تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 تیر1387 توسط الهام غلامی |

کودکم! الهام کوچولوی نازنین! تو دوست داشتنی ترین و ملوس ترین موجود زمینی. عاشق شیرین زبونی ها و شیطنت های توام. وقتی تو آزاد و رهایی منم آزاد و رهام. تو برام سرچشمه همه نیکی ها، معنویت ها، شادی های خالص و خلاقیت های عظیم هستی. سرچشمه محبت های ناب، احساسات زیبای کودکانه و همه اون چیزی که زندگی ناب نامیده می شه و باید در لحظه بلعید.
به تو قول می دم از این به بعد از تو مثل جانم مراقبت کنم، نوازشت کنم، در آغوش بکشمت، توی نور صورتی غرقت کنم، لباس های صورتی تور توری تنت کنم. موهاتو شونه کنم. گلسرهای رنگی روی موهات ببندم و رهات کنم بدوی و بازی کنی. خودت باشی و حتی برای من الهامبخش و راهنمایی کننده باشی
الهام درون من، راهنمای درون من کودکی حدودا سه چهار ساله هست، رنج زمانی آغاز می شه که من اونو نادیده می گیرمو نقاب یک الهام جدی که زندگیش سرشار از مسائل جدی هست بهش می زنم. اونوقت کودک درون این نقاب رنج می کشه و غصه ها و افسردگی های من شروع می شه.
نقابو بر می دارم. به کودک شیطون درونم لبخند می زنم و میذارم الهام یه دختر کوچولوی بی دغدغه شاد شیطون لجباز و خودمحور باشه همونطور که در کودکی بودم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 30 تیر1387 توسط الهام غلامی |
چقدر زود از بحث های جدی خسته می شم. هیچ دلم نمی خواد بحث خشک مهریه رو بیشتر از این کش بدم. در نهایت این بحث به هیچ جای مشخصی نمی رسه ولی خوب همچنان از معضلات ماست. بگذریم! جواب کامنت ها رو همونجا نوشتم

بدو بپر بریم شهر بازی یوهووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم شادی می خواد دلم پرش و جهش و فریاد و جیغ می خواد.... امروز دلم می خواست توی شرکت لی لی بازی می کردم و می رقصیدم!

صبح آقای مدیر یه ایمیل خفن زده بود و توش مثلا یک عالمه دعوا کرده بود نوشته بود " خدا به داد من بینوا برسد...." بعد من که خنده م گرفته بود با این انرژی رفتم تو اتاقش اصلا انگار نه انگار با آرامش تمام با هم صحبت کردیم.

بعد دیگه اینکه کاش می فهمیدم منبع این انرژی شاد چیه کاش می تونستم این شادی رو حسابی کش بدم!

گوشیم مثل چراغ نفتی یه پت پتی کرد و کلا خاموش شد!

حالا میریم سراغ داستان واسالیسا واسه اینکه این پست طولانی نشه فقط یه ذره شو تعریف می کنم

داستان واسالیسای عاقل تقدیم به رز عزیزم

واسالیسا دختر کوچکی بود با دامن قرمز، پیش بند سفید و چکمه های مشکی. واسالیسا و پدرش کنار تخت مادر واسالیسا ایستاده بودن و لحظه های غمبار جدایی را با اشک و آه می گذراندند. مادر در حال مرگ بود. دختر می گریست و تحمل جدایی از مادر را نداشت.
در لحظات آخر مادر دختر را بسوی خویش فراخواند و در حالیکه عروسکی را از زیر بالشش بیرون می آورد به دختر گفت: دختر دلبندم من دارم از پیش تو می روم اما به عنوان یادگاری دو چیز به تو می دهم یکی این عروسک، یکی دعای خیرم! این عروسک عروسک خاصی است او می تواند با تو حرف بزند. هر وقت دلت برای من تنگ شد یا در مشکلی گیر کردی می توانی به جای من از او کمک بخواهی

و مادر دعای خیرش را به همراه عروسک به واسالیسا داد و راهی سفر معنوی خود شد!



نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تیر1387 توسط الهام غلامی |



مهریه معنی ش رو دقیقا نمی دونم ولی از اون جاییکه کلمه مهر توش به کار رفته حس مهر ورزیدن مهربان بودن و ابراز مهر رو به آدم میده. توی عربی مثل اینکه بهش می گن صداق و هدیه ای است که مرد به زن میده به عنوان تشکر از گرفتن جواب مثبت!

اما این معانی اولیه هست و این پدیده هم مثل همه چی در طول تغییرات اجتماعی معنی متفاوتی پیدا کرده. اصولا روابط اجتماعی پیچیده هست و تمام معانی خالص رو پیچیده می کنه. من نظرات افراد مختلف رو دسته بندی می کنم و سعی می کنم این موضوع رو در این قالب تحلیل کنم.

1- دسته اول برخورد کاملا منفی ای با این موضوع دارن. به نظرشون مهریه توهین به زن هست و حالتی شبیه خرید برده رو القا می کنه و به یادگار مونده از اقوام بدوی که زن رو مثل کالا خرید و فروش می کردن هست. خیلی از فمنیست ها هم در این دسته قرار می گیرند و خیلی از آقایون... در این دسته عنوان می شه که زن و مرد برابرند به همین دلیل عنوان کردن چنین بحثی اساسا اشکال داره.

