زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
آنگاه که
چشمان خود را برای لحظه ای و بدون ترس از تاریکی دنیا می بندیم. آنگاه که در
تنهایی خویش آن دنیای دیگر را در آغوش می گیریم.... کاخ بزرگ هزارتویی می
بینیم..... انسان معمای پیچیده ای ست. وجود هر انسان به جز اندام بدن و مغز و قلب
و به جز پارامترهایی چون هوش شخصیت رفتار و ... دارای ابعاد بسیار بزرگتری هم هست....
ناخودآگاه..... سایه..... عقده..... هر انسان
یک دنیای منحصر به فرد پیچیده است. آیا تمایل
دارید سفری به دنیای درونتان بکنید؟ کمی بیشتر خودتان را بشناسید؟ آیا آمادگی
دارید ریشه برخی مشکلاتتان را در درون خودتان پیدا کنید؟ آیا می توانید باور کنید
جزئی ترین حوادث زندگی به دلیلی برای شما رخ می دهند که از درونتان بر می خیزد؟ آیا می توانید
هضم کنید که این تصادف، این طلاق، این بدهکاری یا این محیط بد کاری را خودتان در
اعماق ناخودآگاهتان خواسته اید؟ ما را چه
می شود؟ آیا ما انسان های سالم طبیعی نیستیم؟ انسان های سالم و طبیعی ای که در
جستجوی خوشبختی، راحتی، رفاه، آسایش و عشق هستیم؟ پس ما را چه می شود؟ چرا دور و
برمان پر از آدم های حسود است در حالیکه همیشه برای دیگران جز خیر و خوبی نخواسته ایم؟ چرا هر وقت
عاشق می شویم سر و کله یک رقیب پیدا می شود و همه کاسه کوزه مان را به هم می ریزد؟
چرا در تمام روابطمان شکست می خوریم؟ چرا همسرمان کنترل تلویزیون از دستش نمی
افتد؟ چرا فرزندمان سیگار می کشد؟ چرا .... به شما اطمینان می دهم که ریشه اکثر این مشکلات را میتوانید در درون خودتان پیدا کنید. اگر آمادگی دارید در سفری به درون با من همراه شوید تا شما را با یک دنیای سحر آمیز آشنا کنم... با جنگل درونتان... با آنسوی وجودتان.... با سایه هایتان......
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 31 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
از اینکه نمی تونم برای وبلاگ دوستانم کامنت بذارم توی این یکی دو روز خیلی عذرخواهی می کنم دلیلش اینه که کمی وجدان خونم زده بالا دارم کار می کنم. ولی وسط کار وبلاگاتونو می خونم. سر فرصت میام سراغتون.
۱- زن بودن، جوهره زنانه و آن وحشی زیبای درون زنان را می توان ضعیف کرد می توان تحقیر کرد می توان در قفس کرد می توان سوزانید می توان خرد کرد اما هرگر نمی توان نابودش ساخت. آن عنصر زنانه وحشی نامیراست و بعد از همه این اتفاق ها در کمال ناباوری و در برابر دیدگان متحیر دشمنانش، بر می خیزد، گوشت در می آورد و پوست می اندازد و بسان یک گرگ وحشی زوزه می کشد... شک نکنید و هرگز نگران خطراتی که در کمین زن بودن است نباشید. ( اول مخاطب خاص بعد مخاطب عام) ۲- حضور در لحظه ها را تجربه کنید. بارها در اینباره شنیده اید اما آیا تاکنون تجربه اش کرده اید؟ تجربه اش بسیار ساده است. کافی ست هر کاری می کنید در آن لحظه در آن کار حضوری تام و تمام داشته باشید. اگر راه می روید آب می خورید به کسی نگاه می کنید یا لبخند می زنید دقیقا در آنجا باشید و تمام فضاها و زمانهای دیگر را رها کنید. اگر آرایش می کنید با دقت کامل آرایش کنید و همزمان با آن به هزار کار دیگر نپردازید. اگر موسیقی گوش می کنید فقط به همان بپردازید. تمرکز روی یک کار در هر لحظه راز زیستن در لحظه است. به فضایی که در آن هستید متعلق باشید و آن فضا را محترم بشمارید و بودنتان را در آن مکان و آن زمان به تمامی تجربه کنید. اگر خوابید فقط بخوابید و سایر مسایل را رها کنید. اگر بیدارید به واقع بیدار باشید. اگر در یک سخنرانی خسته کننده نشسته اید بگذارید شما تنها کسی باشید که سخنران بی دقت را در دام می اندازید. بگذارید با سوالتان برق از سر همه دیگرانی که خوابند بپرد. اگر غذا می خورید با لذت تمام غذا بخورید و فقط به طعم و مزه غذا توجه کنید.... خواهید دید که دارید از زندگیتان لذت می برید. بدون این که تلاش زیادی کرده باشید. اساسا بدون تلاش فقط بودن ما لذت محض می شود. ۳- مثل اینکه کسی حوصله نداره بره اون کتابی که معرفی کردم رو بخونه پس مجبورم آستین بالا بزنم و خودم درباره سایه ها بنویسم. چند پست بعد به بحث سایه ها اختصاص خواهد یافت. سعی می کنم چیز خوبی از آب دربیاد که قابل استفاده برای همه باشه... ۴- امشب مهمون دارم اونم چه مهمونی..... ۵- برخلاف بعضیا که معتقدن اسلام زن رو در دوران قاعدگی ناپاک می داند و به همین دلیل در این دوران از نماز و روزه معافشان کرده بنده معتقدم در بین تمام فرهنگ ها فرهنگ اسلامی تنها فرهنگی ست که به تمامی، بدن زن را درک کرده و برای او مرخصی قائل شده تا در این دوران استراحت کند... کاش این درک عمومیت پیدا کنه و ما بتونیم مشاغلی داشته باشیم که یک هفته در ماه برای زنان استراحت ویژه در نظر بگیرن.... با چند پست درباره سایه ها و شخصیت های فرعی در خدمتتان خواهم بود.... و از اینکه منو به مقام ۴۸ می رسوندید تشکر ویژه می کنم.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 28 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
- دارم نقشه می کشم تا دو تا جوونو( شایدم چهار تا رو) به هم برسونم. از دیروز حس یه حاج خانومیو دارم که کارش جفت و جور کردن امور خیره و هی دارم نقشه می کشم واسه مراحل ماجرا که چی جوری باشه که به مقصود برسم بی اینکه دخیل به نظر بیام...
- نگران کسی هستم و هیچ راهی برای درآمدن از نگرانی ندارم. لطفا خودت بهم خبر بده دوست عزیز آخه من که نمی تونم بیام بپرسم ( مخاطب خاص) - نوگل خانوم دیدی گفتم دیدی گفتم این روش آدمو پولدار می کنه. بعد اون شب، هم یه مبلغ قابل توجهی که کسی بهم بدهکار بود پس گرفتم هم یه وام که از شرکت درخواست کرده بودم چکشو گرفتم... دیدی حالا.... - توی کلاس پانته آ باز یه تجربه جالب داشتم. اول ازمون خواست با دست چپ نقاشی خودمونو بکشیم و بعد پدر و مادرمونو هم بکشیم. بعد دو نفر دو نفر شدیم و قرار شد هر کسی اول از نقاشی طرف مقابلش تعریف کنه بعد هم ازش انتقاد کنه.... نتایج خیلی جالب بودن. یکی از نتایج این بود که من دریافتم بیشتر چیزایی که از نقاشی طرف مقابلم انتقاد می کردم چیزهایی بود که در مورد خودم صادق بود. انتقادهای ذهن ویرانگر: چاق، مو وزوزی، چشم قلمبه..... بعدشم گفتم چرا بابات از مامانت قدکوتاهتره؟ جالبه این من بودم که در انتقاد حضور داشتم صرفنظر از نقاشی اون خانوم. در انتقادهای خودتون و دیگران دقت کنید. ببینید کدام وجه خود را دوست ندارید که در دیگران پررنگ می کنید؟ اگر خودتان را به اندازه کافی دوست داشته باشید دست از انتقاد از دیگران بر می دارید.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
گاهی افکار را مهمان ذهنمان می کنیم و شروع می کنیم به چریدن افکار..... هی می چریم و می چریم خسته هم نمی شویم گاهی ساعت ها می چریم و بعضی حرفه ای ترهایمان روزها می چریم و گاهی تمام عمر در حال چریدن افکاریم.....
