زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
چه احساس خوشبختی عجیبی می کنم
چقدر همه چیز کامل و بی نقصه هیچ کس و هیچ چیز قادر به آزارم نیست جهان در هماهنگی کامله و من توی یه نقطه مستحکم و امن توی این جهان هستی ایستادم نمی دونم چطور می تونم این احساس خوب رو با کسی قسمت کنم (همه مردم جهان....) دلم می خواست می تونستم بخونم. اصلا کاش هایده بودم و الان می خوندم......... وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد...... گاهی خیلی نیاز دارم بخونم مثل الان که سرشارم حیف که اصلا صدام خوب نیست.... دیشب یه خواب عجیب می دیدم... خواب می دیدم دارم زایمان می کنم حس خیلی جالبی بود بعد از اینکه زایمان تموم شد به مامانم می گفتم اینهمه می گن زایمان سخته و درد داره و .... پس چرا برای من اصلا درد نداشت.... بعدشم می دونستم لازم نیست فردا صبح برم سر کار برای همین خواب موندم و دیر رسیدم..... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
1- اگر راه کوتاه را انتخاب کرده اید خیلی زود ( به عبارتی فرت و فرت) عاشق می شوید و اگر راه بلند رو انتخاب کردید آرام و آهسته و با منطق و احتیاط عاشق می شید.
2- تعداد گل های قرمز ( ضربدر 5) درصدی است که شما در رابطه از خودتان مایه می گذارید و تعداد گل های سفید ( ضربدر 5) در صدی است که توقع دارید طرفتان در رابطه مایه بگذارد. 3- اگر خودتان عشقتان را صدا می کنید و با او مواجه می شوید یعنی شما با مشکلات به طور مستقیم و بیواسطه و بدون ترس مواجه می شوید و اگر از کسی خواستید صدایش کنند یعنی از مشکلات بسیار می ترسید و می گریزید ( منظور مشکلات موجود احتمالی در رابطه است) 4- اگر گل ها را روی تخت بگذارید یعنی تمایل زیادی برای دیدار های مکرر دارید و به عبارتی زود زود دلتان برای طرف تنگ می شود و اگر کنار پنجره گذاشتید یعنی زیاد بیتابی نمی کنید و دیدار دیر به دیر آزارتان نمی دهد. 5- اگر او را خواب دیدید یعنی او را همانگونه که هست می پذیرید و اگر بیدار دیدید یعنی تمایل دارید او را مطابق دلخواهتان تغییر دهید. 6- اگر راه بلند را برای برگشت انتخاب کردید یعنی خیلی سخت عشقتان را رها یا فراموش می کنید و اگر راه کوتاه را رفتید یعنی می توانید به سادگی فراموشش کنید. با تشکر از همه کسانی که جواب دادند. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 29 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
ماه کامل توی آسمونه. زن در حال پهن کردن لباس به مردی فکر میکنه که وارد زندگیش نشده. هرگز جرأت نکرده از آستانه در داخل بشه!
زن امشب کامله. مثل ماه. زن بیشتر از هر چیزی از ماه متأثر میشه. از چرخش ماه. ماه در بدن زن تکرار میشه. زن امشب در انزوای مطلقه. کامله. مثل ماه. زن امشب در تنهایی و کمال خودش غمگینه... دل گرفته س. زن عاشق ابرهاییه که روشو گرفتن... امشب بی نیازم.... از مرد بخصوص! حتی برای مادر شدن! عجیبه ولی حسیه که دارم... امشب بوها رو بهتر حس می کنم... صبر.... صبر خصلتیه که نداشتم ولی دارم. صبر بهم قدرت میده. قدرتی شگرف. صبر برای تغییر. تغییرات آرامی که در زندگیم دارم... همه هستی من آیه تاریکی ست که تو را در خود تکرار کنان.... ![]() نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
به سوال های زیر جواب بدید حتا اگه عاشق نیستید تصور کنید و جواب بدید.....
