه های دخترهایی که دیر ازدواج می کنند حرف ها و متلک های هم جنس هاشونه. هم جنس هایی که به هر ترتیبی بوده از این خوان نعمت بی نصیب نموندن و تونستن کسی رو به تور بندازن. اینو می گم برای اینکه خودم یک زمانی از بعضی حرف های بعضی ها می رنجیدم. مثلا همکار خانومی در حضورت می گه: "ای وای ابروهام در اومده. شده م عین دخترای ترشیده!" و تو حس می کنی در این حرف کنایه ای هست برای تو که نخواستی مثل اون و مثل بقیه تن بدی به این سنت اجباری. تو که خواستی همراه حقیقیتو پیدا کنی نه صرفا کسی برای بستن دهن مردم....
خوشبختانه گذر زمان خیلی چیز خوبیه. گذر زمان به من ثابت کرده تمام زنهای متاهلی که در برابر دخترهای مجرد کلمه شوهرم رو با غلظت خاصی بیان می کنن همه شون به نوعی در روابطشون با همسرشون دچار مشکلات حاد هستن. مشکلات حادی که اگه هم الان نمود نداشته باشه به زودی نمود پیدا می کنه.

هرچند که از مشکلات اون خانوم همکار خوشحال نیستم ولی به این باور رسیدم که در دنیا همه چیز عادلانه به وقوع می پیونده...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 23 مهر1387 توسط الهام غلامی |
1- خیره شدن به زیبایی ماه یکی از ارزشمند ترین عبادت هاست.

2- " کتاب قرآن با خردمندی می گوید که ما به خاطر تمام لذایذی که روی زمین اجازه بهره بردن از آنها را داشتیم و ازشان بهره نبردیم، باید حساب پس بدهیم"

نمی دونم خانوم استس اینو از کجای قرآن درآورده ولی خیلی جالبه. ( کتاب زنانی که با گرگ ها می دوند ص 167)

3- "دستتان را دراز کنید و با انگشت به کسی اشاره کنید. می بینید که یک انگشت شما متوجه آن شخص است اما سه انگشت دیگر خودتان را نشانه رفته است. این یاد آوری خوبی ست تا بدانیم هرگاه دیگری را سرزنش می کنیم در واقع آن ویژگی را در خود نفی می کنیم." کتاب نیمه تاریک وجود

4- این هم عکسی به نام صبح امید که خودم گرفتمش... لطفا نظرتون رو بگید




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 22 مهر1387 توسط الهام غلامی |
من نفس می کشم ( گیرم به سختی) پس هستم....

انتخاب وبلاگ زن بودن به عنوان یکی از وبلاگ های پر محتوا در بین وبلاگ های زنان باعث افتخار و دلگرمی نویسنده هست. این انتخاب رو در درجه اول به خواننده های عزیز این وبلاگ تبریک می گم که منو تشویق کردن و به نوشته ها انسجام و اعتبار دادن.

راستش من نمی دونم من "زن بودن" رو می نویسم یا "زن بودن" منو می نویسه. من نمی دونم. باور کنید انقدر از این وبلاگ متاثر شده م که حس می کنم به چیزی که می خواستم از نوشتن این وبلاگ، دارم می رسم. به تجربه "زن بودن"

هم لباس خریدم هم از لباسی که خریدم راضی بودم هم بله برون عالی برگزار شد.

شده تا حالا دقت کنید و ببینید به کسی که اصلا ازش خوشتون نمیاد بیشتر از کسی که ازش خوشتون میاد بها میدید؟ من خیلی متوجه این موضوع شدم که مراقب آدمهای بد هستم بیشتر از خوبها....

وقتی آگاه میشی از خودت، از افکارت و احساساتت اتفاق عجیبی می افته. مثلا من یهو یه الهام می بینم که داره سعی می کنه در محیطش تعادل ایجاد کنه چون به غلط فکر می کنه به این دنیا اومده تا تعادل ایجاد کنه. یهو یه الهامی می بینم که زخم احساس ناامنی درش عود کرده و بعد آروم روی زخم هاش مرهم میذارم و کاری که می خواستم بکنم و اون احساس نمیذاشت رو انجام میدم. یهو یه الهام می بینم که داره حسودی می کنه یا یه الهام می بینم که احساسش رو فرو می خوره.... وقتی به خودت نگاه می کنی و از عادت توی بدن خودت بودن بیرون میای و آگاهیتو به جایی بیرون از خودت منتقل می کنی اتفاق های جالبی می افته.

از همه جالب تر وقتیه که می فهمی کسی به جای تو داره فکر می کنه و کسی به جای تو در حال تصمیم گیریه. مثلا من یه عروسک از مامانم درون خودم دارم که گاهی به جای من تصمیم می گیره. گاهی خواهرم گاهی برادرم گاهی معلم کلاس اولم و گاهی یه دوست در من زندگی می کنه به جای خودم... من کیم؟ می خوام خودم باشم.