نمی خوای تمومش کنی؟... باور کن با این کار نه تنها چیزی عایدت نمیشه که هر روز گوسفندتر میشی....
این پست مخاطب خاص ندارد و شامل همه خواننده های عزیز وبلاگ و از جمله نویسنده وبلاگ می شود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
دوستان عزیز دچار ابهامات زیادی در رابطه با سایه ها شدن. با توجه به اینکه توی وبلاگ مجال کافی برای بحث در این مورد نیست ( شاید ۱۰ پست بتونم بنویسم در این مورد) توصیه می کنم اگر کسی دوست داشت بیشتر و کامل تر بدونه در این مورد به کتاب های " راز سایه" و " نیمه تاریک وجود" هر دو از " دبی فورد مراجعه کنه. کتابهای بسیار خوبی هستن به خصوص دومی
بر می گردم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
- باور دارم تا وقتی ماه توی آسمونه من ثروتمندم. نور ماه حس عجیبی از ثروت به من میده. بوی پول و طلا و این چیزا میده
نور آفتاب و انرژی زمین هم کارکردهای دیگری داره که به موقعش می گم.... من الان رتبه ۵۳ هستم. بازم بهم رای بدید مرسی بعدشم من همه اون کارایی که در مورد عید گفتم انجام دادم. این یه سنت جدیده که خودم ابداعش کردم و اسمش هست "نیم نوروز" یعنی دقیقا وسط سال برگزار میشه و عین نوروزه فقط زمانش آخرای شهریوره...... خلاصه دیشب انقد حس من قوی بود که همه افراد خونه واقعا اومدن عید دیدنی توی اتاقم نشستن تنقلات خوردن و کلی برای هم آرزوهای خوب خوب کردیم.... پیشنهاد می کنم اعیاد و مناسبت های شخصی برای خودتون اختراع کنید و ازش لذت ببرید.... بر می گردم.....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
با بررسی مشکلات حاد زندگی به خصوص در روابط، می تونیم سایه هامونو کشف کنیم. با سایه هامون دوستی کنیم و با درک اونها به انسان های کامل تری تبدیل بشیم. دو تا از تجربه های خودمو براتون می گم
۱- یه اتفاق به ظاهر خنده دار باعث شد من متوجه بشم همه پسرهایی که به نوعی به من جذب میشن دارای یک خصلت مشترک هستن و اون هم اینه که در ۹۰ درصد موارد پدر نداشتن ۲- متوجه شدم که یک مدته مردهای متاهل رو به سمت خودم جذب می کنم. مردهایی که اتفاقا همسران خیلی خوبی داشتن و زندگیشون هیچ عیب و نقصی نداشت. مردهای خائن! خوب که گشتم دیدم من هرگز خیانت رو به عنوان ویژگی ای در خودم قبول نداشتم.... خیانت زشت ترین واژه ای بود که ممکن بشنوم و خونم رو به جوش می آورد....... به درونم رفتم الهام خائن رو پیدا کردم نوازش کردم و با درک این ویژگی که می تونه در هر کسی باشه به خودم کمک کردم تا احساس منسجم تری داشته باشم و ضمنا جلوی وقوع یه انفجار احتمالی در بروز خیانت رو بگیرم. آخه سایه ها دقیقا یه جا که فکرشم نمی کنیم منفجر میشن و آبروی ما رو ) ولو فقط پیش خودمون(می برن...
و... خواهش می کنم سر افطار برای یه دوست عزیزی که دچار دردسر شده دعا کنید تشکر می کنم ) راستی من روی امتیاز ۶۴ ایستادم خیلی هم خوبه اصلا در همین حد هم فکر نمی کردم..... ممنونم از همه( نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
شما ممکنه با خوندن این پست فکر کنید من پاک از دست رفته م و خل و چل شدم و اینا
اما امروز برای خودم میوه و شیرینی و آجیل می خرم با شمع و آینه و یه سفره قشنگ... بعد می شینم کنار سفره و فال حافظ می گیرم و از خودم و هرکس که بیاد مهمونی پذیرایی می کنم. بعدشم می خوام برم دیدن دوستانی که مدتهاست ازشون بیخبرم و .... عید شده آخه!
راستی من فعلا نود و نهم هستم در لیست وبلاگ نویسان زن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
با تو هم صدا شدن نیت من
عشق تو تمام حیثیت من سایه بلند تو روی سرم حافظ ثبات و امنیت من خودتو شبیه یه جنین جمع می کنی و در درونش قرار می گیری. در درون یه خالی نورانی بزرگ. خالی نورانی بزرگ مثل یه پیکره نورانی قدرتمند تو رو به تمامی در بر می گیره. تو همه چیزو فراموش می کنی. مثل یک جنین بدون خاطره، از بودن، از هیچ، از نور از گرمی و امنیت لذذذذذت می بری.....آخخ لذذذذت می بری!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
-اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت -چیزی در درونم در جنب و جوش است. چیزی در درونم حرکت می کند. سر می جنباند. بی تابِ بودن است بی تابِ سر بر آوردن. من زمینم. من زمین بارورم. وای چه کیفوری لذتبخشی است حرکتهای کوچک جنین در دل مادر. دانه ها تکان می خورند آرام و مصمم. خاکم را جابجا می کنند. موجودیتشان را به رخ می کشند. فرزندانم! دانه های خلاق درونم! نترسید. با تمامیت خود سر بر آورید و درونم را بشکافید. نترسید.....
-فرق گل مصنوعی و گل طبیعی در اینه که در گل مصنوعی همه گلبرگها متقارن و هم اندازه اند اما گلبرگ های گل طبیعی هرگز کاملا متقارن نیستن. در گل مصنوعی سعی شده همه چیز بی عیب و نقص باشه اما در گل طبیعی همیشه نقصی هست. لکی، خوردگی ای، اشکالی، ایرادی همیشه پیدا می شود.... راز زیبایی گل طبیعی این است که بی عیب و نقص نیست. طبیعی ست. خودش است. سعی نکرده کامل باشد برای همین زنده و زیبا و جذاب است. -چطور میشه یک شور کودکی در زندگی بی شور و حالم ایجاد کنم؟ دلم دویدن، رقصیدن، آب بازی، با دست غذا خوردن و خاک بازی و کثیف بودن و.... بی خیالی می خواد. من از بزرگ بودن خسته شده م. برم گردونید به دنیای کودکی تا آرزوم برای بزرگ شدنو پس بگیرم!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
اگر دوست داشتید به ما رأی بدهید.