1- فرض کنید قراره به دیدن عشقتون برید. برای رسیدن به خونه اون دو راه وجود داره یک راه بلند و طولانی ولی بسیار زیبا و جذاب هست یک راه هم کوتاه ولی فاقد دیدنیها و جذابیت هاست. شما ترجیح می دید راه بلند رو برید و در عین حال از مسیر لذت ببرید یا اینکه راه کوتاه رو برید و زودتر به دیدنش نائل بشید؟ من به شخصه راه طولانی رو ترجیح میدم چون تو راه طولانی به عشقم فکر می کنم و توی حس قشنگش غرق میشم و برای دیدنش آماده تر میشم 2- توی راه تصمیم می گیرید برای عشقتون گل بخرید یا بچینید. شما می تونید 20 شاخه گل رز که فقط رنگ های قرمز و سفید داره انتخاب کنید (نه کمتر نه بیشتر) چند تا سفید چند تا قرمز بر میدارید؟ من خودم 14 تا قرمز و 6 تا سفید بر میدارم. ![]() 3- به در خونه ش می رسید یکی از افراد خونواده ش درو براتون باز می کنه. داخل میشید و مستقیم می رید تو اتاقش و صداش می کنید یا به اون عضو خونواده ش می گید صداش کنه؟ من که می گم صداش کنن. 4- به اتاقش می رید گلها رو روی تخت می گذارید یا کنار پنجره؟ من میذارم روی تخت 5- به اتاقش می رید و می بینیدش... آیا خوابه یا بیداره؟ من که دیدم خواب بود 6- دیدار تموم شده و می خواید بر گردید. راه کوتاه رو برای برگشت انتخاب می کنید یا راه بلند؟ من راه کوتاه رو انتخاب می کنم چون دلم تنگ میشه براش و حوصله راه بلندو ندارم. دلم می خواد زود برم توی خونه خودم و بهش فکر کنم.... برای رعایت امانت این تست از سایت نیک صالحی برداشته شده نوشته شده در تاريخ یکشنبه 27 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- خوب ما فهمیدیم که میشه جمعه صبح رفت رشت و شنبه بعد از ظهر بر گشت و تازه خیلی هم لذت برد و اصلا هم خسته نشد....
- با سارای عزیز رفتم تمام اون خیابونایی که دیدن دوباره شون آرزوم بود دیدیم. به اونجاهایی که می خواستم رفتم و سرک کشیدم. انگار یه نیاز ذهنی داشتم به این کار که برطرف شد. انگار به یه نفر درون خودم جواب دادم با این کار. از خیابان عطا آفرین به سمت سبزه میدان. شهرداری. بازار. پیاده از اونجا تا هتل پردیس. بعد علوم پایه. با نگهبان دانشکده کمی چونه زدیم تا راهمون داد با تیپ غیر دانشجویی و توی روز تعطیل کمی توی حیاط قدم بزنیم و خاطراتمون رو مرور کنیم. برای من اونجا بیشتر از اینکه بوی علافی ها و پلاس شدن های دوران دانشجویی رو بده بوی علم می داد. شاید عجیب باشه اما حس می کردم بازم می خوام توی همچین فضایی باشم اما این بار به گونه دیگری... حس می کنم انرژی دهه بیست خیلی فورانی و گیج و شدید هست. آدم نمی دونه باهاش چی کار کنه. گیج می زنه زمین می خوره دور خودش می چرخه با اضافه انرژیش نمی دونه چی کار کنه و سر آخر خسته و نا امید و افسرده سر جاش می شینه.... وقتی یاد گرفت که چه جوری بشینه سر جاش و وقتی فهمید که سی سالگی فاجعه نیست بلکه آغاز موهبته.... حالا میشه یکجور دیگه راه رفت مصمم متعادل در آرامش و با اطمینان از تمام اون چیزهایی که می خوای... به جای چرخ زدن بین هزار راه یک راه رو می گیری و مثل آدم میری جلو..... من الان این حسو دارم حس تعادل حس آرامش و حس اینکه تازه می فهمم کجای دنیا قرار دارم و چی کار باید کنم......... بعد خوابگاه انصاری. پارک شهر. شهر بازی و دوباره خیابان عطا آفرین..... همه تشنگی م به خیابونای رشت همینا بودن! - سارا جونم از پذیرایی این دو روز و از خونه گرم و آروم و امنتون ممنونم. عین عین خونه خودمون برام آرامش بخش بود. قدر اون فضا و قدر مامان و بابای گلتو بدون! - فکر کردی! دیدی رفتم شهر بازی و عین بچه ها چرخ و فلک و سفینه سوار شدم و کلی هم توی سفینه جیغ زدم و شاد بودم و بهم خوش گذشت؟ حیف که تو دوست نداشتی شهر بازیو! - غیر ممکنه پای خاطره های دانشجویی بیاد وسط و اسم خاله زهره نیاد! - اما برای سارا علوم پایه فقط یادآور علی بود... تست عشقو پست بعدی می گم نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 24 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
![]() شما با
نوارهای انرژی نامرئی به آدمها و اشیاء محیطتون متصل هستید. محیط شما شامل انسان
های دیگه، فضای خونه یا کارتون و تمام اشیائی هست که هر روز با اونها در ارتباط
هستید. حتی بدن شما هم جزئی از محیط شماست. من سعی می
کنم زیاد این پستو طولانی نکنم. اگر علاقه دارید بدونید این نوارهای انرژی چطور
شما رو احاطه کردن و چطور روی کل زندگی شما تأثیر میذارن حتما به کتاب ها و کلاس
های معتبر فنگ شویی مراجعه کنید اما برای اینکه تطمیعتون کنم به چند اصل مهم اشاره
می کنم.