2- عده ای معتقدند مهریه فی نفسه بد نیست ولی باید معقول و منطقی باشه. مثلا یکی از دوستان می گفت در حدی باشه که زن در صورت طلاق بتونه زندگی آبرومندی داشته باشه

3- عده ای ( بیشتر تریپ مذهبیون) 14 سکه رو بهترین مهریه می دونن! مهریه حضرت فاطمه زهرا

4- عده ای هم معتقدند که مهریه پشتوانه زن هست و می تونه مرد رو مجبور به تعهد بکنه و از هرز رفتن مرد جلوگیری کنه

5- عده ای معتقدند شاید مهریه به خودی خود انقدر مهم نباشه ( مثلا می گن ما بعد از عقد مهریه رو می بخشیم) اما اینکه پسر در وهله اول برای نشان دادن میزان خواستار بودنشون هم که شده باید مهریه پیشنهاد ی رو بپذیره

6- خوب یه عده هم می گن کی داده کی گرفته! البته این حرفو قبلا می زدن در حال حاضر می دونیم خیلیا دادن خیلیا هم گرفتن

7- بعضیا برای از بین بردن جنبه مادی مهریه چیزیهای معنوی رو پیشنهاد می دن مثل نمی دونم چندهزار شاخه گل یا نوشتن مثنوی معنوی و ... البته با توجه به حکمی که من شنیدم یه قاضی داده بود در مورد مهریه یک خانومی که تعداد شاخه های گل رو با استعلام از گل فروشی قیمتش رو حساب کرده بودن و خلاصه مثل اینکه چند صد میلیون شده بود!

 

و افکار وعقاید متفاوت دیگه! اما مهریه واقعا چیه و چطور باید باشه! و اصلا آیا باید باشه یا نه! نظر شخص من اینه:

1- در یک جامعه برابر که در اون حقوق زن و مرد برابر هست ( یک جامعه ایده آل) که البته حتی کشورهای مدعی مثل غرب هم هنوز نتونستن به چنین ایده آلی دست پیدا کنن و در واقعیت جامعه شون نا برابری بیداد می کنه، بله میشه گفت مهریه یک سنت زوال یافته هست و حتی می تونه توهین به زن هم تلقی بشه اما در جامعه ای که در اون خیلی از قوانین عادی ما توهین به زن هست این آپشن کاملا منتفی هست. در جامعه ای که قانونا زن حق طلاق نداره حق خروج از خانه بدون اجازه مرد نداره ملزم به تمکین هست و ..... نمیشه اصلا در این مورد بحث کرد و اگر قرار هست این موضوع به این شکل مطرح بشه در ابتدا باید تمام قونین تبعیض آمیز و همینطور سنت های تبعیض آمیز از جامعه دور شده باشه که انقدر دوره که من در موردش اصلا حرف نمی ز نم.

2- آپشن 2 رو در آخر بحث می کنم

3- مهریه فاطمه زهرا اونطور که در جامعه مد شده این نبوده است. ظاهرا خیلی بیشتر بوده که من چون دقیقا نمی دونم نمی تونم در موردش بحث کنم ولی قدر مسلم فاکتورهای اون زمان، همینطور کارکرد مهریه با الان فرق داشته و نمیشه اون رو یک اصل بدون تغییر فرض کرد.

4- مجبور کردن مرد یا زن به تعهد مشمئز کننده هست. بنده به شخصه شاهد زندگی های بسیاری بودم که هیج مهریه ای مرد رو ملزم به تعهد نکرده و اگر کرده اون زندگی زندگی نفرتباری بوده. مثلا مردی که زنش رو طلاق نداده بود چون نمی تونست مهریه شو پرداخت کنه و خرج زن و بچه ش رو هم می داد ولی دور از اونها زندگی می کرد و همه افراد اون خاونواده در رنج بودن. و چه بسا روابط خارج از عرف بدی هم این وسط شروع به شکل گرفتن بکنه

5- این م قابل بحثه

6-همونطور که گفتم نمیشه این حرفو زد چون به مدد لطف بعضی حاج آقاها خیلی ها دادن خیلی ها هم گرفتن مهریه رو. خیلی ها هم به روز سیاه نشستن به این خاطر!

7- این هم خوب افه جالبی نیست مهریه اصولا چیزی مادی هست نه معنوی.

 

به هر حال همونطور که گفتم مهریه در صورتی می تونه یک فاکتور منفی باشه که ما در یک جامعه ایده آل زندگی کنیم و از اونجاییکه من آدم خوش بینی هستم معتقدم یک روز به اون نقطه می رسیم اما در حال حاضر ما با یک پدیده در ازدواج مواجهیم که برای عده زیادی به عنوان مانعی در راه ازدواج قلمداد میشه.

اصولا سبک ازدواج در ایران حتا دخترها و پسرهایی که مدت طولانی با هم دوست هستن و حتا کسانی که ارتباط نزدیکی با هم داشتن در نهایت به چهارچوب خانواده ها، سنت خواستگاری و دخالت مستقیم خانواده ها در امر ازدواج و زندگی زناشویی جوان ها منجر میشه. یعنی ما در ایران ازدواج مدرن نداریم و همه ازدواج ها سنتی محسوب میشن. در ازدواج سنتی هم مهریه یکی از فاکتورهای مهم هست.
 

از طرفی عشق در قالبی کاملا متفاوت با ازدواج جا می گیره. در عشق شما با احساسی معنوی روبرو هستین اما در ازدواج مطلقا با یک قرارداد اجتماعی مواجه هستین. و در قرارداد بدون رودربایستی صحبت بده بستان هست. پس طبیعیه که مساله مادیات یکی از فاکتورهای مهم اون م حسوب بشه


 

پس به دلایل متعدد و از جمله اینکه زن از نظر احساسی دوست داره هدیه ای مادی از طرف مرد دریافت کنه و اصولا در طول تاریخ زنها در قبال سکس همیشه حمایتی از طرف مرد دریافت می کردن و خوب در دنیای امروز مهم ترین حمایت می تونه پول باشه مهریه فی نفسه لازمه و بودنش خوب هست ( اینکه ازدواج برابر با سکس نیست قبول ولی خوب محرک اصلی و اولیه ازدواج به نظر من همینه)
 

اما در مورد میزانش و روزیکردی که میشه بهش داشت به نظر من بهترین تعریف در حال حاضر برای مهریه اینه: " هدیه ای که مرد بر حسب توان مادی خودش و بر اساس خواست قلبی خودش به زن پیش کش می کنه".


ممکنه مرد در اون لحظه توان پرداختش رو نداشته باشه ولی در نهایت این توان رو در خودش احساس می کنه که قادره یک روزی این مبلغ رو به زن پرداخت کنه و البته نه به شکلی که مرد رو به خاک سیاه بنشونه و کاری کنه که دیگه قادر نباشه از زیر بارش بلند شه. با توجه به اینکه پیش بینی ما از زندگی مشترک یک عمر هست ممکنه مرد سال ها بعد قادر به پرداخت باشه که در اون صورت به محض توان باید پرداخت کنه و هیچ ربطی به ادامه یا عدم ادامه زندگی نداره.