ما نه می توانیم قوانین را تغییر دهیم نه می توانیم پل و جاده و ... بسازیم اما می توانیم دلگرم تر شویم برای نوشتن!
مرسی نوشته شده در تاريخ شنبه 23 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
- می نویسم این بار تنها برای تو
- این زمستان ارزشمندترین زمستان زندگیم است. دانه هایی یافته ام که درختانی از نور و میوه هایی از معرفت بار خواهند داد... - در خونه بیشتر زنها ( و بعضی مردها) یه آینه هست که باید توی بهترین جای خونه نگهداری بشه. اگه توی این آینه نگاه کنی آینده رو و خیلی از مسائل پشت پرده رو ( اون چیزایی که مردم به خاطرش می رن پیش فالگیر و ئی چینگ و ... ) می تونی ببینی. بعضی ها باید خونه شونو بگردن و آینه شونو پیدا کنن. بعضیا جرأت نگاه کردن توی آینه شونو ندارن. بعضی هم آینه شون غبار گرفته و وقت و همت لازمه تا تمیزش کنن! راستی یادتون باشه اسرار توی آینه رو هیچ جا بازگو نکنید! - به مسئولین شرکت ما بگید با تحقیر مجرد ها نمی شه ازدواج رو تشویق کرد، اگه منظورتون اینه! - به مسئولین صدا و سیما بگید: آره بایدم سریال هاتون پر بشه از قره قوروت و معتاد و دود. چون جرأت ندارین رنگی غیر از سیاه، تن زن ها ببینید. چون جرأت ندارید نشون بدید زن و مرد عاشقی دست همو گرفتن. چون جرأت ندارید از عشق بگید بایدم سریالی از قره قوروت بسازید... خدا به فریاد ما برسه که بد مسیری رو داریم می ریم! - از پیامبر نقله که می گن وقتی یه جوونی رو می دید و ازش خوشش می اومد می پرسید: شغلت چیه؟ و اگه جواب می شنید بیکار، می فرمودند از چشمم افتاد. می پرسیدن چرا؟ می فرمود: مومنی که بیکار باشد دینش را وسیله معیشتش خواهد کرد...... این حدیث به من خیلی چسبید! - این خاصیت خیلی ارزشمند الهامه که بلده از لای یک عالمه آشغال چیزای خوبی پیدا کنه.چیزایی که جاهای دیگه پیدا نمیشن! و بقیه نفهمیدن و انداختن دور! - از بین یک عالمه دوست خوانساری که اینجا پیدا کردم یه دوستی راجع به خواص گردو نوشته. کسی کتاب خوبی درباره خواص گیاهان و این چیزا سراغ نداره؟ جدیدا علاقه مند شدم. - از زمستان نهراسید. خود را به تمامی به سرمایش بسپارید. طبیعت هرگز از زمستان صرفنظر نمی کند. کسی هرگز از زمین نمی پرسد: آخی، چرا برف روت نشسته؟ زمین هیچوقت برای فرار از زمستان بخاری روشن نمی کند. برای زمین، بهار معتدل همان ارزش زمستان سرد را دارد. زمین همه فصول را، همه درختان و همه فرزندانش را به یک اندازه دوست دارد. زمین، پذیرنده است پذیرنده بزرگ!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
درست عین طبیعت که چهار فصل رو در خودش تکرار می کنه من هم بهار و تابستان و پاییز و زمستان دارم در روحم.... و اینک زمستانم فرا رسیده است. سردم است. در خودم مچاله می شوم. در سفیدی یکدست محو می شوم. یخ می زنم. می خوابم.... باشد که سرما را با مغز استخوانم درک کنم. باشد که دانه های کوچک درونم را درک کنم. درگوششان آواز رخوتناکی بخوانم از امید. امید به بهار! باشد که زمستانم را دوست بدارم که فصل نشستن، سرد شدن و همزمان آماده شدن است! باشد که نمیرم از یأس! ![]() من سردم است من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد! ( با صدای آرام و محزونی مثل صدای فروغ خوانده شود) نوشته شده در تاريخ یکشنبه 17 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
داستان ریش آبی تموم شد ظاهرش داستان لطیفی نیست به قول یکی از خواننده های وبلاگ مردانه و سیاه بود ( ببین خودتون اسم میذارید رو خودتون یکی هم گفت ما مردا همه مون کثیفیم اما من موافق نیستم با این نظرات البته. مردا به این نازنینی! ) ولی این داستان لایه های پنهان زیادی دارد که بعضی دوستان نکته سنج به خصوص "؟" عزیز به اونها توجه کردن. اول: همه ما یه دخمه تاریک داریم و موارد سیاه زندگیمون رو توش نگه می داریم. چیزهایی از شخصیتمون رو که دوست نداریم یا اتفاقاتی که نمی خوایم کسی بدونه. این بخش از شخصیت ما که سایه ما نام داره رل بسیار مهمی به خصوص در رفتارهای غیرعادی ما بازی می کنه. یادتون باشه سرک کشیدن به سایه های آدما تاوان سنگینی داره! نکته1: سایه ها لزوما ویژگی های منفی ما نیستن گاهی بعضی از ماها جنبه های مثبت خودمون رو در سایه می گذاریم! نکته2: اگر می خواید سایه های خودتون رو بشناسید ببینید از چه کسانی متنفرید تا صفات منفی خودتون رو کشف کنید و یا ببینید عاشق چه کسانی هستید تا توان بالقوه خودتون برای شبیه او بودن رو در خودتون کشف کنید. ببینید کدام خصلت رو اصلا در خودتون ندارید... اونها رو حتما دارید ولی قایمش کردید. دوم: در ازدواج و تصمیمات دختر کوچکتر هیچ کدوم از شخصیت های مردانه داستان حضور ندارن. اون نه پدری داره نه از برادرهاش مشورت می گیره. خانوما حتما در ازدواجشون باید از مردهای واقعی ( پدر یا برادر یا اقوام مرد) یا از مردهای درونیشون ( آنیموس ) کمک بگیرن تا اشتباه نکنن. وقتی در خطر افتادید بخش مردانه وجودتون رو به کمک بطلبید تا بیان و حساب مهاجم رو برسن. سوم: مادر و خواهر های بزرگتر زن ریش آبی قاعدتا باید از تجربه های خوبشون به دختر کوچیک بدن ولی این کارو نمی کنن. این اتفاق وقتی می افته که زنی مادر حقیقی نداشته یا ارتباط مناسبی با مادربیرونی و درونیش نداره. دختر کوچیک به تنهایی مجبوره بزرگ بشه. چهارم: در درون همه ما ( چه زن چه مرد) یه موجود خبیث هست که گولمون می زنه. اگر مراقب نباشیم تمام زنانگی ما ( شامل زیبایی، لطافت، احساس و خلاقیت و...) رو به تباهی می کشونه و همه ایده های ما رو برای داشتن زندگی راحت تر و شادتر به قتل می رسونه. گاهی به دخمه تون سر بزنید ببینید چند تا ایده شاد توسط اون غارتگر سر بریده شده.... از برادرانتون کمک بگیرید و حساب ریش آبی رو برسید. پنجم: دیگه این داستان رو فراموش کنید چون تمام آیتمهاش در ناخودآگاه شما حک شده! نوشته شده در تاريخ شنبه 16 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
اون دخمه پر بود از خون دلمه بسته و استخوانها و بقایای اجساد تعداد بسیار زیادی زن!!!!! بوی تعفن می داد و انگار هنوز صدای التماس زنهایی که اسیر ریش آبی بودن توی اون دخمه می پیچید...
