زن بودن
نیز در جایی به پایان می رسد
|
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 8 آذر1388 توسط الهام
|
- گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد.
- دوستی دبیرستانی دارم که سالهاست ندیده امش. در واقع فکر کنم حدود سه سال پیش توی دوره هایی که با بچه ها می گذاشتیم و کتی مبتکرش بود دیدمش. اندام درشت و چهره خاصی داشت توی یک اداره دولتی هم کار می کرد. توی یکی از این عکس هایی که از اغتشاشات اخیر گرفته شده بود این یکی با رزولوشن بالا که یک کپی ازش هم روی یک کامیون توی نیویورک زده شده بود دیدمش که فریاد می کشید... الان هم از هرکی خبری ازش می خواهم ندارد. - کتی دیروز با دوقلوهایش مهمانم بودند...."اعظم پرستش نزد خدای متعال تربیت کودکان است".... - جسم نیمه شفافش را با چیزی مثل طی الارض رسانده بود خانه ما. آمده بود و همینجا کنار جایی که من می خوابم دراز کشیده بود و با هم پچ پج می کردیم.... راز می گفتیم.... - توقعم را آورده ام پایین. خیلی پایین پایین. در حد صفر. در حدی که انتظار ندارم "الف" جواب سلامم را بدهد و "ب" احترام نگه دارد و "پ" برای خودشیرینی برای مقام مافوق زیرابم را نزند یا "ت" بین بچه هایش فرق نگذارد..... این موضوع که بفهمی هر کس اندازه قد خودش رفتار می کند و انتظار بیشتری از هر کسی داشتن اشتباه است آرامش بخش است. فکر کنم بچگی های مرا هم بزرگواران اینطوری ندید می گیرند. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388 توسط الهام
|
اشکالی نداره که منو آدم یبسی فرض می کنید که به شوخی شما نمی خندم. می دونم اونجوری که با هیجان داشتید سوتی همکار مشترکمون رو تعریف می کردید و من نخندیدم خیلی تو پرتون خورد ولی شرمنده می دونم که همه ماها از کمبود شادی در زندگیمون رنج می بریم ولی دوست ندارم برای جبران این کمبود، سربسر سوم شخص غایبی بگذارم که چه بسا از همه ما خوش قلب تر، با مرام تر و انسان تر باشه گیرم کمی ساده تر یا کم سوادتر....
و اشکالی نداره هم من هم همکار سوم شخصمون رو با نگاههای "مومن اندر کافرتون" نگاه کنید وقتی دسته جمعی میرید برای ادی فریضه نماز. تقبل الله.... نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 آذر1388 توسط الهام
|
تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه صورت ها شده است. چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است و هرجا که کاروان عشق برود، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است. محی الدین عربی اندلسی، عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری (به نقل از کتاب صراط های مستقیم، دکتر عبدالکریم سروش) نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1 آذر1388 توسط الهام
|
شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت.... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: - قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟ - کدام سه صافي؟ - اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟ -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است. - سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود. - دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند. - بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟ - نه، به هيچ وجه! همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني
این را برای چند تا از همکارها فرستاده بودم. یکی جواب داده با کلی افسوس و آه که این موارد خریدار ندارد و هر کس هر چیزی را که از صافی خودش رد شده بیان می کند و غیره. کاش فراموش نکنیم که دنیا از من تو و او تشکیل شده. اگر من و تو سعی در بهتر بودن و بهتر شدن بکنیم او هم با ما همراه می شود. نوشته شده در تاريخ شنبه 30 آبان1388 توسط الهام
|
- توی کلاس زبان گاهی اتفاق های جالبی می افتد. استاد امروز ازمان خواست تا راجع به خصوصیاتمان صحبت کنبم و بعد بقیه کلاس بگویند علاوه بر شغل فعلی چه شغلی برای این آدم مناسب است. شغل هایی که برای من گفتند اینها بود:
actress writer consultant - این آقای رسانه ملی رفته الجزایر از خانوم جمیله پاشا تشکر کند که توی خاطراتش از شیوه های شکنجه وحشیانه ای که بهشان اعمال شده بوده نوشته است و با این کار شریفشان باعث کلی روشنگری شده اند به خصوص در مورد شیشه نوشابه. عشق را بیدریغ منتشر کنید. بدون چشمداشت ببخشید. بدهید بی آنکه به بازپس گیری اش بیندیشید. شاید از این طریق از داد و ستد دست برداریم و به زایش هرچه بیشتر عشق در آفرینش کمک کنیم. آری ما با یک لبخند می توانیم به هستی کمک کنیم. نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط الهام
|
اگه هر مرد ایرانی ای یه حاج اسداللهی در درونش داشته باشه، لابد هر زن ایرانی هم یه عشرت خانومی پنهان در درونش داره.....