 

زیبا بود اگر قانونا زن و مرد شریک حقیقی زندگی هم محسوب می شدند و در صورت طلاق بدون برو برگرد همه دارایی تقسیم می شد و در صورتیکه یکی از دو طرف امکان کار کردن نداشت دیگری متحمل مخارجش می شد. چه زیبا بود اگر زن و مرد وارث قانونی اموال هم بودند. چه زیبا بود اگر...

 و چه زیبا بود اگر ما جامعه ای داشتیم شامل زنانی که موجودیتشون به مرد وابسته نبود تا اگر مرد به اونها بی مهری می کرد یا دیگه اونها رو نمی خواست اونها همه چیز رو تموم شده ببینن و برای نیفتادن به چنین روزی مجبور بودن چنین ضمانت هایی از مرد زندگیشون طلب کنن!

 

من خودم به عنوان یک زنی که کار می کنه و این توان رو در خودش می بینه که در هر شرایطی روی پاهای خودش بایسته و خودش رو نبازه مهریه برام کارکردش فقط یک چیز هست! همون مفهوم اولیه! هدیه ای از جانب مردی که منو انتخاب کرده و البته ترجیح می دم خودش این هدیه رو پیشنهاد بده نه اینکه من تعیین کنم و البته نمی خوام میزانش کم باشه چون خواه ناخواه به میزان علاقه ش و میزانی که حاضره برای من مایه بگذاره ربط پیدا می کنه! همونطور که اگه منو به رستوران ارزون قیمت ببره خوشم نمیاد. همونطور که اگه روز تولدم برام کادو نگیره... اوه نه هرگز نمی تونم ادعا کنم یک زن غیرمادی هستم. پول و مادیات با همه جنبه های زندگی ما آمیخته هست و مادی نبودن توی این دنیا یا دروغه یا زیبنده عارفانی انگشت شمار. من که ساده و صادقانه می گم نه دروغگو هستم نه عارف!



در پست بعدی دوباره میریم تو فاز داستان گویی و می خوام داستان واسالیسای عاقل رو تعریف کنم و تقدیم کنم به رز عزیزم!

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تیر1387 توسط الهام غلامی |



توی زندان بودم. تعداد زیادی بودیم. یادم نیست چه حسی داشتم اما بهش عادت کرده بودم مثل یک زندانی خوب با رفتار عالی تصمیم داشتم به همین نحو تا پایان دوره محکومیتم ادامه بدم انگار. آره به وضعم عادت کرده بودم در واقع زیاد هم احساس زندانی بودن نمی کردم اما واقعیت داشت من توی زندان بودم. یه روز متوجه شدم یکی از زندانی ها یکی از میله ها رو از جا درآورده و فرار کرده ظاهرا میله ها زیاد سفت نبودن و راحت این کارو کرده بود. خیلی ها وسوسه شده بودن فرار کنن اما من می ترسیدم. مثل بقیه. هر آن منتظر بودیم نگهبانا برسن میله ها رو دوباره درست کنن و با اسلحه و ...دنبال محکوم فراری برن. عین فیلما. اما هیچ کس دنبال اون زندانی نیومد. هیچ اتفاقی نیفتاد. من اما اصلا به فرار فکر نمی کردم به ادامه زندگی در زندان فکر می کردم اما با دیدن این اوضاع و با وجود ترس، یکهو انگار یه انرژی خاصی پیدا کردم و تصمیم گرفتم فرار کنم. توی تمام مراحل ترس باهام بود اما خیلی راحت میله رو جابجا کردم و از زندان فرار کردم قبل از رفتن، ساعت و چند تا سکه طلا که داشتم با خودم برداشتم و رفتم.

بیرون انگار یه هوای دیگه داشت. دو تا مسیر بود یکی قطار بود یکی هم نمی دونم چی بود. طبیعت، طبیعت ایران نبود. خیلی خاص و قشنگ بود. می دونستم باید سوار قطار بشم. یکی بهم راهنمایی می کرد انگار. می گفت این قطار همه جا میره!!! و تو میتونی هرجا دلت خواست پیاده بشی.


من به اتفاق کس دیگه ای که نمی دونم کی بود ولی احتمالا از زندادن با من همراه بود سوار قطار شدیم من یه روسری قرمز سرم بود. تمام نگرانی م این بود که پیدام کنن مشخصاتم دست پلیس باشه و دستگیرم کنن به این فکر می کردم که باید کاری پیدا کنم و برم شهری که احتمال پیدا شدنم کمتر باشه اصلا به خونواده م فکر نمی کردم نمی دونم چرا اصفهان توی ذهنم بود.

توی قطار همه ش نگران این بودم که شناخته بشم اما ظاهرا نه تنها خیلی ها می شناختنم بلکه با تحسین هم نگاهم می کردن مثل یه اسطوره مقاومت! توی همین فکرا بودم که سکه هام یکی دوتاشون از کیفم ریختن بیرون. این مو ضوع خیلی نگرانم کرد چون علاوه بر اینکه ممکن بود شناخته بشم احتمال اینکه مورد طمع دزدها قرار بگیرم و برام دردسر درست بشه هم زیاد بود. از جمله یه خانومی بهم بد نگاه می کرد...توی همین اضطراب بودم که با صدای زنگ ساعت پا شدم.....