![]() دخترها به شدت وحشت کرده بودن. فوری درو بستن و پا به فرار گذاشتن. اونا راز ریش آبی رو فهمیده بودن. بله شایعه ها درست بود. ریش آبی تعداد زیادی زن داشته و همه رو کشته بوده و توی اون دخمه انداخته بوده. و جالبه بدونید همه رو هم به همین شیوه به دام انداخته بوده. اونا رو وسوسه می کرد و کنجکاویشونو تحریک می کرد بعد به بهانه حرف گوش نکنی و فضولی اونا رو به قتل می رسوند. خواهرها بعد از اینکه نفسشون سر جاش اومد با هم فکر کردن و به این نتیجه رسیدن که فعلا به روی ریش ابی نیارن که رازشو فهمیدن. اینطوری در امنیت بودن و اصلا ریش آبی از کجا می خواست بفهمه که اونا رازشو فهمیدن.... اما فاجعه در همین جا چهره خودشو نشون داد. اونا متوجه شدن که اون کلید مرموز داره خونریزی می کنه. بله از کلید قطره قطره خون می چکید.... اونا هر کاری کردن نتونستن خونریزی رو بند بیارن و کلید همینطور قطره قطره خون می ریخت انگار به سرنوشت دختر خون گریه می کرد... دختر مجبور شد اون کلیدو از بقیه جدا کنه و توی گنجه لباس ها قایم کنه ریش آبی بالاخره اومد. بعد از سلام احوالپرسی و خستگی در کردن سراغ کلیدارو از زنش گرفت و خیلی زود فهمید که کلید کوچیکه نیست. - کلید کوچیک کجاست؟ - نمی دونم باید همونجا باشه! اما کلید نبود. ریش ابی نگاه هولناکی به زن کرد و گفت زود باش بگو کلید کجاست؟؟ اون همه جا رو گشت و کلیدی که همه گنجه رو به خون کشیده بود پیدا کرد. - تو اون اتاقو دیدی!!!! تو زن نافرمان و فضولی هستی و سزای تو مرگه... شمشیرشو کشید تا زن رو بکشه! ![]() زن می دونست التماس فایده نداره و ریش آبی حتما اونو پیش بقیه زنها می فرسته. برای همین گفت: حالا که می خوای منو بکشی خواهش می کنم فقط اجازه بده چند دقیقه ای به پشت بام برم و دعا کنم و از خدا طلب آمرزش کنم! ریش آبی یکمی فکر کرد و به زن اجازه داد. زن به پشت بام رفت و از این فرصت استفاده کرد و با صدای بلند برادرهاشو به کمک طلبید... بارها و بارها صدا زد. بعد به خواهرهاش گفت: آیا برادرهام دارن میان؟ خواهرها گفتن: نه چیزی نمی بینیم... بعد از چند دقیقه دوباره به خواهرهاش گفت: آیا برادرهام دارم میان؟ خواهرها گفتن: یه گرد وخاکی از دور می بینیم! بله برادرها در راه بودن. اما مهلت زن تموم شده بود و ریش آبی با شمشیر تیزش به سراغ زن اومده بود. خوشبختانه برادرهای دختر به سرعت رسیدن و قبل از اینکه ریش ابی به مقصود شومش برسه اونو گرفتن و کشتنش! اونا بدن ریش آبی رو قطعه قطعه کردن و ریش آبیشو یادگاری نگه داشتن! این داستان برای شما چه درسهایی داره؟ یا چه مفهومی غیر از ظاهر جذابش داره؟ نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
یکم آقای W یکی از کارکنان آلمانی شرکت ماست که مدتی به خاطر ماموریت ( یکجورایی تبعید کاری) توی ایران زندگی می کرد و توی شرکت ما مشغول بود. زنگ زده بود با مدیرمون کار داشت که مدیرمون حوصله شو نداشت پاس داد به من. من اول فکر کردم موضوع کاریه ولی بعد که شروع کرد به حرف زدن دیدم که نه بابا بیچاره یه درد دل شخصی داره و انتظار کمک داره. قضیه اینه که ایشون که دلشون داشته از تنهایی مفرط (!) می ترکیده دنبال یه همدم موقت می گشته که یه خدا نشناسی بهش پیشنهاد میده یه زن صیغه کنه. اونم این کارو می کنه و خلاصه از اونجایی که جنس زنای ایرانی رو نمی شناخته صیغه نامه ای رو که نمی دونسته توش چی نوشته امضا می کنه و بعد می فهمه که 11 هزار یورو مهریه خانومو باید بپردازه. خلاصه توی بد مخمصه ای گیر کرده بود. می گفت برای جنسی (!) که 5 یورو بیشتر قیمت نداره من باید 11 هزار یورو بپردازم و آه و ناله ش بلند شده بود و از من کمک می خواست ( چون با این بدهی نمی تونست ایرانو ترک کنه). جالبه که به مهریه نمی گفت چیزی مثل dowry بلکه mehrieh تلفظ می کرد. من ازش پرسیدم اون اصلا می دونه مهریه چیه؟ جواب داد: Yes, now I know. خلاصه من بهش قول دادم که فکر کنم و ببینم می تونم راه حلی برای مشکلش پیدا کنم یا نه. خلاصه تلفنش قطع شد و من کلی فکر کردم و برای مشکلش یه راه حلی پیدا کردم. می خواستم بگم تو 1000 یورو به من بده تا من پرونده رو مختومه کنم ( آیکون وکیل فرصت طلب) که دیدم دیگه فایده نداره و دیر به فکرم رسیده چون از خواب بیدار شده بودم..... - حال کردین چه کارشناس خریدی هستم؟ قیمت همه چی همه جای دنیا دستمه! - حال کردین چه انگلیسی ای حرف می زدم توی خواب؟ دوم ببین تو این ماه رمضونی به جای اینکه من یاد اموات بیفتم یا یاد دوستان خوبم یا یاد آرزوهام تا توی این ماه مستجاب بشه من زرتی یاد خواهر هانیکو افتادم. یادتونه چقدر بدبخت بود. خلاصه مجبور شدم امروز سر نماز صبح برای روح خواهر هانیکو دعا کنم! یادتونه که طفلک با چه مظلومیتی مرد! - نفر دومی که توی این ماه رمضونی یادم افتاده لادنه. لادن یه دختری بود توی کوچه ما وقتی که تازه اومده بودیم تو این محل که معلولیت ذهنی داشت. خونواده ش اما اصرار داشتن که خودشون نگهش دارن و انصافا هم تر تمیز و خوب نگهش می داشتن. تا اینکه متوجه شدیم یه مدته داد می زنه "سیمیییییییییییییییییین" و گریه می کنه. تحقیق کردیم فهمیدیم لادن خانوم عاشق شوهر یکی از همسایه ها شده که اسمش سیمینه. خلاصه سیمین رقیب عشقی لادن بود و چشم نداشت اونو ببینه. سیمین یه زن چادری و خیلی خوشگل بود. و خدا نیاره روزی رو که یه زن چادری از کنار لادن می گذشت انقد دنبالش می رفت تا مطمئن بشه اون سیمین نیست. خود سیمین هم که جرات نمی کرد از اینور کوچه رد بشه و خلاصه همیشه راهشو دور می کرد تا به پست رقیبش نخوره! اینو گفتم بدونید عشق و عاشقی و رقابت و حسادت به درجه هوش ربطی نداره. من چرا یاد اون افتادم نمی دونم. قضیه مال 15 سال پیشه شایدم بیشتر. لادن یه مدت بعد ناپدید شد و مثل اینکه بعدها توی بهزیستی مرده بود! سوم چند وقت پیش بر حسب اتفاق چشممون به جمال یه برنامه تلویزیونی افتاد با این عنوان که" از تو می پرسند" نگاش که کردم دیدم یه سری سوال چهار گزینه ای هست که می پرسن و برای جواب درست هم جایزه می گذارن و همه سوال ها هم از کتاب های استاد مطهریه. می گم تصور کنید مثلا رفتید اون دنیا و خوشحال و خندان به فرشته های نکیر و منکر برخورد می کنید. بعد می بینید فرشته هه نه تنها از کارهای نیک و نماز و روزه ت سوال نمی کنه بلکه سری کتابای استادو گرفته دستش و از اون تو سوال طرح می کنه و می پرسه. غلطم جواب بدی یکراست میری جهنم.... چه حالی بهت دست میده؟ ببین از من گفتن بود به جای خوندن کتاب های بی فایده برایان تریسی و اسپنسر جانسون و چه می دونم باربارا دی آنجلس و لوییز هی برو یه کمی کتابهای استاد رو بخون که بعدا نگی نگفتیا.... چهارم خوب اینم آگهی های بازرگانی حالا بریم سر داستان.... خوبه؟ ریش آبی - قسمت دوم خلاصه ریش آبی و دختر جوون یه مدتی با خوشی و خرمی با هم زندگی کردن. ریش آبی خیلی مهربون بود حالا گیرم ریشاش یه کمی مزاحم بود ولی برای دختر کوچیک اصلا مهم نبود. تا اینکه یک روز ریش آبی به زنش گفت من باید برم یه سفر.... ( مثلا یه سفر کاری یا یه چیزی تو این مایه ها) و واسه یه مدتی نیستم. تو می تونی توی این زمان خواهرها یا دوستاتو بیاری پیشت و با هم خوش باشین تا من میام. قبل از رفتن دسته کلیدشو در آورد داد به خانومش و براش دونه دونه نشون داد که هر کلید مال کدوم اتاقه. این کلید اتاق جواهرات. این کلید اتاق ظروف گرانقیمت. این کلید اتاق خوراکی ها و ..... یه کلید کوچوولو هم بود که ریش آبی بهش اشاره ای نکرد. دختره ازش پرسید این کلید مال کجاس؟ ریش آبی یه چشم غره ای بهش کرد و گفت به این کلید کاری نداشته باش. ![]() و خلاصه ریش آبی رفت سفر و دختر کوچیک، خواهرهاشو صدا زد تا این مدت با هم باشن و البته قرار هم بود که حسابی بهشون خوش بگذره. قبل از رفتن بازم ریش آبی به زنش تاکید کرد که به اون کلید کوچیک کاری نداشته باشن... و از بقیه جاهای خونه لذت ببرن. زن ریش آبی و خواهرهاش حسابی ذوق زده بودن کلی چیز داشتن که باهاش سرگرم باشن و لذت ببرن. حسابی خوردن و پاشیدن و بازی کردن و لذت بردن... اما از اوجاییکه سفر ریش آبی طولانی شده بود حوصله اونها هم از کارهای تکراری سر رفت. می دونید که یاد چی افتادن. بله فضولیه دیگه امونشون رو بریده بود که بفهمن اون کلید مال کجای قصره که اونا تا حالا ندیدن. امان از فضولی خانوم ها. هر چی دختر کوچیکه گفت نه بابا شوهرم سپرده به این کلید کاری نداشته باشم فایده ای نداشت و خواهرها کار خودشونو کردن و اونو راضی کردن که برن بگردن و راز اون کلیدو پیدا کنن. ریش آبی از کجا می خواست بفهمه اونا این کارو کردن. اووووه اون کلی دور بود از اینجا! خلاصه ![]() اونا کلی توی قصر گشتن و گشتن و اتاقی که اون کلید بهش بخوره رو پیدا نکردن. تا اینکه یکی از دخترها ناگهان یه در سنگی توی زیرزمین قصر پیدا کرد و به خواهراش گفت بیاید اینو امتحان کنیم. کلیدو توی قفل در سنگی گذاشتن و دیدن بله خودشه در باز شد... دخترها با هیجان سرک کشیدن تا ببینن اون تو چه خبره............................... چشمتون روز بد نبینه..... فکر می کنید اون تو چه خبر بود؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
روزی روزگاری در سرزمین های دور مردی زندگی می کرد که ثروت فراوانی داشت. اون یه قصر بزرگ پر از جواهرات وسط جنگل داشت و یه خونه هم توی ده داشت. خلاصه از مال دنیا هیچی کم نداشت. کلی هم جنتلمن بود و نفوذ و قدرت داشت ولی طفلکی قیافه زشتی داشت. ریش انبوه آبی چهره شو بدجوری تابلو کرده بود و هیچ کس حاضر نبود زنش بشه. البته یه شایعه هایی هم پشت سرش بود که می گفتن ایشون چند بار قبلا ازدواج کرده ولی معلوم نیست زناش چی شدن! البته اینا شایعه بود و به رفتار جنتلمنانه ریش آبی نمی اومد... خلاصه جونم براتون بگه که توی همسایه های ریش آبی زنی زندگی می کرد که سه تا دختر و تعدادی پسر داشت... ( حالا تعداد پسرا اهمیتی نداره) و ریش آبی دلش می خواست یکی از دخترها رو به زنی بگیره و البته براش فرق نمی کرد کدومشون. اون فقط از تنهایی خسته شده بود! و البته واضحه که دخترا به خاطر قیافه ش هیچ کدوم تمایلی به ریش آبی نداشتن و اون باید کاری می کرد تا توجه اونا رو به خودش جلب کنه. خلاصه یه روز مادر و دخترها رو به اضافه چند تاخانوم دیگه ( واسه این که تابلو نباشه) به صورت کاملا جنتلمنانه و با آبرو به قصر بزرگش در وسط جنگل دعوت می کنه تا اونجا حسابی حال کنن و ثروت فراوون ریش ابی و رفتار گرم و پر مهرش رو ببینن! خلاصه اونا این مهمونی رو میرن و اونجا می بینن بیا و ببین چه ثروتی چه ظرف های طلا و نقره ای چه جواهراتی چه قصری.... و چه مرد مودب و باکلاسی! یه چند روزی به مادر و دخترها حسابی خوش می گذره.... وقتی بر می گردن دو تا دختر بزرگه می گن: درسته که اون خیلی مهربون و پولداره ولی ما بهش اعتماد نداریم... اما دختر کوچیکه می گه: اون همه مشخصات یه مرد ایده آلو داره... از طرفی ریشش اونقدرها هم که آبی نیست! بله دختر کوچیکه خام شده بود و ریش ابی هم کسی نبود که این موضوع از نظرش پنهان بمونه... ریش آبی فردای اون روز به خواستگاری دختر کوچکتر میاد و خیلی زود اونها با هم ازدواج می کنن و دختر کوچک به قصر مرد ریش آبی میره.... بقیه داستان پست بعدی! درباره ادامه ماجرا چی حدس می زنید؟ نوشته شده در تاريخ سه شنبه 12 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
راز شماره 1- هرگز سعی نکنید برای همسرتون نقش مادری ایفا کنید. باید اونها و شما بپذیرید که مردی که ازدواج می کنه دیگه یه پسربچه ای که نیاز به مراقبت داشته باشه نیست. از اینکه بهش بگید: عزیزم هوا سرده لباس گرم بپوش... یا شستن لباس زیرشون ( عادت بد مادرای ایرانی درباره پسراشون) کاملا بپرهیزید و سعی کنید مثل یک دوست و شریک باهاش رفتار کنید و معشوقش باشید نه مادرش.
هشدار1: در صورتی که احساس مادرانه شما ( به زبان یونگی آرکی تایپ دیمیتری شما) فوران کنه و همسرتون رو هم شامل بشه دیر نیست روزی که همسرتون بپذیره که شما مادرش هستید و طبیعتا اون به یک همسر هم نیاز خواهد داشت. هشدار2: همسرتون ممکنه نقش مادری شما رو تایید کنه ولی شما نباید تو دامش بیفتین. راز شماره 2: اتاق خواب شما نماد کاملی از زندگی زناشویی شماست. مراقب باشید تا این نماد خراب نشه و مراقب باشید هرگز کودکان رو به اتاق خواب خودتون وارد نکنید. رختخواب حریم خصوصی ارزشمند شماست که کودکان باید یاد بگیرن حتما به این حریم احترام قائل باشند. ضمنا سعی کنید فنگ شویی رو در این مکان اجرا کنید تا هر دو لحظات آرامش بخشی در کنار هم تجربه کنید. حالا چه اوایل ازدواج باشید چه سال ها از ازدواجتون گذشته باشه. یادمه یکی تعریف می کرد که خانومش برای تغییر دکوراسیون خونه مجبور شده بوده اتاق خوابشون رو خراب کنه و با هال یکی کنه و توی خونه شون یه اتاق مونده بوده که مال بچه ها بوده. خلاصه زن و شوهر می مونن توی هال....آخرشم حدس بزنین چی شد! اونا از هم جدا شدن! فعلا دو تا بسه... یه پا باربارا دی آنجلس شدم واسه خودما..... فقط یکی نیست بگه خودم این دانسته ها رو کجا اجرا کنم [نیشخند] - این ماه رمضان با شکستن عادت خوردن و خوابیدن یه حس متفاوت خوبی در آدم ایجاد می کنه... - از بنیاد فرهنگ و زندگی بالنده تماس گرفته بودن برای نظرسنجی و ظاهرا قراره ترم اسطوره های مردان مهرماه برگزار بشه جانمی جان! فقط امیدوارم خیلی گرونش نکرده باشن! اگر کسی می خوا بیاد با من تماس بگیره راهنمایی کنم. - خوب خوب حالا شهرزاد قصه گو می خواد دوباره بره تو فاز داستان گویی. موافقید؟ دوست دارید یه قصه ترسناک براتون بگم؟ داستان مرد ریش آبی رو شنیدید؟ دوست دارید بشنوید؟ قبل از اینکه داستانو بگم یه سوالی دارم ازتون: خانوما اگه یه مردی با ریش آبی ازتون خواستگاری کنه چه جوابی بهش می دید؟ ( البته پولدار و جنتلمن هم هستا فقط ریشش آبیه و یه کمی ترسناکه ) و آقایون اگه با زنی مو آبی ( رنگ نکرده ها بلکه رنگ طبیعی موهاش آبیه) مواجه بشید حاضرید باهاش ازدواج کنید؟ ![]() نوشته شده در تاريخ دوشنبه 11 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
التماس دعا نوشته شده در تاريخ یکشنبه 10 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
این اولین باره که انقد فاصله بین پست ها می افته دلیل هم اینه که خوشبختانه افراد زیادی ابراز علاقه کردن و نظرات خودشون رو در مورد بحث جنجال برانگیز حجاب مطرح کردن که من قبل از هر صحبتی از همه عزیزان تشکر می کنم...در یک جمع بندی کلی از نظرات: 2- دو تا نظر بود که خیلی جالب بودن یکی از آقای سلیمانی عزیز و یکی از آقای خسرو که توصیه می کنم دوستان متن کامل نظر ایشون رو در کامنت ها بخونن. 3- خیلی از دوستای گلم که معمولا پای ثابت نظر بودن متاسفانه افتخار ندادن 4- نظر الهام درباره این موضوع: این درسته
که ما حیوون نیستیم و طبیعتا نمی تو نیم لخت بگردیم و فرهنگ استفاده از پوشش در
ابتدایی ترین حالتش برای حفظ بدن از سرما و گرما و آسیب به بدن هست... این تمایل
به حفظ حجاب طبیعتا با پیچیده تر شدن روابط انسانی و لزوم ارتباطات انسانی شکل
پیچیده تری به خودش می گیره ولی نوع و نحوه پوشش و نحوه برخورد اجتماع و حکومت و
مذهب با این موضوع چطور باید باشه و چطور هست بحث اصلی ماست. اجتماعات
غربی نگاه بازتری نسبت به حجاب دارند. مذاهب و حکومت ها هم در غرب به همین شکل
رفتار می کنند اما در شرق اینطور نیست. در جوامع شرقی و به خصوص جوامع اسلامی همه
چیز به گونه دیگری هست. این تفاوت از کجا میاد؟ چرا جوانان ما نباید مثل جوانان
غربی راحت باشند. و با توجه به پیشرفت فوق العاده زیاد غرب در مقایسه با شرق آیا
نمیشه نتیجه گرفت اصولا رویکرد اونها نسبت به مسایل از جمله حجاب، روابط جنسی و
میزان تحمیل نظرات از بالا به پایین، رویکردی منطقی تر و کاربردی تر هست؟ در پاسخ
به این سوال در درجه اول باید به تفاوت کلی روح و نگاه شرقی و غربی نسبت به مسایل
توجه کرد. ما در شرق به طور کلی مکاتب عرفانی عمیقی داریم که نگاهشون به همه چیز
با نگاه غربی متفاوته و به طور مشخص تر با اسلام مواجهیم که اصولش با اصول غرب به
خصوص در مورد مسایل زنان تفاوت داره. اینکه ریشه این تفاوت کجاست رو من نمی دونم.
شاید به قدمت و اصالت تمدن شرق ( که قطعا دوباره طلایه دار تمدن خواهند شد و در
این موضوع شکی ندارم ) برگرده و شاید به تفاوت های اقلیمی و نژادی برگرده اما قدر
مسلم این تفاوت وجود داره و منشا همه اختلافات در این تفاوت کلی نهفته هست. در شرق ما
به هر موضوعی حجاب میدیم. از عریانی و شفافیت خوشمون نمیاد. هرچه موضوع مورد بحث
اصیل تر و مهم تر باشه ما بیشتر توی حجاب فرو می بریمش. مثلا ما درباره احساس عشق
خیلی چیزا داریم که بگیم. از اینکه احساس عشق یک احساس عرفانی و خدایی هست و بحث
زن و مرد فقط بخشی از عشق هست و عشق چیزی بسیار فراتر از این حرف ها هست.... اینکه
نور خدا بر معشوق تابیده و معشوق آینه ای از خداونده.... اینکه بدن معبد خداست...