فیلم سه زن منیژه حکمت رو حتما ببین. اینو به خودم گفتم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 18 مهر1387 توسط الهام غلامی |
1- آقایون وقتی می خواید کسی رو تعقیب کنید و بهش شماره بدید موقع رد شدن از خیابون دقت کنید چون اول باید خواستگار وجود فیزیکی داشته باشد تا خواستگاری به وقوع بپیوندد... ضمنا شماره اعتباری ندهید خیلی ضایع است...

2-اگر جمعه بله بورون خواهرتان است و شما هنوز لباس مناسب پیدا نکرده اید می توانید بروید یک جایی و به همه بگویید اعلام کنند ماموریت رفته اید مثلا عسلویه ای جایی

3-گاهی کودک درون آدم غلیان می کند می زند بیرون گاهی هم مادرشوهر درون غلیان می کند.... (بدون شرح)

4-بانک اعلام کرده تورم 23 درصد و خرده ای است. از یه طرف مدیر عامل سایپا گفته است با این تورم 130 در صدی ما خیلی هنر می کنیم که پراید را با این قیمت می فروشیم....

5-ایران خودرو تصمیم گرفته خودرویی ویژه زنان بسازد. جالبه که هیچ کدوم از نابغه های خودروساز دنیا تا حالا به همچین چیزی فکر نکرده بودنا این فکرا از "مرکز پرورش نخبگان ایران" بیرون آمدند و واقعا چیزی نمونده تا الگوهای زندگی غربی رو در هم بشکنن. در همین راستا نیروی انتظامی اعلام کرده با خودروهای متبرج برخورد می شود. ضمنا برای اینکه جلوی هرگونه تحریک شدن مردان و لرزیدن پایه های سست خانواده گرفته شود توصیه شده برای خودروهای بانوان چادرهای گشاد مشکی تهیه شود...

6-می خواست بره کانادا قرار بود یه زندگی متفاوت داشته باشه رویاهای بزرگی داشت و انرژی فوق العاده ای برای تحقق رویاهاش. اما توی این اداره و اون اداره واسه کارهای قانونی ویزا و ... با یه پسری آشنا شد که...
هر دو تا موندگار شدن. حالا چند تا بچه دارن و رویاهاشون یه گوشه ای دارن ول می چرخن...

7-کاترین یه دختر ایرانیه که توی ایتالیا درس می خونه. اونجا یه دوست پسر ایرانی پیدا کرده بود و با هم درباره ازدواج به توافق رسیده بودن. دوست پسر ایرانی بعد از یه مدتی رفت آمریکا و قرار بود کاترینم با خودش ببره اما مادر دوست پسر ایرانی از ایران روابط اون دوتا رو کنترل می کرد. پسره شروع کرد به طاقچه بالا گذاشتن... تا اینکه یه روز به کاترین گفت: تو سنت از سی بیشتره و یه دختر ترشیده محسوب میشی. به قول مامانم به جای اینکه به کارای من گیر بدی بهتره به فکر یه شوهر بالای پنجاه سال باشی. من واسه تو زیادم...
حالا کاترین با یه پسر ایتالیایی خیلی خوشگل ازدواج کرده که از خودش کوچیکتره. دوست پسر سابق هم توی آمریکا سماق می مکه و هر روز با مادرش تلفنی درد دل می کنه....

8- ببینید مانی درباره وبلاگ زن بودن چه هجویه ای نوشته....
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مهر1387 توسط الهام غلامی |
سردش بود ولی با نور شمع گرم می شد و به باد سوزناکی که می وزید بی محلی می کرد. همینطوری که می رفت و می رفت به یه گل رز صورتی بزرگ رسید. چند برابر هیکل خودش. با گلبرگ های مخملی نرم و زیبا. بی اختیار وایستاد به تماشا. ناگهان گلبرگهای گل خم شدن سمتش و اونو به دست گرفتن و مثل مسافری که روی عرشه کشتی قرار بگیره روی سطح گل قرار گرفت. بعد گلبرگ ها بسته شدن. اون نمی ترسید.

یکهو گل بسته شده رفت زیر آب و اونو با خودش برد به قعر دریا....

رسید اون پایین. گل، گلبرگهاشو باز کرد و اونو در حضور ملکه پریان دریایی پیاده کرد. بی نظیر بود. انقدر شکوه زیبایی ملکه بی نظیر بود که اون بی اختیار تعظیم کرد اما ملکه کاملا بهش بی اعتنا بود.