آیا از این زندان خودساخته رها خواهم شد. این کدام زندانه. من به کجا عادت کردم که باید جرات کنم ازش بیرون بزنم و باور کنم کسی دنبالم نمی کنه. زندانی که خودم توش رفتم و خودم هم باید بیام بیرون!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 تیر1387 توسط الهام غلامی |
- قرار خواستگاری گذاشته شده واسه هفته بعد یه حس عجیبی دارم.
- خیلی وقته دلم می خواد یه پستی درباره بحث مهریه بنویسم که حتما خیلی بحث انگیز خواهد بود اگر دوستان نظری در این مورد دارن بگن تا پست کاملی بنویسم در موردش.
- پانته آ این هفته توی کلاس ازمون خواسته طول سال های عمرمون رو به بازه های پنج ساله تقسیم کنیم و برای هر بازه یک جدول بکشیم از خاطرات خوب و بد.......... این تمرین منو خیلی به هم ریخته دارم تمام زندگیمو از روزهای کودکی مروز می کنم و دچار یه حس عجیبیم. گاهی بین نوشته هام اشک می ریزم بعضی خاطرات آزارم میدن و تعداد خاطرات بد از خاطرات خوب بیشتره.... می دونم باید رها کرد می دو نم باید از دست خاطره های خوب و بد رها شد. می دونم سنگینی پاهام برای حرکت به سمت آینده از وزن خاطرات گذشته هست اما نمی دونم چطور میشه از این خاطرات گذشت و رهاشون کرد خیلی سخته.چند تا از خاطره هامو می نویسم بعدا
- دلم می خواد توی خودم جمع بشم سرمو توی قفسه سینه م فرو کنم پاهامو توی سینه م حمع کنم و همینجور مچاله بشم در خودم و هی کوچیک و کوچیک تر بشم اندازه یه نقطه و بعد خودمو با یه آگاهی ناب تماشا کنم و خودمو ببینم نیاز دارم در خودم در خود متراکم شده م فرو برم و تمامیت خودمو حس کنم........

- از بین بچه های کلاس اول فقط اسم یه دختری یادم مو نده به نام "افسانه بیدرنگ" که چشمای درشت و قیافه کمی پخمه ای داشت. یه بار سر کلاس از من خواست اگه مداد قرمز اضافه دارم بهش بدم منم یه دونه نوشو اضافه داشتم بهش دادم اما اون هیچوقت بهم بر نگردوندش. منم روم نشد ازش بخوام. اما هنوز اون مداد قرمزمو می خوام. شاید برای همین فقط اسم اون دختر یادم مونده.



- راستی قرار خواستگاری مال من نیستا در مورد خواهرمه که خیلی بیشتر از خودم نگران شرایطش هستم. نمی دونم چرا ولی همیشه دلم می خواد اون ازدواج کنه قبل از اینکه به خودم نگاه کنم.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 تیر1387 توسط الهام غلامی |

- من هر صبح خانه را به مقصد کار و کار را به مقصد خانه ترک نمی کنم. من هر روز صبح، خانه را با خود به کار و از آنجا به خیابان و سپس به خانه می برم. گاهی با خانه ام به دیدن دوستان می روم و گاهی خانه ام را به پیاده روی می برم. خانه من در جایی نیست که آخر شب ها برای خواب به آن پناه ببرم و سایه امنیتش را بجویم. خانه من اینجاست همینجا در قلب من پناه و امنیت من !

- در کوچه تاریکی که می گذشتم لکه سیاهی که شکل مشخصی نداشت به من نزدیک می شد مثل یک لکه سیاه واقعی تغییر شکل می داد و هر آن می ترسیدی به زمین بریزد. نزدیکتر که شد یک گردی سفید هم درون آن مشخص شد. تزدیکتر که شد سلام کرد و گذشت. او را نشناختم!

- حضور ناگهانی زیبا توی زندگیم خاطرات دانشگاه رو برام زنده می کنه. عجیب نیاز دارم به خیابون های رشت سرک بکشم. از شهرداری تا علوم پایه پیاده برم. مغازه ها رو نگاه کنم. توی پارک شهر قدم بزنم. گلسارو گز کنم. خیابون منظریه رو برم بالا و برگردم. روبروی هتل پردیس منتظر سرویس باشم جمعه ها با سرویس برم شهر سیب زمینی پیاز بخرم و انقد عجله کنم تا به تنها سرویس برگشت به خوابگاه برسم که طعم این استرس برای همیشه باهام بمونه. دلم می خواد توی راهروی الکترونیک پلاس بشم سر گشتگی هامو مرور کنم... من همیشه سرگشته بودم هیچوقت توی زندگیم نبوده که بگم: خودشه! من در جای درستم قرار گرفتم. (مگر معدود لحظاتی در کلاس نقاشی یا یوگا و گاهی وقتی اقتصاد می خوندم یا وقتی به صدای لالایی کسی که دوستش دارم گوش می کنم!)
وای چقدر به مرور خاطراتم نیاز دارم........

دارم زندگیمو ساده سازی می کنم. برای کم کردن استرس مجبورم برنامه ریزی منطقی تری داشته باشم و خیلی از کارهامو از فعالیت های روزانه م حذف کنم و مجالی برای هضم فعالیت هام برای خودم بگذارم. از حرکات شتابزده و سطحی و بی هدف خسته شدم. نیاز دارم به آرام جان برسم در سکوت آرامش بدون عجله و با ساعاتی فقط برای خودم!

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 20 تیر1387 توسط الهام غلامی |
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد          که این سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد        غم های عالم او را شادی دل فزاید



دوستانی که کامنت گذاشتن ببخشن سر فرصت همه رو می خونم و جواب میدم




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تیر1387 توسط الهام غلامی |

1- این داستان زیبا تمثیلی هست. منظور از این زشتی اینه که اون با معیارهای جامعه جور در نمیاد.

2- قو بودن و اردک بودن یا عقاب بودن یا هر چیزه دیگه ای ارزشی برای کسی ایجاد نمی کنه. این داستان، قصه خودباوری هست. هر آنچه هستی را بپذیری و با آن به کمال بودنت برسی

3- من این داستان رو از چند بعد می خوام بررسی کنم و برای هر جنبه ای که بهش می پردازم عنوانی قرار میدم

 
مادر-اردک


مادر-اردک قصه ما مثل هر مادری در آغاز بی قید و شرط فرزندش رو می پذیره و سعی زیادی هم می کنه تا اونو بپذیره و کمکش کنه اما نمی تونه. اگه از دید مادر-اردک به قضیه نگاه کنیم اون آبرو رو به فرزندش ترجیح میده. مادر-اردک هم اسیر خواست های جامعه هست و کسی هیچوقت به مادر-اردک یاد نداده هر کسی فی نفسه ارزشمنده و برای دوست داشتن و پذیرفتن افراد باید اونها رو به همان صورتی که هستند بپذیریم نه اینکه سعی کنیم دیگران رو در قالب دلخواه خودمون در بیاریم. مادر-اردک هم خودش موجود بیچاره ای هست که اسیر سیستم مریضیه. مادر-اردک خودش به هیچ خودباوری ای نرسیده اون خودش هیچوقت خودش نبوده پس چطور میشه انتظار داشت تا جوجه اردک رو کمک و راهنمایی کنه و پرورش بده.... چه بسا مادر-اردک خودش قویی پوسیده زیر نقاب اردک باشه....

