زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- می ترسم آخرش در حسرت انگشتان پر مهر تو لای موهام از دنیا برم!!!!
- در داستان هرا و زئوس یه روز اون دو تا مثل همیشه با هم جر و بحث داشتن... بگو سر چی! سر اینکه کدومشون از روابط زناشویی شون بیشتر لذت می بره. هی زئوس می گفت تو بیشتر حال می کنی هرا هم می گه نخیر جنابعالی بیشتر حال می کنی که هی میری سراغ این و اون..... خلاصه بحث بالا گرفت و اینا دیدن به نتیجه ای نمی رسن رفتن پیش کارشناس ( کارشناس یه الهه ای بوده که دو ج نسی بوده یعنی هم زن بوده هم مرد برای همین احساس هر دو رو کاملا درک می کرده!!!!!) یه جوابی میده که نگو و نپرس! میگه اگه لذت ج نسی 10 قسمت باشه 9 تاشو زن می بره یکیشو مرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ - می گن یه جایی یه استادی به یه دانشجوی دختر یه پیشنهاد بیشرمانه داده. این وسط بیشتر از همه کی حالشو برده؟ تشکلی که مدتی بوده دنبال یه بهونه توپ می گشته..... و دانشجویایی که کل ترم درس نخوندن و حوصله امتحانها رو ندارن.... و ما هم که داشتیم از شرافت و انسانیت نا امید می شدیم از این اتفاق خوشمون اومد! - تصور کنین توی فرم استخدامی خانوما تاریخ پریودشونو سوال کنن و در آن تاریخ 3 روز مرخصی استحقاقی به خانوما مرحمت کنن......جان! - آخ مززززه میده آخ مزززه میده تلفنت دو بار سر 59:59 قطع بشه و باز تو هنوز سیر نشده باشی!!!!!!!! - یه آقای گرگه ای بود که دنبال یه پرنده ای که ما باشیم دویده بود. سالها طرح و نقشه و تله و دام و سالها زبل بازی از ایشون و گریز از ما..... تا اینکه گرگه خسته شد و یکی دو هفته پیش شنیدم رفته با یه خانوم پرنده دیگه عقد کرده...........درسته که خوشحالم که دیگه سایه آقا گرگه دنبالم نیست اما خوب راستش....یه چیزی بگی نگی کمه انگار توی زندگیم! - داداشمان میگه صدای تو جووووووووون میده واسه دکلمه... ما هم خر کیف شده ایم کمی صدای خودمان را با شعرهای فروغ قاطی کنیم یه سی دی درست کنیم همینجوری واسه دل خودمان! - چند روزه دارم به رسالت زندگیم فکر می کنم. شما فکر می کنید رسالتی که شما باهاش به دنیا اومدید چی بوده؟ منظورم هدف نیستا! هدف چیزیه که با به دست آوردنش تموم میشه اما رسالت، بزرگه! انقدر بزرگ که رسیدن نداره بلکه فقط روشنگر مسیر شماست.... میشه رسالتتون رو در چند جمله کوتاه بگید؟ راستش اولین چیزی که به ذهن من اومد و نوشتم خیلی چیز عجیبی بود... یه کمی باهاش مشکل دارم و دلم می خواد رسالتمو بازتعریف کنم! - کتاب سیری در کمال فردی نوشته کنت بلانکارد رو به دوستان توصیه می کنم. توی زندگی آدم به چیزایی هست و یه کسایی که عملا و منطقا خیلی بدردبخور نیستن اما شما دوسشون دارید و مثل یه تابلوی قشنگ به دیوار دلتون آویزون می کنید و گاهی این تابلوی قشنگ براتون ارزشی بیشتر از نون شب....و یا حتی نفس... پیدا می کنه.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
بابت توجه
و علاقه ای که دوستان نشون دادن و کامنت هایی که بعضا عالی بودند تشکر می کنم. قبل
از اینکه تحلیل خودم از داستان رو بیارم
لازمه چند نکته رو یادآوری کنم تحلیل
الهامی ماجراهای زئوس و هرا: همه ما
زئوس ها وهراهای بیشماری در دنیای بیرون دیده ایم. این داستان هر روزه ما آدمهاست.
عشق، خیانت، حسادت، وابستگی، رنج.....اما من می خواهم اینبار از یک منظر دیگر به
داستان نگاه کنم. چشم هایمان را ببندیم و کمی در درون خود به سکوت بنیشنیم! نوشته شده در تاريخ شنبه 25 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
هرا، زن بینوا حاضر است برای حفظ
شوهرش ( و به قول بعضی ها حفظ زندگی اش.....) هر کاری بکند.