ملکه بدون توجه به حضور اون با اون زیبایی ملیحش مثل بچه ها بازی می کرد و اینور اونور می رفت. پری دریایی با اون چشمای درشت زیبا و لباس صورتی کمرنگش و با اون حالت کودکانه چهره ش با توپش بازی می کرد.

خیلی سعی کرد توجهشو جلب کنه. آخه شنیده بود از توی افسانه ها که پری های دریایی جواب همه سوال ها رو می دونن. اون خیلی سوال داشت که می خواست بپرسه. سوال های مهم زیادی از بالای آب آورده بود و به زور حفظ کرده بود تا الان به جوابهاشون برسه. سوال هایی که سال ها ذهنشو درگیر کرده بودن.... اوه اون اینهمه سوال داشت و اینهمه راه برای دیدن پری اومده بود اما اون محلش نمی داد و همینجور به بازی خودش سرگرم بود.

آخرش طاقت نیاورد داد زد: ملکه! ملکه! من سوال دارم

ملکه نگاهش کرد. همینطوری با اون چشمای معصومش بهش نگاه کرد و گفت: بیا بازی کنیم.

نه اون نمی تونست ملکه باشه. ملکه ها نمی تونن انقدر خل و چل باشن. تا جایی که اون تصور می کرد ملکه یه زن زیبا و جدی و با دیسیپلین هست که مدام مشغول حل مشکلات مردمیه که بهش مراجعه می کنن. اما این ملکه یه کمی خل بود انگار. شیرین می زد. هی دنبال توپش می دوید و اونو که آدم موفق و جدیی بود به بازی دعوت می کرد...

خسته شده بود. رفت پیش ملکه و بدون اینکه به واکنش ملکه اهمیتی بده شروع کرد سوالهاشو از اون پرسیدن. آخه نمی خواست این فرصت استثنایی دیدار با اونو به این راحتی از دست بده.... چشماشو بست و گفت و گفت و گفت

وقتی چشماشو باز کرد دید سر جاش نشسته با همون مشکلات وهمون سوال ها

پا شد رفت یه توپ خرید و شروع کرد به بازی...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 17 مهر1387 توسط الهام غلامی |
نانوا
با انبوه صف کنار می آید

من
با انبوه آرزوها

تا خمیر کنم
کنده بگیرم
آرزوهایم در صف دعوایشان می شود

من قهر می کنم
نانوایی را می بندم
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 15 مهر1387 توسط الهام غلامی |
- سر نماز یه رهایی عجیبی بهم دست داده بود. توی این رهایی بدون دخالت ذهن سه چیز ناخودآگاه به ذهنم اومد. نمی گم اون سه تا چیز چی بودن ولی قطعا از روحم بر آمده بودن. اینها همون چیزایی هستن که فرکانس هاشون به کائنات می رسه و کائنات هم می گه: فرمانبردارم سرورم!



- بزرگترین درسهای زندگیم رو از کسانی گرفتم که در نگاه اول هیچ حس خوبی ازشون نداشته م. پیچیده ترین درکها از کسانی بهم منتقل شده که به نظرم آدمهای خیلی ساده ای بودند. هوشمندانه ترین دریافتها رو از خنگ ترین آدمهای اطرافم دریافت کردم. زندگی بهم یاد داده که " قضاوت" نکنم. یاد داده تنها قاضی عادل خداست و هیچکدوم از ما به هیچ عنوان شایستگی قضاوت و ارزشگذاری در مورد هیچی رو نداریم. قضاوتهامون خیلی سست و بی پایه هستن.

وقتی همه چیز و همه کس رو با لبخند گرمی پذیرا بشیم... وقتی به روی کاستی های خودمون و دیگران آغوش بگشاییم و باور کنیم خدا ما رو با همه چیزی که هستیم دوست داره.... وقتی به هیچ عمل خودمون یا دیگران به هیچ حس خودمون یا دیگران لقب "خوب" یا "بد" ندیم.... دریچه های عشق به قلبمون گشوده میشه و آرامش عمیقی همه زندگیمون رو فرا می گیره.