 
جامعه اردکها

جامعه اردک ها جامعه بیماریه. این جامعه اصول و ارزش های مشخصی داره و هر کسی حتا کمی از این ارزشها عدول کنه با این عبارت مواجه می شه: "از ما نیست" اونها معیارهای دقیقی برای خودی و غیر خودی دارن و حاضر نیستن به هیچوجه غریبه ای رو داخل خودشون راه بدن. اونها هر چی می گذره خشک تر و متحجر تر میشن و انقدر قالب فکریشون رو هر روز کوچیک و کوچیک تر می کنن که یواش یواش همه افراد جامعه رو وادار به زدن نقاب می کنن.... جامعه ای پر از نقاب. بعضی ها بیش از یک نقاب دارن و این یه بازی هولناکه. اونها هیچوقت نمی فهمن چی هستن؟ کی هستن؟ چی می خوان؟ از چی لذت می برن؟ و اصلا برای چی به این دنیای فانی اومدن اونا از صبح تا شب مشغله شون حفظ نقاب هست و ساختن نقاب های جدیدتر و زیباتر و فریبنده تر... محبوب تر یعنی اینکه نقابت فریبنده تره!

جامعه اردک ها به اردک ها هم نقاب می زنه همه توی جامعه اردک ها افسرده، دلزده، مضطرب و غمگینن و کسی نمی دونه چرا. شاید هم از این افسردگی دفاع می کنن و اونو موجه و گاهی ناشی از یک فلسفه عمیق عنوانش می کنن. اما واقعیت در پس نقاب ها نهفته و کسی نمی دونه و اونی هم که می دونه جرات ابرازش رو نداره.

در جامعه اردک ها به همین دلایل اعتیاد رواج پیدا می کنه. اعتیاد به تو کمک می کنه زخم های عمیقت رو فراموش کنی!

و جالبه بدونید که توی این اردک ها اونهایی که زیر نقاب رنج بیشتری می کشن جوجه اردک و مادرش رو بیشتر تحقیر می کنن. (درک این مطلب کمک می کنه تا ما کمتر از جانب دیگرانی که ما رو نمی پسندن رنج بکشیم. چرا که می دونیم اونها زیر نقاب در حال رنج کشیدن هستن و خشمشون رو بر سر کسی آوار می کنن که سعی می کنه خودش باشه. کاری که اونها نکردن)

 

درباره خود جوجه اردک و قوها هم صحبت خواهیم کرد و بعد یه تحلیل متفاوت هم از این افسانه زیبای کودکانه خواهیم داشت.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 16 تیر1387 توسط الهام غلامی |

- از مانتو فروشی میام بیرون توی راه یکی از همکارای مردمو با خانومش می بینم. حسودیم میشه قصد داشتم برم پاساژو بچرخم اما دیگه نمیرم تنهایی حال نمیده!

-  چند روز پیش داشتم فکر می کردم اگه یه پسری بودم توی سن ازدواج هیچوقت دختری مثل خودم رو انتخاب نمی کردم...............................شاید دلیلش اینه که از خودم راضی نیستم و فکر می کنم نباید اینجوری باشم... آره نباید باشم احساسات لطیف یک الهام زیر خشونت یک زندگی یکنواخت مدفون شده همین!

- پانته آ می گه مسیری رو دارید میرید کسی رو می بینید از هم قدم شدن باهاش خوشحال میشید چون از تنهایی درتون میاره.... همسر شما کسی نیست جز یک آدمی که هم مسیر شماست.... اگه هم مسیرتون آدم خوبی نبود یا خیانت کرد یا آزارتون داد دلیل نمیشه که مسیر رو به خاطرش زیر سوال ببرید. و گاهی اتفاقا لازمه مسیری رو بریم و هم مسیرمون رو تغییر بدیم.... هم مسیر ما استاد ما هم هست! آیا باید به خاطر عشق به معلم توی کلاس درجا بزنیم...........؟

- پانته آ می گه همسر شما آینه تمام قد شماست... هر چقدر هم این مفهوم سخت باشه باید بپذیرید که شما خودتون رو در او می بینید. اگر رفتار آزار دهنده ای داره چیزی در درون شماست که آزار دهنده هست و دلیل جذب اون آدم بوده

- و حضور هیچ کس حتی رهگذر ناشناسی که از کنارتون می گذره و وقوع هیچ اتفاق خوشایند یا ناخوشایندی تصادفی نیست. همه اینها از یک نظام هوشمند تبعیت می کنه

-  اگه اتفاقی به این وبلاگ سر زدی بدون چیزی در این وبلاگ تو رو فراخونده چیزی تو رو جذب کرده درسی توش هست یا آغاز راهی نو برای تو

- و بهترین اتفاق ها اتفاقا تلخ ترین اونهاست. اتفاق هایی که مهم ترین درس ها رو برای ما دارند. سخت ترین چیزی که باهاش مواجه می شیم اتفاقا بیشتر از بقیه برای ما لازمن.