مدارا می کند، اوضاع خرابتر می شود. جادو و جمبل می کند، فایده ای
ندارد. رقیب ها را تهدید می کند، کاری از پیش نمی برد...حتا به شیوه های مزبوجانه ای نیز متوسل می شود مثلا برای جلب
رضایت شوهر علیرغم میلش بچه دار می شود ( هرا شخصا هیچ تمایلی به مادر شدن ندارد و
فقط شنیده است که: مادر جون بچه بیاری همه چی درست میشه شوهرتم سر عقل میاد!!!!!!
آخ آخ از این توصیه های خاله زنکی!). یا مثلا به هزار زحمت خود را به رودخانه ای
جادویی می رساند که می گویند زنی که در این رودخانه شنا کند بکارتش را دوباره به
دست می آورد.... و فقط برای جلب رضایت و توجه زئوس....یا کمربند زیبایی آفرودیت را
قرض می گیرد تا خود را زیبا و جوان نگه دارد....(خلاصه پوستشو می کشه دماغشو عمل
می کنه کلاس بادی بیلدینگ میره.....) اما امان از دل بیرحم زئوس که به هیچ شیوه ای
رام شدنی نیست. زئوس به هیچ یک از تلاش های هرا اعتنایی نمی کند! تعقیب و گریز
رقبا هم دیگر فایده ای ندارد. نوشته شده در تاريخ جمعه 24 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
و سیصد سال طول کشید آن عشق بازی
حیرت انگیز!!!!!!! هرا و زئوس یک جفت بینظیر هستند. درست
است که یکی آزادی طلب است و یکی متعهد اما زمینه ای که آن دو با هم اختلاف
دارند کاملا یکسان است. هر دو عاشق عشق بازی و هر دو سرشار از انرژی ج نسی! ضد حال اینه که جمعه بیای سر کار......حال اینه که همون جمعه ای هم که اومدی سرکار وبلاگ نویسی رو ترک نکنی! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
امروز می
خواهم قصه افسانه هرا را بگویم. هرا خدابانوی تعهد، مشارکت و ازدواج! زئوس را
که به خاطر دارید! پادشاه خدایان! زئوس که پس از یک نبرد طولانی با تایتانها که
خدایان پلیدی و زشتی بودند، به کمک برادرانش و به خاطر اینکه جادوی صاعقه را می
دانست و از راز صاعقه ها باخبر بود و با استفاده از همین قدرت بر آنها پیروز شد و
فرمانروای مطلق جهان گشت...جهانی زیبا که هر یک از برادران و خواهرانش در راس یکی
از امور قرار گرفتند. پوزیدون خدای دریاها، هادس خدای مردگان، دیمیتر خدای
کشاورزی، هستیا خدای آتش و ....زئوس خود خدای خلاقیت، آزادی و رهایی است. او بیخود
پادشاه خدایان نشده است. جذاب ترین شخصیت افسانه های اسطوره های یونان از نظر من
زئوس است. بقیه داستان پست بعدی ( به روش سریال های تلویزیونی برای جذب مخاطب) نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
از کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی نوشته باربارا دی آنجلیس
بسیاری از مردم تداعی معانی مثبتی با کلمه تعهد ندارند. بویژه مردها در برابر تعهد دادن مقاومت می ورزند چرا که آن را معادل محرومیت و اسارت می گیرند. معتقدم که تعهد تاثیری کاملا متفاوت خواهد گذاشت. بدین معنا که از هرز رفتن انرژی روحی شما دردیگر جهات جلوگیری می کند و به شما این امکان را می دهد که ا نرژی تان را تنها بر روی یک نفر متمرکز کنید. آزاد هستید تا خود را غرق رابطه تان کنید. عشق بورزید، آنهم تمام و کمال و بی هیچ محدودیتی. تعهد موجب می شود خود را رها کنید و تسلیم شوید. آنهم نه به معشوقتان بلکه به خود عشق که این نیز به نوبه خود هنگامی تحقق می یابد که با فرد مناسب باشید. تعهد به شخص مناسب شما را از لحاظ احساسی آزاد می کند. تعهد به شخص نامناسب شما را از لحاظ احساسی دربند می کند. دیروز صحبتی با یک دوست داشتم که به نظرش عنوان کردن تعهد در یک رابطه عجیب می اومد! این پست رو به خاطر ایشون نوشتم. - در مورد پست قبلی من مطمئنم که اون آقا انتخاب مناسبی نداشته به همین دلیل احساس خلا توی زندگیش می کنه. ممکن هم هست که انتخاب مناسبی داشته باشه ولی ارزش تعهد رو در غنای احساسی دست کم گرفته و نمی دونه زندگیش رو در معرض چه تهدیدی قرار میده. درست مثل اعتیاد می مونه که تقریبا همه معتادا فکر می کنن که هر وقت بخوان قادرن ترک کنن و همین تصور باعث میشه نتونن بیماریشون رو درمان کنن. اون آقا هم فکر می کنه دست خودشه و هر وقت بخواد می تونه به روابط نامشروعش پایان بده. من حتم دارم اون زندگی خانوادگیش رو به تباهی خواهد کشوند. و اگه یادتون باشه درباره پرسفنه که الهه انعطاف پذیری، پذیرش و نوسان احساسی هست صحبت کردم. در پست بعدی درباره هرا خدابانوی تعهد صحبت خواهم کرد. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 19 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- برای یک کار اداری، مدتی با آقای "م" در ارتباط زیاد تلفنی و حضوری بودم. در همون برخوردهای اول متوجه نگاههای خاصش شده بودم ولی از اونجاییکه چند بار کلمه "خانمم" را در بین حرفاش شنیدم و دیدم متاهله گفتم خوب لابد نگاهش اینطوریه و جدی نگرفتم.