اینکه ما به دنیا اومدیم تا زندگی موقتی در این دنیا داشته باشیم و بعد از اون یه
سفر معنوی به جهان دیگری داشته باشیم....... اما در نگاه غربی عشق حاصل ترشح یه
هورمون جنسی هست و با ایجاد یک رابطه جنسی این احساس فرو می نشینه! ما در غرب
روابط رو آزاد می کنیم تا عشق به عقده تبدیل نشه و انسان زندگی راحت تری داشته
باشه و اصولا دلیلی نداره که موضوع انقدر بغرنج بشه..... ولی در شرق این نوع نگاه
به عشق توهین به عشق و انسان هست و حرمت انسان با این بی بند و باری خدشه دار
میشه! بحث عشق
رو اینجا ادامه نمیدم تا از بحث اصلی منحرف نشم ولی حجاب هم مثل همه چیز در اینسوی
جهان با آنسو فرق داره. برای ما بدن چیز بسیار محترمی هست. اون رو لای گرانبهاترین
پارچه ها می پیچیم و مثل یک راز ازش محافظت می کنیم. نیچه میگه هر جامعه ای بر
اساس مهم ترین اصل و آرمانش رفتار می کنه. اصل و آرمان اصلی ای که در ما هست و
ریشه حجاب هست آرمان لذت جاودانی هست.... همه آنچیزی که ما رو از بی حجابی
می ترسونه اینه که نکنه لذت سکس برای ما عادی بشه. ما زنها رو در حجاب دوست داریم
و خودمون رو در ولع و حسرت دائمی می پسندیم تا بهتر قدر داشته هامونو بدونیم. ما
انقدراین لذت رو می پرستیم که می ترسیم با همیشه در دسترس بودنش ارزشش کم بشه.... ما
از حجاب نه محدودیت می خواهیم نه مصونیت ما از حجاب جذابیت بیشتر می آفرینیم برای
هرچه جاودان کردن احساس لذتی که داریم... مبادا روزی زن، شهوت و لذت برای ما
عادی بشه! ما هر چه
بیشتر زن رو و شهوت و لذت سکس رو بیشتر بخواهیم اونو بیشتر در حریم حرمت می پیچیم
و خودمو ن رو بیشتر در طلب دائمی و حسرت و اشتیاق نگه می داریم. این داستان روح
شرقی هست! اما ما
کمی از اونور بام افتاده ایم البته! با بگیر و ببند و چماق و تعریف محدوده های
خیلی دقیق این تعریف زیبا رو مخدوش کردیم! و اما
سوال آخر: چرا نباید مثل غربی ها باشیم؟ مگر نه اینکه اونها در همه چیز بهتر از ما
عمل می کنند و مگر اینهمه پیشرفت گواهی نیست بر تأیید درستی رفتار و افکار اونها؟ دلیل
اینکه چنین سوالی پرسیده میشه متاسفانه به مسخ ما در برابر اعجاز تمدن غرب بر می
گرده. ما متاسفانه خودباوریمون رو از دست دادیم و دچار خودباختگی شدیم و در همه
چیز احساس سرخودرگی می کنیم. به اعتقاد من ما باید به اصالت خودمون بر گردیم باید
خودمون رو با همه کاستی ها و نقص ها و حتا عقب افتادگی هامون بپذیریم و سعی کنیم
با تکیه بر چیزهایی که داریم به پرورش ریشه های اصیل و قدرتمندمون بپردازیم. باید
در بعضی جاها خودمون رو اصلاح کنیم و در بعضی جاها به ارزشمندی داشته هامون
پافشاری کنیم. و غرب هم با وجود پیشرفت فوق العاده ش الان فهمیده که یکجای کار می
لنگه. فهمیده که در این سرعت سرسام آور چیزی رو از دست داده. چیزهای مهمی رو ندید
گرفته و یک رویه زیبا و توخالی از خودش درست کرده. رویه ای که اگه با این روند
ادامه بده از هم خواهید پاشید و بار دیگر پرچم تمدن بشری رو به دست شرقی ها خواهد
داد البته اگر تا اون موقع بشر به خودنابودی کامل نرسیده باشه! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
بلیط قطار خریده بودم ولی دیر رسیده بودم. قطار کم مونده بود حرکت کنه و من نمی دونستم باید کدوم واگن سوار شم. دنبال مأمور قطار می گشتم. اونم می گفت فرقی نمی کنه کدوم واگن سوار شی چون واگن ها به هم راه دارن. شماره واگن هم روی بلیط نوشته شده و منم بلیطو از توی کیفم پیدا کردم دیدم نوشته واگن 20 و دویدم که سوار شم که یکهو قطار حرکت کرد. من مثل سوپرمن ها با یک حرکت سریع از بدنه قطار گرفتم تا همینجوری که قطار میره منم ببره و من یواش یواش وارد قطار بشم که دیدم درش بسته شد... من یه زور فوق العاده ای پیدا کرده بودم با نیروی دستم در قطار رو باز کردم و وارد واگن شدم. نفس عمیقی از سر شادمانی و آسودگی کشیدم و مورد تشویق کسانی که توی قطار بودن قرار گرفتم..... و توی تمام این اتفاقا چادر سرم بود.... اینجا بود که من به اهمیت این جمله زیبا پی بردم که حجاب محدودیت نیست بلکه مصونیت است!
دوستان محترم من نظرتون در مورد حجاب چیه؟ ![]() نوشته شده در تاريخ سه شنبه 5 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
1- صبح مدیرم یه ایمیل زده که: پاسخ منطقی و ملایم نیست! رعایت کنید!
حالی داد با این ایمیل.... از صبح فقط وبلاگ خوندم و موزیک گوش کردم و به زحمت یه کارای کوچیکی هم کردم... می دونی آقای دون کرلئونه! راستش همین که دو سال و نیمه که اینجا میام و میرم به اندازه کافی هنر کردم! راستش به تغییر نیاز دارم. خیلی هم زیاد! 2- پریسا می گه من جای تو باشم نه ازدواج می کنم نه ایران می مونم... 3- آه ای آتنا ای خدابانوی دلیری دشمنان در آستانه شهرند دوستان سلاح های فلزی در دست دارند اما قلبهاشان تهی از دلیری ست ما به روح تو نیازمندیم بر ما بتاب ای آتنای بزرگ 4- از اینکه مطلب آتنا مورد توجه قرار گرفت و در موافقت و مخالفت با خانوم آتنا کلی کامنت دریافت کردم خوشحالم.... در مجموع باید بگم آتنا با وجود داشتن خصوصیات مردانه اصولا یه الهه زن هست و نمیشه گفت کسی که آتنا داره روحیات زنانه نداره. اتفاقا ما زن ها برای اینکه استقلال اجتماعی داشته باشیم باید بتونیم آتنا رو در خودمون پرورش بدیم حالا چه مردا خوششون بیاد چه نیاد. در کل اعتدال چیز خوبیه و بعد شخصیتی آتنا هم در حد معقولش لازمه.... در عین حال از افراط باید اجتناب کرد و استواری شخصیت آتنا رو با آرامش هستیا و شور و حال آفرودیت و انعطاف پذیری پرسفنه باید تلفیق کرد.... 5- بنده خودم از تست آتنا امتیاز 90 از 100 گرفته بودم که به معنی آتنای وسواس گونه هست... و به یکی از ضعف های بزرگ خودم یعنی افراط در کمال گرایی و برنامه ریزی و نظم ( و عصا قورت دادگی) بیش از حد که منشا استرس و عدم رضایت هست پی بردم و تونستم خودمو تعدیل کنم. 6- اگر فقدان آتنا را در زندگی خود احساس می کنید برای پرورش آن شروع به برنامه ریزی کنید و نظم را تدریجا به زندگی خود بیاورید. اهداف کوتاه مدت و بلند مدت برای خودتان تعیین کنید. دفترچه ای برای این کار برای خود تهیه کنید. سعی کنید به موقع سر قرار هایتان حاضر شوید..... و اگر مثل من آتناتون فوران می کنه سعی کنید با کمی بی برنامه بودن کمی توجه بیشتر به بدنتان و گاهی شیطنت و میدان دادن به کودک درون آن را تعدیل کنید. گاهی بی هدف به خیابان بروید و فقط مغازه ها را نگاه کنید.... 7- دیشب بازم خواب زندان می دیدم. این بار خودم توی زندان نبودم. یه تعداد زن دیگه توی زندان بودن و ما تماشاشون می کردیم. زندان درش مثل خواب قبلیم باز بود اما کسی فرار نمی کرد. تا اینکه من یه زنو تشویق کردم فرار کنه و البته اونم این کارو کرد..... 8- از اون احساس خوشبختی چیزی باقی نمونده حس می کنم در درونم چیزی تخریب شده... حس می کنم یه خرابه یه ساختمون آواره متروکه توی درونم هست............ داغونم! ![]() 9- و دلم از اینا می خواد ![]() نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
- وقتی برای اولین بار خیلی جدی خواستم با چیزهایی که از پانته آ یاد گرفتم یا از فیلم راز و... آرزوهامو به خودم جذب کنم تصمیم گرفتم هر روز به کمک تصویرسازی و مدیتیشن خواسته م رو به سمت خودم جذب کنم. روز اول از قرار گرفتن در فضای آرزوم حس خیلی خوبی داشتم. روز دوم به اون فضا عادت کرده بودم. روز سوم فهمیدم که هیچ نیازی به این کارها ندارم. بله روز سوم دیگه اصلا آرزویی نداشتم. یه الهام به من می گفت تمام این آرزو و تمام آن چیزی که امکان این رو پیدا می کنن که به عنوان رویا در ذهن ما و در قلب ما خونه کنن به این خاطر میان که در جایی از سرنوشت ما قرار دارن. ما می خوایم فقط به این خاطر که می دونیم برامون رخ خواهند داد. من آرزویی ندارم. می دونم با داشتن رویا ممکنه کلاه سرم بره. ممکنه آنچیزی که خداوند برام در نظر گرفته خیلی بیشتر از اون چیزی باشه که من قادر به درکش هستم.... من پیشاپیش همه چیز دارم.... من تنها یک وظیفه دارم.... آمادگی پذیرش هدیه های بیدریغش.... گشوده بودن....دیدن.... و شکرگزاری!
- ماه رمضان آمد ای یار قمرسیما......بربند سر سفره بگشای ره بالا..........از خودش کمک می خوام تا شایستگی استفاده از این ماه رو امسال داشته باشم! - و اما آتنا آتنا از سر پدرش به دنیا می آد به همین خاطر او ذهنیت مردانه داره اون زن و زنانگی و لطافت و به عبارتی لوس بازی رو دوست نداره. آتنا سخت و جدیه. بهش می گن زن قانون! برای او نظم، قانون و رعایت اصول مهم ترین چیزه. آتنا از زن های ضعیف بیزاره. می دونید چرا؟ چون مادر در زندگی آتنا موجود تحقیر شده ای هست و احترام به نفس نداره. همونطور که می بینید زئوس مادر آتنا رو کوچک کرد و بلعید. یعنی مادر آتنا تحت الشعاع پدر هست و توسط او کوچک نگه داشته شده. برای همین پدر برای آتنا الگو هست و او سعی میکنه مثل پدرش باشه و از احساسات زنانه گریزانه... آتناها در محیط های مردانه کار می کنند. مثل مردها به کارشون و پیشرفت شغلی اهمیت زیادی میدن. اگر خانواده آتنا اشتیاق شدید اون به تحصیل و کار و حضور در جامعه مردان رو ندید بگیرن یا مجبورش کنن به نقش های زنانه اکتفا کنه ممکنه دچار بحران های روحی و افسردگی شدید بشه. آتنا با جدیت تمام می تونه روی یک پروژه کار کنه و اونو به بهترین نحو به انجام برسونه. اون برتری مردان رو هرگر نمی پذیره و تمام سعیش رو می کنه تا ثابت کنه از مردها پایین تر نیست. آتناها معمولا یا ازدواج نمی کنند یا دیر ازدواج می کنند و چون در ازدواجشون هم ابعاد زنانه رو نادیده می گیرند خیلی وقت ها دچار مشکل میشن و حتی مورد خیانت واقع می شوند. در خانه ای که آتنا زن اون خونه هست، کتاب، مطالعه، دلایل علمی و استدلال حکومت می کنه. همسری و مادری آتنا هم در چهارچوب هست... آتنا معمولا آرایش نمی کند. مگر به صورت خیلی ملایم. آتنا از آشپزی لذت نمی برد بلکه ممکن است فقط برای نشان دادن برتری دانش آشپزی خود دست به این کار بزند. آتنا عاشق نمی شود بلکه همسرش را از روی منطق انتخاب می کند. آتنا هرگز لباس متبرج (!) نمی پوشد زیرا کار او خودنمایی با لباس و ظاهر و بدن نیست بلکه از طریق دانش خود، خود را به رخ دیگران می کشد. او می تواند به راحتی درباره فلسفه، سیاست یا هر موضوعی بحث کند. او کار کردن با مردها را ترجیج می دهد چون معتقد است زن ها زیادی احساساتی هستند.... بسیاری از زنان مشهور ( اابته منظورمان هنرپیشه ها و ... نیستند بلکه دانشمندان و سیاستمداران و ...) آتنا تایپ هستند. آتنا تایید کاملی ست بر این موضوع که زن ها کاملا توانایی این را دارند که در حوزه های مردانه وارد شوند اما متاسفانه او جنبه های زنانه خود را نادیده می گیرد و این موضوع مشکلاتی در حوزه درونی و حوزه خانوادگی و عاطفی و حتی سلامتی برای او ایجاد می کند. خانوم های عزیز! آتنا چقدر در وجود شما حضور دارد؟ به نظر شما ما زنها چقدر به آتنا نیاز داریم؟ نوشته شده در تاريخ یکشنبه 3 شهریور1387 توسط الهام غلامی
|
متیس از
زئوس باردار می شود ولی زئوس به دلایلی نسبت به وی بد گمان می شود. زئوس به متیس
می گوید: بزرگ شو.... و متیس بزرگ می شود... بعد به متیس می گوید کوچک شو.... و
متیس بسیار کوچک می شود. و زئوس خندان از
این پیروزی متیس کوچک شده را می بلعد... پس از
مدتی زئوس دچار سردرد شده و سرش متورم می شود. خدای طبابت ( که اسمش یادم نیست) سر
او را می شکافد تا او را نجات دهد. و از سر زئوس دختری که متیس زاییده بوده سراپا
پوشیده در زره و کلاهخود به دنیا می آید....این دختر آتنا نام دارد. آتنا
خدابانوی حکمت، شهر نشینی، کشاورزی و صنایع دستی است. او همچنین دلاور و جنگجوست.
البته او خشن و جنگاور نیست بلکه مدافع شهر است و تنها به سبب دفاع سلاح به دست می
گیرد. آتنا بسیار مورد توجه و محبت پدر است و تنها کسی ست که اجازه دارد از صاعقه
های زئوس استفاده کند. آتنا دارای خصایل مردانه است و از پدر پیروی می کند اما
هرگز نمی تواند بر پدر برتری جوید. آتنا یکی از آرکی تایپ های زنانه یونگ می باشد که دارای خصایص جالب توجهی ست. در پست های بعدی درباره ابعاد مختلف شخصیتی آتنا صحبت خواهیم کرد.
|
|
FreeCod Fall Hafez