تبليغاتX
زن بودن

زن بودن

این وبلاگ را یک زن ایرانی می نویسد.

یه اتفاق جالب: توی کلاسمون یه دختری بود که خیلی به نظرم زیبا می اومد. زیبا و خاص! آرایش خیلی کمی می کرد با تیپ مانتو و مقنعه می اومد. موهای فری داشت که از حجم زیادش زیر مقنعه می شد فهمید بلند و مجعده. چشمهای درشت مشکی و لب و دهن زیبا. کمی تپل بود و بسیار خواستنی از همه قشنگ تر اداهای ظریفش بود که کاملا طبیعی بود و اون در عین حال کمی مغرور هم بود طوری که آدم در وهله اول می ترسید بهش نزدیک بشه.. ( این از عواقب جداسازی دختران و پسرانه دیگه آدم ناخودآگاه می افته تو دام عشق یه هم جنس!) خلاصه ما دورادور داشتیمش وای شکل حرف زدنشو نگو ملوس و خواستنی...

تا دیروز که اتفاقی در کنار هم قرار گرفتیم و بی مقدمه شروع کردیم به حرف زدن درباره خودمون و شیوه زندگیمون و ... به غیر از اینکه متاهل بود بقیه زندگیش به من شباهت داشت. علاقه مندی هاش و روزمرگی هاش.........بعد از حدود نیم ساعت یکی از خانومای کلاس اومد و همینجور که با دقت به ما نگاه می کرد گفت: شما با هم خواهرید؟
گفتم: خواهر؟
گفت آره آخه خیلی به هم شبیهید...
من ناخودآگاه گفتم: یعنی من انقد خوشگلم؟
خانومه خندید و دوباره پرسید: جدا خواهر نیستید؟ آخه حتی حالت هاتونم شبیه همه....
 

من انگار عاشق خودم شده بودم خوب که نگاه کردم دیدم اون حتا مانتوشم شبیه منه!

 

واسالیسای عاقل----

خوبی کردن های واسالیسا برای اون سه تا، فایده ای نداشت. اون هر چی خوبی می کرد در جوابش بدی می دید و البته باز هم سکوت می کرد. تا اینکه دیگه طاقت اون سه تا تموم شد و آتش کینه و نفرت درشون بالا گرفت و تصمیم گرفتن هر جوری هست از شر واسالیسا راحت بشن. برای همین نقشه ای کشیدن و تصمیم گرفتن اونو به بهانه ای به جنگل بفرستن تا گم بشه و طعمه حیوونای وحشی بشه. وقتی واسالیسا اومد خونه بهش گفتن: دختره تنبل بیکاره کجا بودی؟ ما آتیشمون خاموش شده و نمی تونیم غذا درست کنیم باید بری جنگل و از بابا گالیا آتیش بگیری....

واسالیسا نمی فهمید باید چی کار کنه. اون می ترسید اما جرأت نافرمانی هم نداشت. اون توی یه مخمصه جدی افتاده بود اما چاره ای نداشت. باید می رفت جنگل واسه تهیه آتیش وگرنه اونا از سرما و گرسنگی می مردن...

واسالیسا عروسکش، تنها همدمش رو برداشت و در جستجوی بابا گالیا به جنگل رفت....

بابا گالیا پیرزن جادوگری بود که راز آتش رو داشت و هر کسی شعله ش خاموش می شد باید برای تهیه ش پیش اون می رفت. از طرفی اون در اعماق جنگل زندگی می کرد و داستان های زیادی درباره بیرحمی و اخلاق بد اون بین مردم شایع بود. حتی بعضیا می گفتن اگه وقتی تو رو دید ازت خوشش نیاد در جا می کشدت!

با تمام این خطرها واسالیسا داشت می رفت تا ازش آتیش بگیره!
 

در میان ترس ها و دلهره های واسالیسا ناگهان معجزه ای برای او رخ داد که باعث شد برای پیش رفتن شجاعت و دلگرمی بیشتری پیدا کنه... اون معجزه چی بود؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

یه اتفاق قشنگ: لبخند بسیار زیبای پسرکی حدودا 10-11 ساله بود که توی یه پیکان قرمز نشسته بود. فوق العاده پسر خوشگلی بود و لبخندش انقدر قشنگ بود که حس کردم توی اون یک لحظه برای ابد عاشقش شدم. شاید اون پسر من بود. پسری که من می تونستم الان داشته باشم ولی اون پسر نازنین نتونسته بود پدری پیدا کنه و به مادرش برسونه تا با کمک تن ما دو تا، روحش رو به کره خاکی بیاره. اون روح آشنا توی یه بدنی جز بدن من به دنیا اومد چون اصرار داشت به دنیا بیاد. آرزو کردم ترافیک پل فردیس تا ابد ادامه پیدا کنه تا ماشین ما و ماشین پسرک همیشه در کنار هم بمونن و نگاه من به لبخند پر عشق پسرک گرهی وانشدنی بخوره. فکر کنم آرزوم برآورده شد. در اون زمان و اون مکان اون لبخند باقی موند. برای ابد. اگر کسی بتونه روزی در همون زمان به اون مکان سفر کنه نقش عشق میان ما رو لمس خواهد کرد.
 

می دونم. ایمان دارم توی تمام سال هایی که بهش ایمان داشتم و به خصوص سال هایی که بهش ایمان نداشتم دستی قوی و پر مهر و بیدریغ از من حمایت کرده. حمایتی عمیق که تونسته منو از گرداب های هولناکی به سلامت بیرون بیاره. وای خدایا چقدر بی ایمان ها بیشتر از مومنین به تو نیاز دارن و وقتی بر می گردم می بینم لحظاتی که به تو مومن نبودم تو بیش از همیشه حضور داشتی. اون لحظه ها لحظه هایی بودند که من مثل یه عاشق وسواسی خسته می شدم و شروع می کردم به ناسازگاری و تنها تویی که می دونی این کفر یعنی عشق بیشتر و کفار بیش از همه به تو نیاز دارند و تو بیدریغی!

 

واسالیسای عاقل قسمت دوم:

مادر رفت و واسالیسا رو تنها گذاشت. روزهای تنهایی و اندوه می گذشتند و واسالیسا سعی می کرد دختر خوبی برای پدرش باشه همونطور که مادرش همیشه ازش می خواست. تا اینکه یک روز پدر بهش گفت که تصمیم گرفته دوباره ازدواج کنه. واسالیسا سکوت کرد.

پدر با زنی از همون ده ازدواج کرد. زنی که خودش دو تا دختر داشت. و اون سه تا یک روز برای همیشه به خونه اونها اومدن. واسالیسا اولش خیلی خوشحال بود که از تنهایی در اومده اما کم کم نامادری و ناخواهری ها شروع کردند به آزار و اذیت واسالیسا.

وقتی پدر بود اونا ظاهرسازی می کردن و حرف های محبت آمیز بهش می زدن ولی وقتی تنها بود ازش کار می کشیدن و خودشون می نشستن و مسخره ش می کردن. حرف های بد و ناراحت کننده بهش می زدن و خلاصه به هر طریقی اذیتش می کردن.

واسالیسا بازهم سکوت کرد. همه کارهای خونه رو می کرد. جارو می کشید. آشپزی می کرد. آب می آورد لباس می شست و آزارها و تحقیرهای اونها رو تحمل می کرد. تنها دلخوشی واسلیسا عروسکی بود که مادرش بهش داده بود و اون در تنهایی با اون حرف می زد. البته عروسک هیچوقت باهاش حرف نمیزد فقط با چشم های براق عاشقش بهش خیره می شد...

 

بقیه داستان قسمت بعدی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

کودکم! الهام کوچولوی نازنین! تو دوست داشتنی ترین و ملوس ترین موجود زمینی. عاشق شیرین زبونی ها و شیطنت های توام. وقتی تو آزاد و رهایی منم آزاد و رهام. تو برام سرچشمه همه نیکی ها، معنویت ها، شادی های خالص و خلاقیت های عظیم هستی. سرچشمه محبت های ناب، احساسات زیبای کودکانه و همه اون چیزی که زندگی ناب نامیده می شه و باید در لحظه بلعید.
به تو قول می دم از این به بعد از تو مثل جانم مراقبت کنم، نوازشت کنم، در آغوش بکشمت، توی نور صورتی غرقت کنم، لباس های صورتی تور توری تنت کنم. موهاتو شونه کنم. گلسرهای رنگی روی موهات ببندم و رهات کنم بدوی و بازی کنی. خودت باشی و حتی برای من الهامبخش و راهنمایی کننده باشی
الهام درون من، راهنمای درون من کودکی حدودا سه چهار ساله هست، رنج زمانی آغاز می شه که من اونو نادیده می گیرمو نقاب یک الهام جدی که زندگیش سرشار از مسائل جدی هست بهش می زنم. اونوقت کودک درون این نقاب رنج می کشه و غصه ها و افسردگی های من شروع می شه.
نقابو بر می دارم. به کودک شیطون درونم لبخند می زنم و میذارم الهام یه دختر کوچولوی بی دغدغه شاد شیطون لجباز و خودمحور باشه همونطور که در کودکی بودم
+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

چقدر زود از بحث های جدی خسته می شم. هیچ دلم نمی خواد بحث خشک مهریه رو بیشتر از این کش بدم. در نهایت این بحث به هیچ جای مشخصی نمی رسه ولی خوب همچنان از معضلات ماست. بگذریم! جواب کامنت ها رو همونجا نوشتم

بدو بپر بریم شهر بازی یوهووووووووو!!!!!!!!!!!!!!!!

دلم شادی می خواد دلم پرش و جهش و فریاد و جیغ می خواد.... امروز دلم می خواست توی شرکت لی لی بازی می کردم و می رقصیدم!

صبح آقای مدیر یه ایمیل خفن زده بود و توش مثلا یک عالمه دعوا کرده بود نوشته بود " خدا به داد من بینوا برسد...." بعد من که خنده م گرفته بود با این انرژی رفتم تو اتاقش اصلا انگار نه انگار با آرامش تمام با هم صحبت کردیم.

بعد دیگه اینکه کاش می فهمیدم منبع این انرژی شاد چیه کاش می تونستم این شادی رو حسابی کش بدم!

گوشیم مثل چراغ نفتی یه پت پتی کرد و کلا خاموش شد!

حالا میریم سراغ داستان واسالیسا واسه اینکه این پست طولانی نشه فقط یه ذره شو تعریف می کنم

داستان واسالیسای عاقل تقدیم به رز عزیزم

واسالیسا دختر کوچکی بود با دامن قرمز، پیش بند سفید و چکمه های مشکی. واسالیسا و پدرش کنار تخت مادر واسالیسا ایستاده بودن و لحظه های غمبار جدایی را با اشک و آه می گذراندند. مادر در حال مرگ بود. دختر می گریست و تحمل جدایی از مادر را نداشت.
در لحظات آخر مادر دختر را بسوی خویش فراخواند و در حالیکه عروسکی را از زیر بالشش بیرون می آورد به دختر گفت: دختر دلبندم من دارم از پیش تو می روم اما به عنوان یادگاری دو چیز به تو می دهم یکی این عروسک، یکی دعای خیرم! این عروسک عروسک خاصی است او می تواند با تو حرف بزند. هر وقت دلت برای من تنگ شد یا در مشکلی گیر کردی می توانی به جای من از او کمک بخواهی

و مادر دعای خیرش را به همراه عروسک به واسالیسا داد و راهی سفر معنوی خود شد!



+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

مهریه معنی ش رو دقیقا نمی دونم ولی از اون جاییکه کلمه مهر توش به کار رفته حس مهر ورزیدن مهربان بودن و ابراز مهر رو به آدم میده. توی عربی مثل اینکه بهش می گن صداق و هدیه ای است که مرد به زن میده به عنوان تشکر از گرفتن جواب مثبت!

اما این معانی اولیه هست و این پدیده هم مثل همه چی در طول تغییرات اجتماعی معنی متفاوتی پیدا کرده. اصولا روابط اجتماعی پیچیده هست و تمام معانی خالص رو پیچیده می کنه. من نظرات افراد مختلف رو دسته بندی می کنم و سعی می کنم این موضوع رو در این قالب تحلیل کنم.

1- دسته اول برخورد کاملا منفی ای با این موضوع دارن. به نظرشون مهریه توهین به زن هست و حالتی شبیه خرید برده رو القا می کنه و به یادگار مونده از اقوام بدوی که زن رو مثل کالا خرید و فروش می کردن هست. خیلی از فمنیست ها هم در این دسته قرار می گیرند و خیلی از آقایون... در این دسته عنوان می شه که زن و مرد برابرند به همین دلیل عنوان کردن چنین بحثی اساسا اشکال داره.

2- عده ای معتقدند مهریه فی نفسه بد نیست ولی باید معقول و منطقی باشه. مثلا یکی از دوستان می گفت در حدی باشه که زن در صورت طلاق بتونه زندگی آبرومندی داشته باشه

3- عده ای ( بیشتر تریپ مذهبیون) 14 سکه رو بهترین مهریه می دونن! مهریه حضرت فاطمه زهرا

4- عده ای هم معتقدند که مهریه پشتوانه زن هست و می تونه مرد رو مجبور به تعهد بکنه و از هرز رفتن مرد جلوگیری کنه

5- عده ای معتقدند شاید مهریه به خودی خود انقدر مهم نباشه ( مثلا می گن ما بعد از عقد مهریه رو می بخشیم) اما اینکه پسر در وهله اول برای نشان دادن میزان خواستار بودنشون هم که شده باید مهریه پیشنهاد ی رو بپذیره

6- خوب یه عده هم می گن کی داده کی گرفته! البته این حرفو قبلا می زدن در حال حاضر می دونیم خیلیا دادن خیلیا هم گرفتن

7- بعضیا برای از بین بردن جنبه مادی مهریه چیزیهای معنوی رو پیشنهاد می دن مثل نمی دونم چندهزار شاخه گل یا نوشتن مثنوی معنوی و ... البته با توجه به حکمی که من شنیدم یه قاضی داده بود در مورد مهریه یک خانومی که تعداد شاخه های گل رو با استعلام از گل فروشی قیمتش رو حساب کرده بودن و خلاصه مثل اینکه چند صد میلیون شده بود!

 

و افکار وعقاید متفاوت دیگه! اما مهریه واقعا چیه و چطور باید باشه! و اصلا آیا باید باشه یا نه! نظر شخص من اینه:

1- در یک جامعه برابر که در اون حقوق زن و مرد برابر هست ( یک جامعه ایده آل) که البته حتی کشورهای مدعی مثل غرب هم هنوز نتونستن به چنین ایده آلی دست پیدا کنن و در واقعیت جامعه شون نا برابری بیداد می کنه، بله میشه گفت مهریه یک سنت زوال یافته هست و حتی می تونه توهین به زن هم تلقی بشه اما در جامعه ای که در اون خیلی از قوانین عادی ما توهین به زن هست این آپشن کاملا منتفی هست. در جامعه ای که قانونا زن حق طلاق نداره حق خروج از خانه بدون اجازه مرد نداره ملزم به تمکین هست و ..... نمیشه اصلا در این مورد بحث کرد و اگر قرار هست این موضوع به این شکل مطرح بشه در ابتدا باید تمام قونین تبعیض آمیز و همینطور سنت های تبعیض آمیز از جامعه دور شده باشه که انقدر دوره که من در موردش اصلا حرف نمی ز نم.

2- آپشن 2 رو در آخر بحث می کنم

3- مهریه فاطمه زهرا اونطور که در جامعه مد شده این نبوده است. ظاهرا خیلی بیشتر بوده که من چون دقیقا نمی دونم نمی تونم در موردش بحث کنم ولی قدر مسلم فاکتورهای اون زمان، همینطور کارکرد مهریه با الان فرق داشته و نمیشه اون رو یک اصل بدون تغییر فرض کرد.

4- مجبور کردن مرد یا زن به تعهد مشمئز کننده هست. بنده به شخصه شاهد زندگی های بسیاری بودم که هیج مهریه ای مرد رو ملزم به تعهد نکرده و اگر کرده اون زندگی زندگی نفرتباری بوده. مثلا مردی که زنش رو طلاق نداده بود چون نمی تونست مهریه شو پرداخت کنه و خرج زن و بچه ش رو هم می داد ولی دور از اونها زندگی می کرد و همه افراد اون خاونواده در رنج بودن. و چه بسا روابط خارج از عرف بدی هم این وسط شروع به شکل گرفتن بکنه

5- این م قابل بحثه

6-همونطور که گفتم نمیشه این حرفو زد چون به مدد لطف بعضی حاج آقاها خیلی ها دادن خیلی ها هم گرفتن مهریه رو. خیلی ها هم به روز سیاه نشستن به این خاطر!

7- این هم خوب افه جالبی نیست مهریه اصولا چیزی مادی هست نه معنوی.

 

به هر حال همونطور که گفتم مهریه در صورتی می تونه یک فاکتور منفی باشه که ما در یک جامعه ایده آل زندگی کنیم و از اونجاییکه من آدم خوش بینی هستم معتقدم یک روز به اون نقطه می رسیم اما در حال حاضر ما با یک پدیده در ازدواج مواجهیم که برای عده زیادی به عنوان مانعی در راه ازدواج قلمداد میشه.

اصولا سبک ازدواج در ایران حتا دخترها و پسرهایی که مدت طولانی با هم دوست هستن و حتا کسانی که ارتباط نزدیکی با هم داشتن در نهایت به چهارچوب خانواده ها، سنت خواستگاری و دخالت مستقیم خانواده ها در امر ازدواج و زندگی زناشویی جوان ها منجر میشه. یعنی ما در ایران ازدواج مدرن نداریم و همه ازدواج ها سنتی محسوب میشن. در ازدواج سنتی هم مهریه یکی از فاکتورهای مهم هست.
 

از طرفی عشق در قالبی کاملا متفاوت با ازدواج جا می گیره. در عشق شما با احساسی معنوی روبرو هستین اما در ازدواج مطلقا با یک قرارداد اجتماعی مواجه هستین. و در قرارداد بدون رودربایستی صحبت بده بستان هست. پس طبیعیه که مساله مادیات یکی از فاکتورهای مهم اون م حسوب بشه
 

پس به دلایل متعدد و از جمله اینکه زن از نظر احساسی دوست داره هدیه ای مادی از طرف مرد دریافت کنه و اصولا در طول تاریخ زنها در قبال سکس همیشه حمایتی از طرف مرد دریافت می کردن و خوب در دنیای امروز مهم ترین حمایت می تونه پول باشه مهریه فی نفسه لازمه و بودنش خوب هست ( اینکه ازدواج برابر با سکس نیست قبول ولی خوب محرک اصلی و اولیه ازدواج به نظر من همینه)
 

اما در مورد میزانش و روزیکردی که میشه بهش داشت به نظر من بهترین تعریف در حال حاضر برای مهریه اینه: " هدیه ای که مرد بر حسب توان مادی خودش و بر اساس خواست قلبی خودش به زن پیش کش می کنه". ممکنه مرد در اون لحظه توان پرداختش رو نداشته باشه ولی در نهایت این توان رو در خودش احساس می کنه که قادره یک روزی این مبلغ رو به زن پرداخت کنه و البته نه به شکلی که مرد رو به خاک سیاه بنشونه و کاری کنه که دیگه قادر نباشه از زیر بارش بلند شه. با توجه به اینکه پیش بینی ما از زندگی مشترک یک عمر هست ممکنه مرد سال ها بعد قادر به پرداخت باشه که در اون صورت به محض توان باید پرداخت کنه و هیچ ربطی به ادامه یا عدم ادامه زندگی نداره.

 

زیبا بود اگر قانونا زن و مرد شریک حقیقی زندگی هم محسوب می شدند و در صورت طلاق بدون برو برگرد همه دارایی تقسیم می شد و در صورتیکه یکی از دو طرف امکان کار کردن نداشت دیگری متحمل مخارجش می شد. چه زیبا بود اگر زن و مرد وارث قانونی اموال هم بودند. چه زیبا بود اگر...

 و چه زیبا بود اگر ما جامعه ای داشتیم شامل زنانی که موجودیتشون به مرد وابسته نبود تا اگر مرد به اونها بی مهری می کرد یا دیگه اونها رو نمی خواست اونها همه چیز رو تموم شده ببینن و برای نیفتادن به چنین روزی مجبور بودن چنین ضمانت هایی از مرد زندگیشون طلب کنن!

 

من خودم به عنوان یک زنی که کار می کنه و این توان رو در خودش می بینه که در هر شرایطی روی پاهای خودش بایسته و خودش رو نبازه مهریه برام کارکردش فقط یک چیز هست! همون مفهوم اولیه! هدیه ای از جانب مردی که منو انتخاب کرده و البته ترجیح می دم خودش این هدیه رو پیشنهاد بده نه اینکه من تعیین کنم و البته نمی خوام میزانش کم باشه چون خواه ناخواه به میزان علاقه ش و میزانی که حاضره برای من مایه بگذاره ربط پیدا می کنه! همونطور که اگه منو به رستوران ارزون قیمت ببره خوشم نمیاد. همونطور که اگه روز تولدم برام کادو نگیره... اوه نه هرگز نمی تونم ادعا کنم یک زن غیرمادی هستم. پول و مادیات با همه جنبه های زندگی ما آمیخته هست و مادی نبودن توی این دنیا یا دروغه یا زیبنده عارفانی انگشت شمار. من که ساده و صادقانه می گم نه دروغگو هستم نه عارف!



در پست بعدی دوباره میریم تو فاز داستان گویی و می خوام داستان واسالیسای عاقل رو تعریف کنم و تقدیم کنم به رز عزیزم!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

توی زندان بودم. تعداد زیادی بودیم. یادم نیست چه حسی داشتم اما بهش عادت کرده بودم مثل یک زندانی خوب با رفتار عالی تصمیم داشتم به همین نحو تا پایان دوره محکومیتم ادامه بدم انگار. آره به وضعم عادت کرده بودم در واقع زیاد هم احساس زندانی بودن نمی کردم اما واقعیت داشت من توی زندان بودم. یه روز متوجه شدم یکی از زندانی ها یکی از میله ها رو از جا درآورده و فرار کرده ظاهرا میله ها زیاد سفت نبودن و راحت این کارو کرده بود. خیلی ها وسوسه شده بودن فرار کنن اما من می ترسیدم. مثل بقیه. هر آن منتظر بودیم نگهبانا برسن میله ها رو دوباره درست کنن و با اسلحه و ...دنبال محکوم فراری برن. عین فیلما. اما هیچ کس دنبال اون زندانی نیومد. هیچ اتفاقی نیفتاد. من اما اصلا به فرار فکر نمی کردم به ادامه زندگی در زندان فکر می کردم اما با دیدن این اوضاع و با وجود ترس، یکهو انگار یه انرژی خاصی پیدا کردم و تصمیم گرفتم فرار کنم. توی تمام مراحل ترس باهام بود اما خیلی راحت میله رو جابجا کردم و از زندان فرار کردم قبل از رفتن، ساعت و چند تا سکه طلا که داشتم با خودم برداشتم و رفتم.

بیرون انگار یه هوای دیگه داشت. دو تا مسیر بود یکی قطار بود یکی هم نمی دونم چی بود. طبیعت، طبیعت ایران نبود. خیلی خاص و قشنگ بود. می دونستم باید سوار قطار بشم. یکی بهم راهنمایی می کرد انگار. می گفت این قطار همه جا میره!!! و تو میتونی هرجا دلت خواست پیاده بشی.

من به اتفاق کس دیگه ای که نمی دونم کی بود ولی احتمالا از زندادن با من همراه بود سوار قطار شدیم من یه روسری قرمز سرم بود. تمام نگرانی م این بود که پیدام کنن مشخصاتم دست پلیس باشه و دستگیرم کنن به این فکر می کردم که باید کاری پیدا کنم و برم شهری که احتمال پیدا شدنم کمتر باشه اصلا به خونواده م فکر نمی کردم نمی دونم چرا اصفهان توی ذهنم بود.

توی قطار همه ش نگران این بودم که شناخته بشم اما ظاهرا نه تنها خیلی ها می شناختنم بلکه با تحسین هم نگاهم می کردن مثل یه اسطوره مقاومت! توی همین فکرا بودم که سکه هام یکی دوتاشون از کیفم ریختن بیرون. این مو ضوع خیلی نگرانم کرد چون علاوه بر اینکه ممکن بود شناخته بشم احتمال اینکه مورد طمع دزدها قرار بگیرم و برام دردسر درست بشه هم زیاد بود. از جمله یه خانومی بهم بد نگاه می کرد...توی همین اضطراب بودم که با صدای زنگ ساعت پا شدم.....

آیا از این زندان خودساخته رها خواهم شد. این کدام زندانه. من به کجا عادت کردم که باید جرات کنم ازش بیرون بزنم و باور کنم کسی دنبالم نمی کنه. زندانی که خودم توش رفتم و خودم هم باید بیام بیرون!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

- قرار خواستگاری گذاشته شده واسه هفته بعد یه حس عجیبی دارم.
- خیلی وقته دلم می خواد یه پستی درباره بحث مهریه بنویسم که حتما خیلی بحث انگیز خواهد بود اگر دوستان نظری در این مورد دارن بگن تا پست کاملی بنویسم در موردش.
- پانته آ این هفته توی کلاس ازمون خواسته طول سال های عمرمون رو به بازه های پنج ساله تقسیم کنیم و برای هر بازه یک جدول بکشیم از خاطرات خوب و بد.......... این تمرین منو خیلی به هم ریخته دارم تمام زندگیمو از روزهای کودکی مروز می کنم و دچار یه حس عجیبیم. گاهی بین نوشته هام اشک می ریزم بعضی خاطرات آزارم میدن و تعداد خاطرات بد از خاطرات خوب بیشتره.... می دونم باید رها کرد می دو نم باید از دست خاطره های خوب و بد رها شد. می دونم سنگینی پاهام برای حرکت به سمت آینده از وزن خاطرات گذشته هست اما نمی دونم چطور میشه از این خاطرات گذشت و رهاشون کرد خیلی سخته.چند تا از خاطره هامو می نویسم بعدا
- دلم می خواد توی خودم جمع بشم سرمو توی قفسه سینه م فرو کنم پاهامو توی سینه م حمع کنم و همینجور مچاله بشم در خودم و هی کوچیک و کوچیک تر بشم اندازه یه نقطه و بعد خودمو با یه آگاهی ناب تماشا کنم و خودمو ببینم نیاز دارم در خودم در خود متراکم شده م فرو برم و تمامیت خودمو حس کنم........

- از بین بچه های کلاس اول فقط اسم یه دختری یادم مو نده به نام "افسانه بیدرنگ" که چشمای درشت و قیافه کمی پخمه ای داشت. یه بار سر کلاس از من خواست اگه مداد قرمز اضافه دارم بهش بدم منم یه دونه نوشو اضافه داشتم بهش دادم اما اون هیچوقت بهم بر نگردوندش. منم روم نشد ازش بخوام. اما هنوز اون مداد قرمزمو می خوام. شاید برای همین فقط اسم اون دختر یادم مونده.

- راستی قرار خواستگاری مال من نیستا در مورد خواهرمه که خیلی بیشتر از خودم نگران شرایطش هستم. نمی دونم چرا ولی همیشه دلم می خواد اون ازدواج کنه قبل از اینکه به خودم نگاه کنم.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

- من هر صبح خانه را به مقصد کار و کار را به مقصد خانه ترک نمی کنم. من هر روز صبح، خانه را با خود به کار و از آنجا به خیابان و سپس به خانه می برم. گاهی با خانه ام به دیدن دوستان می روم و گاهی خانه ام را به پیاده روی می برم. خانه من در جایی نیست که آخر شب ها برای خواب به آن پناه ببرم و سایه امنیتش را بجویم. خانه من اینجاست همینجا در قلب من پناه و امنیت من !

- در کوچه تاریکی که می گذشتم لکه سیاهی که شکل مشخصی نداشت به من نزدیک می شد مثل یک لکه سیاه واقعی تغییر شکل می داد و هر آن می ترسیدی به زمین بریزد. نزدیکتر که شد یک گردی سفید هم درون آن مشخص شد. تزدیکتر که شد سلام کرد و گذشت. او را نشناختم!

- حضور ناگهانی زیبا توی زندگیم خاطرات دانشگاه رو برام زنده می کنه. عجیب نیاز دارم به خیابون های رشت سرک بکشم. از شهرداری تا علوم پایه پیاده برم. مغازه ها رو نگاه کنم. توی پارک شهر قدم بزنم. گلسارو گز کنم. خیابون منظریه رو برم بالا و برگردم. روبروی هتل پردیس منتظر سرویس باشم جمعه ها با سرویس برم شهر سیب زمینی پیاز بخرم و انقد عجله کنم تا به تنها سرویس برگشت به خوابگاه برسم که طعم این استرس برای همیشه باهام بمونه. دلم می خواد توی راهروی الکترونیک پلاس بشم سر گشتگی هامو مرور کنم... من همیشه سرگشته بودم هیچوقت توی زندگیم نبوده که بگم: خودشه! من در جای درستم قرار گرفتم. (مگر معدود لحظاتی در کلاس نقاشی یا یوگا و گاهی وقتی اقتصاد می خوندم یا وقتی به صدای لالایی کسی که دوستش دارم گوش می کنم!)
وای چقدر به مرور خاطراتم نیاز دارم........

دارم زندگیمو ساده سازی می کنم. برای کم کردن استرس مجبورم برنامه ریزی منطقی تری داشته باشم و خیلی از کارهامو از فعالیت های روزانه م حذف کنم و مجالی برای هضم فعالیت هام برای خودم بگذارم. از حرکات شتابزده و سطحی و بی هدف خسته شدم. نیاز دارم به آرام جان برسم در سکوت آرامش بدون عجله و با ساعاتی فقط برای خودم!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد          که این سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرو نگیرد        غم های عالم او را شادی دل فزاید



دوستانی که کامنت گذاشتن ببخشن سر فرصت همه رو می خونم و جواب میدم




+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  | 

1- این داستان زیبا تمثیلی هست. منظور از این زشتی اینه که اون با معیارهای جامعه جور در نمیاد.

2- قو بودن و اردک بودن یا عقاب بودن یا هر چیزه دیگه ای ارزشی برای کسی ایجاد نمی کنه. این داستان، قصه خودباوری هست. هر آنچه هستی را بپذیری و با آن به کمال بودنت برسی

3- من این داستان رو از چند بعد می خوام بررسی کنم و برای هر جنبه ای که بهش می پردازم عنوانی قرار میدم

 
مادر-اردک


مادر-اردک قصه ما مثل هر مادری در آغاز بی قید و شرط فرزندش رو می پذیره و سعی زیادی هم می کنه تا اونو بپذیره و کمکش کنه اما نمی تونه. اگه از دید مادر-اردک به قضیه نگاه کنیم اون آبرو رو به فرزندش ترجیح میده. مادر-اردک هم اسیر خواست های جامعه هست و کسی هیچوقت به مادر-اردک یاد نداده هر کسی فی نفسه ارزشمنده و برای دوست داشتن و پذیرفتن افراد باید اونها رو به همان صورتی که هستند بپذیریم نه اینکه سعی کنیم دیگران رو در قالب دلخواه خودمون در بیاریم. مادر-اردک هم خودش موجود بیچاره ای هست که اسیر سیستم مریضیه. مادر-اردک خودش به هیچ خودباوری ای نرسیده اون خودش هیچوقت خودش نبوده پس چطور میشه انتظار داشت تا جوجه اردک رو کمک و راهنمایی کنه و پرورش بده.... چه بسا مادر-اردک خودش قویی پوسیده زیر نقاب اردک باشه....

 
جامعه اردکها

جامعه اردک ها جامعه بیماریه. این جامعه اصول و ارزش های مشخصی داره و هر کسی حتا کمی از این ارزشها عدول کنه با این عبارت مواجه می شه: "از ما نیست" اونها معیارهای دقیقی برای خودی و غیر خودی دارن و حاضر نیستن به هیچوجه غریبه ای رو داخل خودشون راه بدن. اونها هر چی می گذره خشک تر و متحجر تر میشن و انقدر قالب فکریشون رو هر روز کوچیک و کوچیک تر می کنن که یواش یواش همه افراد جامعه رو وادار به زدن نقاب می کنن.... جامعه ای پر از نقاب. بعضی ها بیش از یک نقاب دارن و این یه بازی هولناکه. اونها هیچوقت نمی فهمن چی هستن؟ کی هستن؟ چی می خوان؟ از چی لذت می برن؟ و اصلا برای چی به این دنیای فانی اومدن اونا از صبح تا شب مشغله شون حفظ نقاب هست و ساختن نقاب های جدیدتر و زیباتر و فریبنده تر... محبوب تر یعنی اینکه نقابت فریبنده تره!

جامعه اردک ها به اردک ها هم نقاب می زنه همه توی جامعه اردک ها افسرده، دلزده، مضطرب و غمگینن و کسی نمی دونه چرا. شاید هم از این افسردگی دفاع می کنن و اونو موجه و گاهی ناشی از یک فلسفه عمیق عنوانش می کنن. اما واقعیت در پس نقاب ها نهفته و کسی نمی دونه و اونی هم که می دونه جرات ابرازش رو نداره.

در جامعه اردک ها به همین دلایل اعتیاد رواج پیدا می کنه. اعتیاد به تو کمک می کنه زخم های عمیقت رو فراموش کنی!

و جالبه بدونید که توی این اردک ها اونهایی که زیر نقاب رنج بیشتری می کشن جوجه اردک و مادرش رو بیشتر تحقیر می کنن. (درک این مطلب کمک می کنه تا ما کمتر از جانب دیگرانی که ما رو نمی پسندن رنج بکشیم. چرا که می دونیم اونها زیر نقاب در حال رنج کشیدن هستن و خشمشون رو بر سر کسی آوار می کنن که سعی می کنه خودش باشه. کاری که اونها نکردن)

 

درباره خود جوجه اردک و قوها هم صحبت خواهیم کرد و بعد یه تحلیل متفاوت هم از این افسانه زیبای کودکانه خواهیم داشت.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام  |