- و پانته آ می گه حتا در صورت نارضایتی از وضعیت زندگی یا فضایی که توش هستید یاد بگیرید به فضا به شرایط به کشور به شهر به خونه و محیطتون احترام بگذارید. این احترام سرآغاز شکوفایی همه تغییراتی ست که نیاز دارید.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 تیر1387 توسط الهام غلامی |
جوجه اردک خیلی بچه تر و نا توان تر از این بود که بفهمه چرا اوضاع اینطوریه. اعتماد به نفس نداشت تا خودشو باور کنه. اون فقط دچار یه تحقیر دائمی بود و کاری از دستش برای نجات خودش بر نمی اومد. باز توی اون عالم بچگی سعی کرد اوضاع رو بهتر کنه فشار زیادی به خودش آورد تا شبیه بقیه رفتار و زندگی کنه اما نشد که نشد.


عشق مادری بر خلاف آنچه که در شعرها و قصه ها هست هم بالاخره حدی دارد و مادر چاره نداشت حیثیت خانوادگی از عشق فرزند سبقت گرفت و مادر-اردک، جوجه اردک زشت رو از خونه بیرون کرد.
زندگی جوجه اردک که تا حالا با تحقیر و توهین و طرد و بی حرمتی وتنهایی عجین بود حالا به دربدری هم گرفتار شد و از این به بعد اون کارتن خواب و خیابانی و بدبخت هم بود... که نه جایی برای خواب نداشت نه آغوش امنی نه نوازشی و نه اصلا حتی نون شبی!
شرح بدبختی ها و فاجعه های زندگی جوجه اردک رو نمی گیم. اون هر جا می رفت و هر کاری می کرد گند می زد. بارها نزدیک بود جونشو از دست بده. همیشه گرسنه و سرمازده و یخزده بود. گاهی هم اگر کسی دلش می سوخت و می خواست کمکی کنه این کمک هرگز نمی تونست کمک اساسی ای باشه.
حالا تصور کن توی اوج این بدبختی و تنهایی تو یهو سرتو بالا بگیری و یه دلخوشی پیدا کنی. یه دسته قوی زیبا ببینی که توی آسمون، با شکوه و زیبایی تمام پرواز می کنن. بال های زیبا، بدن قشنگ و... خلاصه تایید کاملی از قدرت خداوند در پهنه هستی!

اما تو ناشکری نمی کنی. تو یه جوجه اردک زشتی. کارتن خواب و بیکار و طرد شده و و لگردی. این زندگی تواه و کاریشم نمیشه کرد اما رویا که میشه داشت!

چی می شد منم یه قو بودم..................... با هر بار دیدن قوهای زیبا توی آسمون، دلت یهو می ریزه...........و البته اصلا توی خوابم نمی بینی که این رویا از دل یه حقیقت بلند بشه. حقیقت اینه که من یه قو هستم و تمام این سختی ها به خاطر این بوده که من زیباترین و بهترین بودم و فقط نمی دونستم.

و یک روز که مثل هر روز دنبال روزمرگی خودم دارم پرسه می زنم دو تا قوی زیبا می بینم و توی یک مکالمه اعجاز انگیز و جادویی اونها به من می فهمونن که من یک قو هستم....به زیبایی اونها.... من بزرگ شده بودم و خودم نمی دونستم.


 

این یک داستان قدیمی و جهانی هست. این داستان خیلی از ماهاست. اما آیا می شه این داستان رو به گونه دیگه ای هم نوشت؟ بله میشه

داستان جوجه اردکی من خیلی متفاوته. هر جوجه اردک زشتی داستان شخصی خودشو داره.... بر می گردیم به داستان تا ببینیم چه اتفاقات دیگه ای ممکن بود بیفته:

1- وقتی مادر-اردک تصمیم می گیره به خاطر حیثیت خانوادگی، جوجه اردک رو بیرون کنه جوجه اردک حاضر به تسلیم در برابر سرنوشت نیست. گریه می کنه، التماس می کنه. قول میده که از این به بعد اردک خوبی باشه و تمام سعیشو بکنه تا خودشو با بقیه وفق بده تا اقلا آلاخون والاخون نشه... استدلالش هم اینه: حداقل یه سقف و یه غذایی اینجا هست. اینجا امنه. حتی اگه دم در گدایی کنم!  

و وای بر ما اگه به این امنیت بچسبیم به هر قیمتی!

2- به محض اینکه می فهمه شبیه بقیه نیست با هوش و نبوغی که داره میره یه ماسک اردک تهیه می کنه و میره توی ماسک.... تصور کنید بچه قو وارد نقاب اردک می شه فقط برای اینکه تایید اردکها رو بگیره. اون از این حقیقت غافله و یک عمر زیر نقاب می پوسه اما نمی فهمه که اون اردک نیست. نقاب خیلی هوشمندانه طراحی شده و خودش رو هم گول می زنه.

و وای به ما اگر به این نقاب بچسبیم


ما تبدیل به یک نقاب اردک با یه جسد پوسیده و تاول زده قو در اون میشیم. چیزی در ما می پوسه ما احساس می کنیم رنج می کشیم اما نقابو برنمیداریم چون می ترسیم چون از آنچه هستیم خجالت می کشیم و بعد از مدتی دیگه اون هوش و نبوغی هم که ما رو وادار به یافتن نقاب کرد هم زیر نقاب می پوسه .
و البته گهگاهی هم پیش میاد که یک اردک شیطون وباهوشی هم پیدا بشه و بفهمه ما زیر نقاب زندگی می کنیم و حتی ممکنه آبروی ما رو ببره اما ما برای حفظ نقاب هر کاری می کنیم و همیشه در یک ترس دائمی از افتادن نقابیم ضمن اینکه ته دلمون از این دوگانگی در رنجیم.

3- ممکنه از خونه بریم اما هیچوقت جرأت نکنیم سرمونو بالا بگیریم و چیزی فرای زندگی روزمره مونو ببینیم ممکنه هرگز جرأت نکنیم رویای احمقانه ای به ذهنمون راه بدیم ( و اصولا همه رویاها به نظر کمی یا زیادی احمقانه میان و اصولا احمقانه ویژگی بیشتر کارهاییه که یه بچه قو می کنه پس به خودتون امیدوار باشین) و وای بر ما اگر رویایی در دل نداریم و می ترسیم احمق باشیم.

وای بر ما اگر زندگیمونو به نفرین قبیله اردکها تلف کنیم به جای پروراندن جوجه اردک زشت درونمون.