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آبان1388 توسط الهام
|
اینکه اصلا حوصله خوندن یه غزل کامل حافظ رو هم نداشته باشم به نظرم فاجعه س و رخ داده. ایضا موسیقی به خصوص از نوع سنتیش.....
و صد البته نه حوصله دارم نه می خوام که توی زندگیت مداخله کنم و نگذارم که برای دومین بار گند بزنی. راستش دیگه به من مربوط نیست. بعد از اون شبی که به خاطر بی ملاحظگی تو تا صبح روی زمین سرد آشپزخونه دراز کشیدم و گریه کردم. انقدر گریه کردم تا خوابم برد و بعد وسطش هی پا می شدم و دوباره گریه می کردم تا دوباره خوابم ببره. از اون شب به بعد اگه نفرین نکردم اگه ازت متنفر نشدم اگه برات آرزوی اتفاق های بد نکردم ولی دیگه حذفت کردم. شاید از همون شب یا شاید خیلی قبل تر. حالا هر بچگی ای که دوست داری بکن. من دیگه بهت زنگ نمی زنم که ازت خواهش کنم که به فکر زندگیت باشی و عاقلانه رفتار کنی و ... دیگه برام مهم نیستی.... باد شمال داره می وزه. وزشش نوید سفر میده. بوی سفر می شنوم. بوی کوچ.... و در کتاب ئی چینگ نوشته آنکسی که مدام در سفر است نمی تواند اندوخته زیادی داشته باشد. در طول یکی دو هفته گذشته انگار همه وجودم و روحم رو ریخته بودن توی یه دیگ. انگار پیرزن جادوگر با ملاقه ش این دیگو به هم می زد. می جوشیدم و قاطی میشدم و زیر و رو می شدم. خیلی سخت بود آب شدن و له شدن و در خود حل شدن و محتویات هرگز ندیده درون را شفاف تماشا کردن. نمی دونم چی شد. از درکش عاجزم ولی خیلی چیزا درونم تغییر کرده. نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 آبان1388 توسط الهام
|
مدیر مالی بازنشسته شده و یک آقایی که قبلا مشاور مدیر عاملمان بوده به جای ایشون نشسته. نقل است که دیروز که روز اول مدیریتش بوده توی یه جلسه مهم که از شرکت ما و یه شرکتی که ما باهاشون رودربایستی داریم نشسته بودند و داشتند درباره همین نرم افزار جدید present می شدند. ایشان که ردیف اول سالن آمفی تئاتر نشسته بوده بلند می شود و بلند از همه حاضرین عذرخواهی می کنند که من چشم هام با نور این پروژکتوره اذیت می شود و می روم عقب بشینم. بعد می رود انتهایی ترین ردیف صندلی ها گوشه سالن می نشیند و می خوابد و بعد شروع می کند به خر و پف آنهم نه معمولی. خر و پفی که جلسه را به هم می ریزد و همه شروع می کند به خنده ..... ظاهرا بچه های شیطون اون شرکت هم می خواستند با موبایل هایشان فیلم بگیرند از ایشان که بچه های غیرتی ما نمی گذارند...... دارم فکر می کنم اگر می خواستند که هر طوری هست ماهی چند میلیون سر سفره این آدم بگذارند کاش همینجوری بدون سمت این کار را می کردند و به یک آدم درست و حسابی که تعدادشان کم نیست و گروه گروه کشور را ترک می کنند یک شغل با حقوق خیلی کمتر می دادند اینجا. شاید یه کمی اوضاع بهتر می شد. بازم بگید اونجا خیلی خوبه چرا می خوای بیای بیرون.....
حالا بشنوید از مدیر پروژه همین پروژه چند میلیاردی. توی یکی از جلسه ها که داشتند درباره ماژول مالی نرم افزار صحبت می کردند و کلی گفته بودند که قبل از هر چیز باید در بخش مالی و حسابداری تعریف کنید که چند تا دفتر کل دارید و ... از ایشان پرسیده بودند: شما که فکر کنم فقط یک دفتر کل داشته باشید.... ایشان گفته اند: نه یه دفتر هم تهران داریم..... بقیه شاهکارها را بشنوید: اوایل که ایشان مدیر شده بودند ایمیل هایی که می فرستادند را به خودشان هم cc می زدند تا یک کپی از ایمیل ها را داشته باشند. انگلیسی حرف زدنشان هم که کولاک است. یک روز در جواب ایمیل یکی از زیردستهایش که فایلی ضمیمه داشته نوشته بوده i can't be open البته منظورشان این بوده که نمی توانند ضمیمه را باز کنند.... از این دست شاهکارها توی شرکتمان زیاد است و چرخ شرکتمان مثل چرخ مملکتمان است که با این وجود دارد می چرخد و باید باور کنیم که دستی غیبی آن را می چرخاند و هنوز همه چیز سر جایش است. به نظرم این از عجایب خلقت است که هنوز این شرکت و این مملکت سر پاست و شاید هم اعجاز پول نفت باشد. باز هم وقتی می گویم تحمل فضا برای من سخت است همه می گویند خوشی زده زیر دلت و همچین کاری را که آدم ول نمی کند و بچسب به درآمدت و همه آرزو دارند آنجا کار کنند توی این اوضاع بیکاری و تورم و .... نوشته شده در تاريخ شنبه 23 آبان1388 توسط الهام
|
دختر در خانواده ای فقیر و بسیار پرجمعیت در یکی از روستاهای هند به دنیا آمده بود. شاید همین جمله برای درک سختی زندگی او کافی باشد. آنها همیشه گرسنه بودند و هرگز غذای کافی نداشتند. مادر در رنج زیادی بود. زیاد کار می کرد و نمی توانست از پس ده دوازده تا بچه قد و نیم قد بربیاید. پدر هم پیر بود و نمی توانست زیاد کار کند. در روستای آنها هیچ امکانی برای تغییر زندگی آنها وجود نداشت. دختر دلش برای پدر و مادرش خیلی می سوخت. آرزو داشت که بتواند به آنها کمک کند. اوایل تمام تلاشش را می کرد تا توی کارهای خانه به مادر کمک کند اما به زودی تصمیم گرفت تا یک جوری خانواده اش را نجات دهد.
دختر به شهر رفت. دیگر به سنی رسیده بود که بتواند از پس خودش بر بیاید و شاید کاری بیابد و کمک خرجی برای خانواده اش. پس از مدتها جستجو و دربدری و بی پولی.... یک راه بیشتر برایش باقی نماند. جوان بود و بدن خوبی داشت. تن فروشی تنها راهی بود که می توانست پولی برایش فراهم کند. این هم شغل محسوب می شد. دختر از روش زندگیش متنفر بود. از پولی که به دست می آورد نیز متنفر بود. اما چاره دیگری نداشت. می خواست به خانواده اش کمک کند حتی اگر ناچار به خودفروشی باشد. با این جمله خودش را آرام می کرد: من تنم را می فروشم اما روحم را زنده نگه میدارم. و به این ترتیب مدتی به این کار ادامه داد و برای خانواده اش پول فرستاد. یک روز تصمیم گرفت یک سر به خانواده اش بزند..... فکر می کنید دختر چه حالی شد وقتی به خانه آمد و اینها را دید: بچه ها سیرند و تنشان لباس هست. شکم مادر هم دوباره برآمده شده. مادر حامله است و درحالیکه ریز می خندد به دختر می گوید: پیش اومد دیگه..... و همه خوشحال بودند که دختر خانواده کاری پیدا کرده و آنها را از فلاکت نجات داده است. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388 توسط الهام
|
هر وقت به خانه ما می آید زوم می کند روی من. قبل ترها خیلی دوستش داشتم و خوشم میامد که می آید چند روز خانه مان می ماند اما جدیدا کنجکاوی هایش نگاههای دقیقش و بعضا قضاوتهای عجیب غریبش را دوست ندارم. درست است که نباید از کسی که مال دو نسل پیش است توقعی داشته باشم و ندارم. اما تحملش اخیرا سخت شده برایم.
صحنه اول سر صبحانه: چرا برای خودت طلا نمی خری؟ اینهمه کار می کنی پولاتو چی کار می کنی؟ خونه تو بفروش بده طلا بخر بنداز تو دستت بذار به چشم بیای.... صحنه دوم: موهاتو واسه چی کوتاه کردی؟ مگه تو نمی خوای عروس بشی؟ اینجوری می کنی که هیچ کی نمیاد سراغت.... صحنه سوم: داری پیر میشیا. یکیو پیدا کن برو شوهر کن مثل خواهرات یه بچه بیار بشین تو خونه..... مامان بهش میگه اینکه نباید کسی رو پیدا کنه. باید یکی بیاد سراغش..... جواب: نخیر دختر اول باید موس موس کنه تا پسر بیاد سمتش....... مادربزرگ داشتن خوب است. آدم حس می کند ریشه دارد و با ریشه اش یکجا نشسته. وقتی حرف می زند از گذشته حس می کنم این اتفاق ها برای من افتاده. حس می کنم رنجهایش در ناخودآگاه من حضور دارند. حس می کنم این زن پیر خیلی آشناست. پس شاید حالا که با او مشکل دارم یعنی با ریشه هایم مشکل دارم. این روزها خیلی بد شده ام. خیلی بد، خیلی بی ایمان، خیلی مایوس و بیش از همیشه تنها..... |
|
FreeCod Fall Hafez