تبليغاتX
زن بودن
زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
1- یکی از جالب ترین اتفاقات زندگی من نحوه آشناییم با یی چینگ بود. من یه دختری بودم مثل این آقای طلاق که می خواستم همه چیو علمی و در چهارچوب منطق ببینم. عاشق فیزیک و ریاضی و اینا هم بودم تا اینکه یه روز سر کلاس فیزیک مدرن استاد که خیلی در این زمینه استاد بود و یه ناخنکی هم به فلسفه زده بود یه کتابی معرفی کرد از یک فیزیکدان به نام تائوی فیزیک. منم که تشنه بودم و جون می دادم واسه این چیزا این کتابو گیر آوردم و خوندم. نویسنده که خودش یه فیزیکدان بزرگی بود و من اسمش یادم رفته الان تو جای جای کتاب اشاره کرده بود به کتاب تقدیرات که یه کتاب قدیمی چینی هست....

خلاصه ما تو کف این کتابه بودیم تا اینکه در کمال ناباوری توی یه کتابفروشی دیدیمش و بدون اینکه بازش کنیم خریدیم و مثل یک گنج با احتیاط آوردیم خونه.... بعد که آوردیم فهمیدیم این کتاب یه کتاب فال هست

یه کمی اولش نا امید شدیم

اما وسوسه شدیم مقدمه رو بخونیم دیدیم آقای یونگ روانکاو هم یه مقدمه درست و درمون واسه این کتاب نوشته.... بعدش ما شدیم ئی چینگ کار حرفه ای! اگر کسی فال می خواد بگه براش بگیرم

ئی چینگ یا کتاب تقدیرات کتاب باستانی چینی هاست که قدمتی هزاران ساله دارد. کنفوسیوس حکیم چینی بر این کتاب شرحی نوشته است. هرمان هسه درباره آن مطلب نوشته است و یونگ نیز مقدمه ای بر آن نوشته که نشان از اهمیت و حقیقت پنهان در سطور این کتاب است. چینیان این کتاب را مقدس می دارند. آن را در بهترین جای خانه نگهداری می کنند و تنها زمانی از آن استفاده می کنند که حقیقتا به آن نیاز داشته باشند. ئی چینگ پیشگوست راهگشای تردیدهاست و درست در زمانی که همه چیز برای شما گنگ است کلید شفافیت را به دست شما می دهد. ئی چینگ پیوندی استوار با اسطوره های قدیمی چینی دارد و جملات رازگونه آن شما را با حقیقت هارمونی کائنات پیوند می زند.

2- به همه عزیزان و دوستان تپل خودم قویا توصیه می کنم کتاب "بدون اضافه وزن" ترجمه خانم گیتی خوشدل رو بخونن.... تا بدونن باید همه رژیم های غذایی رو کنار گذاشت و به روشی معنوی به وزن مطلوب رسید.... ببین باور کن روی من داره تاثیر میذاره ها

3- یه روش مفید برای استجابت هر دعایی! پیش از انکه از خداوند چیزی بخواهید از او شکر گزاری کنید. سپاس و تشکر از آنچه دارید به شما توکل و ایمان می دهد شما را قدرتمند می کند و راضی....سپس اگر باز هم خواسته ای داشتید در ادامه از خداوند بخواهید...
من وقتی این کارو می کنم دیگه یه هیچ خواسته ای نمی رسم چون این قدرت سپاسگزاری منو همیشه به این درک می رسونه که هر چی که خواسته ام پیشاپیش به من داده شده است.... و هر آنچه نیاز داشته باشم در زمان خودش به من عطا خواهد شد.

4- جالبه بدونید من همونطور که گفتم پیش از این اصلا اهل دعا نبودم اما امروز صبح که دعا می خوندم سوزش انرژی رو توی محل چاکرای چشم سوم خودم حس می کردم.....










نوشته شده در تاريخ شنبه 28 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
- من برای اولین بار یه کتاب دعا توی کیفم گذاشتم. گاهی هم می خونمش. این کتاب دعا رو از کسی هدیه گرفتم که برای اولین بار می دیدمش.
- یه مانتوی گل منگلی زرشکی گرفتم که خیلی خوشگله این کارو در راستای طرح افزایش امنیت اجتماعی و ....خریدم و البته دو بار هم پوشیدمش و ....
- دیروز از چهار راه ولیعصر تا پارک ساعی رو پیاده رفتم و برگشتم. بماند توی پارک چقد راه رفتم....خیلی چسبید!
- فیلم مجنون لیلی با بازی یخمکی گلزارو دیدم. وسط فیلم پاشدم. یه چیز تو مایه های تلاوت کردن و .... بود.
- کلی دوست تازه دارم.
- تصور کنین یکیو دوست دارین فقط یه عیبی داره اونم اینه که اصلا نمی تونه بگه "ق" و به جاش میگه "گ"....