- اگه به نظرتون خنده دار نمیاد می خوام کمی درباره موضوعات اقتصادی صحبت کنم. خیلی از ماها فقط توی خبرها و برخی تحلیل ها کلماتی مثل تورم، تولید ناخالص ملی، شاخص قیمت، مازاد تجاری و ..... رو می شنویم و احتمالا به طور مبهمی اون رو لمس می کنیم ولی معنای دقیق اونها رو نمی دونیم. مثلا می دونیم گرونی به تورم ربط داره ولی نمی دونیم تورم چه تعریف دقیقی داره مگر اینکه رشته تحصیلی مون ربط به این چیزا داشته باشه. دوست دارید کمی با هم درباره این تاپیک صحبت  کنیم؟ این کار رو به هدف بالا بردن اطلاعات خودم، جمع آوری معلوماتم، اطلاع رسانی به دوستانم بدون وارد جزئیات تخصصی شدن و از همه مهمتر جذاب و متنوع شدن وبلاگ می خوام بکنم. همه چی به نظر شما بستگی داره.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مهر1387 توسط الهام غلامی |
حس می کنم - برای اولین بار - که از اینکه همه همکارام ( حداقل تا جایی که چشم کار می کنه توی این سالن) مرد هستن احساس خوبی ندارم. از اینکه هر شوخی ای دوست دارن می کنن و من فقط می تونم انقدر توی کارم غرق بشم که وجودشون رو نادیده بگیرم خوشحال نیستم. از اینکه تا حالا هرگز چنین حسی نداشتم و اولین باره چنین چیزی رو در خودم می بینم تعجب می کنم.

سایه ها-  قسمت چهارم
اگر لیستی رو که در مورد خصوصیات مثبت و منفی آدمهای دور و برتون جمع کرده بودید کامل کردید اون رو بردارید. نگاهی به کل لیست بندازید. اگر کسی به شما بگه: " شما همه این خصوصیات رو دارید...." چه حسی بهتون دست میده؟

آیا توان این رو دارید که برید جلوی آینه و با اون صفات جمله بسازید به این شکل:

" من....تنبل.... هستم"
" من....حسود..هستم"
" من....احمق...هستم"
" من...............هستم"

آیا توان این رو دارید که خودتون رو با اون صفات مزین کنید؟

گمون نمی کنم... اونها همون سایه های شما هستند. شما در برابر سایه هاتون قرار گرفتید. اگر مایلید روی خودتون کار کنید باید با سایه هاتون کنار بیاید. باید بپذیرید سوای "خوب" و "بد" بودن، اون صفات واقعیت هایی هستند که می تونن در مورد شما یا دیگران وجود داشته باشند. باید بپذیرید که هر صفتی در شرایط مختلف می تونه جنبه های مثبت یا منفی داشته باشه.

کمی عمیق تر فکر کنیم...

این کار رو با جنبه های مثبت و منفی خودتون -هر دو- انجام بدید. در مورد خود من صفات مثبت ز یادی وجود داشتن که در سایه گذاشته بودم....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 14 مهر1387 توسط الهام غلامی |

هر کسی توی دل خودش یه نظری داد. هر کسی یه سلیقه ای داشت ولی خوب نمی شد که همه رنگ دلخواهشون رو انتخاب کنن چون اونوقت مفهوم لباس فرم از بین می رفت.

خلاصه کارپرداز شرکت رفت یکسری نمونه رنگ پارچه آورد. نمونه رنگ ها به اتاق مدیر عامل رفت و نظارت استصوابی روش اعمال شد. از توی نمونه ها حدود 8 رنگ انتخاب شد تا بچه ها از روی اونها رنگ دلخواهشون رو انتخاب کنند.

نکته جالب این بود که از بین 8 رنگ 5 تاش قهوه ای بود ( با درجه روشنی متفاوت) دو تا آبی بود و یکی هم رنگ قبلی (توسی). من و همکارم از بین دو تا آبی، یکیشو که تیره تر و خوشرنگ تر بود انتخاب کردیم و به نظرمون هرچی بود از قهوه ای قشنگ تر بود. تعجب ما زمانی زیاد شد که دیدیم به جز ما دو نفر همه قهوه ای انتخاب کردن. اونهم هر کس یه جور قهوه ای ای انتخاب کرده بود.

ما مونده بودیم که چی بگیم. از تصور اینکه از این به بعد بچه ها با مانتوی قهوه ای توی شرکت بچرخن حالمو به هم می زد. این دموکراسی بود ولی انتخابها انتخاب جالبی نبود و داشتیم می رفتیم تا به وضعیتی بدتر از قبل دچار بشیم. من خیلی از دموکراسی نا امید شده بودم.

اونروز پنجشنبه بود و تمام دلخوشیمون این بود که 50 درصد بچه ها هنوز نیومدن.  اون آخر هفته گذشت. شنبه بقیه بچه ها اومدن. خوشبختانه نتیجه آرا کاملا عوض شد و بچه های باقیمانده به نفع آبی رای دادن و در نهایت آبی انتخاب شد. لباس فرم های شرکت بر اساس این رنگ تغییر کرد البته چنس پارچه همچنان تعریفی نداشت ولی از لباس قبلی خیلی بهتر بود.


