زن بودن
حالا دیگر می دانم که مهم نیست زن باشی یا مرد مهم این است که آنچه هستی را به تمامی زندگی کنی
جکومت زن ستیز حکومتی ست که رقص و آواز را از زنها بگیرد و به مردها بدهد! به خاطر زندگی خلاقتان، به خاطر حفظ خلوتتان، به خاطر حفظ بقایتان، برای اینکه خودتان باشید و کاری را که دوست دارید انجام دهید، و به خاطر خود زندگی تان ادامه دهید. ادامه دهید، زیرا وعده ی طبیعیت وحشی این است: پس از زمستان، همواره بهار سر می رسد. * این نکته نیر قابل توجه است که این یارانه ها حقی نیست که اگر به بعضی ها
ندادیم حق او نادیده گرفته شده باشد، این یارانه ها درآمد نفت،گاز و
مشتقات آن است که حق حاکمیت است. منبع: عصر ایران اگه فرار کردن، اگه ناامید بودن، اگه مبارز بودن، اگه سبز بودن، اگه دنبال رویاهای بزرگ بودن،.... حق همه ماست که توی یک سرزمین آباد، شاد و متعلق به خودمون و نزد افرادی شبیه خودمون و همزبان خودمون زندگی کنیم و فرصت رشد مادی و معنوی داشته باشیم نام کتاب: زنانی که با گرگ ها می دوند نویسنده: کلاریسا پینکولا استس مترجم: سیمین موحد انتشارات: نشر پیکان بی حرکت ماندن و در رویای عشق کامل خیالبافی کردن آسان است. این حالت رخوت و بی حسی ای است که شاید هرگز از آن بهبود نیابیم. مگر اینکه بی رحمانه به چیزی با ارزش چنگ بزنیم - هرچند ناآگاهانه. در مورد فرد خام و زخمی، معجزه شیوه های روح این است که حتی اگر ترسو باشید، حتی اگر بی اعتنا باشید، حتی اگر به دنبالش نباشید، واقعا امیدش را نداشته باشید، نخواهید، یا فکر کنید ارزشش را ندارید و آماده اش نباشید، به هر حال تصادفا با گنج برخورد خواهید کرد. بعد نوبت روحتان است که چیزی را که به دست آمده نادیده نگیرد، گنج را به عنوان گنج به رسمیت بشناسد - سوای شکل غیرعادی آن - و دقیقا ببیند که بعد باید چه کار کند. عشاق هم گاهی اوقات اینطور شروع می کنند. در آغاز رابطه صرفا به خاطر کمی هیجان و با نیت "تور زدن" و "تور کردن" ماهیگیری می کنند، یا برای رفع افسردگی. "کمکم کن تا از این وضع نجات پیدا کنم." آنها بی آنکه بدانند، ناآگاهانه وارد بخشی از روح خود و دیگری می شوند که زن اسکلتی ساکن آن است. جستجوی امروزی برای یافتن ماشین حرکت دائمی، با جستجو برای ماشین عشق دائمی، مغایر است. عجیب نیست که افرادی که سعی می کنند عشق بورزند، همانطور که در قصه "کفش های قرمز" می بینیم ( انشالله اونم یه روز می نویسم خداییش دست این خانوم استس و همینطور مترجم خوب کتاب خانوم سیمین موحد درد نکنه با این کتاب فوق العاده شون ) گیج و دستپاچه می شوند و به رقص دیوانه واری دست می زنند که نمی توانند از آن بازایستند، و چون باد از کنار چیزهایی که در اعماق قلب خود بیش از همه دوست دارند، می گریزند. اما راه دیگری هم هست. راه بهتری هست که ضعف ها، ترس ها، و هوی و هوس های انسانها را در نظر می گیرد. و همانطور که اکثرا در چرخه های رشد فردی رخ می دهدپف اغلب ما درست در همین جاده قرار می گیریم. اولین مراحل عشق، کشف تصادفی گنج در تمام قصه هاچیزی هست که می توان آن را آینه بیماری یا سلامت فرهنگ یا زندگی درونی فرد دانست. همینطور در قصه ها برخی موضوعات افسانه ای هست که می توان آن را به مثابه توصیف مراحل و دستورالعمل حفظ تعادل در جهان های درونی و بیرونی به شمار آورد. "زن اسکلتی" را می توان قصه ای دانست که حرکت های درون روح فرد را بیان می کند، اما به نظر من این قصه زمانی بیشترین ارزش را داراست که به عنوان رشته ای از هفت وظیفه قلمداد شود که به فرد می آموزند به طرزی عمیق و شایسته به روح فردی دیگر عشق بورزد. این وظایف عبارتند از کشف وجود شخصی دیگر به مثابه نوعی گنجینه درونی، هرچند شاید انسان در آغاز تشخیص ندهد که چه چیزی یافته است. سپس در بیشتر روابط عاشقانه نوبت مرحله تعقیب و گریز می رسد، یعنی زمانی که برای هر دو نفر لبریز از امیدها و ترسهاست. بعد نوبت باز کردن گره ها و فهم جوانب زندگی / مرگ / زندگی رابطه و رشد و تکامل همدردی و دلسوزی لازم برای انجام وظیفه می رسد. بعد نوبت استراحت و اعتماد است، و قابلیت آرامش در حضور دیگری. مرحله بعدی، سهیم شدن در رویاهای آینده و غمهای گذشته است، که آغاز التیام زخم های کهنه در رابطه با عشق است. و سپس استفاده از قلب برای خواندن سرود زندگی نو، و سرانجام به هم پیوستن روح و تن. وظیفه اول، یعنی کشف گنج را در دهها قصه در سراسر جهان می توان یافت. قصه هایی که به توصیف صید موجودی از ته دریا می پردازند. هرگاه این واقعه زخ می دهد ما می فهمیم که به زودی مبارزه بزرگی میان آنجه در جهان بالا زندگی می کند و آنچه در جهان پایین به سر می برد و اینجا سرکوب شده است، درخواهد گرفت. در این قصه مرد ماهیگیر چیزی بیش از آنچه تصورش را می کرد صید کرده است. او وقتی شروع به جمع کردن تور خود می کند، به خود می گوید: " وای ماهی بزرگ" او نمی فهمد که ترسناک ترین گنجی را که تا به حال می شناخته از آب بالا می کشد. چیزی را از آب بالا می کشد که هنوز قادر به فهم و درک آن نیست. نمی داند که بعدا باید با آن واقعیت روبرو شود، و بعدا تمام تواناییهاش به محک آزمون گذاشته خواهد شد. از همه بدتر اینکه نمی داند که نمی داند. این وضعیت همه عشاق در آغاز کار است. آنها مثل خفاش کورند.


