زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ شنبه 31 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
اینجا یه شرکت کوچیکه که مثال خوشگلی از کل جامعه ماست....
یه مدیر شدیدا آب زیرکاه داریم! زیر نظر این مدیر یه رئیس داریم که من زیر نظر اونم (آقای ز) آقای ز هر چند دقیقه یک بار عمیقا دماغشو می کشه بالا و بعدش هم با اشتهای تمام قورتش می ده. این حرکت زیبای ایشون در اتاق 5 نفری ما موجبات تحریک اشتها موقع ناهار خوشمزه شرکت رو فراهم می کنه... آقای ز عقده عجیبی در پاراف کردن و امضا کردن و دستور دادن داره. مثلا نامه ای که قبلا توی پرونده بایگانی بوده رو برمیداره بعد روش می نویسه: سرکار خانوم.... جهت درج دوباره در پرونده! آقای ز در حضور همه ما به خانومش زنگ می زنه و بد و بیراه و داد و بیداد نثارش می کنه! آقای ز برای خوشایند مدیر هر کاری می کنه ( به معنای واقعی هر کاری)! و البته دلیل اصلی رئیس شدنش هم همینه چون آقای مدیر از این حرکتا خیلی خوشش میاد. و من هیچ تشویق و کارانه ای نمی گیرم چون سال تا سال تو اتاق آقای مدیر نمیرم.... تمام هنر من اینه که با این رئیس احمق بی کلاس بی سواد به گونه ای راه بیم که نه اخراج بشم نه اصول اعتقادی و عزتم زیر سوال بره! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
همینجوری که سر جات نشستی یهو این مقنعه سیاه بلند و از سرت بردار. ناگهانی و بدون فکر و تامل
بعد یه نفس راحت بکش و هرچه باداباد!!!!!!!!!! نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 28 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
دلم بی تاب یه غزله/ غزلی که می خواهد سروده شود اما نمی تواند.....
مامان و بابا امروز صبح دوتایی و عشقولانه رفتن مسافرت... دلم شور می زنه نمی دونم چرا انقدر! اینم از بازیهای ذهنه شاید.... و چند هذیان طبیعتا بی ربط: دست هام بوی گل مصنوعی میدن! آرامشم به تابی بلند بسته شده. باد هلم می ده و من هی می رم بالا و بالا و بعد دوباره می آم پایین و از اینور می رم بالا و دوباره برمی گردم. می گن هر چیزی یه قیمتی داره. آره؟ از جامد بودن در اومده و تبدیل به یک مایع غلیظ شده بود. یه مدته تبدیل شده به یک گاز رقیق بی شکل و بی رنگ که در تمام فضا و پخش میشه. حرصم در میاد که نمی تونم این دلمو جمعش کنم. اون گرمای پیشونیم فعالیتش خیلی زیاد شده. به اضافه سوزش نوک سرانگشتان و یه چیزی شبیه تمنا روی لب پایینم هم بهش اضافه شده. دیروزم موقع یوگا فهمیدم بدنم خیلی خوب نرم شده....... حالم از صبح شبیه حال کارمندیه که ساعت 5.5 صبح بهار به زور از جاش بلند میشه و می گه بخند یه روز قشنگ دیگه! اما خنده ش نمیاد... نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
به یه ترکه می گن معیارت برای ازدواج چیه؟ میگه والا معیار خاصی ندارم فقط هیکلش مثل جنیفر لوپز باشه اخلاقش مثل فاطمه زهرا.................
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
اوضاع زندگی من همیشه بیریخت بوده
از وقتی شروع کردم به چاق شدن و زشت شدن دیگه هیچ کس بهم توجه نمی کنه. کدوم پسری از دختر خپلی مثل من خوشش میاد....رژیم؟ اصلا حرفشم نزن هیچ رژیمی در من اثر نمی کنه ای بابا دیگه عشق و شوهر و این چیزا از ما گذشته. دیگه تو این سن و سال چه فرقی می کنه چه جور شوهری گیرت بیاد. اون موقع که حس و حال داشتیم نبود حالا که دیگه پیر شدم می خوام چی کار. دیگه چه فرقی می کنه درکم کنه یا نه. دیگه چه فرقی می کنه بهم وفادار باشه یا نه....دیگه اصلا چی چه فرقی ایجاد می کنه.... من باید با همین سرعت احمقانه به سمت تنهایی همیشگی و مرگ در سکوت و تنهایی برم.... با این اوضاع مالی و بی پولی و تورم به جای اینکه به فکر رویاهات باشی بهتره بچسبی به همین کاری که دای و خیلیا آرزوشو دارن. تا حالا دیدی کسی دلش نخواد یه همچین جای باحالی کار کنه. مشکل از تواه که رویاهات با رویاهای دیگه فرق داره. می خوای بری نقاشی و یوگا و درس خوندن و آخرشم از گشنگی مردن؟ عاقل باش بشین سر جات و جم نخور که همینم از دست میدیا.... اصلا همه این اوضاع بیریخت از بی عرضگی خودت ناشی شده.....مدرک مهندسی داری ولی ازش استفاده نمی کنی... تو هیچوقت استعداد توی ورزش و رقصو اینجور چیزا نداشتی...اون یه باریم که سودی از رقصت تعریف کرد اتفاقی بود شایدم از بی سلیقگی اون............. ( این لیست شامل بدبختی ها و بی عرضگیها و فجایع تمام شدنی نیستند...) اینارو به اضافه همه چیزای دیگه که همیشه به خودم می گم و همه اونایی که قراره اختراع کنم و بگم رو با هم می ریزم توی یه کیسه ای. درشو محکم می بندم روش می نویسم شیطان ذهن زاده و با لگد هلش می دم ته دره..... می خندم. به ذهنم هم هشدار می دم که یادش باشه اون در مقام قضاوت نیست و نمی تونه برای یک موجود الهی قضاوت کنه.... بهتره جایگاهش رو بشناسه و بدونه که ابزار منه برای رسیدن به امور دنیایی و دیگر هیچ! بعد دستامو بالا می گیرم........... بالاتر و بالاتر و بالاتر.... خیلی بالاتر و دستام بلند میشن و بلند تر و بلند تر و بلندتر.... تا در جایی که من دیگه نمی بینم، یه دست لطیف و پر مهر رو در دست می گیرن.... من دیگه آرومم! دستان من در دستان تو آرام گرفته اند و دیگر برای همسر بی تابی نمی کنند. دستان من آماده اند تا خاطرات دستان تو را برای دستهایی دیگر واگو کنند. با تو لبخند زده ام و آنقدر زیبا شده ام که به هیچ آرایشی نیاز ندارم. در آغوش بی قضاوت تو آرام گرفته ام و دیگر از هیچ قضاوتی نگران نیستم. قضات را در قضاوتشان رها می کنم و فرو می گذارم.... الماس عشق تو در قلبم می درخشد و از هر ثروتی بی نیازم می کند.... کافی ست لبخند بزنم تا این سفر هر لحظه در روحم مرور شود. کافی ست به وجهی از دنیا نظر بیندازم و قدرت و زیبایی و بیکرانگی او و امنیت حضورش را احساس کنم. کافی ست به درونم بروم و درخشش الماس را نگاه کنم تا از ثروت بی پایانم مطمئن شوم. کافی ست هر روز ذهنم را خانه تکانی کنم تا خلوتش جایگاه حضور نور گردد. کافی ست فقط باشم تا متبرک شوم............ نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
در وجود هر زنی هر قدر رام و مطیع، زنی وحشی (بسان گرگ) زوزه می کشد زنی پیر و دانا و وحشی که در لحظه لحظه زندگی زنها حضور دارد. برخی از زنها با زن وحشی درونشان دوستند و از او در تمام کارهایشان به عنوان شهود بهره می گیرند. برخی او را به دوردست های روانشان هدایت کرده اند و باشد تا روزی او را فرابخوانند. برخی او را نادیده می گیرند و در دیواره های روحشان عایق صوتی کار گذاشته اند تا زوزه ها مزاحم زندگی روزانه شان نشود... اما این را بگویم هیچ کس تا به حال نتوانسته زن وحشی درونش را بکشد زیرا او نامیراست....
من اما زن وحشی را به تازگی ملاقات کرده ام. زن وحشی درون من این شکلیست: به طرز باور نکردنی و طبیعی ای زیباست. پر از مهر است. بدن قوی ای دارد. عاشق کودکان است. آغوش پر مهری برای پرورش و مادری دارد. آزاد است. به هر کجا بخواهد می رود و از هر دری بخواهد سرک می کشد. هر حرفی بخواهد می زند و نگران متانت و نجابت و "خوب بودن" نیست. از هیچ چیز نمی ترسد. به خصوص اگر پای دفاع از آزادی اش، دفاع از حریم خانواده اش یا کودکانش در میان باشد. دامن بلند پرچینی به پا دارد. هر روز از چشمه آب می آورد و هر روز به پخت و پز و شست و شو می پردازد. خانه اش تمیز و زیباست و پر از هنرهای ساخته دستش. از تنهایی نمی ترسد. اجاق خانه اش را همیشه گرم نگه می دارد. قدرت شهودی عجیبی دارد. همه چیز را با احساس عمیقش درک می کند. مرد زندگیش را با یک نگاه می شناسد و عاشقش می شود و تا آخر دنیا پای عشقش می ایستد و در برابر ناملایمات تاب می آورد. اگر هم روزی گذاشت و رفت به جای ضجه و گریه محکم می ایستد و تنهایی را تاب می آورد. او زندگی را هرگز فرو نمی گذارد. کودکانش را به دندان می گیرد. حمایت می کند. تعلیم می دهد. عشق می آموزد. شکار می آموزد. آشپزی می آموزد. اگر خطری تهدیدشان کرد تا پای جان از خانه و کاشانه اش دفاع می کند. اگر راهی نبود کودکان را به دندان می گیرد و از راه کوه ها می گریزد. او قوی شجاع طبیعی دانا و آزاد است! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
دیشب خواب خیلی عجیب غریبی می دیدم مامان پیوند و خواهرش پوران اومدن دم در ما. مامانم هم خونه بود ولی خودشو زد به اون راه تا اونا برن. هر چی به مامانم اصرار کردم که بره بیارتشون داخل نشد من هم رفتم حیاط و باهاشون سلام علیک کردم و اونها هم اومدن داخل. حس می کردم اومدن تا دوباره بحث ما دو تا رو به جریان بندازن....من هم دامن پام بود هم شلوار(؟) همونجا جلوی اونا در حالیکه دامن رو نگه داشته بودم شروع کردم به در آوردن شلوار. به نظر خودم هیچ جام معلوم نبود اما مامان پیوند گفت ببین پاهاش اصلا ایرادی نداره. پوران هم گفت آره بابا اون لکه ها رم که گفتم رفت دکتر خوب شد....هی می خواستم برم تو گوش مادرش بگم پسر شما همه بدن منو قبلا دیده (!!!!!!!!!!!!!!!) اما این کارو نکردم. من به پوران گفتم این موضوع مال سه سال پیشه. پوران که برعکس تصویری که من ازش دارم یه دختر پخته و عاقل بود توی خواب ( البته مادرش هم یک زن خیلی مسلط و باوقاری بود برعکس تصویری که من ازش دارم) گفت: باشه...ماهی رو هر وقت.....که من گفتم می دونی من توی تمام این سه سال هر روزش زجر کشیدم!..... بعد موضوع رو عوض کردم و از کارش پرسیدم....آخرش دیدم مامانم سینه هاش لخته و اونارو گرفته جلوی مردی که همراه اوناس و می گه سینه های دخترمم عین مال خودم سفید و قشنگه.....
عجب خوابی! از خودش البته خبری نبود. نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
برای هر آنچه نشان بودن دارد نشانی از هستی نشانی از نفس های آهسته آینده و آهسته رونده من، از تو سپاسگزارم
ای روح بیکران هستی که در انگشتان من در سلول های صورتم در ذره ذره پیکرم که احساسش می کنم در پاهایم در گرمای موجود در نزدیکی پوستم در حرارت روحی که بدنم و جهان پیرامونم را احاطه کرده است....موج می زنی ای تپش پر هیجان قلبم که زاییده عشق بی پایان منی از تو و هر آنچه نشانی از تو دارد سپاسگزارم مدتیه در پیشانیم در جایگاهی که به آن چشم سوم می گویند احساس گرما می کنم. احساس می کنم انرژی خاصی در این بخش از بدنم جریان دارد که به سرنوشتم مربوط می شود. حس می کنم در این روزهای اخیر چیزی مربوط به سرنوشت اساسی من در جریان است. این اتفاق از زمانی شروع به افتادن کرده که من سعی دارم در تمام لحظه هایم خودآگاهی را جاری کنم. وقتی دست دراز می کنم تا دری را باز کنم. وقتی تند تند به دکمه های کی برد فشار میاورم تا چیزی خلق کنم. وقتی کاغذهای روی میزم را جابجا می کنم. وقتی دقیق به صورت کسی نگاه می کنم. وقتی گوشی تلفن را برمیدارم. وقتی لیوان چای را به لب هایم نزدیک می کنم. وقتی زیپ شلوارم را می بندم. وقتی به مژه هایم ریمل می زنم. وقتی یک نامه کاری می نویسم......یکهو به یاد می آورم که هستم و دارم زندگی می کنم و زندگی دیگر چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادم برود.....و با یادآوری همه هستی یکپارچه ام این گرما را در چاکرای چشم سومم حس می کنم..... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
بعضی از دوستان آنتی فمنیست ما می گن: چرا انقدر می گی زنها زنها....بابا مردها هم مشکل دارن.....جواب ما اینه که بر منکرش لعنت... من از مشکل زنها به تنهایی نمی گم از مشکل زنانگی می گم. مشکل جامعه ما با زنانگی هست و زنانگی مختص زنها نیست... هر چیزی رنگ و بوی خصلت های زنانه داره در جامعه ما مورد ستم واقع میشه. دلیلش هم یکی دو تا نیست خیلی زیاد و ریشه داره و من تا حالا راجع بهشون حرف نزدم ولی حتما می رسیم به اونجا....
ضمنا من مشکلات موجود در جامعه رو مشکلاتی نمی دونم که زنها دارن و مسببش مردها هستن. این یه بهانه جویی ساده هست و بچه گانه و غیر قابل دفاع... مردها و زنها هر دو به یک اندازه در ساخت جامعه مسوولن و هر دو به یک اندازه مورد ظلم و اقع می شن....من این وبلاگو ساختم تا از اینها دفاع کنم: زیبایی (که یک وجه عموما زنانه هست)، آرامش، درک و پذیرش، ایمان، عشق، ازدواج، مادری، پرورش، زایش، خلاقیت، احساسات عمیق، روابط پایدار و متعهد، و هرچیزی که به نظر من بیشتر زنانه هست تا مردانه! مورد دوم اینکه من ناراضی نیستم و قصد ساختن یا خراب کردن چیزی رو ندارم. من فقط می خوام از آنچه می بینم حرف بزنم و توجه خوانندگان رو بهشون جلب کنم. ایمان دارم اینها اگر مشکل هم باشن به زودی یا یه کمی دیرتر یا در آینده دور حل میشن. و حالا چرا من که از ساعت کاری و شغل مردانه م ناراضی ام چرا یه کاری نمی کنم تا اوضاعم عوض بشه......جواب: دارم یه کارایی می کنم و در عرض احتمالا یکی دو سال آینده شغلم رو عوض خواهم کرد. زودتر نمی تونم چون بدهکارم! نوشته شده در تاريخ شنبه 24 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
در پست ساعت کاری از طولانی بودن ساعت کاری و مردانه بودن مشاغل خانمها گله کردم که بعضی دوستان باهاش مخالفت کردن.
در واقع نفس این موضوع رو قبول دارم که از نظر منطقی وقتی یک زن شغل مردانه انتخاب می کنه باید با همه جوانب اون کنار بیاد و وقتی داره حقوقی برابر با مردها میگیره باید به همون اندازه کار کنه اما منظور اصلی من مطرح کرن این سوال ها بود: 1- چرا باید زنها به مشاغل مردانه علاقه نشون بدن. تعداد فارغ التحصیلان زن رشته های مهندسی هر روز داره بیشتر میشه. در حالیکه خیلی هاشون در واقع و درونا به این رشته ها علاقه ای ندارن. مثل خودم که برق خوندم ولی خودمم می دونستم که این رشته مال من نیست! این سوالو خودم باید از همه جلوتر حواب بدم که خوب جوابش خیلی طولانیه و باید مفصلا از درونی ترین اتفاقات زندگیم حرف بزنم. 2- چرا در اکثر مواقع در برابر کار یکسان حقوق و مزایای یکسانی به زنها پرداخت نمیشه. شرایط کاری، امکان ترفیع شغلی و .... بدون توجه به میزان کار و کیفیت اون بسیار به جنسیت کارمند بستگی داره. جاهای دیگه رو نمی دونم اما ایران که اینطوریه و من دارم لمسش می کنم. 3- چرا کارهای پاره وقت مناسبی برای خانم ها در کشور ما تعریف شده نیست و یک زن یا باید دقیقا مثل یک مرد کار کنه یا اصلا کار نکنه؟ چرا حد وسط تعریف نشده توی بازار کار ایران؟ 4- چرا زنها انقدر نگران پول و تامین معیشت خانواده هستند. اگر قراره زنها بار وظایف زنانه رو به دوش بکشن باید مردها هم ( نه تماما ولی بیشتر) وظیفه تامین مالی خونواده رو به دوش بکشن. در حالیکه من عملا در مورد اکثر خونواده های دور و برم شاهد زنهایی هستم که برابر مردها کار می کنن و درآمد دارن در حالیکه چیزی از وظایف زنانه شون هم کم نمی گذارن و این فشار روحی و جسمی فراوانی به زنها وارد می کنه! بگذریم! امشب کلاس یوگا دارم یوهوووووووووووووووووووو نوشته شده در تاريخ شنبه 24 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
پنجشنبه عصر بعد از بیش از دو سال رفتم سراغ استاد نقاشی م. خیلی از دیدنم خوشحال شد و گفت که بابت نیومدن من خیلی متاسف شده بوده. روحم با دیدن نقاشی های نصفه نیمه تازه شده بود. سریع رفتم خونه وسایل طراحی مو برداشتم و دو ساعت طراحی کردم. به قدری لذت بردم که باورم نمی شد. خدا کنه هیچوقت یادم نره که اصیل ترین بخش زندگی من در همین لحظه هاس. لحظه هایی که ازش لذت می برم. لحظه هایی که با هیچی عوضش نمی کنم. لحظه هایی با ارزش مافوق زندگی...اینبار دیگه می خوام انقدر برم تا استاد بشم ......
یوهو.....پیش به سوی زندگی با عشق و نفس کشیدن با لذت لحظه ها خدایا متشکرم که به من فرصت بودن عطا کردی! و جمعه صبح با خواهرم و یکی از دوستام رفتیم کوه.......حااااااااااااااااالی کردیم و کلی هم عکس گرفتیم یکی از همکارام رو هم اون بالا دیدم انقدر نگام کرد تا مجبور شدم سلام علیک کنم باهاش! حدود دو سال پیش با یه پسری آشنا شدم توی مترو که نقاش بود. همون روز و همون یک بار همدیگه رو دیدیم و با هم رفتیم کافی شاپ. از اون حسای لحظه ای که فکر میکنی باید همونجا بدزدیش. همونجا با مداد توی دفترم یه طرح خوشگل کشید و شماره دادیم و گرفتیم و ..... چند بار بهم زنگ زد. یک بار هم گفت می خوام همه جوره با هم باشیم. تصور کن تازه فقط تو سلام علیک بودیما! مرض این پسرای مملکت من چیه! همه شون اهلشن همه شونم این پیشنهاد اولشونه. وقتیم که می گی نه برو پی کارت می گن آفرین می خواستم امتحانت کنم! به به چه دختر خوب و نجیبی! و اگه باز هم ببینیش و رابطه ادامه پیدا کنه از هر فرصتی برای پیشنهاد دوباره ( و امتحان هزارباره تو ) بر نمی دارن! خلاصه تا ترتیبتو ندن انگار دست بردار نیستن.... حالا چند در صد از دخترا تا ته ماجرا می رن من نمی دونم... جند در صد از دخترا هم مثل من طرفو پاپیون می کنن هم نمی دونم. خیلی زود بهش گفتم که دیگه بهم زنگ نزنه اما با فاصله های چند ماه یه زنگکی می زد. تا دیروز که زنگ زده بود و اصرار داشت بدونه که چرا؟ منم گذاشتم تو کاسه ش که من مجبور نیستم براش توضیح بدم چرا ازش خوشم نمیاد! خلاصه برنامه ای داریم با این جماعتی که نمی فهمم چی می خوان از زندگی و از ما! توی کوه یه لحظه از کنار یه دختر پسری رد شده م. پسره با یه حس خاصی به دختره می گفت: دلم می خواد همیشه با هم باشیم... و دختره غرق در چشمای پسره بود... بابا رمانتیک!!!! و چند وقت پیش سر یه ماجرایی با یه آقای آشنا شده بودم. بعد از یکی دو بار صحبت تلفنی که شامل مکالمه ای معمولی بود برام اس ام اس زده بود که صدات باعث می شه راست کنم! خدایا کمک! و من شادمانم. این روزها بی دلیل شادمانم. و شادمانی من به چیزی یا کسی وابسته نیست. شادمانی من در خودآگاهی نهفته در زندگی با لحظه ها نهفته است. درک بی واسطه خودم و گلهایی که در وجودم می شکفند. درک بیواسطه رودهای احساس جاری در وجودم. فرا رفتن از تمام وابستگی ها. در قدرت رها کردن و در قدرت اعتماد به هستی و نظم کائنات. در عشقی که در تمام لحظه هایم جاری ست..... نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
اوضاع خرابه؟
تورم بیداد می کنه؟ ازدواج خیلی سخت شده؟ پسرا نازای احمقانه می کنن؟ دخترا چطور؟ مامان و بابا همچنان چمبره زدن به همه چیز زندگیت؟ صبح تا شب سر کاری؟ آینده روشنی در برابر خودت نمی بینی؟ خسته شدی؟ همه چیز تکراری و روزمره شده؟ خیلی خوب باشه اما من تصمیم گرفتم با وجود همه اینها......با همینی که هست.....حال کنم توی تصمیمم هم جدی ام. دیگه نمی خوام به جایی فرای این مرزها برای رفتن و موندن فکر کنم .... می خوام بمونم و هر جوری هست از زندگیم با همین میزان امکاناتی که دارم حال کنم نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
این دیگر چه پناهگاه عجیبی است
پناه بردن به صفوف کاغذها و نامه ها و پرونده ها پناه بردن به کار در حصار دیوارهای بلندی آنسوی درخت و بهار و زندگی.... پناه بردن برای نشنیدن وزوز افکار مغشوش مچاله شدن همراه کاغذها و تو سری خوردن همراه دکمه های کی برد.... نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 21 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
جلوی تاکسی پر شد یه پسر حدود 16 ساله نشسته بود عقب نشستم و بعد از من پیر مرد عظیم الجثه ای که اگر هم می خواست نمی توانست پاهایش را جوری بگذارد که روی کل هیکل من نیفتد....راستش انقدر غرق افکار خودم بودم که متوجه وخامت اوضاع نبودم تا اینکه راننده گفت خانوم شما ظاهرا جاتون خیلی تنگ شده.....گفتم بله شدیدا.... راننده غیرتی ماشینو نگه داشت پسر نوجوونو فرستاد عقب تا من برم جلو.....بگذریم که ماشینه انقدر درب و داغون بود که تا موفق بشیم درو ببندیم کلی طول کشید..... و خلاصه راه افتادیم نمی دونستم حس متشکر بودن باید داشته باشم یا حس کوچیک شدن، حس محترم بودن یا حس ضعیف بودن....همه اینها توامان شاید
چند دقیقه دیگه پشت ترافیک راهبانی گیر کرده بودیم سه تاپسر فال حافظ به دست پشت سر هم پاکت های فالو جلو آوردن و از اونجایی که از حالت من معلوم بود خریدار نیستم سومی به جای نشون دادن دسته پاکت ها یه ماچ رو هوا برام فرستاد..... رفتم خونه مامان خواب بود یه کمی نقش پرسفونه رو بازی کردم و پیش مامان دراز کشیدم و بوسیدمش و باهاش حرف زدم. مامان می گفت از اینکه اون موقع با ازدواج من و محمد مخالفت کرده پشیمونه. حداقل الان من سر خونه زندگیم بودم! شب با جر و بحث بلند والدین و پسر ارشد به خواب رفتم و صبح با سر و صدای بلند والدین برای بیدار کردن و دانشگاه فرستادن پسر ته تغاری! خیلی کم انرژیم امروز. هوای بهشتی این روزها هم کمکی بهم نمی کنه! نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
آیا منصفانه هست یک زن که به خاطر شرایط جسمی ش انواع محدودیت بهش تحمیل میشه موقع کار و تعیین ساعات کاری برابر با مردان باشد؟
به نظر دوستان ساعت کاری از 7 صبح تا 5 بعد از ظهر و گاهی بیشتر در 6 روز هفته برای یک زن مناسب هست؟ آیا نیاز نداریم محیط های کاری مردانه رو به مردها واگذار کنیم و مشاغلی با مشخصات متناسب با روحیات زنانه برای زنان جامعه مهیا کنیم؟ نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
یه مدت طولانی بود که چشم راستم می زد. دیگه داشت کلافه م می کرد. مامانم می گفت خبر خوبی بهت می رسه اما این خبر خوب نمی رسید و چشم من همچنان می زد. تا آخر سر موضوع به کمک مربی نازنین یوگام حل شد. می گفت ناراحتی ها و مشکلاتی که در نیمه راست بدن رخ می دن بیشتر ناشی از نگرانی ها و دلهره های مربوط به آینده هست و با تکنیکی که یادم داد مساله حل شد اما این نگرانی مزمن، این استرس مربوط به آینده و ترس اینکه چی می خواد بشه از کجا میاد؟ چرا همه ما به نوعی نگرانیم؟ چرا مهم ترین بحثی که دو تا همشهری مثلا توی تاکسی می کنن یا توی پارک یا مثلا توی رستوران بین همکارا آب و هوا و مد و.... نیست بلکه گرونی، بنزین و جدیدا نان و احتمال حمله آمریکا و گاهی هراس از زلزله ای قریب الوقوع در تهرانه......
چرا ما همه ش نگرانیم؟ نگرانیم که تنها بمونیم؟ نگرانیم که یکهو یه عزیزی رو ناگهانی از دست بدیم؟ نگرانیم که ساختمونای محکممون یهو دهان باز کنن؟ نگرانیم یه روز از خونه بیرونمون کنن؟ نگرانیم که بی مقدمه از محل کار اخراج بشیم؟ نگرانیم یه روز چند نفر با لباس نظامی و زبونی که ما نمی فهمیم اوراق تردد ازمون بخوان و ما نداشته باشیم؟ نگرانیم یه روز بچه مون گرسنه باشه و ما نتونیم کاری بکنیم؟ نگرانیم روی خط عابر پیاده یکی بزنه بهمون و با سرعت فرار کنه؟ نگرانیم.... خیلی.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
از 25 سالگی تا الان اولین سوالی که بلافاصله بعد از هر آشنایی ازم می پرسن اینه که: چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
سوال مهمیه اما دیگه حوصله جواب دادن بهش ندارم. چرا سعادت هر زنی در ازدواج نهفته؟ چرا محدوده سنی برای ازدواج زنها وجود داره؟ چطور همسر انتخاب کنم در حالیکه پسرهای جامعه ما همه شون یه جورایی احساس دود ول طلا بودن می کنن.... آخرین پسری که باهاش آشنا شدم به این خاطر با من ازدواج نکرد که من فقط یک سال ازش کوچیکتر بودم نه شیش هفت سال یا مثلا پونزده شونزده سال...... در حالیکه مثلا دوسم داشت شرایط کامل یک ازدواج مناسب رو داشت ولی خوب به هر حال همون دود ول طلایی که گفتم بود دیگه! این طرز فکرای کلیشه ای بخصوص در مورد ازدواج مهمتر از مهریه نیست؟ و من بعد از اون دیگه دلم نخواست یکی از اون طلاها داشته باشم نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
- همکارم هیچوقت گرمش نمیشه. بلوز مردونه آستین کوتاه فرم مردهای شرکت ماست که اگه نپوشن یا بپوشن کسی کاری به کارشون نداره. اما من یک مانتوی بلند گشاد به رنگ توسی روشن "باید" بپوشم. جنس مانتوم نایلونی و انقدر بده که تابستونا کلافه کلافه ام. این مانتو نه جیب داره نه هیچ مدل خاصی تقریبا شبیه گونی میمونه. و رنگش انقدر روشنه که روزهایی که پریودیم اضطراب داریم و به هیچ مرد مسوولی رویمان نمی شود که بگوییم آقا شما به رنگ مانتوی ما در روزهای خاص لااقل کار نداشته باشد. همکار من هیچوقت از گرما نمی پزه اما من همیشه از سنگینی این مانتو کلافه ام. و حتما بدونید که برای حفظ کارم مجبورم تحمل کنم
و دومی و سومی تا هزارمی رو هم خواهم گفت. هر روز از یک درد کوچک ولی عمیق و ریشه دار صحبت خواهم کرد. نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 فروردین1387 توسط الهام غلامی
|
باور دارم در کشورم، نه زن، که زنانگی نادیده انگاشته می شود. اینجا در فرهنگ و قوانین و طرز تلقی مردمان زنانی که زنانگی را انکار می کنند پاس داشته می شوند. زنانگی اینجا مرده است و زنان و مردانی زنده اند که با ظرافت های زنانه و روح زنانه بیگانه اند. با شور عشق بیگانه اند. بیش از کشورهای صنعتی صنعت زده اند. بیش از تمام زندانیان محزون و افسرده اند.
اینجا زندان نیست. کشور زیبای من است اما هرجا زنانگی نباشد برای زنان و مردان زندان است. جایی که زنانگی نباشد عشق نیست و جایی که عشق نیست شاید گمانی از زنده بودن باشد اما زندگی نیست. |
|
FreeCod Fall Hafez