2- پرهیز از آلودگی و گرد و خاک:
در بدن، محیط خانه و گوشه و کنار، هرگز چیز آلوده، رخت چرک و ... نگه ندارید.... علاوه
بر باکتری ها و ...اثر انرژی بسیار منفی ای روی شما دارد. 3- تختخواب...... بسیار مهم.....
برای ایجاد تعادل در روابط زناشوییتان به این موضوع دقت کنید ( مجردها برن شماره
بعدی) دو طرف تخت باید از بالانس برخوردار باشد. مثلا یکی از طرفین کنار دیوار و
طرف دیگر آزاد نباشد. بلکه باید هر دو طرف را در وضعیت یکسانی قرار دهید تا هر یک
از زوجین احساس آزادی انرژی داشته باشن. در غیر اینصورت کسی که رو به دیوار هست
احساس انسداد انرژی و دیگری احساس هرز رفتن انرژی هنگام خواب خواهد داشت. زیر تخت
می بایست فاقد هرگونه وسیله اضافی ای باشد. از طرفی موقعیت تخت در اتاق خواب باید
به گونه ای باشد که در ورودی کاملا در دیدرس شما باشد. این وضعیت، ناخودآکاه احساس
امنیت به شما خواهد داد. تخت را نزدیک پنجره قرار ندهید زیرا انرژی چی که هنگاه
خواب در اتاق جریان می یابد از طریق پنجره هرز می رود و شما در خواب انرژی کافی
کسب نخواهید کرد.... هرگونه وسیله ای در کنار تخت که گوشه های تیز داشته باشد یا
احتمال افتادن آن را روی خود بدهید ( حتا احتمال خیلی ضعیف) مخل خواب آرام خواهد
بود. 4- در بحث فنگ شویی درباره جهت
ها بسیار صحبت می شود. اگر به طور جدی به این موضوع علاقه مندید باید یک قطب نما
تهیه کنید. من هر جا میرم اول جهت و موقعیت فضا رو در نظر می گیرم. 5- چند روز پیش از علم فنگ شویی
خودم استفاده کردم و به مدیریت پیشنهاد کردم محل یک گلدون رو در شرکت تغییر بده...
چون انرژی تهاجمی در نزدیکی در ورودی شرکت ایجاد می کرد و خوشبختانه برخورد مدیریت
خیلی با این موضوع خوب بود و جای گلدون تغییر کرد. 6- و....... فنگ شویی خیلی
گسترده هست... در این علم می تونید راه هایی یاد بگیرید برای جذب عشق، ثروت و ....
تنها با رعایت چند اصل ساده! 7- فنگ شویی مباحث قشنگی هم درباره رنگ ها دارد که اگر علاقه مند باشید بسیار لذت خواهید برد. 8- و در حال حاضر ما در کف این
هستیم که برویم خانه خودمان آنجا فنگ شویی را اجرا نماییم چون در خانه خودمان (
یعنی خانه مامانمان که گویا خانه خودمان نیست و ما هم باید به افتخار شوهر کردن
نائل شویم تا خانه خانه خودمان شود) به جز همان اصل اول بقیه چیزهایی که بلدیم با
بدبینی و نگاه های عاقل اندر سفیه مادرمان مواجه شده است و هیچکس به حرفمان گوش
نمی دهد. تازه مادرمان با دلسوزی تمام خواسته از این حرف ها که فلانجا از لحاظ
انرژی جای بدی است و بدبیاری می آورد و مثلا مبل را آنجا نگذارید و ......جلوی فک
و فامیل نزنیم.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
اول شعر: خسته ام ری را دوم: ضمن تشکر از همه کسانی که در تست شرکت کردند و با این قول که تک تک تست ها رو جداگونه و به ترتیب و صد در صد با در نظر گرفتن پارتی بازی پاسخ بدم فعلا جواب کلی رو می نویسم که هر کسی می تونه جواب خودشو با اون تحلیل کنه.