من با اجازه خودم این برداشت ها رو از این داستان کردم و به نظرم این برداشت ها قابل تعمیم هست:

1- هر کاری کنیم این نظارت استصوابی رو نمی تونیم حذف کنیم و به نظر منطقی هم نمیاد که دامنه انتخاب ها نامحدود باشه ولی باید این نوع نظارت هم به گونه منطقی و قابل قبولی باشه که در این مورد خیلی هم اینطور نبود. انگار مدیرعامل ما رو وادار به انتخاب رنگ کرده بود در عین حال که ظاهرا به ما حق رای داده بود.

2- از مدیر اداری شنیدیم که نظر مدیر عامل هم روی رنگ آبی بوده. حالا خلاصه همیشه هم نظر بالادستی ها بد نیست!

3- تا دقیقه آخر میشه امیدوار بود که نتایج نظرسنجی تغییر کنه. من اولش کاملا نا امید بودم ولی دیدم که اوضاع خیلی بهتر شد. بهتره هیچوقت امیدتون رو به خرد جمعی از دست ندید حتی اگه در برهه هایی کاملا انتخابش نادرست باشه در نهایت درست عمل می کنه!

4- واکنش بچه هایی که قهوه ای انتخاب کرده بودن به نتایج آرا خیلی خنده دار بود: یکی می گفت اونا خودشون آبی رو انتخاب کرده بودن و رای گیری فرمالیته بوده. یکی می گفت چون ما قهوه ای انتخاب کردیم و اونا با ما لج بودن برای همین آبی انتخاب شد..... این حرفها به گوشتون آشنا نیست؟ ماها همیشه از اینجور قضاوت ها می کنیم در حالیکه اون رنگ واقعا نتیجه نظر اکثریت بود ولی چون مخالف نظر اونها بود کل جریان رو زیر سوال می بردن.

5- درسته که نتیجه ایده آل نبود و نظر همه هم رعایت نشده بود ولی قدم مثبتی بود و ما باید به خاطر این بهبود خوشحال می بودیم.

6- از همه جالب تر رای یه خانومی بود که از خودش هیچ نظری نداشت بلکه چون اون اول فکر کرد حتما قهوه ای انتخاب میشه قهوه ای رو انتخاب کرد. گاهی ما جرات نداریم خودمون باشیم و خودمون رو با شرایط موجود وفق می دیم. کاش همیشه نظر بدیم حتا اگه ببینیم نظر ما منتخب نیست. شاید بقیه هم ته دلشون با ما باشه و در نهایت با ما همراه بشن.

7- یه عده هم بودن که مثل همه انتخابات کلا رای گیری رو تحریم کردن و رای ندادن و کشیدن کنار. نظرتون در مورد این دسته چیه؟


بهتر نیست به دستاوردهای کوچیک قانع باشیم تا مسیر برای بهتر شدن هموار بشه؟ بهتر نیست به خاطر اینکه اوضاع رو دوست نداریم همه موجودیت جامعه رو زیر سوال نبریم؟


نتیجه هر چی بود ما... یعنی همه ما توی این جریان حضور داشتیم و خودمون رو نشون دادیم. جوهره ما در این انتخاب ها نمود پیدا کرد

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387 توسط الهام غلامی |
توی شرکت ما پوشیدن لباس فرم اجباریه. ما یه مانتوی بدفرم داشتیم با رنگ توسی روشن که تقریبا با دیدنش احساس افسردگی به هر کسی دست می داد. یک رنگ خنثی و بدون احساس. بگذریم از مشکلات دیگه ای که این رنگ مزخرف به همراه داشت.
و البته در این بین مثل همیشه دیواری کوتاهتر از دیوار بانوان گیر هیچ کس نمی افتاد و فقط خانومها توی چشم بودن و حتما باید اون لباس فرم رو به تن می کردن.
تا اینکه یچه ها کم کم شروع کردن به کارهای خلافی چون عدم تعویض لباس و ....
مدیر عامل جدید روی این موضوع حساس شد و شروع کرد به گیر دادن...
از اینور اونور به گوشش رسوندن که بچه ها به رنگ و جنس لباس معترضن...
مدیر عامل از خودش نرمش نشون داد و تن به دموکراسی داد و از بچه ها خواست رنگ دلخواهشونو انتخاب کنن

واااااااااااای دموکراسی

کسی باورش نمی شد ولی واقعیت داشت...

فکر می کنید در عمل چه اتفاقی افتاد و پایان این دموکراسی وطنی چی شد...


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط الهام غلامی |

" آب مثل خواب نیست که آدم از این سرش فرو بره از اون سرش بیرون بیاد یا توی چهار راهاش وقت خطر صدای سوت سوتک پاسبون بیاد......"

از سرویس پیاده میشم خسته نیستم اتفاقا پر انرژیم مستقیم میرم قنادی مورد علاقه م به سمت مرد صندوقدار میرم مثل یه دختربچه خجالتی می گم می خوام کیک تولد سفارش بدم. میگه کودک یا بزرگسال. فکر میکنم... می گم بزرگسال. از توی فایل پاور پوینتش کلی عکس کیک نشونم میده روی یکیش که گلای صورتی داره نوشته:" الهام جان تولدت مبارک" می گم همینو می خوام............



از همه دوستانی که با کامنت و تلفن و اسم ام اس بهم تبریک گفتن تشکر می کنم.

همکار شمالی ای دارم که خیلی بامزه س. دیروز داشت تعریف می کرد که یه روز توی شهرشون یه خونواده ای اومده بودن کنار دریا و خلاصه دخترشون داشته غرق می شده. یه پسری که مال همون شهر بوده خودشو میزنه به آب و دخترو نجات میده. بعد وقتی پدر دختره که عمیقا از زنده موندن دخترش شادمان بوده و می خواسته نقدا ازش تشکر کنه در جواب میگه من دخترتو می خوام... و پدره دختره رو میده بهش. مثل اینکه حکایت شاهزاده و گدا هم بوده. یعنی دختره خیلی پولدار بوده پسره خیلی فقیر... باورتون میشه از این داستانا هنوزم باشه؟... به نظرتون آدم بره جلوی چند تا پسر خوش تیپ ادای غرق شدن دربیاره هم جواب میده؟

یه همکار دارم که خیلی لاغره خیلیم آروم حرف می زنه آدم صداشو نمی شنوه. چند وقت پیش بقیه همکارا داشتن پست سرش نخودچی خورون می کردن می گفتن آقای فلانی اگه بلند حرف بزنه خون دماغ میشه! این همکار لاغرمون دیروز می گفت به نظر من فقط چاق ها باید روزه بگیرن! بعد لیوان چایشو هورت کشید بالا و با اون چهره نچسبش به من لبخند زد!

راستی عید فطرو به همه  عزیزان تبریک می گم

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط الهام غلامی |
اگر لیست را تکمیل کرده اید. آن را جلوی خوتان بگذارید. افراد را در نظر نگیرید بلکه به صفاتی که برای آنها لیست کرده اید توجه کنید. صفات مثبت را در یک لیست و صفات منفی را در لیست دیگری بنویسید. جالب ترین نکته برای من در این تمرین این بود که بعضی خصلت ها رو در مورد آدم های مختلف تکرار کرده بودم. مثل هرزه یا متعصب. این کلید خوبی برای گنجی ست که با آن مواجه خواهیم شد.

لیست را آماده کنید تا در پست بعدی درباره اش صحبت کنیم. لطفا درباره تیتر این موضوع هم نظر بدین اگه براتون جالب نیست دیگه ادامه ندم! منظورم اینه که اساسا دوست دارید روی سایه های خودتون کار کنید یا نه! آیا تمرین ها رو انجام می دید؟
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 مهر1387 توسط الهام غلامی |
تو جسمم را حرکت می دهی. دستهایت مرا به هرسو می برند. تو آگاهی را مهمان اندامم می کنی. پاهایم را به حرکت وامیداری. به دست و پا و زبان و چشمانم فرمان می دهی.

تو به افکارم فرمانروایی می کنی. الان به " این" فکر کن.... لحظه بعد به " آن" فکر کن.... افکارم حرکت می کنند.

تو به احساساتم مسلطی و هر روز حسی در من ایجاد می کنی. حس یگانگی، حس تنهایی، حس وحدت، حس هماهنگی، حس آشفتگی، حس عشق و .....

تو کیستی؟


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 مهر1387 توسط الهام غلامی |
زن به زیرزمین رفت. در زیرزمین خونه ش آینه بزرگی بود و جلوی آینه یه شمع کوچیک و تصویر شمع در آینه... زن به تصویر اضافه شد. اما تصویر توی آینه با چهره ای که زن همیشه از خودش دیده بود فرق داشت. توی تصویر زن عجیبی نشسته بود با اندامی لاغر و چشمانی درشت و خیره. نیمه برهنه با موهای پریشان. برقی عجیب در چشمان درشتش بود. در دم می فهمیدی که او همان است که جواب هر سوال را می داند.

و زن پرسید. در چشمان خیره و ترسناک تصویر خیره شد و پرسید:

من از چه چیزی بیشتر از همه می ترسم.... ( ته دلش منتظر جواب هایی از این دست بود که تو از تنهایی می ترسی یا تو از اینکه همیشه مجرد بمونی می ترسی یا .....)

اما زن وحشی با صدای خیلی آرومی گفت: تو از خودت می ترسی. تو از غلبه وحشی درونت می ترسی.

زن وحشی ساکت شد.
زن دوباره پرسید: من از چه چیزی بیشتر از همه می ترسم؟
زن وحشی گفت: تو از نترسیت می ترسی.

زن باز پرسید............ تو از قدرت زیادت می ترسی.
............تو از هوش زیادت می ترسی.
.......تو از اینکه جواب هر سوالی رو می دونی و به هر کاری توانایی می ترسی.......

زن باز پرسید اما زن وحشی دیگه ساکت شد. جواب بیشتری نداشت....

زن تشکر کرد ولی قبل از تشکرش تصویر محو شده بود و رفته بود. زن کمی به شعله شمع خیره شد و برخاست و از زیرزمین خارج شد. با خودش گفت فردا باز هم میام و سوال های دیگری از زن وحشی می پرسم...
حس می کرد دیگه از نترسی خودش نمی ترسه. حس می کرد که خیلی قویه... حس می کرد با قدرت خودش آشتی کرده!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 مهر1387 توسط الهام غلامی |
خانواده خوشبخت خانواده ای نیست که در اون هیچ اختلافی نباشه. برعکس اگر دیدید زن و شوهری هیچ اختلافی با هم ندارند باید به سلامت روانی اون خانواده شک کرد. خانواده خوشبخت خانواده ایه که می تونه اختلافات رو مدیریت کنه. نقش اصلی رو در این مدیریت کی بر عهده داره؟ زن یا مرد؟ اونی که بیشترین ایمان رو به عشق داره!

کسی در زندگی زناشویی احساس خوشبختی خواهد کرد که بتواند در تنهایی هم احساس خوشبختی کند.

در رابطه عاشقانه تان همه جانبه حضور داشته باشید اما همیشه بخشی از خود را فقط برای خودتان نگاه دارید. همیشه باید فاصله ای بین شما و معشوق وجود داشته باشد که هرگز پر نشود. من به این فاصله می گم فاصله بحرانی. خیلی مهمه که از فاصله بحرانی رد نشید و به حریم تنهایی طرفتون تجاوز نکنید. هر یک قدمی که از محدوده فاصله بحرانی رد بشید صد قدم از معشوق دور خواهید شد. ( به عبارتی پرت می شوید) احتیاط کنید تا فاصله بحرانی رو درست تخمین بزنید و از وسوسه بیشتر نزدیک شدن اجتناب کنید!


نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر1387 توسط الهام غلامی |
 " هنگامی که دری بسته می شود در دیگری باز خواهد شد ولی ما اغلب در بسته را مدت زیادی با تاسف نگاه می کنیم و در گشوده شده را نمی بینیم."    الکساندر گراهام بل

" تنها به این دلیل که نمی توان به وضوح انتهای جاده را دید، نباید از مسافرتی ضروری اجتناب کرد."  جان اف کندی

" ما خردمندی را بیدار نمی کنیم، باید آن را پس از سفری که هیچ کس نمی تواند به جای ما یا برای ما انجام دهد، برای خود کشف کنیم"  مارسل پروست


نوشته شده در تاريخ شنبه 6 مهر1387 توسط الهام غلامی |
- کسی که اوج رو تجربه کرده از فرود هراسناک نیست. چون همون قانونی اونو به فرود دعوت می کنه که اونو به اوج کشونده!
- اگه فکر می کنید باید تغییر بزرگی بکنید اما مترصد فرصت هستید مطمئن باشید فرصت مناسب هرگز رخ نخواهد داد. هرچه زودتر دست به کار تغییر شوید!
- همیشه مهم ترین اتفاقات زندگی ما در حالی می افتند که آمادگی کاملی برایشان نداریم. آمادگی کامل اتفاقی است که بعد از این رخدادها برای ما می افتد. ما در طول فرایندهای مختلف زندگیمان تغییر می کنیم و به انسان های پخته تر و کامل تر و آماده تری تبدیل می شویم.

- تمرین سایه رو باز هم انجام بدید. ولی نکته ای که خواهش می کنم دوستان در نظر داشته باشند اینه که مثل یک بازی باهاش برخورد کنید نه یک تمرین جدی یا یک امتحان. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته این فقط یه بازیه که به ما کمک می کنه. اگه خیلی باهاش جدی برخورد کنید اثر مثبتی نخواهد داشت!

تمرین 2 برای سایه ها ( برای این تمرین چند روز وقت داریم)
یک کاغذ و قلم بردارید و در طول روزهایی که مشغول این تمرین هستید این کاغذ و قلم همراهتان باشد تا اگر چیزی به ذهنتان رسید آن را یادداشت کنید.

روی یک برگ اسامی افرادی را که از آنها متنفرید یا حس خوبی ندارید بنویسید ( این افراد می توانند آدم های واقعی دور و برتان باشند یا حتی شخصیت فیلم ها و قصه ها یا شخصیت های سیاسی یا کسانی باشند که هرگز ندیده اید اما درباره شان حس بدی دارید. مثلا بوش یا ژان والژان یا هر کسی که حس بدی درباره اش ممکن است داشته باشید را بنویسید) جلوی اسم هر کس مقداری جا بگذارید. و بعد از نوشتن اسامی دلیل بد آمدنتان از آن شخص را بنویسید. مثلا:
مریم: خودخواه، لوس، بی بند و بار
رضا: احمق، خاله زنک، دلقک
...

سعی کنید این لیست را هر روز کامل تر کنید.

لیست دوم نیز مانند لیست اول تهیه می شود ولی شامل کسانی ست که شما از آنهاخوشتان می آید یا به نوعی به آنها گرایش دارید. خصوصیات خوب آنها را هم بنویسید. مثلا
مهرداد: خلاق، مدیر موفق، دانا
منیژه: مهربان، معنوی و ....

بدون محدودیت این لیست را کامل کنید و به کسی هم نشان ندهید. بعدا روی این لیست با هم کار می کنیم.


راستی نیاز به کمک دارم می خوام آرشیو موضوعی درست کنم برای وبلاگ و بلد نیستم. ممنوم میشم کمکم کنید!
یه چیزی هم در مورد اون یک سال! همه شو نمی تونم بگم اما کاری که قطعا انجام میدادم این بود که حتی یک روز حتی یک ساعت هم به محل کار فعلیم نمی اومدم و سعی می کردم لذت ببرم از زندگیم. دوست داشتم قبل از مرگم عاشق بشم و حتی شده چند روز با عشقم زندگی کنم!
و احتمالا انقدر می نوشتم که دستم از کار بیفته...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مهر1387 توسط الهام غلامی |
قبل از اینکه بریم سر قسمت بعدی سایه ها یه سوال ازتون دارم:

خیلی جدی به این امکان فکر کنید که رفتید  دکتر و متوجه شدید به دلیل یه مشکل جسمی فقط یک سال تا مرگ فرصت دارید.... فقط یک سال!

ترجیح میدید توی این یه سال چه جوری زندگی کنید و چه استفاده ای از زندگیتون ببرید که الان نمی کنید!

و از کجا می دونید که واقعا این یک سال رو فرصت دارید؟ شاید فرصت کمتر از اینها باشه.... ما چیزی از آینده نمی دونیم...

نمی دونم چرا می ترسیم اونطور که واقعا دلخواهمونه زندگی کنیم. کدوم یکی از ما مطمئنه که قراره هشتاد نود سال زندگی کنه که اینطوری با احتیاط به رنج های زندگیمون چسبیدیم!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 3 مهر1387 توسط الهام غلامی |
توی یه فضای آروم و بدون مزاحم در یک حالت کاملا ریلکس ( نشسته یا دراز کشیده) قرار بگیرید چشماتونو ببندید. هفت تا نفس عمیق بکشید و با هر نفس بشمرید از 7 تا 1 و بعد صفر و خودتون رو توی یه آسانسور در نظر بگیرید که با هر نفس یه طبقه پایینتر می رید. این آسانسور شما رو به دنیای زیرین می بره. به طبقه صفر که رسیدید پیاده شید.

یه فضای ماورایی می بینید. یه دنیای متفاوت.....
یه کاخ بزرگ می بینید. بزرگ و باشکوه. اون کاخ برای شماست. به سمتش برید. داخلش بشید و آروم به همه جاش سرک بکشید. به همه اتاق ها و پستو و زیرزمین ها سرک بکشید. اتاق هایی هست که درش بسته است ولی کلیدش توی جیب شماست. بازش کنید و برید تو تمیزش کنید. پنجره همه اتاق ها رو باز کنید. اتاق های تاریک و روشن رو همه رو نگاه کنید. با باز شدن پنجره ها نوری به درون همه کاختون می تابه و همه جا روشن روشن میشه. مدتی در کاختون بگردید. زیباییهاشو ستایش کنید. هر جا که دوست دارید بنشینید. توش راه برید. برای چند دقیقه در کاختون زندگی کنید.

بعد از کاخ بیرون بیاید و مسیری رو که اومدید برگردید. با هفت شماره و هفت نفس عمیق، هفت طبقه رو بیاید بالا و بعد چشمهاتونو باز کنید.

این تمرین رو چند روز متوالی و اگر فرصت دارید روزی چند بار انجام بدید.

این اولین قدم ما در سفرمون به دنیای درونمون هست.

در پست بعدی یک تمرین دیگه داریم بعد به بحث تئوری سایه ها می پردازیم. خواهش می کنم تمرین امروزو حتما انجام بدید.

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin

FreeCod Fall Hafez