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
تصور کن توی یه کلاسی با حدود 45 نفر جمعیت نشسته باشی و استاد با یک نگاه سریع توی اون کلاس تو رو پیدا کنه و ازت بپرسه: تو هدفت از اومدن به این کلاس چیه و چه تغییری می خوای بکنی؟

و من توی لیست تغییراتی که نوشته بودم اولیشو گفتم. باورتون میشه: لاغر و خوش تیپ بشم!

بعد که چند تا جمله بینمون رد و بدل شد به من گفت پاشو روی صندلی بایست. من که خجالت کشیده بودم پاشدم و روی زمین کنار صندلی ایستادم.....استاد با خنده گفت تو نه تنها چاقی بلکه فرق بین روی صندلی و کنار صندلی رم بلد نیستی..... و من با کلی خجالت با این هیکلم رفتم روی صندلی ایستادم و کل 45 نفر زل زدن به هیکل من! تازه داشت خوشم می اومد همه نگاه ها به من بود....

استاد از کلاس پرسید به نظر شما این خانوم چاقه؟
 صداهای مختلفی از کلاس بلند شد و هرکسی چیزی گفت. یه عده ای گفتن نه یه عده ای گفتن اره یه عده ای گفتن موضعی چاقه حتا یکی گفت اگه این چاقه پس من چیم؟

خلاصه در یک جمع بندی استاد از کل کلاس پرسید: کیا فکر می کنن این خانوم خیلی چاقه؟ هیچ کس دستشو بلند نکرد.
بعد پرسید کیا فکر می کنن این خانوم یه کمی چاقه؟ حدود چهار پنج نفر دستشونو بلند کردن.
بعد پرسید کیا فکر می کنن این خانوم تپل و شیرین و با نمکه؟ بیشتر کلاس دستشونو بردن بالا... من اشک توی چشمم جمع شده بودن. اصلا باورم نمیشد به نظر اکثر اینا من بانمک باشم نه چاق...

و استاد نتیجه گرفت خیلی از سیگنال های منفی رو با ذهنیت های نادرستی که از دیگران گرفتیم از خودمون ساتع می کنیم...

و بین کلاس هم هی گریز می زد به مثال تپل مپل کلاسش. یک بار هم گفت شاید کسی منو به چاقی متهم کرده که خودش سوء تغذیه داشته!

جالبه که من از دیروز احساس بهتری نسبت به خودم دارم و دارم حس می کنم نه زیادم بد هیکل نیستم...

دم استاد گرم!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
 و خوابم تعبیر شد... به تلخی!
تعبیر خوابی که مرتضی به صورت خصوصی برام نوشته بود تا حد زیادی درست بود...ازش ممنونم اما فرقی نمی کنه توی حالی که دارم الان!
بدنم درد می کنه و این اولین باره که به خاطر استرس و فشار بیرونی دچار مشکل جسمی میشم.... و جالبه که با یادآوری خوابم برای تسکین زخمم به آسمان خیره میشم و یگانه آرامبخشم الان اینه که به آسمون خیره بشم و یاد لطف بیکران خدا بیفتم و باور کنم این نیز بگذرد!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
از دوستان عزیزم ممنونم بابت تعبیرهایی که نوشته اند. من خودم صبر می کنم تا تعبیر بشود و سعی می کنم بد به دلم راه ندهم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
دیشب خواب می دیدم با خونواده م داری توی خیابون راه میریم. آسمون صاف بود و فقط چند تا لکه ابر توش بود. ناگهان هوا ابری شد بعد یواش یواش تیره شد و پر از دود و غبار... ما دنبال منشا دود گشتیم و بعد فهمیدیم خونه ما آتیش گرفته....
خونه ما آتیش گرفته بود. از خونه چهارچوبش مونده بود و خاکستر و سیاهی. آتیش تموم شده بود. چیزی که از خونه مونده بود سقف هم نداشت. بعد من در کنار یک نفر دراز کشیده بودم که خیلی به من نزدیک بود مثل یه همسر و از داخل خونه به آسمون چشم دوخته بودم و می گفتم: خوبی نداشتن سقف اینه که هر وقت بخوای می تونی آسمونو ببینی....