تا اینکه بعد از مدتی که اتفاقا کار من باهاش تموم شده بود ولی ایشون اصرار داشتن که هنوز احوال ما رو بپرسن و ما هم اینو گذاشته بودیم به حساب بیش از حد اجتماعی بودن ایشون، کم کم ایشون که دیگه از خنگ بودن من متعجب شده بودن....صراحتا فرمودن....جدی می گم من ازت خوشم اومده...دلم می خواد باهات ارتباط داشته باشم.....( و این وسط پیشنهاد یه سفر کوتاه یک روزه به شمال در ویلای شخصی شون رو هم مرحمت کردن)....... بدیهی ترین چیزی که به ذهنم می رسید این بود که ممکنه با خانومش مشکل داشته باشه..... و گفتم شما مگه متاهل نیستین......گفت: چرا ولی این موضوع ربطی به مساله نداره......اصرار داشتم که یه مشکلی این وسط پیدا کنم و یکمی هم حس کنجکاوی عمومی ای که در رابطه با مسائل و مشکلات خانوادگی در جامعه مون دارم باعث شد بپرسم آیا با خانومش مشکلی داره..... و جواب زیبا بود. نه ما هیچ مشکلی نداریم. من عاشق خانومم هستم و ما خوشبختیم ولی هر کسی جای خودشو داره.....ما می تونیم تا زمانی که تو ازدواج کنی دوستهای خوبی برای هم باشیم..... برخورد و واکنش من بماند.... ارتباط قطع شد و مدتها ازش بیخبر بودم تا چند روز پیش که تماس گرفت و اظهار کرد که خیلی دلخورم از دستت. چرا اصلا به من زنگ نمی زنی!!! ( رو رو برم....) و در آخر مثل همه آدمهایی که فکر می کنن حق دارن یه دختر ترشیده رو راهنمایی کنن و هزار تا دستور العمل بدن تا طرف عیبشو بشناسه تا بتونه بالاخره شوهر کنه....به من گفت: تو رفتارهات مردونه س. خشنی. حالا من که اصراری به رابطه دیگه ندارم اما اون موقع می تونستی جواب ردت رو یه کمی ملایم تر بگی. زنها باید یه کمی لطیف تر باشن.... و خلاصه رفت بالا منبر.... من اینبار چیزی بهش نگفتم ولی اینجا درباره ش نوشتم. به عنوان یکی از اون دردهای عمیق ریشه داری که ما ازش ساده می گذریم.... چرا..... 1- ازدواج در جامعه ما تبدیل به یک وظیفه شده که هر کسی باید تا یک سن خاصی این وظیفه شریف رو به انجام برسونه و اگه نرسونه یک عیبی داره. اکثر مردها با این دید ازدواج می کنن و بعد از ازدواج می فهمن که زندگی جالبی ندارند و اسیر کلیشه ها هستن و دنبال راه گریزی هستن حالا مشروع یا نامشروع. 2-ازدواج در جامعه ما تبدیل به یک وظیفه شده که هر کسی باید تا یک سن خاصی این وظیفه شریف رو به انجام برسونه و زنها برای جلوگیری از اطلاق کلمه ترشیده به هرکسی رضایت میدن. البته این مورد در مورد من صدق نمی کنه و من که خودم قبلا در دام این ذهنیت افتاده بودم الان اصلا چنین حسی ندارم. با اعتماد به نفس به تنهایی خودم ادامه میدم تا اونی که باید رو پیدا کنم. 3- با وجودیکه که ما ظاهرا کمی متمدن تر شدیم اما مردهای ما هنوز در خیال چند همسری هستن حالا قانونی یا غیرقانونی 4- ما انقدر وحشی و بیرحم شدیم که اصلا فکر نمی کنیم اگه طرفمون به هر دلیلی ( فشار ناشی از تنهایی یا...) پیشنهاد ما رو بپذیره بعدا که ما مجبوریم ولش کنیم چه بلایی ممکنه سرش بیاد... 5- می دونم الان خیلی ها هم به پیروی از سنت "همیشه زنها مقصرن" خواهید گفت لابد در رفتار من چیزی بوده که اون آدم رو به چنین پیشنهادی ترغیب کرده.....اما اینطور نیست. اتفاقا من در برخوردهای کاریم با مردها خیلی خشن و نامهربان هستم. چه خاطره بدی بود.... باز هم می گذرم. به توصیه آنی دالتون کتاب "آیا تو آن گمشده ام هستی؟" نوشته باربارا دی آنجلیس رو توی این تعطیلات خوندم. کتاب خیلی خوبی بود که برای همه مجردها و بیشتر متاهل ها مفید هست. و یک فیلم خوب: "راه رفتن در میان ابرها" با بازی کیانو ریوس یک فیلم معرکه و رویایی هست که اگه دوست دارید کمی توی ابرها قدم بزنید حتما این فیلمو ببینید. و اگه دلتون برای بر باد رفته تنگ شده یه سر به کازابلانکا بزنید. از همه دوستانی که کامنت گذاشتن تشکر میکنم و قول میدم در اولین فرصت به همه شون سر بزنم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
از همه دوستان به خاطر توجه ویژه شون تشکر می کنم. می خواستم یه پست دیگه هم درباره پرسفنه بنویسم و این داستان رو از یه بعد دیگه هم تحلیل کنم ولی احساس کردم دیگه داره خسته کننده میشه. فعلا بی خیال یه کمی غیر جدی حرف بزنیم....
- توی طالع بینی من نوشته که من افسونگر و خوش زبانم به همین خاطر بدجوری به درد کارهای دلالی و مشاوره و سیاست می خورم. ضمنا چون خیلی منصف هستم قاضی خوبی هم از آب درمیام.......عجب! یعنی مهرماهی ها اینطورین همه؟ (راستش از دلالی بدم نمیاد) - هر کسی رسالتی توی این دنیا داره....رسالت من چیه؟ بهش می گن دارما......دارمای من چیه؟ - سه قانون تانترا یوگا: 1- هیچ چیزی نه خوب است نه بد. 2- گل نیلوفر آبی را به یاد داشته باش. 3- تو تنها مسوول زندگی خودت هستی. پاورقی: گل نیلوفر آبی گل زیبایی است که در لجن رشد می کند. - مامان بزرگم چند روزی مهمون ما بود. حیف که به خاطر مشغله زیاد نتونستم زیاد پیشش باشم. حس می کردم ریشه م بهم خیلی نزدیکه....یک عالمه عکس هم ازش گرفتم... - . مامان بزرگم در چند فقره سخنرانی مبسوط مراتب دلخوری خودش رو از مجرد موندن من و خواهرم اعلام کرد.....و می گفت این گناهه که یک زنی از سن بچه دار شدن بگذره و بچه دار نشه......و می گفت وقتی کسی میاد خواستگاری اگه عیب خیلی خاصی نداره با این دید بهش نگاه کن که قسمت الاهی اونو کشونده سمت تو و خیلی توی تصمیم مته به خشخاش نذار......و یه چیز خیلی جالب هم می گفت که مرد که بد نمیشه.....زن ممکنه بد باشه اما مرد بد نمیشه....اکثرا زنا ناسازگاری می کنن ولی اگه زن بساز باشه و زن خوبی باشه می تونه زندگی خوبی درست کنه......از نظر مامان بزرگ من همه چیز به زن بستگی داره. - و مامان بزرگ من یکی از اون زنهای واقعا وحشیه که روح زن وحشی رو در چشماش میشه دید. - خیلی دلم می خواد کارمند باوجدانی باشم. توی محل کار وبلاگ ننویسم چت نکنم و با دقت و توجه و علاقه کار کنم اما خوب...نمی تونم. - نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
پرسفنه (Persefone) در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم گاهی هم میشه گفت چشم!
پرسفنه در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم که پذیرش نشانه ضعف نیست. خیلی دیر فهمیدم که آب بر صخره پیروزه. چون خیلی دیر فهمیدم اون قدرت زنانه ای که می گن یعنی چی و چرا هیچکس جرأت نمی کنه از من خواستگاری کنه!!!! از همه دوستانی که نظر دادن ممنونم به خصوص از آقای وحشی عزیز. فقط اینو می خوام بگم که از نظر من "خوب و بد وجود نداره". به همین خاطر درباره زندگی و سرگذشت و خصوصیات پرسفنه قضاوت ارزشی نمی کنم. من فقط می گم این انرژی پرسفنه در بیشتر زنها به وفور یافت میشه و اتفاقا وجودش لازم و ضروری هم هست چون همونطور که گفتم به انعطاف پذیری و قدرت سازگاری زنها برمی گرده و خود من تا همین اواخر با چنین قدرتی بیگانه بودم و برام منشأ مشکلات بسیاری بود. زندگیم صحنه جنگ بود در حالیکه با یک "چشم" ساده ولی ظاهری می تونستم خیلی محیط بهتری ایجاد کنم. پس خواهشا فقط به ابعاد منفی پرسفنه نگاه نکنید. پرسفنه در من ضعیفه چون همیشه سعی می کردم روحیه متعادلی داشته باشم و از اینکه گاهی پام به دنیای تاریک درون می لغزید دچار اضطراب می شدم. در حالیکه حرکت آرام از دنیای بیرون به درون و از درون به بیرون و عدم تعادل احساسی یکی از قدرتهای ژرف زنانه هست و هرگز نباید سعی کرد یک زن رو در حال ثابتی نگه داشت چون این حال ثابت یعنی مرگ روح زنانه. پرسفنه در من ضعیفه چون خیلی دیر فهمیدم اتفاقا گاهی هم باید گول خورد. - کتاب "زنانی که با گرگ ها می دوند" نوشته خانم کلاریسا پینکولا استس رو به همه زنان وحشی سرزمینم و به مردان وحشی سرزمینم توصیه می کنم. شاید در پست های بعدی درباره این کتاب مطالبی بنویسم. - کتاب "گفتگویی با الهه گان" نوشته.......رو به همه دوستانی که مایلند کمی بیشتر آکادمیک با اسطوره های یونانی و تحلیل روانکاوی شخصیت اونها آشنا بشن معرفی می کنم. - و من خیلی هم دیر فهمیدم که می تونم پولم رو علاوه بر کتاب برای چیزهای دیگه ای مثل لوازم آرایش و کرم های مختلف و لباس های قشنگ هم خرج کنم. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
پرسفنه یک افسانه و اسطوره نیست.
پرسفنه حقیقت غیر قابل انکاری در شخصیت زنهاست. پرسفنه روح خام و انعطاف پذیر زن
است.... لازم نیست درباه من بپرسید....روح پرسفنه در من بسیار ضعیف است....بسیار ضعیف!!!!! در من ابعاد دیگر زنانه هست اما پرسفنه کمرنگ است....(پست های بعدی) نوشته شده در تاريخ یکشنبه 12 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
"...و
زمین زیر دو پایم از تکیه گاه تهی می شود"
فریاد می زنم اما انگار صدایم با چیزی به جایی بسته شده است فرصتی برای لرزیدن یا هراس ندارم فرو می روم آنطور که می گویند نیست من عروس شده ام اما نه لباس دارم نه بدن و نه با دیدن داماد قلبم فرو میریزد تاریکی کلمه روشنی نیست اینجا من جز آخرین خاطره از زمینی که دهان باز کرد چیزی ندارم (شعر بالا به جز عبارت اول (که از قضا از بقیه ش زیباتره و مال فروغ فرخزاده) سروده منه تقدیم به پرسفنه) و فریاد رسی نیست و هادس به پرسفنه تجاوز می کند و او را به همسری خویش در می آورد. دیمیتر بیخبر ازفریادهای پرسفنه است و او در سرزمین مردگان اشک می ریزد چیزی نمی خورد و در اندوه و وحشت به سر می برد.... ![]() ![]() و اما در زمین چه خبر است. دیمیتر با شهود قلبی اش فریادهای دختر را می شنود. هراسان به دنبال پرسفنه می گردد اما او را نمی یابد. دیمیتر همه جا را می گردد. پرسفنه دختر نازینین معصوم دیمیتر گم شده است. او محتاج کمک دیمیتر است اما از دست دیمیتر کاری ساخته نیست... تا اینکه دیمیتر توسط کسی (یک فضول مثلا) از نقشه شوم زئوس و نظر سوء هادس و بلایی که بر سر دخترش آورده اند خبردار می شود.... دیمیتر تصمیمی می گیرد......تصمیم به انتقام............انتقامی سخت........... دیمیتر الهه مادری و پرورش و برکت کشاورزی است. حالا که زئوس ،خدای خدایان، به او بی احترامی کرده و دختر نازنیینش را از او ربوده دیمیتر در انتقام از او برکت را از زمین می گیرد. گیاهان را به حال خود رها می کند و در عزای پرسفنه می نشیند...............و خیلی زود زمین به خشکسالی دچار می شود. سبزی و شادمانی و برکت از زمین رخت بر می بندد و همه چیز شبیه روزگار دیمیتر می شود..دیمیترحاضر به مصالحه نیست. گرسنگی و قحطی بیداد می کند اما دیمیتر دخترش را می خواهد. تا اینکه زئوس متوجه وخامت اضاع می شود. می بیند قلمروش را مرگ و قحطی و گرسنگی تهدید می کند و می فهمد که اشتباه کرده است. هم عشق دیمیتر هم قدرت او را دست کم گرفته است. و به این ترتیب به حضور دیمیتر می رود تا با او از در صلح درآید.... پس از مذاکره با دیمیتر، زئوس می پذیرد تا هادس را وادار کند پرسفنه را به آغوش مادر بازگرداند... و هادس وادار به گردن نهادن است. در برابر زئوس کسی را یارای برابری نیست. او پادشاه خدایان است. اما هادس عاشق پرسفنه است.... و حال پرسفنه چگونه است؟ او هنوز چیزی نمی خورد هرچند بی تابی اش کمتر شده. چشمانش کمی به سیاهی عادت کرده. ![]() کمی هم بگی نگی از ملکه بودن خوشش آمده ولو در جهان زیرین...هرچند هنوز بسیار دلتنگ مادر است و در خفا اشک می ریزد....اما در حضور هادس او ملکه ای زیبا و فریبنده است...او در تعجب است که چرا دیمیتر به نجات او نمی آید و در عین حال خود را با شرایط جدید وفق می دهد و کمی هم دلبسته شوهرش شده است......(زمان همه چیز را حل می کند. به معنای واقعی همه چیز را.........) ![]() در پی توافق دیمیتر و زئوس برای بازگشت پرسفنه و اجبار هادس برای گردن نهادن به فرمان زئوس، بار دیگر هادس نقشه ای طرح می کند تا لا اقل بخشی از پرسفنه را برای خود نگه دارد. او نزد پرسفنه می رود و به او می گوید از کاری که کرده یعنی ربودن او پشیمان است و میخواهد او را به نزد مادرش باز گرداند. خبری که پرسفنه را خوشحال می کند و او پس از مدتها لبخند می زند. و حالا برای اینکه خوب و خوش از هم جدا شویم و خاطره خوشی از هم داشته باشیم می خواهم جشنی بگیریم. هادس به پرسفنه می گوید. و در آن جشن دو نفره پرسفنه که تا حالا در جهان زیرین به چیزی لب نزده به اصرار هادس چند دانه انار می خورد........................وای دختر ساده لوح....دختر ساده لوح.....کاش می دانست. کاش راز جهان زیرین را می دانست..........آه دیمیتر! کاش او را کمی بهتر آموزش داده بودی و کاش جز عشق کمی هم درس به او داده بودی.......... ![]() و راز جهان مردگان این است: کسی که چیزی در جهان مردگان بخورد هرگز آنجا را برای همیشه ترک نخواهد کرد. حتی اگر بازگردد مجبور است گاهی به جهان زیرین سر بزند..... و هادس، پرسفنه را از دست نداد. او به نزد مادرش بازگشت اما چون در جهان زیرین غذایی خورده بود و طعم جهان زیرین را چشیده بود باید در سال سه ماه را به نزد هادس می آمد و با او زندگی می کرد ( سه ماه زمستان که دیمیتر همه جا را خشک می کند............) ![]() پرسفنه هنوز عروس هادس است. ملکه دنیای مردگان است. هرچند عشق او و دیمیتر اصالتی غیر قابل انکار دارد و در نهایت عشق پیروز است اما پرسفنه برای همیشه نزد او نمی ماند.... ![]() نوشته شده در تاريخ شنبه 11 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
پرسفنه دختر دیمیتر است. در اسطوره های یونان این دو (مادر و دختر) دو الهه ای هستند که از یکدیگر جدا نمی شوند. وجود هر یک با دیگری تعریف می شود و در بیشتر تمثیل ها این دو را به صورت دو تصویر رو در روی هم نشان می دهند که عمیقا به چشمان یکدیگر چشم دوخته اند و باعشقی عمیق به هم متصل شده اند.
دیمیتر، الهه مادری پرورش و تغدذیه است. پرسفنه دختر دیمیتر است و دیگر چیزی نیست....
دیمیتر و پرسفنه در یک عشق کامل و بدون هیچ مشکلی زندگی
می کنند تا اینکه هادس عاشق پرسفنه می شود. هادس برادر دیمیتر و زئوس است. او خدای
سرزمین زیرین ( سرزمین مردگان است). هادس فرمانروای تاریکی ست. وقتی تقدیر ریسمان
زندگی کسی را می برد روحش به دست هادس سپرده می شود و هادس او را سار بر ارابه مرگ
می کند و با خود به جهان زیرین می برد.....و حال او، پرسفنه را می خواهد. او می
خواهد دختر دیمیتر را با خود به جهان زیرین ببرد و ملکه سرزمین ارواح کند....واضح
است که دیمیتر هرگز با این وصلت موافقت نخواهد کرد... هادس برای حل مشکلش نزد زئوس می رود.
زئوس پادشاه خدایان است و در صورت موافقت او هیچ چیزی ناممکن نخواهد بود. و از
طرفی زئوس به سینه برادرش هادس دست رد نمی زند. به هر حال باید هوای سرزمین تاریک
را نیز داشته باشد.... زئوس خوب می داند که درباره ازدواج
پرسفنه و هادس هرگز نمی تواند دیمیتر را متقاعد کند. لذا برای رساندن هادس به مراد
دلش نقشه ای طرح می کند. هر دو خوب می دانند که پرسفنه دختر خامی است پس به راحتی
می توان با حقه ای او را به چنگ آورد... و آنها سر راه پرسفنه آنجا که او
برای گردش و هواخوری می رود یک گل بسیار خوشبو قرار می دهند. واضح است که این گل
یک گل جادویی است.
و پرسفنه در حال گردش بوی گل را می
شنود و مست بوی گل با ساده لوحی تمام به سمت گل می رود تا آن را بچیند..... و
ناگهان زمین دهان باز می کند و پرسفنه را می بلعد... و هادس قهقهه زنان سوار بر ارابه مرگ
منتظر اوست تا او را بدزدد به زور به همسری خود دراورد و همراه خود به سرزمین
مردگان ببرد. پرسفنه از این پس ملکه سرزمین سیاه است... پرسفنه فریاد می زند و کمک می طلبد
اما فریاد رسی نیست..... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
شگفتا که د رپناه تمام نفرت هایم عشقی نهان است
و در پس عشق هایم کینه ای زهر آگین شگفتا و شگفتا از رازهایی که دانسته ام او را که بیش می شناسم هرگز ندیده ام و او را که هر دم می بینم هرگر نشناخته ام آن را که می دانم کمتر دانسته ام و آن را که هیچ ازو نمی دانم با دانشی ژرف در قلبم پنهان کرده ام و من سر زمینی کشف کرده ام کاخی هزار تو با اتاق های بیشمار اتاق هایی برای کسانی که نبوده ام اتاق هایی برای عشق هایی که نورزیده ام اتاق هایی برای راههایی که نرفته ام برای چیزهایی که هرگز ندانسته ام و رویاهایی که هر گز ندیده ام شگفتا سرزمین تازه مکشوف من نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
و تو سلام می کنی
و من چون مشت گره کرده سفتی که گشاده می شود در برابرت گشوده می شوم دیشب فال تو را در کف دست خود دیدم یک خط ممتد بلند که نشان راهی دراز است راهی گشوده شده در برابرت و راههای بیشماری در فال تو بود خطوط بیشمار اما یک خط ممتد پر رنگ چیزی را متمایز می کند در دستان من یک راه برای تو کشیده اند نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- به خاطر یه بحث و جدل کاری، من و رئیس سابقم آقای ز رفته بودیم پیش مدیر قسمت. وقتی منطقی بحث کردم و مدارکو نشون دادم ( و با وجودی که دلم خیلی پر بود خونسردیمو حفظ کردم) آقای ز با عصبانیت بالا پایین می پرید و از گوشاش دود می زد بیرون و ... آخرش نتونست جلوی خودشو نگه داره و برگشت گفت: " من تو رو شکست می دم..........من از یه زن نمی خورم......هر کی جای من باشه با این خانوم برخورد فیزیکی می کنه....." خلاصه اینطوری شد که بعد از دو هفته سکوت جانکاه مدیرمون که اگه نبود ایمان قوی من و " افوض امری الی الله..." های من (که اینجوری نبودم قبلن ها و الان هم خیلی جاها اینطوری نیستم ولی توی این یه مورد واقعا استقامت خوبی از خودم نشون دادم) و سکوت متقابل من....مدیرمون منو از زیردست آقای ز بیرون آورد و به یک واحد جدید منتقل کرد....
این اتفاق خیلی خوبه چون توی این دو سال با آدمی در حد فرهنگ حرفهای فوق کار کردم و تحملم رو محک زدم. اعتراض های گاه و بیگاهم ندید گرفته می شد. دو سال سخت که فقط یک آدم حقیقتا قوی می تونست دوام بیاره.....و البته اگر من انسان کاملی بودم اونطور که دلم میخواد باشم می تونستم کاملا آقای ز رو مهار کنم و حتی باهاش دوستی کنم اما من کامل نبودم. در من هم آرامشی وجود نداشت که سیگنال های منفی ای که از اون می رسید روم اثر نذاره.....اما به هر حال تموم شد. آقای ز این روزها خیلی ناراحته. هنوز ترکش هاش بهم برخورد می کنه اما انقدر به خاطر جابجایی که رخ داده راضیم که ترکش ها رو ندید می گیرم. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
دوست عزیزی زحمت کشیدن و مطالبی درباره فمنیسم در وبلاگشون نوشتن.
راستش من زیاد با این مفاهیم میونه جالبی ندارم چون دوست ندارم با تفکیک جنسیت به مسائل نگاه کنم. مثلا دوست ندارم بگم زن ها این مشکلات رو دارن یا مردها این بلا رو سر زنها اوردن یا مثلا ما برای احقاق حقوق خودمون باید بجنگیم ( چون جنگ و مبارزه اصولا یک حرکت مردانه هست و زنها بدون جنگ معمولا به اهدافشون میرسن)..... توجه من به این هست که برخی خصوصیات اصولا زنانه تعریف میشن و فرضا اگه به شما بگن مهربانی و عطوفت شما بیشتر یاد یک زن می افتید تا یک مرد. یا اگه بگن زیبایی شا بیشتر یاد زن می افتید تا مرد. ولی وقتی می گن اقتدار یا غرور شما یاد مرد می افتید...... برای من خصوصیات زنانه و خصوصیات مردانه جالبن تا خود زن و مرد. و حرف من اینه که در دنیای ما همه دنبال به دست آوردن خصلت های مردانه هستن حتا زنها....خیلی جاها خود زنها با خصلت های زنانه در خودشون و دیگران مبارزه می کنن ( توجه کنید با اظهار نظر برخی خانمها درباره خانوم های قرتی و خوشگل و بزک کرده و همینطور حمله شخصیتی برخی زنهای موفق در محیط بیرون به زنهای خانه دار و ...). خیلی از فمنیست ها هستن که مخالف آرایش زنها هستن یا از انعطاف پذیری زنانه منزجرن و چه بسا اون رو دلیل اصلی تحقیر زنها می دونن. اما نظر من این نیست. نظر من اینه که باید برای ویژگی های زنانه هم مثل ویژگی های مردانه احترام قائل شد و هر کدوم رو در جای خود استفاده کرد و به تعادل رسید..... به نظر من خانه داری و کارهای خانه و بچه داری و مادری همونقدر ارزشمندن که کارهای بیرون. گلدوزی و گرد گیری و آشپزی همونقدر ارزشمنده که آپولو هوا کردن. آرایش کردن همونقدر ارزش داره که برنامه ریزی برای گرفتن دکترا. نقاشی همونقدر ارزشمنده که ریاضی. خوش سر و زبونی همونقدر ارزشمنده که توجه به عمق مطلب..... در جایی نیچه گفته زنها همه سطحی هستن......گیریم که باشن.... کی گفته در عمق ارزشی بالاتر از سطح وجود داره.... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1387 توسط الهام غلامی
|
- کسی درباره مدیتیشن توین هارت چیزی شنیده؟
- اگه کسی دلش می خواد درباره کهن الگو چیز بدونه می تونه به کتاب انسان و سمبولهایش مراجعه کنه! - متاسفانه آقایون گرایش کمتری به نیروهای ماوراالطبیعی دارن..... در پست بعدی درباره مدیتیشن توین هارت می نویسم. ضمنا یه خبر خیلی خوب. یه اتفاق عالی توی محیط کارم افتاده و موقعیت کاریمو خیلی بهتر کرده. در راستای پست ایول به خودم و ..... |
|