4- ممکنه رویا هم داشته باشیم ممکنه جرأت خیالبافی هم داشته باشیم ولی انقدر از خودباوری دوریم که وقتی قوها سعی می کنن ما رو متقاعد کنن که ما شبیه اوناییم باور نکنیم. بدبینی هامون واقع گراییمون و عادتمون به زندگی جوجه اردک زشتی باعث بشه ترجیح بدیم حرف قوها درست نباشه. ترجیح بدیم اصلا موفق نباشیم خوشبخت نباشیم پولدار نباشیم و در حالیکه قو هستیم به خاطر ناباوریهامون به زندگی سگی مون (!)بچسبیم

و وای بر ما اگر سخت باور کنیم اگر بهانه بیاریم و حرف های قشنگ رو قبول نکنیم اگه سخت شده باشیم.

5- یه اتفاق دیگه هم ممکنه بیفته و اونم اینه که مادر-اردک یه زن قوی باشه و به جای اینکه شما رو از خونه بیرون کنه نگهتون داره و با وجود سختی ها کمکتون کنه تا به طبیعت قو بودن خودتون در پناه آرامش خانواده نزدیک بشید و بقیه رو هم وادار کنه به شما با تمام آنچیزی که هستید احترام بگذارن. احتمال این اتفاق یک در میلیون هست.

 

بجث در این مورد ادامه خواهد داشت و تحلیل کامل داستان در پست های بعدی خواهد آمد.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 11 تیر1387 توسط الهام غلامی |

- اولین احساس امروز صبح: به زور می گم خدایا شکرت خدایا شکرت ولی فرقی توی حالم نداره چون مسبب ناراحتیم خدا نیست.

- دوباره باید لباس مشکی بپوشم و دوسش ندارم (نگران نشید منظورم مانتو شلوار مشکی ایه که همیشه می پوشم)

- هوا خوبه درختا قشنگن دنیاخوبه منم خوبم فقط کلی چربی اضافه دارم که باید از خودم جدا کنم

- لیوان شیرو سر می کشم اما نه مثل آدمی که ازش لذت می بره بلکه مثل زن حامله ای که برای سلامتی بچه ش مواد لازم رو به بدنش می رسونه

- لیوان شیرو سر می کشم نه به عنوان صبحونه بلکه مثل یه بازیچه برای بچه ای که شیر دوست داره و با انگشت چربی بسته شده روی لیوان رو برمی داره و به دهنش می بره....

- یاد اون صحنه زیبای فیلم روزی روزگاری در آمریکا می افتم که پسره به امید اینکه بتونه دختر خراب محله رو راضی کنه....توی عالم بچگی و با پول تو جیبی ش یه نون خامه ای برای دختره می خره و میره دم درشون. بهش می گن دختره نیست و اون نون خامه ای به دست جلوی در خونه دختره منتظرش می مونه. بعد شروع می کنه به ناخنک زدن به نون خامه ای و خلاصه انقدر اینور اونور کیک رو انگشت می زنه تا بالاخره طاقت نمیاره و می خوردش...این حس لطیف توی فیلمو خیلی دوست دارم.... آقای کازابلانکا لطفا یه پست درباره این فیلم بنویسید. مرسی!

- دفترچه خاطرات سارا رو برمیدارم تا براش پست کنم. شاید وجود این دفتر باعث شده خل بشم شایدم اثر انرژی سارا توی اتاقم باعث این اتفاق شده اما حس می کنم نیاز دارم کمی بیشتر به احساسم توجه کنم و عمیق تر در خودم غرق بشم.

- تعریف سارا از من: تعادل پایدار.....

- تعریف من از سارا: یه خل و چل دوست داشتنی

- امروز به زن چادری توی خیابون دقت می کنم. جوراب آبی راه راه شلوار چیت کهنه آبی گل گلی دمپایی کهنه پشت کمی خمیده بسیار آرام راه میره و هر چند قدم می ایسته و اینور اونورو نگاه می کنه.

- سر ایستگاه نونوایی سرویس نگه نمیداره منم چیزی نمی گم رباب غرق خوابه و دلم نمیاد بیدارش کنم با خودم می گم کاش سیما نون بخره...و می خره

- یه گل صورتی و یه سفید از محوطه شرکت می چینم. باید تلاش کنم برای اینکه لحظه هام لحظه های بهتری باشن. باید در اجبارهای زندگیم چیزهای خوبی پیدا کنم.

- " ببین من با وبلاگ نوشتن حال می کنم. خواهش می کنم انقدر به داشتن این تنها دلخوشی من غر نزن و سعی نکن تبدیل بشی به کسی که همه چی براش جدی و درست و به قول سارا پایداره..." اینارو صبح کودک درونم به من می گفت.

- یکی از مدیرای شرکت در حالی از کنارم رد شد که من داشتم از گل هایی که چیده بودم (و این کار خیلی غیر معموله توی فضای مردونه شرکت) لذت می بردم. حس کردم توی دلش گفت: مزخرف! چون به محض اینکه از کنارم رد شد این کلمه به ذهنم تداعی شد حس می کنم انرژیشو گرفتم.....و بعد فکر کردم چه آدم مزخرفی! ولی بعد گفتم فقط برای امروز همه را دوست بدار!

 

بقیه داستان جوجه اردک پست بعدی!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 10 تیر1387 توسط الهام غلامی |

به علت استقبال دوستان بیشتر از این منتظرتون نمیذارم

اصل داستان:

اون تخم یه کمی عجیب بود. شبیه تخم های دیگه نبود یه کمی بزرگتر بود اما اردک قصه ما توجهی نکرد مثل همه ما که گاهی به چیزهای خیلی مهمی بی توجه می شیم و زیر سبیلی رد می کنیم و بعدا همون چیز پیش پا افتاده کلی دردسر میشه برامون خلاصه مادر-اردک قصه ما روی همه تخم ها از جمله تخم عجیب خوابید و ندونست یکی از این تخم ها مال خودش نیست...