تعبیر؟

تا چند ساعت بعد از بیدار شدن کلافه بودم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 22 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
همین الان پنجره رو بستی و به خودت قول دادی بشینی سر کارت و حواست به کارت باشه اما سی ثانیه رکورد زمانیه که طاقت میاری و دوباره میای و پنجره رو باز می کنی. همون صفحه های قدیمی و همون خبرها و هممون نظر ها ولی خوب انگار نمی تونی. نمی تونی لحظه ای بدون اون زندگی کنی....

خوب می دونی اینجا محیطی نیست که چیز خیلی زیادی بهت بده. خوب می دونی که چت های اینجا بی محتوا و بی هدفن. خوب می دونی بی فایده س. خوب می دونی میزان مصرف اینترنتت و احتمالا سایت هایی که میری توسط روسا چک میشه. خوب می دونی همکارت بالاسرته و اصلا نباید بفهمه تو داری چی کار می کنی... اما می دونی چیه؟ نمی تونی. نمی تونی......

می دونم برام ضرر داره. می دونم همه عزت نفس منو زیر سوال برده. می دونم می تونم ترک کنم. اما انگار چیزی درش هست که من وجودمو بهش آویزون می کنم. انگار چیز تسکین دهنده ای درش هست که نمی دونم برای مرهم گذاشتن روی کدوم زخم یا فرار از کدوم مسوولیت یا رنج بهش متوسل می شم.

من معتاد شده ام. می دانم که می توانم ترک کنم اما بهش نیاز دارم...نیاز دارم.... می فهمی؟ به این آویزون شدن، به این پناه آوردن نیاز دارم....

می دونم این غذایی که می خورم نه مورد نیاز بدنمه نه مفیده نه حتا ازش لذت می برم اما برای اینکه یادم بره چه آدم بدبختی ام به شیرینی اون بیسکوییت و شکلات نیاز دارم... می گن ماده ای توش هست که کمی تخدیر کننده هست. وقتی می خورم می دونم که دارم کار مفیدی انجام میدم. وقتی می خورم آروم میشم. وقتی می خورم سر و صداهای محیط کارم رو نمی شنومم. می دونم که می تونم کمتر بخورم. می دونم که می تونم کنترل وزنمو دست خودم بگیرم. لحظه ای که دارم چیزی می خورم خوب می دونم که بدنم این غذا رو می خواد یا نه می خواد تبدیل کنه به چربی اضافی. اما می دونی چیه؟ من به این آرامشی که توی لحظه خوردن بهم دست میده نیاز دارم. می فهمی؟ نیاز دارم.....

من معتاد شده ام. می دونم می تونم ترک کنم اما بهش نیاز دارم....مرهمیه روی زخمهای بزرگ و کوچیکم....

و من معتاد ساعت 5 صبح بیدار شدنم. من معتاد تند تند لباس پوشیدنم. معتاد آرایش کردنم در حالیکه موقع آرایش اصلا چهره خودمو نم یبینم. من معتاد اینترنتم. من معتاد برنامه ریزی کردنم. من معتاد غصه خوردن های علکی ام. معتاد چشم به راه کسی بودن. معتاد کوچه ها و خیابون هایی که هر روز طی می کنم. من هیچوقت مزه غذاها رو نمی فهمم چون به خاطر استخون دردم می خورم نه به دلیل دیگه ای. من هیچوقت هوای خیابان ها رو در صبح زود استنشاق نکرده ام. من در خیابانها فقط می دوم. من هیچوقت از فکر کردن به برنامه هام لذت نبرده م. چون اونها عاری از رویا هستن. من رویاهام هم تکراری اند و تخدیر کننده. رویای مردی که دوستم دارد....

اگر تو معتاد به یک چیزی من معتاد به انواع چیزها هستم......

وقتی یه معتاد معمولی رو نمیشه راحت ترکش داد به نظرت برای من راه درمانی هست؟

راستش من خاصیت عجیبی دارم. همه چیزو به اعتیاد تبدیل می کنم. حتی یوگا و مراقبه رو....




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
روحم را به دندان می گیرم و می گریزم. روح بیچاره ام در این زندان، چه نحیف شده است. مادر من خوب بلد است بچه های نحیف را تقویت کند. می برم بدهمش دست مادرم تا خوب به او برسد. بجنبم تا دیر نشده....

دنیای غریبی است. خبرها پر از جنگ و تهدید و آشوب و کشتار و این چیزهاست اما نمی دانم چرا چشم هامو که می بندم یک کره آبی می بینم که احساس شادی و سعادت در اون موج میزنه. انقدر به کره زمین (خودم تنهایی) انرژی میدم تا این رویا به واقعیت تبدیل بشه...

من به زمین و زمین به من لبخند می زنیم. نمی دانم زمین به اندازه من شده یا من اندازه او به هر حال توی بغل هم جا می شیم.

دست خودم نیست ولی وقتی یه پسری می بینم قبل از اینکه هر حسی در موردش داشته باشم به شاخصه های جسمانی ش توجه می کنم. هیکل و اندام سالم. پوست سالم و شاد. دندون های سالم و نشاطی که از سلامتی کامل حکایت می کنه...دیروز دکتر فروغی توی تلویزیون می گفت هدف غایی هر زنی از ایجاد رابطه، باروری هست...تازه خودمو درک می کنم. هدف من انتقال ژنهای سالم به نسل بعدیه.

از اینکه مدیر اداریمون عوض شده و دیگه کسی نیست گیر بده ما اون گونی های توسی رنگ رو بپوشیم خیلی خوشحالیم....تصور کن از اینکه اجازه داریم مشکی بپوشیم ذوق کردیم....حالا بیا و قرمز و بنفش و نارنجی و این رنگارو بپوش... من فکر می کنم اگه فقط همین یه دونه مساله حل بشه توی این ملکت یعنی نور و رنگ و شادی و قهقهه تابو نباشه خیلی مسائل خود بخود حل میشن....

می خندی؟ باشه بخند اما من گاهی حس می کنم یه مادر پسری بختمو بستن!

و من در آغاز راهی زیبا قرار دارم. یک راه بلند زیبا و سرشار از احساس رفتن. من اینجا در آستانه ایستاده ام و به بقیه خودم اصرار می کنم بیا نترس. بیا با هم بریم. سعی می کنم به بقیه خودم اطمینان بدم راه امنه و خطری ما رو تهدید نمی کنه. به کودک رنجور درونم اطمینان بدم که نفس های عمیق بکشیم زندگی کنیم و با تمام وجود باشیم. توی این راهی که از وسط یه باغ قشنگ پر گل عبور می کنه... و اون تهش شاید یه تپه بلنده و پشت اون تپه ها....اونجا رو دیگه نمی دونم....




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
- مثل یک آفرودیته شاد یه مانتوی نو خریدم. موهامو فشن کوتاه کردم و بعد از مدتها با آرایش اومدم سر کار.
- مثل هستیا به خدا توکل کرده ام و به خواست خدا رضایت داده ام. رضایت مطلق.
- مثل پرسفنه در برابر اتفاقاتی که افتاده سیاست پذیرش رو اتخاذ می کنم.

و هر سه این الهه ها رو من تازه شناختم!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
"خبرنامه امیرکبیر: احمدزاده کرمانی (رئیس دانشکده خبر) در جدیدترین اظهارات خود به دانشجویانی که برای مذاکره و صحبت به اتاق وی رفته بودند، وقتی که بحث بالا می‌گیرد به آنها گفته است: تمبونتان را می‌کشم پایین."

پس ناراحتی من در این مورد که رئیسم پشت تلفن در حضور یک خانوم توی اتاق این جمله رو به ترخیص کار شرکت گفت....بیمورده. ظاهرا خیلی معموله این جمله بین کوتوله هایی که توی نظام کوتوله پرور ما رشد می کنن....هی الهام سخت نگیر این حرفا خیلی طبیعیه...جداً ناراحت شدی... واقعا که!

به خاطر این چیزای کوچولو احساس می کنی اینجا جای تو نیست؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
دیشب خواب می دیدم سمیه با ارسال عکسی از زمان کودکی من ( کلاس دوم) به یک مجله برنده جایزه عکاسی شده.... عکس بچگی منو بزرگ چاپ کرده بودن روی جلد مجله. اسم برنده هم الهام بود نه سمیه!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 18 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |


ای موسیقی جهان

که زیر پوستم موج بر میداری

چون رعشه یک لذت

در اندامم جابجا می شوی

و من با تو پرواز می کنم پرواز می کنم

تا اوج های اوج


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
شک نکن. همیشه هر اتفاقی قبل از اینکه آمادگی کاملشو داشته باشی اتفاق می افته به خصوص اتفاقایی که خیلی توی زندگی مهم هستن و یه جورایی سرنوشت سازن


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 17 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
می دونی زن وحشی درون من امروز خیلی با حال رفتار کرد...

جلوی رئیس احمقش وایستاد و نترسید....

نه از اخراج نه از عقب افتادن قسطها و نه از گشنگی و بی پولی...دمش گرم واقعا هیچوقت به این اندازه از خودم راضی نبودم.

از صبح زود محل چاکرای چشم سومم سوزش خفیفی داشت. یه انرژی خاص روی پیشونیمو داغ کرده بود....


نوشته شده در تاريخ شنبه 14 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
احساس تاسف می کنم که مطالبم در مورد زن وحشی مورد سوء تفاهم قرار می گیرند. از نظر خودم زیباترین مفهومی که احیرا باهاش درگیر بودم این مفهوم بوده.

برای روشن شدن مفهوم شاید این توضیحات کمک کننده باشه:

زن وحشی گاز نمی گیره. لگد هم نمی ندازه!

زن وحشی یعنی زن طبیعی. زن و حشی یعنی اون روح بکر زنانه درون ما که قالب های زندگی مدرن نتونسته اونو تحت الشعاع خودشش قرار بده و مثل طبیعت، خود انگیخته و غریزی هست....

یک زن کاملا متمدن امروزی رو در نظر بگیرید. زنی که در چهارچوب های دقیق اجتماعی زندگی می کنه. آداب زندگی اجتماعی رو رعایت می کنه. مثل آدم های معمولی و به گونه موجه لباس می پوشه.....

اما درون او آثاری از وحش وجود داره. آثاری از ردپای یک زن وحشی که در پس ظاهر متمدنانه قرار داره. یک زن سالم زنیه که با این وحشی درونی دوست باشه و ازش در تمام زندگیش الهام بگیره. الهام برای شیوه تصمیم گیری در سخت ترین مراحل زندگی. الهام برای آفرینش. الهام برای دوست داشتن بی قید و شرط. الهام برای زیستن مستقل....

زنی که با زن وحشی درونش دوست باشد هرگز در موقعیت های اسفناک قرار نمی گیرد. هرگز بی عشق زندگی نمی کند. هرگز اسیر نمی شود. هرگز قربانی نمی شود. هرگز دست از آفرینش و زایش و پرورش بر نمی دارد. زن وحشی درون بهترین یار و یاور یک زن است و احتمالا اجتماع هایی که فساد و انحطاط فرهنگی در اونها اوج گرفته بزرگ ترین دشمن زن وحشی هستن....


نوشته شده در تاريخ شنبه 14 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
خود را در دستان مهربان و توانمند تو رها می کنم ای مهربان ترین

هراسی ندارم از هیچ چیز

هراس انگیزترین پیشامد مرگ است که با لبخندی آن را پذیرا می شوم

هر چیزی هر کسی هر حسی هدیه ای ار جانب توست

و من خرسندم که هدیه های تو را با عشق پذیرا باشم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
به نظر شما خواستگار زن وحشی چطوری باید باشه؟ یعنی یک مرد چطور باید به یک زن پیشنهاد بده تا زن وحشی درونش با رضایت اونو بپذیره؟

اگه به شما بگن یه زن وحشی درون شما هست به نظرتون اون زن چه جوریه؟

(پرنسس جون جواب بده)




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 9 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
مردک صبح زود اعصابمو ریخت به هم. داشتم از خیابون رد می شدم و یک راننده دیوونه عصبی به سرعت داشت می اومد طرفم. جالبه که به جای اینکه با اسفاده از وسیله مفیدی به نام ترمز سرعتش رو بیاره پایین با استفاده از وسیله آزار دهنده ای به نام بوق سعی می کرد منو متقاعد کنه از سر راهش برم کنار....

به این فکر می کنم که ما آدمها خیلی وقتها به جای ترمز از بوق استفاده می کنیم. به جای اینکه سرعت خودمون رو کنترل کنیم سعی داریم به عناوین مختلف از نصیحت و گفتگوی مثلا منطقی تا داد  و بیداد و دعوا می خوایم ثابت کنیم حق با ماست و اصلا یادمون می ره ما هم می تونیم ترمز کنیم....

یادمون نره یه چیزی به نام ترمز هم هست!

( اون مردک هم بخشیده شد. شاید شب خوبی نداشته! بر عکس من که فوق العاده عالی خوابیدم و صبح زود پا شدم صبحونه خوردم آرایش کردم لباس اتو کردم مدیت کردم.....)

در طالع یی چینگ من نوشته: او روش های شماره کردن و اندازه گیری را متحول می کند...

 آره؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |
در فاصله میان دو ذکر اووووووووووووووووووووووووم سکوتی ژرف احاطه ام می کند. در فاصله میان دو اوووووووووووووووووووم دنیای دیگری وجود دارد که تو در هنگام مراقبه به این دنیا رخنه می کنی. دنیای سکوت، رحمت و عشق، دنیای نور و دنیایی که در آن تمام خواسته ها برآورده می شوند اما عجبا! تو دیگر خواسته ای نداری.....
تو با آفرینش، با خدا و با ذکر یکی شده ای و هرگز خواسته ای جز این نداشته ای......


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |

مدت زمان مدیدی بر این باور بودم که تقدیر وجود ندارد و این اراده انسان است که تقدیر را بنیانگزاری می کند. جوان و مغرور بودم و در احساس قدرتی که از یک چشم انداز یک زندگی طولانی در پیش رو بود در برابر تقدیر ایستادگی میکردم.

 

بزرگ تر که شدم. رویاهای کودکی ام که بر سرم آوار شد و چشم به واقعیت های تلخ که باز کردم اختیار را سرابی دیدم و خود را اسیر تقدیر خدایی که به او ایمانی نداشتم.

 

در سی سالگی که نه غرور نوجوانی در سر است نه درد فروریختن کوه های آرزوهای کودکی اکنون خود را بر فراز کوهی حس می کنم. زمین مادرم شده است و آسمان پدرم و من با تقدیر بیگانه ام. دیگر این واژه تنها یک واژه برامده از فلسفه بافیهای انسان های گذشته است. تقدیر برایم معنایی جز خواست خودم که هماهنگ با خواست هستی است ندارد.

 

دیگر خود را با هستی دشمن نمی بینم که بر او غلبه کنم. پس تقدیری نیز نیست که در برابر او زبون باشم. من می خواهم هستی نیز می خواهد و رخ می دهد. هستی می خواهد من نیز می خواهم پس رخ می دهد.

 

تقدیر وجود ندارد. تقدیر یک کلمه است. تقدیر مثل همه فرایندهای آفرینش یک پدیده قابل تغییر است. ما تقدیر بی چون و چرا ندارم. همه چیز تغییر می کند. به میل و اراده ما و میل و اراده کائنات. اگر با کائنات هماهنگ شوی خوشبخت خواهی بود.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 اردیبهشت1387 توسط الهام غلامی |

توی رمان فسخ اثر کافکا ( که بهترین چیزی بود که خوندم و البته تا یک ماه حالت تهوع داشتم) شخصیت اصلی داستان یه روز صبح از خواب پا میشه می بینه نمی تونه از جاش پاشه. بدنش شبیه یه سوسک شده بود. یه سوسک بزرگ اندازه هیکل سابقش.....احساسات سوسکوارش رو شرح میده... و این داستان نمونه کاملی بود از بلایی که داره سر ما میاد و من همه ش حس می کنم یه روز صبح پا میشم می بینم تبدیل به سوسک چندش آوری شدم. البته اگه با همین وضع ادامه بدم.....

 

درباره وبلاگ

زن بودن در جایی به پایان می رسد همچنان که مرد بودن نیز به پایان می رسد و انسان با وجودی یکپارچه و با ترکیبی از زنانگی و مردانگی در درونش مواجه می شود. وجودی یکپارچه که جنسیت ندارد و "روح انسانی" نامیده می شود. روحی که مخاطب خداوند است.


زن بودن را که شروع کردم برای این بود تا بخش زنانه وجودم را محترم بدارم و خود را به آن نزدیک تر کنم. ویژگی های ارزشمند زنانه ای در خودم دیدم که همیشه نسبت به آنها بی مهر بودم.

در مسیر زن بودن یاد گرفته ام زنانگی و مردانگی دو وجه جدا از هم نیستند بلکه هر یک در بستر دیگری تعریف می شود و زن بودن با مرد بودن ارتباط عمیقی دارد چنانچه درک و پرورش هر یک به درک و پرورش دیگری نیز نیازمند است.

و اکنون " زن بودن " دارد به پایان می رسد تا قدمی بزرگ به سوی فرا رفتن از جنسیت برداشته شود.



elham21@gmail.com
آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
Blog Skin