نگاه شما به جنگل و احساسی که در رابطه با اون دارید در واقع نوع نگاه شما و
احساستون به کلیت زندگی شماست. اگر احساسی خوب دارید و جنگلی روشن می بینید یعنی زندگی شما پر از امید هست. میزان
نور میزان امید شماست. میزان انبوهی جنگل و بلند یا کوتاه بودن درختان نشاندهنده
رویاها و اهداف شماست. هر چه درختان بلندتر باشند و انبوه تر شما بیشتر درگیر
رویاها و اهدافتان هستید. هر چه جنگل شلوغ تر باشد زندگی شما نیز شلوغ تر خواهد
بود. این شلوغی می تواند از لحاظ فعالیت ها یا روابط باشد. رودخانه سمبلی از احساسات شماست. اگر رودخانه پرآبی می بینید نشاندهند غنی بودن
شما از این نظر می باشد. اگر تن به آب می زنید نشاندهنده این است که شایستگی این
را دارید که خود را به احساستان بسپارید. زلالی یا تیرگی آب نیز به روان بودن و
خلوص احساساتتان بستگی دارد.
کلبه
نمادی از زندگی مشترک است. اگر آن را دوست داشتید یعنی از این نظر در وضعیت خوبی
هستید یا احساسی که از زندگی مشترک آینده تان دارید خوب است. اگر به کلبه وارد
شدید یعنی این شهامت و جسارت را دارید که وارد یک رابطه منجر به ازدواج شوید. اگر
در کلبه احساس آرامش دارید به شما تبریک می گویم. در
تمام اسطوره ها و تعبیر خواب ها اسب نمادی از جفت، عشق یا همسر شماست....
دوراهی دیدگاه شما نسبت به جدایی ست و واکنش شما در برابر اختلافات زناشویی را نشان می
دهد. اگر اسب را به خاطر مصمم بودنتان در راهی که انتخاب کرده اید رها کردید
متاسفانه آمادگی این را دارید که در اختلافات همسرتان را رها کنید. اگر به غریزه
اسب اعتماد کنید و با او همراه شوید....تبریک می گویم شما یک فرد ایده آل برای دوستی و
ازدواج هستید و می توانید در صورت لزوم انعطاف پذیر و دنباله رو باشید. ![]() تپه
نمادی از مرگ است. آنسوی تپه ها مانند مرگ، پر رمز و راز است. آنچه شما درباره تپه
می گویید در واقع دیدگاه شما درباره مر گ است. امیدوارم تپه ها دور باشند.
دریا سمبلی از ثروت، نعمت و برکت مادی می باشد. اگر شن های ساحل به رنگ روشن و به
خصوص سفید و طلایی باشند نشاندهنده این است که شما نسبت به پول دیدگاه مثبتی دارید
و به راحتی می توانید آن را به دست بیاورید، خرج کنید یا ببخشید. میزان خروشان
بودن امواج نیز تمایل شما به ریسک های مالی را نشان می دهد. کسی که دریا را خیلی
آرام می بیند به احتمال قوی تمایل به زندگی کارمندی با حقوق ثابت و با کمترین ریسک
را دارد. کسی که دریایش طوفانی ست کسی ست که پول را با مواجه شدن با خطر به دست می
آورد. وسیله ای که با آن شما آب بر میدارید نیز رویکرد شما در چگونگی پول خرج کردن را
نشان می دهد. اگر کم آب بر میدارید یا با وسیله ای فلزی آب بردارید متاسفانه هم
برای خودتان هم دیگران کمی خسیس هستید... باز هم از
همه دوستانی که همکاری کردند تشکر می کنم و اما
خواستگاری..... همه چی خیلی عالی پیش رفته... منم به شدت دنبال لباس و رژیم و این
چیزام تا برای عروسی آبجی جونم آماده شم............ ایشالله قسمت شما! نوشته شده در تاريخ یکشنبه 20 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
سلام سلام دوستان گلم یه کمی سرم شلوغه زودی میام جواب همه کامنت ها رو می نویسم.......آخ دلم یک عالمه حرف داره و وقت نوشتن نداره...........
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 17 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- و درخت کوچک من به باد عاشق بود... به باد سرگردان.....
![]() - یه همکار خانوم گل داریم که دیروز عقد کرد در برابر چشم های ناباور یکی دیگه از همکارا که عاشقش بود اما حاضر نبود به خاطر عشقش خواسته های دختر رو که شامل یه مهریه بالا بود قبول کنه. دختره هم که چیزی کم نداره از خانومی و خوشگلی به یکی دیگه بله گفت... اما دیروز که پسره رو دیدم بدجوری دلم براش سوخت... خیلی داغون بود... ![]() - گاهی فکر می کنم چرا هیچ انجمن حمایت از مردان نداریم... - توی کلاس پانته آ یه خانوم میانسالی با دخترش می اومد که یه بار میون یه بحثی یه درد دل کوچولو کرد که شوهرش کمی عصبی و بد اخلاقه و نظامیه و .... دیروز توی کتابفروشی متوجه شدم یه آقایی با فروشنده به شدت داره در مورد یه جنسی که خریده و می خواد پس بده بحث می کنه و بدجوری پرخاش می کنه و برخورد بدی داره. نگاه که کردم اون خانوم همکلاسیمو در کنارش دیدم و یاد درددلش افتادم. در همین حینی که شوهرش فریاد می زد چهره اون خانوم سرشار بود از یه رنج عمیق که بدجور حسش کردم. دلم میخواست برم باهاش صحبت کنم که شاید مثلا حضورم باعث بشه شوهرش کمی آروم بشه اما ترسیدم خجالت بکشه. - کتاب کتاب کتاب دیروز رفتم کلی کتاب خریدم توپ خفن... البته رفتن کنار یک عالمه کتابی که دارم و نخوندم و یه کتاب بسیار ارزشمندی که هفته پیش کادو گرفتم از یه عزیز و باید بخونم به همراه یک عالمه فیلم باحال که دارم و ندیدم.... - یادم باشه یه پستی بنویسم درباره فنگ شویی... - راستی چرا هیچ کس نپرسید برنامه خواستگاری چی شد؟ - یه تست روانشناسی می خوام بگیرم ازتون. برای انجام این تست در یک وضعیت آروم قرار بگیرید چند نفس عمیق بکشید و در فضایی که من بهتون می گم خودتونو تصور کنید. بعد درباره این فضاها هر چی به ذهنتون میرسه یادداشت کنید. خواهش می کنم کاملا توصیف کنید. به طور دقیق هر چیزی می بینید و حس می کنید حتا بویی که به مشامتون میرسه رو ذکر کنید. بعد از اینکه تستو انجام دادید نوشته هاتونو برای من به صورت کامنت خصوصی یا عمومی قرار بدید تا من بررسی کنم و بهتون جواب بدم. جوابها رو عمومی می نویسم مگر اینکه کسی خودش خصوصی درخواست کنه. 1- خودتون رو در یک جنگل تصور کنید... هر حسی دارید و وضعیت خودتون جنگل و درختها و .... رو توصیف کنید هر چی می بینید یا می شنوید چیزی رو از قلم نندازید.... 2- یک رودخانه می بینید...... 3- یک کلبه در میان جنگل..... 4- اسبی در کنار کلبه...... 5- آیا با اسب همراه شدید؟ اگر شدید با او به دوراهی می رسید در حالیکه می خواهید یکی از این دو راه رو انتخاب کنید متوجه میشید که اسب با شما نمیاد و مصرانه می خواد از اون یکی راه بره.... چی کار می کنید؟ 6- و تپه هایی در کنار جنگل.... حالا از جنگل بیرون بیاید و خودتون رو در کنار یک دریا تصور کنید... برام دقیقا بگید که چه حسی دارید. شن های ساحل چه رنگی هستند؟ چه موقع از روز هست؟ امواج در چه وضعیتی هستند؟ آیا اصلا موجی می بینید؟ دریا چه وضعیتی داره؟ خورشید در کجای آسمون هست ( سمت راست چپ یا بالای سرتون)؟ دور و برتون خالی هست یا چیزی می بینید؟ حالا اگر بخواهید از آب دریا بردارید با چه وسیله ای این کارو می کنید؟ با آبی که برداشتید چه می کنید؟ خواهش می کنم دقیق جواب بدید...منتظر جواب ها هستم..... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
لازم نیست سعی کنی همه آدم ها رو دوست داشته باشی. لازم نیست سعی کنی همه شرایط زندگیتو دوست داشته باشی... تو هم آدمی. می تو نی شاکی بشی. می تونی غر بزنی. می تونی هر کاری دوست داری بکنی اما کافیه فقط خودتو دوست بداری!
وقتی خودتو دوست داری یه شعله ای در درونت روشن میشه که نور و گرمیش اطرافیونت رو هم بینصیب نمیذاره. و هر چی بیشتر به خودت عشق بورزی این شعله گرمتره و تا شعاع بیشتری اثر میگذاره! الهام! به خودت عشق بورز چون تو یادگار خدا در کائنات هستی. به خودت عشق بورز چون تو نور الهی هستی. به لحظه لحظه زندگیت عشق بورز چون هدیه های بیدریغ خداوندند و حیفه که استفاده نکنی ازشون. می بلعم. همه لحظه هامو توی هوا می بلعم. به پاهای چاق سفیدم نگاه می کنم و دوستشون دارم. به همه سایه روشن های خودم عشق می ورزم.... نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان روشن تر است ![]() نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
واسالیسا مادرش
رو از دست میده... همه ما یه روزی مادر رو از دست میدیم. مادر یعنی یک عشق کامل و
بی قید و شرط. مادر یعنی یک تکیه گاه همیشگی. مادر یعنی حلال همه مشکلات. مادر یعنی
تنها پناهگاه در تمام سختی ها....
دکتر استس
به چنین چیزی میگه مادر زیادی خوب! و مادر زیادی خوب همیشه می میره گاهی خیلی
زودتر از آنچه که جسما ما رو ترک کنه در روان ما می میره... وقتی می فهمیم مادر در
جایی به ما دروغ گفته وقتی می فهمیم مادر هم نیازهایی داره که ممکنه اونو به ما
ترجیح بده. وقتی می فهمیم مادر ما هم خودش یک کودک آزاردیده هست و مجبوریم رفتارش
رو درک کنیم. در واقع اکثر ماها خیلی زود مادر زیادی خوب رو از دست میدیم و می ریم
به جنگ نامادری و ناخواهری ها! نامادری و
ناخواهری ها می تونن آدمهای اطراف ما باشن که در تضاد منافع با ما قرار دارن. ما باید
یاد بگیریم که مطیع و حرف گوش کن بودن و نقش دختر خوبه رو بازی کردن اینجا جواب
نمیده. اگه واسالیسا بلد بود از حق خودش دفاع کنه و خودش رو در نقاب یک دختر معصوم
مظلوم و خوب قایم نمی کرد شاید مجبور نمی شد به جنگل بره و با مشکلات متعددی روبرو
بشه. اما واسالیسا بلد نبود کمی ناخوب باشه تا مورد ستم واقع نشه و وقتی چنین چیزی
رو بلد نباشی باید به جنگل تاریک خطرات
بری تا اینو یاد بگیری... نامادری و
ناخواهری ها می تونن معرف چیزی در روان ما هم باشن. مادر درونی مرده و کودک قصه ما
بلد نیست از خودش مراقبت کنه. اون مدام به خودش سخت می گیره تا موجود ایده آلی
باشه. چیزی در روانش نقش نامادری رو براش ایفا می کنه. اون به جای نوازش و محبت و
احترام به خود فقط به خودش سخت می گیره. از خودش زیاد کار می کشه و نهایت سعیش رو
می کنه تا ایده آل باشه. همه ما یه نامادری در درونمون داریم که ما رو آزار میده! عروسک چیه؟
عروسک
شهود ناب زنانه ای است که از نسلی به نسلی در میان زن ها به ارث می رسه. شهود ناب
مهم ترین ویژگی زن وحشی هست. زن وحشی به واسطه موهبت زن بودن دارای درک متفاوتی از
هستی هست. یک حس ششم یک راهنمای درونی که در همه زنان مشترکه. البته به شرطی که
بدون مشکل زن بودن رو زندگی کنن! ( این شهود با اون شهود عرفانی کمی فرق داره. این
شهود مختص زنان هست. مردها در این مورد می تونن به مادرها و همسرانشون تکیه کنن) ( به این شهود میشه اسم های زیادی داد. به اعتقاد
من کودک درون هم به نوعی همین شهود هست و البته زنها ارتباط خوبی با این مفهوم
برقرار می کنن)
باباگالیا
زن دانا و کاملیه که راز آتیش رو داره. در بسیاری از افسانه ها و اساطیر، زنان
جادوگری وجود دارن که نزدیک شدن بهشون خطرناکه ولی برای به دست آوردن آتیش باید به
جنگل تاریک روح رفت و با این پیرزن خطرناک روبرو شد. آتش معرف آگاهی ناب هست. واسالیسا
داره از نامادری رنج می کشه. اون باید به سفر بره با حقیقت مطلق روبرو بشه و آگاهی
رو به دست بیاره و با کمک این آگاهی به جنگ دشمن روحی خودش بره. اون در این سفر از
شهودش کمک می گیره. به همین خاطر در مواجهه با حقیقت مطلق خودش رو نمی بازه. روبروشدن
با باباگالیا سخت ترین اتفاق زندگی اون هست و وظایفی که اون باید به انجام برسونه
بینهایت طاقت فرسا هستند اما عروسک به ما کمک می کنه تا در این سفر موفق بشیم. باباگالیا
در عمق روان ما ساکنه اگر ما بدون ابزار قوی به سمت اون بریم یا دست و پاچلفتی
بازی در بیاریم در عمق جنگل توسط باباگالیا کشته می شیم و هرگز نمی تونیم به زندگی
عادی مون بر گردیم! و آگاهی
ناب به دست واسالیسا می رسه.
واسالیسا در
سایه این آگاهی دشمنان روحی خودش رو از بین می بره و در پناه این آگاهی و آن شهود
زنانه زندگی روانی سالمی رو ادامه میده. و البته این آگاهی کمی هم ترسناکه!
نکته 2: کافیه
اون جمجه رو داشته باشی تا بی هیچ تلاشی دشمنانت از بین برن. اون جمجمه به نامادری
و ناخواهری ها زل می زنه و اونا پودر می شن. شما کافیه دشمنان درونیتون رو ببینید
تا اونها از بین برن. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم همچنان آهو که جفتش را زن بودن یک موهبت ناخواسته از جانب خداوند نیست. زن بودن موهبتی است که باید کشف شود. درست مثل عشق و درست مثل خود زندگی یادمه توی ریاضی مهندسی یاد گرفتیم که هر تابعی رو میشه به صورت سینوسی تبدیلش کرد. شک ندارم شکل موج کائنات سینوسیه و توی این شکل موج برای من یه زیبایی عجیب غریب هست و الان من حس می کنم روی قسمت بالارونده شکل موج سینوسی زندگی خودم هستم و این شکل موجی که من روش سوارم روی یک سینوسی بزرگتر سواره و اون سینوسی هم دوباره روی یه سینوسی دیگه سواره و همینجور تا بینهایت... و من حس می کنم همه شکل موج های من الان روی قسمت بالارونده هستن.... این یعنی زمان جادویی ![]() *********** مرا بپیچ در حریر بوسه ات************ نوشته شده در تاريخ شنبه 5 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
واسالیسا
توی جنگل تاریک قدم بر می داشت... اون نمی دونست که داره راهو اشتباه میره.....
اون داشت به مرکز مرگ و نیستی نزدیک می شد که نا گهان..... ![]() بله معجزه
رخ داده بود و از اون لحظه به بعد زندگی واسالیسا دارای بعد متفاوتی شد. اون
راهنمایی داشت تا همه جا باهاش باشه و راهنماییش کنه.
خلاصه
باباگالیا واسالیسا رو به اسم صدا زد و با لحن تندی گفت اینجا چی می خوای؟
واسالیسا زبونش بند اومده و می ترسید جواب بده که ناگهان عروسکش آهسته بهش گفت
جواب بده واسالیسا نترس! واسالیسا و عروسک و جمجمه بعد از اون در خوشی تمام با هم زندگی گردن و هیچی کم نداشتن! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
یه اتفاق
جالب: توی کلاسمون یه دختری بود که خیلی به نظرم زیبا می اومد. زیبا و خاص! آرایش
خیلی کمی می کرد با تیپ مانتو و مقنعه می اومد. موهای فری داشت که از حجم زیادش
زیر مقنعه می شد فهمید بلند و مجعده. چشمهای درشت مشکی و لب و دهن زیبا. کمی تپل
بود و بسیار خواستنی از همه قشنگ تر اداهای ظریفش بود که کاملا طبیعی بود و اون در
عین حال کمی مغرور هم بود طوری که آدم در وهله اول می ترسید بهش نزدیک بشه.. ( این
از عواقب جداسازی دختران و پسرانه دیگه آدم ناخودآگاه می افته تو دام عشق یه هم
جنس!) خلاصه ما دورادور داشتیمش وای شکل حرف زدنشو نگو ملوس و خواستنی... تا دیروز
که اتفاقی در کنار هم قرار گرفتیم و بی مقدمه شروع کردیم به حرف زدن درباره خودمون
و شیوه زندگیمون و ... به غیر از اینکه متاهل بود بقیه زندگیش به من شباهت داشت.
علاقه مندی هاش و روزمرگی هاش.........بعد از حدود نیم ساعت یکی از خانومای کلاس
اومد و همینجور که با دقت به ما نگاه می کرد گفت: شما با هم خواهرید؟ من انگار
عاشق خودم شده بودم خوب که نگاه کردم دیدم اون حتا مانتوشم شبیه منه! خوبی کردن
های واسالیسا برای اون سه تا، فایده ای نداشت. اون هر چی خوبی می کرد در جوابش بدی
می دید و البته باز هم سکوت می کرد. تا اینکه دیگه طاقت اون سه تا تموم شد و آتش
کینه و نفرت درشون بالا گرفت و تصمیم گرفتن هر جوری هست از شر واسالیسا راحت بشن. برای
همین نقشه ای کشیدن و تصمیم گرفتن اونو به بهانه ای به جنگل بفرستن تا گم بشه و
طعمه حیوونای وحشی بشه. وقتی واسالیسا اومد خونه بهش گفتن: دختره تنبل بیکاره کجا
بودی؟ ما آتیشمون خاموش شده و نمی تونیم غذا درست کنیم باید بری جنگل و از بابا
گالیا آتیش بگیری.... واسالیسا نمی
فهمید باید چی کار کنه. اون می ترسید اما جرأت نافرمانی هم نداشت. اون توی یه
مخمصه جدی افتاده بود اما چاره ای نداشت. باید می رفت جنگل واسه تهیه آتیش وگرنه
اونا از سرما و گرسنگی می مردن... واسالیسا عروسکش،
تنها همدمش رو برداشت و در جستجوی بابا گالیا به جنگل رفت.... بابا
گالیا پیرزن جادوگری بود که راز آتش رو داشت و هر کسی شعله ش خاموش می شد باید
برای تهیه ش پیش اون می رفت. از طرفی اون در اعماق جنگل زندگی می کرد و داستان های
زیادی درباره بیرحمی و اخلاق بد اون بین مردم شایع بود. حتی بعضیا می گفتن اگه
وقتی تو رو دید ازت خوشش نیاد در جا می کشدت! با تمام
این خطرها واسالیسا داشت می رفت تا ازش آتیش بگیره! در میان
ترس ها و دلهره های واسالیسا ناگهان معجزه ای برای او رخ داد که باعث شد برای پیش
رفتن شجاعت و دلگرمی بیشتری پیدا کنه... اون معجزه چی بود؟ نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 مرداد1387 توسط الهام غلامی
|
یه اتفاق
قشنگ: لبخند بسیار زیبای پسرکی حدودا 10-11 ساله بود که توی یه پیکان قرمز نشسته
بود. فوق العاده پسر خوشگلی بود و لبخندش انقدر قشنگ بود که حس کردم توی اون یک
لحظه برای ابد عاشقش شدم. شاید اون پسر من بود. پسری که من می تونستم الان داشته
باشم ولی اون پسر نازنین نتونسته بود پدری پیدا کنه و به مادرش برسونه تا با کمک
تن ما دو تا، روحش رو به کره خاکی بیاره. اون روح آشنا توی یه بدنی جز بدن من به
دنیا اومد چون اصرار داشت به دنیا بیاد. آرزو کردم ترافیک پل فردیس تا ابد ادامه
پیدا کنه تا ماشین ما و ماشین پسرک همیشه در کنار هم بمونن و نگاه من به لبخند پر
عشق پسرک گرهی وانشدنی بخوره. فکر کنم آرزوم برآورده شد. در اون زمان و اون مکان
اون لبخند باقی موند. برای ابد. اگر کسی بتونه روزی در همون زمان به اون مکان سفر
کنه نقش عشق میان ما رو لمس خواهد کرد. می دونم.
ایمان دارم توی تمام سال هایی که بهش ایمان داشتم و به خصوص سال هایی که بهش ایمان
نداشتم دستی قوی و پر مهر و بیدریغ از من حمایت کرده. حمایتی عمیق که تونسته منو
از گرداب های هولناکی به سلامت بیرون بیاره. وای خدایا چقدر بی ایمان ها بیشتر از
مومنین به تو نیاز دارن و وقتی بر می گردم می بینم لحظاتی که به تو مومن نبودم تو
بیش از همیشه حضور داشتی. اون لحظه ها لحظه هایی بودند که من مثل یه عاشق وسواسی
خسته می شدم و شروع می کردم به ناسازگاری و تنها تویی که می دونی این کفر یعنی عشق
بیشتر و کفار بیش از همه به تو نیاز دارند و تو بیدریغی! واسالیسای
عاقل قسمت دوم: مادر رفت
و واسالیسا رو تنها گذاشت. روزهای تنهایی و اندوه می گذشتند و واسالیسا سعی می کرد
دختر خوبی برای پدرش باشه همونطور که مادرش همیشه ازش می خواست. تا اینکه یک روز
پدر بهش گفت که تصمیم گرفته دوباره ازدواج کنه. واسالیسا سکوت کرد. پدر با
زنی از همون ده ازدواج کرد. زنی که خودش دو تا دختر داشت. و اون سه تا یک روز برای
همیشه به خونه اونها اومدن. واسالیسا اولش خیلی خوشحال بود که از تنهایی در اومده
اما کم کم نامادری و ناخواهری ها شروع کردند به آزار و اذیت واسالیسا. وقتی پدر
بود اونا ظاهرسازی می کردن و حرف های محبت آمیز بهش می زدن ولی وقتی تنها بود ازش
کار می کشیدن و خودشون می نشستن و مسخره ش می کردن. حرف های بد و ناراحت کننده بهش
می زدن و خلاصه به هر طریقی اذیتش می کردن. واسالیسا
بازهم سکوت کرد. همه کارهای خونه رو می کرد. جارو می کشید. آشپزی می کرد. آب می
آورد لباس می شست و آزارها و تحقیرهای اونها رو تحمل می کرد. تنها دلخوشی واسلیسا
عروسکی بود که مادرش بهش داده بود و اون در تنهایی با اون حرف می زد. البته عروسک
هیچوقت باهاش حرف نمیزد فقط با چشم های براق عاشقش بهش خیره می شد... بقیه
داستان قسمت بعدی |
|