زمان گذشت. غریزه سالم مادر-اردک مسیر درست خودش رو طی کرد و خلاصه جوجه ها سر از تخم در آوردن.مادر-اردک خیلی خوشحال بود. بچه هاشو زیر بال و پر می گرفت و با خودش اینور اونور می برد. اصلا هم مهم نبود که یکی از جوجه ها از بقیه یکمی زشت تره. اصلا برای عشق بی قید و شرط مادرانه این چیزا مهم نیست چون همه شون پاره تنشن و سوای قابلیت هاشون برای مادر ارزشمندن....همونجوری که هستن خوبن....


و چقدر همه ما تشنه چنین عشقی هستیم و چقدر همه ما ازش محرومیم ( حتی از طرف مادرهامون) و چقدر همه ما ناتوانیم از ارائه چنین عشقی به کسی. حتی بچه هامون!

خلاصه از اونجاییکه در چنین مواقعی، توی فضای بسته همیشه همه چی خوب پیش میره و مشکل از اون لحظه ای آغاز میشه که محیط ( مشکلات زندگی، نگاه های دیگران و ...) توی روابط دخالت می کنن، توی رابطه جوجه اردک زشت و مادرش عشق بی قید و شرط کم کم تحت تاثیر مسائل بیرونی قرار می گیره. جوجه اردک زشت نمی تونه مثل بقیه خواهر برادراش کارهای اردکانه (!) بکنه و یه کمی دست و پا چلفتی به نظر میاد و مامان-اردک صبور قصه ما با وجودی که از اول سعی زیادی در تعلیم جوجه اردک زشت می کرد کم کم شروع کرد به خسته شدن و از همه بدتر نگاه های همسایه ها بود. همه با دیدن جوجه اردک زشت شوکه می شدن نگاه غریبی به مادر-اردک می کردن و با هم پچ پچ می کردن. پشت سر مادر توی محل حرفهایی پیچیده بود که گاهی به گوشش هم می رسید و اونو خیلی ناراحت کرده بود....پاهاشو نگاه شبیه قوم و قبیله ما نیست اصلا....نگاش کن چطوری شنا می کنه......چرا این انقد سیاهه......چرا این شکلی حرف می زنه!

اون با وجودی که خیلی کوچیک بود کم کم متوجه شد که یه جای کار می لنگه کم کم فهمید شبیه بقیه نیست و احساس سرخوردگی عمیقی از این موضوع می کرد.


گوشه گیر شده بود و با خواهر برادراش اینور اونور نمی رفت و همین موضوع اوضاع رو خرابتر می کرد. مامانش هم که تا حالا سعی می کرد اونو مثل بقیه بچه هاش دوست داشته باشه از رفتارهای عجیب غریب این جوجه زشتش دیگه شاکی شده بود و همه ش می گفت: خدایا مگه من چه گناهی به درگاه تو کردم که این بچه ناخلفو به من دادی!

نذر و نیاز و آه و زاری هم برای درمان و به راه راست اومدن جوجه اردک فایده نداشت!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تیر1387 توسط الهام غلامی |
1- امروز به طور ناخودآگاه رفتم و توی اینترنت دانشگاه های سوئد رو جستجو کردم....چرا؟ نمی دونم اما همینجوری علکی فقط از فکر اینکه احتمال تغییری توی زندگیم هست خوشحال شده م یه موجی اومده توی دلم که خوشحالم می کنه.
2- دیشب یه خوابی دیدم چیزی از خواب یادم نمیاد اما آرامش ذهنی عجیبی بهم داده حس می کنم یکجور شهود پیدا کردم اما یه شهود گنگ.....شهودی که قادر نیست حرف بزنه حس می کنم همه چیزو می فهمم و می دونم اما نه می تونم به دیگران و نه می تونم حتی به خودم توضیح بدم.
3- الهام من تو رو دوست دارم و همانگونه که هستی می پذیرم.
4- پریروز توی کلاس یه مدیتیشن برای دیدار با کودک درون داشتیم.... کودک درون من موهای آشفته ای داشت موهایی نیازمند نوازش
5- داستان جوجه اردک زشت رو همه می دونید. دوست دارید از زبان الهام هم بشنوید با یک تحلیل الهامی؟


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 4 تیر1387 توسط الهام غلامی |

وبلاگ زن بودن این روز را گرامی می دارد و از همه کسانی که به نوعی به همسران، دوستان، مادران و دختران خود هدیه می دهند تشکر می کند.
هر روز روز زن است هر روز روز مرد است... بیاییم ورای زن بودن و مرد بودن به انسان بودن احترام بگذاریم. بیایید هر روز بر دستان آنانکه دوستشان میداریم بوسه بزنیم! بی بهانه هدیه بدهیم و بی مناسبت جشن بگیریم!
بیایید جشن بگیریم نه تنها با نزدیکانمان که با تمام درختان و پرندگان و آسمان! با تمام اشیا با تمام چیزها و کسان!
بیایید احترام بگذاریم به کسانی که شایسته احترام هستند و به کسانی که شایسته احترام نیستند! و یک روز می فهمیم که همه شایسته احترامند.... بدنت، روحت، صندلی ای که روی آن نشسته ای، دستگاهی که با آن کار می کنی، زمینی که روی آن گام بر میداری، همکاری که پشت سرت حرف می زند، مدیری که قدرت را نمی داند....آسمانی که بیدریغ مهر می ورزد... خورشیدی که بیدریغ می تابد.... و نعمت هایی که قبل از اینکه شایستگی شان را بیابیم به ما داده شده اند.....

بیایید با تواضع و لبخند و عشق و احترام با همه بیامیزیم فقط برای امروز!

فقط برای امروز نگران نباش

فقط برای امروز خشمگین نباش

فقط برای امروز صادقانه کار کن

فقط برای امروز همه را دوست داشته باش

فقط برای امروز سپاسگزار باش

 
( پنج جمله فوق اصول ریکی هستند)

( قید فقط برای امروز بار سنگین همیشه خوب بودن را از دوش شما بر می دارد و با احساس رهایی و آزادی و با عشق تنها به این لحظه، زیباترین تجربه ها را برایتان به ارمغان می آورد. امتحان کنید!)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 2 تیر1387 توسط الهام غلامی |

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی. . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

 

 
درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin